شعر

سیما یَاسمین|مرجان ریخته‌گر

 

یالله حبیبتي، زبانت را همچون دریا حرکت بده
ساده‌ست. خواهر بزرگ‌ترم به من می‌آموزد کل بکشم. زبانش را
همچون موج دریا می‌پیچاند. انگشتان لاغرش را
می‌برد توی دهان من تا زبانم را بیرون بکشد. می‌کشد
و نوکش را می‌گیرد. نگاه کن، ما زبان‌هامان را
این‌چنین حرکت می‌دهیم. می‌بینم که دیوارهای خانه‌ی پدرم
فرومی‌ریزد و ما آزادانه شناور می‌شویم. لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی

 

در کشتی طنجه تا آن‌طرف آب‌ کل می‌کشم.
تمرین می‌کنم یک زن واقعی باشم. خاله‌های پیر
کپلم را می‌گیرند، پستان‌هاشان می‌چسبد
به کمرم و می‌خوانند لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی
دهانت را نپوشان حبیبتی! فقط زن‌ها
روی عرشه‌ی فوقانی‌اند، تنها دریا اینجاست. ما زبان‌هامان را این‌چنین
تکان می‌دهیم تا به موج‌ها بگوییم عقب بایستند، به مردها بگوییم

عقب بایستند، به مردگان بگوییم مرده بمانند، به زنان گریخته از خانه بگوییم
رفته بمانند. آنان مرا به زنی بدل می‌کنند به شکلِ
گلیسین، اندامی پیچیده بر ستون‌ها و ران‌ها
بدانسان که هدایتم می‌کنند. سرت را عقب ببر؛ عرضه‌ی اپیگلوت
به نسیم. نمک هوا شامه‌ام را می‌سوزاند،
حنجره‌ام را در تنگنای گلو می‌خراشد.
تمام زندگی به من گفته شد

زنان باید ریگ ببلعند
الا به ‌وقت اخطار.

شعر

 

به دختر کوچک‌ام نادا

 

از ابتلای شبانه به آرام‌‌راه‌رفتن‌‌ام سالیان گذشت

مکث‌هایی روی بیداری که صورت‌‌ رقیق تو را شکل می‌دهند

گهواره‌ی صداهایی‌ که در فراموشی بزرگ می‌شوند وُ تو را ترک می‌کنند

آیا این تقاص تنهایی‌ست؟ ادامه مطلب

شعر

 

روشن بشود روی کلمه‌ای نامت به اشتباه.

روشن بشود دستخطی، به اشتباه.

بگویند خودش نوشته و اصرار کنند و بنده نیز به‌روی خودم نیاورم.

سرم را زمین بگذارم و آوار مرا بِبَرَد

سرت را بدزدی و طوفانی مشقی مرا بِبَرَد

آب‌خورده، نیم‌جان، برسم به کناره‌ها، به ساحل‌سنگی‌ها. ادامه مطلب

شعر

مرثیه‌ایی برای سوسن

می‌خواهم، به طور بیهوده سمبلیکی، مرگ به دست بیاورم.
بدون هشیاری، بی‌هوش،
از تن و جان‌ام، دریوزه‌مندی و فرزانگی در برود.
به پاکدامنی قدس و شرافت تقوا، احتیاجی ندارم. ادامه مطلب

ترجمه

 اودیل روینت|سمیه دیندارلو

 

در زندگی و حرفه‌ی سلین، آن بیست و دو ماهی که در پشت دیوارهای  پادگان رامبوئیه، در سن بین هجده تا بیست سالگی گذرانده، جایگاه مهمی دارد. بدون شک اگر این اقامت با ادامه‌ی غم انگیزش وجود نداشت، پادگان اهمیتِ وجودی‌ خود را پیدا نمی‌کرد: اعزام به جبهه‌های جنگ‌های بزرگ و زخمی که در 25 اکتبر 1914 از ناحیه‌ی بازو به او وارد شد. بعلاوه در اواخر همین مصیبت هنگامی که لوئی-فردینان سلین  موفق به فرار از جنگ و عزیمت از اروپا به آفریقا شد، در نامه نگاری‌های خود از جنازه‌ی باقی مانده‌ی گذشته‌ی اخیرش به عنوان یک سرباز نام برده :

 علاوه بر این، من مانده‌ام و خواهم‌ماند ، تمام زندگی‌ام در سواره نظامِ… ادامه مطلب

شعر

در اسب دست بردن
چهار نعل، درد را در زهدان زه کردن
سم بر فنر خاک کوبید
برگشت، به کلمه:
دویدن، بافته شدن و جا ماندن
سوراخی مثل یک نقطه
پر شدن با پاره شدن
باز شدن باب الشبهه: ادامه مطلب

شعر

 

وقتی شنیدم مرده است

تمام روز به بیهودگی سه شکل حرف  سین به حروف مشابه و به حروف تنها فکر می‌کردم

به اینکه مطیع کردن زبان به از کار افتادن حواس می‌انجامد

زبان فریب‌خورده بیمار می‌شود

اما شهامت پذیرش بیماری را ندارد ادامه مطلب