شعر

 

به دختر کوچک‌ام نادا

 

از ابتلای شبانه به آرام‌‌راه‌رفتن‌‌ام سالیان گذشت

مکث‌هایی روی بیداری که صورت‌‌ رقیق تو را شکل می‌دهند

گهواره‌ی صداهایی‌ که در فراموشی بزرگ می‌شوند وُ تو را ترک می‌کنند

آیا این تقاص تنهایی‌ست؟

اگر دوباره پیش تو برگشتم

اگر سقوط نکردم – وَ خاکه‌ی منتشر بودم – عبور می‌کنم

از مات‌بردن‌ات

بیابان لبخندت

وَ جای تو خواهم مرد

در چند مرحله

به شرحی که می‌گویم

 

اول – افول تعادل وَ سرگیجه‌های دهلیزی:

 

می‌توانم درازکش برگردم وَ چشم نیم‌بازم را به حالت هوای گرم وُ بخارآلود منظره‌ای که روشنای زرد وُ تابستانی تبله‌ی دیوار به خانواده‌ی ما بخشیده بازگردانم

این قارّه‌ی نوزاد

که مرگ‌های روحی وُ عمر‌های شیشه‌ای وُ خنده‌های خفه آن را به قطره‌های زلال شرم تعمید داده‌اند

جلجتای من است

آنجا وَ دورتر از آنجا

مادرم کلاه پهن‌ای را که از حصیر سفید وُ ساقه‌های نوباوه‌ی گیاه‌ بی‌عاری – که به خاطر نمی‌آورد – بافته بود روی صورت کوچک وَ خفته‌ی من می‌گذاشت وُ برمی‌داشت وُ پشت‌هم می‌گفت مال من بودی وُ بعد به یاد نمی‌آورد وُ ادامه نمی‌داد وُ بعدتر افکاری که در ادامه شرح خواهم داد از خاطرم گذشت

عکسی که یک دسته پرنده را به رنگ‌های قرمز سیر وُ سربیِ کوهسارانه

در هوایی که توصیف‌اش تبه‌کاری‌ست

عصرگاهی نشان می‌داد که قبل‌تر دیده بودمت

من را به یاد صبح همان روزی که دیدمت انداخت

به محض اینکه اتاق‌ از زمزمه دست کمی نداشت وَ با هجوم سنجاقکیِ آفتاب از نشیمنی خوددار به خارشی عصبی افتاد

دیدن‌ات ورای تحمل بود:

– فهمیدم سگی اینجاست

در حدفاصل نظاره‌ی من با تو

در حدفاصل من با روز نظاره‌ات

سگی اینجاست –

حاضر بودم برای لباس‌عوض‌کردن از مسافتی – که توامان رو‌به‌رو‌شدن با تو وَ با صدای شاعر پیری که نیزار حافظه‌اش را قایقی که سوار بود می‌آشفت – بگذرم ولی لباس نپوشم

بیرون که آمدم

دور از خمیدگی آهسته‌ی کلمات

آفتاب به پشت تو می‌تابید

دست‌هایم برای عکاسی از سایه‌ای که زردناکی غبار وُ خواب‌های سبک – این صراحت شرمناک اولین دیدار – می‌انباشت

آغوشی از سوظن می‌ساخت

اگر دوان نیامده بودی رو به دوربین

وَ ژست بندبازی که می‌افتد تو را نمی‌انداخت

با خنده‌ای بلند که هم نمی‌آمد

وَ سر در آسمان بی‌دریغ دلهره می‌داشت

وَ می‌آمیخت با هراس

اگر جلو نیامده بودم وَ بی‌گناهیِ رستن‌گاه پلک‌هایت را

غرق بوسه نمی‌کردم

 

دوم – استحاله‌ی حس بی‌درد بینایی:

 

نگاه کردن اجسام

از نزدیک

در‌حالی‌که واقعن ثابت‌اند

یعنی تجسس خط‌های کاغذمچاله‌ای که باز می‌شود وَ صورت ناشناسی را به حالت اول در‌می‌آورد

– انسِ بسیطِ جراحت –

طولی نمی‌کشد که راه می‌رفتم وَ پوششی شفّاف از حمله‌های تلخ وُ نمک‌سودِ دریایی کنار می‌رفت وُ برمی‌گشت وُ اعصاب چشم‌هایم را به‌هم می‌ریخت

عکسی با “درّنده‌خویی سال‌خورده‌اش” به خاطرم آمد

ساحل

جادّه‌ای شب‌زی

وَ من پشت فرمان‌ام

تو را کنار‌دست یادم هست وُ اینکه دوست‌ات دارم

وقتی شبیه فکرِ تو افتادنِ منی

“زیرا اگر من را نمی‌بینی

من هم نمی‌بینم”

