شعر

خیسِ عرق
از اتاق
گذشت.
دنباله‌ی ندیده‌ها را گرفت، دنباله‌ی خرابی‌ها، و رفت زیر پتو.

همین مانده تا حل کنیم به مقدار
بیاییم و انجمن شویم، به قدر جمعیت از کشتی بپریم
بپریم تا به آب برسیم.
سیاه شویم، زنگی

بخواهیم و شبِ عجول سر رسد، بخواهیم و راهرویی شود از زنان بیمار، صدای ساکشن، پای قطع‌شده و دست بریده و حضرت هم باشد، آآآآآآ، سردم است، سردم…

اوج می‌گیرد نور چراغ و زمان در لایه‌ای از سفیدی سردخانه ذوب می‌شود، ساعت چند باشد خوب است؟ بماسد روی دو؟ روی ده، روی هفت عصر و پنج… پنج صبح.
باد از اتاق گذشت و اشیاء به نَمی بلند شدند
جان را بیرون گذاشتند و زیر پوست دور گرفتند
می‌شد بگویم نه. می‌شد لحنی عوضی از ادای یک کلمه یک نام
نام جانوری در دقّ احوالات صبح شوم اما گفتم، گفتم، گفتم روی بگردانم. و روی گرداندم.
گفتم بدمم در پوست    در شبِ عجول
خیسِ عرق در اکنافِ اتاق، من، عقب مانده‌ام
جنازه‌ای مبارکم
چاهم
آهم
گوگردم
ساعتی از صبحم
و دارم زیر پتو آب می‌شوم
شرم است که چون گیاهی نمکی، از دل خون، سفید می‌زند بر نیش، بر کوچکی دندان، بر نام جانوران سرگردان
جاندار بودم که دست و پا می‌زدم آنجا، به یادم بیاورید
چشمی دودیدم در معاینه‌ای کوتاه
که باد فواره می‌زند در اشکم
که اشیاء بلند می‌شوند و تار می‌کنند دیدم را
دیدنی از لکنت   از جنباندن جان    از لرزش چانه…
_ جان در سیاهی‌هاست_
و چون می‌نشانم پوست بر گودی چشم
و چون به زبان می‌برم انگشت
و چون اینها همه حاضر است و تن‌هایمان غیاب،
پس گور می‌خواهد خواستنت، در این تاریکی که منم.

جمعیتی خیسِ عرق
سوار بر چوبی باخته
سر بریده به زیر پتو می‌روند
چشمانی دودید‌اند
بی حافظه‌ی دست و صورت
یادهایی از وعده‌هایی سر رسیده
دره‌هایی نه پرت، سرشت بخارشده و لحظه‌ی افتادن ِ پلک…
معطل است آیینه
ما را نمی‌بیند که در صفیم
قولِ بستری در خون داده‌اند
قولِ تصمیم و مرگ، به ضربِ یکی گلوله…
دیدن، از چشمِ دودید می‌برد، اسبی را هار می‌کند
روی می‌گرداند
ما معطلیم
ساعت نمی‌گذرد؟
لحظه‌ای‌ست و جهان
منبسط است… لحظه، هنوز، هست.
و خاک از سر خواب‌ها کنار می‌رود
حواس، در تعطیلاتی موقت
صاحبِ اتاق‌ها روی ریلی پیچ‌در‌پیچ می‌راند می‌راند
قول بدهیم به هم   به سرضرب مردن
به یک گلوله و چشمی هار…
و… نه، خیر، اصلا… اجازه‌ی ما دست شماست
ما همین، ما همین و فقط
ما بی‌چشم و تصمیم
ما
در صفیم.

شعر

 

«و جرم ِ ماه ِ بدر، وقت طلوع: اگرچه نور ِ او عاریتی‌ست، امّا هم به نور موصوف است و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب، سرخ نماید.» (سهروردی)

 

گفتم: درختی در خود توقف کرده است

و دوستانم از خنده سرخ شدند

با دستانی آغشته  به روز که از جیب درآوردم

تکرار کردم انگشتانم به شنبه مبتلاست

و اشاره‌ام را از روی آسمان در آوردم ادامه مطلب

شعر

سیما یَاسمین|مرجان ریخته‌گر

 

یالله حبیبتي، زبانت را همچون دریا حرکت بده
ساده‌ست. خواهر بزرگ‌ترم به من می‌آموزد کل بکشم. زبانش را
همچون موج دریا می‌پیچاند. انگشتان لاغرش را
می‌برد توی دهان من تا زبانم را بیرون بکشد. می‌کشد
و نوکش را می‌گیرد. نگاه کن، ما زبان‌هامان را
این‌چنین حرکت می‌دهیم. می‌بینم که دیوارهای خانه‌ی پدرم
فرومی‌ریزد و ما آزادانه شناور می‌شویم. لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی ادامه مطلب

شعر

 

به دختر کوچک‌ام نادا

 

از ابتلای شبانه به آرام‌‌راه‌رفتن‌‌ام سالیان گذشت

مکث‌هایی روی بیداری که صورت‌‌ رقیق تو را شکل می‌دهند

گهواره‌ی صداهایی‌ که در فراموشی بزرگ می‌شوند وُ تو را ترک می‌کنند

آیا این تقاص تنهایی‌ست؟ ادامه مطلب

شعر

 

روشن بشود روی کلمه‌ای نامت به اشتباه.

روشن بشود دستخطی، به اشتباه.

بگویند خودش نوشته و اصرار کنند و بنده نیز به‌روی خودم نیاورم.

سرم را زمین بگذارم و آوار مرا بِبَرَد

سرت را بدزدی و طوفانی مشقی مرا بِبَرَد

آب‌خورده، نیم‌جان، برسم به کناره‌ها، به ساحل‌سنگی‌ها. ادامه مطلب

شعر

مرثیه‌ایی برای سوسن

می‌خواهم، به طور بیهوده سمبلیکی، مرگ به دست بیاورم.
بدون هشیاری، بی‌هوش،
از تن و جان‌ام، دریوزه‌مندی و فرزانگی در برود.
به پاکدامنی قدس و شرافت تقوا، احتیاجی ندارم. ادامه مطلب

ترجمه

 اودیل روینت|سمیه دیندارلو

 

در زندگی و حرفه‌ی سلین، آن بیست و دو ماهی که در پشت دیوارهای  پادگان رامبوئیه، در سن بین هجده تا بیست سالگی گذرانده، جایگاه مهمی دارد. بدون شک اگر این اقامت با ادامه‌ی غم انگیزش وجود نداشت، پادگان اهمیتِ وجودی‌ خود را پیدا نمی‌کرد: اعزام به جبهه‌های جنگ‌های بزرگ و زخمی که در 25 اکتبر 1914 از ناحیه‌ی بازو به او وارد شد. بعلاوه در اواخر همین مصیبت هنگامی که لوئی-فردینان سلین  موفق به فرار از جنگ و عزیمت از اروپا به آفریقا شد، در نامه نگاری‌های خود از جنازه‌ی باقی مانده‌ی گذشته‌ی اخیرش به عنوان یک سرباز نام برده :

 علاوه بر این، من مانده‌ام و خواهم‌ماند ، تمام زندگی‌ام در سواره نظامِ… ادامه مطلب