شعر

 

 

ندبه کن

آسیمه!

چون کپه‌ی گُهی پیر

مرده

افتاده گوشه‌ای

 

ناله کن

تا عشق

مگر نجاتت دهد!

 

«آیا کسی مرا به جا می‌آورد؟»

 

ندبه کن

خرفتِ دنگال

پیرِ مرد

 

«آیا تو نیز همچون من

از بوی مردگان می‌هراسی؟

 

دست بی شور پیرم را بگیر

خشم لرزانم را

به زمین، به زمان فحش می‌کشم

آیا تو نیز همچون من

از شب

از روز

از صدا

از زمین

از آسمان مرده‌ی این شهر می‌ترسی؟»

 

نترس

ضجه کن

از مرده نترس

بیا

مردانه بیا

گلوی خراشیده‌ام را ببوس

به صدای پرندگان گوش ده

به پشه‌های سبز

زیبا

به نسیم

خنکا

بهار

این بهار ملعون

این بهار بدجور

بیمار

شاید، صدها بهار دیگر

شاید، روزی یا شبی ساکت

بهاری که از آنِ من است

من

سرانجام من

روزی یا شبی

تمام این مردان را خواهم کشت

انسان را

انتقام خویش را

جوانی خویش را

خواهم گرفت.

 

«و ما

هلاک می‌شویم

در سکوتی سرد

آرام

آرام

آرام…