وَ هیچ چیز نمی‌شنوم

جز پیرسالیِ صدا وُ لهجه‌‌ای مرعوب

که نور تند وُ سرازیر چشم‌‌‌‌هایت را

انداخته از چراغ ماشین‌های بازگشت

بر نیم‌بهتی سکوت‌آکند

خاموش می‌کند

دریا چنان کر‌کننده است که داشتم زیر دوخروار بوی زنانه دفن می‌شدم

طولی نمی‌کشد که می‌فهمم در حال شکافتن چشم‌دوخته‌‌های غروب وُ بازپس‌کشیدن دیدن – که قبل‌تر مثل نفس‌کشیدن بود – درد می‌کشم وَ پاشیده‌های چرک‌تابِ نگاه تو سوزان است

ای ایستاده‌‌منظره‌ی باریده بر خودت

تاریک می‌شود

رهایم کن

 

سوم – لکّه‌های سیاه

 

سگی اینجاست

لاغر وَ چال‌پُشت

روزی به مادرم گفتم – با پرسه‌گردی اصواتی که خواب‌ناکیِ کلمات از لکنتِ عزلت‌آمیز‌ِ رازگویی من دور می‌کردند – تماشا کن

یک لحظه تماشا کن که ایستاده‌ای – و این‌که در گذشته تماشا را به جای تجسم به کار می‌بردم – وَ جاذبه‌ای که صبح‌ها پشت تو بیدار می‌شود وَ توی موهایت – که داده‌ای بتراشند – چنگ می‌زند

با سایه‌های اتاق‌خواب رفته است

یک لحظه بعد ایستاده باش

تا راجع به نگاه خیره‌ی مرگ

عکسی را به خاطر بیاورم:

میهمانیِ مفصل شام

چند نفر گرم صحبت‌اند وُ بین آشنایی‌های دور و نزدیک صورت‌‌شان ورطه‌ای‌ست که از آن کناره می‌گیرند

نزدیک‌تر غریبه‌ای‌ آنجاست

دست‌بر‌دهان – مغروق – دست‌ها – که همین‌طور پشت هم – روی صورت‌اش – ممتد وَ با تکررِ سنگلاخیِ ابرها که بر آسمان‌گُدار

– بر خون خفیف شبانه – داغمه می‌بندد –

دارد تو را نگاه می‌کند

کنار پنجره ایستاده‌ای

بیرون

سفیدی‌ ابر‌های فشرده بر شیشه – خواب یا فراموشی – به نیمه‌ای که از تو برمی‌داشت می‌تابید وُ نیمه‌ی دیگر را – که سال‌ها برای من مادری می‌کرد – می‌گذاشت نزدیک‌تر توی تاریکی

نزدیک‌تر من‌ام

چند ساله‌ام؟

اینجا که پشت به روشنای شِندره  – در چاه سایه‌‌ات –

نشسته‌ام رو به دوربین؟

چند ساله‌ام که کوچک‌ام آن‌قدر؟

 

چهارم – فراموشی

 

صدای پیر تو از ترس‌ای که شعر را از گناه نخستین پاک می‌کند مبرا نیست

بیا لباس تن‌ام کن

بیا دوباره بیا

“می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم” دوباره بیا

وَ مثل اینکه می‌خوابم یا تازه رسیده‌ام وَ کسی نیست

سوسوی لاابالیِ دوردست می‌وزید

نوازش تاریکی

این را به یاد می‌آورم

نوازش تاریکی

وَ اینکه می‌دویدم وُ می‌خواستم سبک باشم

آکنده‌ از شیار‌های پیاپی وُ باریکِ دست تا پهلو

وَ ران‌های لاغرم

اما هوا به آهستگی توقف کرد

فهمیدم که ایستاده‌ام وَ همان‌طور پیش‌می‌روم وَ تن‌ام زیر بارش‌ای – که جای نرم‌بوسه‌های آمرزش

پرنده‌های کوچک و سردی بود – که می‌کوبید توی صورت‌ام از ترس

بال‌هاشان ‏روی پلک‌هام – می‌افتاد وُ صدای شاخه‌های شکسته اتاق را پر می‌کرد

وقتی که ریختند روشنایی شد

دیدم چیزی نپوشیده‌ام وَ می‌لرزم

می‌روم نزدیک پنجره

بیرون – توی آفتاب – سگی آنجاست

با چشم‌های خیس و نیم‌باز

می‌گویم مال من بودی وُ گرم می‌شوم وَ روی شیشه دراز می‌کشم

حالا دوباره اینجایی

با کله‌‌ی تراشیده‌‌ی بزرگ وُ شوره‌ی کلمات

بر تن‌پوش تیره‌ات

دارد سفید می‌شود اتاق

موها وُ چشم‌هات

وَ اختفای دورِ هجاهای متروک‌ات

دارد سفید می‌شود مادر

اما نه سایه‌های اتاق‌ات

نه دست‌هات

دست‌های رها‌کرده‌ات

وَ انگشتان

وَ بُهت یادباخته‌ی انگشتان

شعر

 

“صبح سر رسیده و می‌گوید بخواب: تاریکی است”
سمیرا یحیایی

یک – گلوی پالتو در خواب
به این دلیل که صدا را خشک می‌کند وَ علامت اول را بر گونه‌ها و پشت پلک‌ها برآورده می‌سازد
و البته شب را تمام بیدار مانده وُ سینه‌ی من را گرم کرده است
دو – اول نور می‌افتد روی گردن‌ام یا صدای می‌افتد بیا نزدیک یا صوت مخلخل شُش‌ها بیرون لاک فلس‌ریزان روی سینه‌ام ادامه مطلب

ترجمه

 

مت لودر|یاور بذرافکن

آنچه می‌خوانید فصل دهم از کتاب ­سوماتکنیک‌ها:کوئیر‌سازی و فن‌آوریدن بدن‌هاست که نیکی سالیوان و سامانتا مورای گردآوری کرده‌اند. در این فصل از کتاب مت لودر، مدرس تاریخ و تئوری هنر در دانشگاه اسکس، با اتکا به نظریات دلوز و گتاری، به موضوع دگرسازی بدن می‌پردازد و ضمن طرح این ادعا که بدن دگرساخته بدن‌ای بدون اندام است، بر این باور پای می‌فشارد که بدن، چنانچه به طور عامدانه و غایت‌مند در معرض دگرسازی قرار بگیرد می‌تواند به ساحتی برای مقاومت در برابر «ماشین میل‌ورز» بدل شود. شاید در نگاه اول تقلیل پیچیدگی‌های بدن­‌بدون‌اندام دلوز و گتاری به بدن‌دگرساخته نابخشودنی جلوه کند، اما از خاطر نباید برد که دینامیسم جهان فکری دلوز و گتاری، که نویسنده‌ای آن را به اتاقی تاریک و انباشته از اشیاء شناور و رسیده به نقطه‌ی جوش تشبیه کرده است که بی‌وقفه به هم برخورد می‌کنند و شتاب می‌گیرند، هر تلاشی را برای تاباندن نور فلاش و عکاسیِ لحظه‌ای از آن با نتیجه‌ای متفاوت و گاهن متضاد با نتیجه‌ی قبلی همراه می‌کند. از این گذشته حتی خود دلوز و گتاری هم در مقاطع مختلف، تفاسیر مختلفی از ایده‌ی بدن‌بدون‌اندام ارائه داده‌اند. آنچه اهمیت دارد این است که خوانش دلوزی لودر از مقوله‌ی بدن‌دگرسازی از امکاناتی پرده برمی‌دارد که پیش از این کمتر به چشم آمده‌اند. م.

ادامه مطلب

یادداشت

 

اگر قرار بر صدور گزاره‌ای باشد که از روحیه‌ی ایجابی و آکادمیک حاکم بر ترمینولوژی ادبی برکنار بماند، آن گزاره به ناچار عبارتی منفی و حدگذار خواهد بود: حادبیانگری به معنای پایان دادن به وضعیت مزمن و ریتوریکِ بیانگری است. با این وجود مرزبندی­‌هایی از این دست، چنانکه می‌دانیم، پیوسته فریبنده‌­‌اند زیرا علاوه بر آنکه کرانه‌مند و عطف‌ساز می‌مانند، دلالت‌ خود را بر تداومی هرچند منقطع و خمیده، یا بر ادامه‌ی طیفی هرچند مندرج به شدت و ضعف، همچنان پاس می‌دارند. ادامه مطلب

شعر

 

«چه چشم‌هایی داشتید شما پیش از شروع شلوغی» (براهنی، اسماعیل)

 

در غیر اینصورت به هیچ‌وجه

اینجا نبوده‌ام و خواهم گفت اینجا نبوده‌ام

برای مثال فردا اینجا نبوده‌ام و خواهم گفت

پدر متوجه شدی که از بالای تخت من رفتی توی کوچه دراز کشیدی وُ نور بالای نور بود که می‌زدند ماشین‌ها

چه سرعتی می‌گرفت چشم‌ توی ماشین‌ها

چه لعبتی ای وای ادامه مطلب

ترجمه، شعر

مالای روی چادری|یاور بذرافکن

«این مصداق بارز فحشاست. با شرح بی‌قراری لجام‌گسیخته‌ی مردی شهوتران به خاطر یک زن آغاز می‌شود و با وصف احوالات او که در تسخیر میلی مهار‌ناپذیر برای برقراری رابطه‌ی جنسی درآمده، ادامه می‌یابد و در حالی که لبریز از شناعت تصاویری از آلت جنسی زنانه است، با وقاحتی خودستایانه به تمجید غرایز بشری و اختیار انسان در چگونگی لذت بردن از زنان، کفرگویی و اهانت به مقدسات و هتک حرمت والدین از طریق انتساب اعمالی نظیر همجنسگرایی و خودارضایی به آنها، می‌پردازد و هر آنچه را که در عشق و روابط انسانی زیبا و شریف است به لجن می‌کشد.» این بخشی از حکم صادره علیه مالای روی چادری است که در محکمه‌ای در کلکته توسط دادرس عالی دادگاه قرائت شد. او به خاطر انتشار شعر «مسیح تمام‌الکتریکی» در مظان همان اتهامی قرار داشت که پیش‌تر، نویسندگانی نظیر بودلر، فلوبر، جویس، دی.اچ.لارنس و گینزبرگ را دادگاهی کرده بود: اشاعه‌ی فحشا. در دوم سپتامبر 1964، مالای روی چادری به همراه ده تن دیگر از نویسندگان جنبش گرسنگی، به اتهام «اقدام توطئه‌آمیز علیه حکومت و انتشار مطالب منافی عفت عمومی» بازداشت شد. او به عنوان بنیانگذار جنبش و نویسنده‌ی این شعر متهم ردیف اول بود. شعر «مسیح تمام‌الکتریکی»، پیشانی جنبش گرسنگی است. شعر در بوطیقای بدن نوشته شده شده، اما کدام بدن؟ بدنی تب‌دار، ورم کرده از التهاب میل، قطعه قطعه و تارانده. بدنی مرتعش از خشم، ریش‌ریش، پس‌مانده و رو به زوال. بدنی محتضر که دیگر هیچ نیست جز مغاک تمنا. دهانه‌ای تاریک. دره‌ای سهمناک و گرسنه. در یکی از جلسات دادگاه گرسنگی، وقتی از سمیر روی چادری، برادر بزرگ مالای درخواست شد که آخرین دفاع خود را ارائه دهد، از جا برخواست و با صدای بلند شعر «مسیح تمام الکترکی» را قرائت کرد. – م.

ادامه مطلب

ترجمه، یادداشت

 

ریندون کوندو|یاور بذرافکن

ریندون کوندو، پژوهشگر ادبیات تطبیقی در دانشگاه جاداپور هند، در این گفتار با گوشه چشمی به تاریخچه‌ی شعر معاصر بنگال به معرفی جنبش گرسنگی می‌پردازد. برای رعایت ایجاز، بخش­ هایی از مقاله، که دیگر مطالب انتخابی برای پرونده‌ی گرسنگی را مکرر می­ کرد، به دست جرح تعدیل سپرده شده و از طرفی، برخی جزییات پراهمیت دیگر که کوندو ناگفته باقی گذاشته، به آن افزوده شده است. منبع این اضافات مقاله‌ی «بیت‌ها و نسل گرسنگی: استحاله‌ی امر شخصی» نوشته‌ی استیون بلتو بوده است. – م.

 

ادامه مطلب

ترجمه، یادداشت

ناندینی دار|یاور بذرافکن

  • ناندینی دار شاعر هندی و استادیار مطالعات ادبی در دانشگاه جیندال هند است. او در این یادداشت، که ژانویه‌ی 2016 در Café Dissensus، شماره‌ی ویژه‌ی نسل گرسنگی، منتشر شده است، با اشاره به انفعال‌گرایی سیاسی و سویه‌های زن‌ستیزانه در بوطیقای نسل گرسنگی، آن را در تداوم ارزش‌های نظام سرمایه و باورهای اخلاقی حاکم بر جامعه می‌داند و وجاهت رادیکال نویسندگان این جریان را، که طلایه‌داران هنر و ادبیات آوانگارد بنگال دانسته می‌شوند، به پرسش می‌گیرد.- م.

ادامه مطلب

تصویر

هیاش تاموی| یاور بذرافکن

هیاش تاموی این فیلم را بر اساس شعر «مسیح تمام‌الکتریکی» از مالای روی چادری ساخته است. فیلم راجع به محکومی کلاستروفوبیک است که در چنبره­‌ی جنون‌آمیزی از اوهام گرفتار می‌شود. آنچه در ادامه می‌خوانید بیانه‌ای ست که کارگردان به همراه فیلم منتشر کرده است. – م.

ادامه مطلب

شعر

«کی شاید بود که چنین مرداری را زنده کردن که بعضی از او به هوا بردند و بعضی به زمین فرو بردند و بعضی از او به دشت و بیابان و در عالم و شکم حیوان پراکنده شد، زنده کردن او محال بود» (سورآبادی، ۳۱۱:۱)

و من به آن روز فکر می‌کردم

ادامه مطلب