
«و جرم ِ ماه ِ بدر، وقت طلوع: اگرچه نور ِ او عاریتیست، امّا هم به نور موصوف است و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب، سرخ نماید.» (سهروردی)
گفتم: درختی در خود توقف کرده است
و دوستانم از خنده سرخ شدند
با دستانی آغشته به روز که از جیب درآوردم
تکرار کردم انگشتانم به شنبه مبتلاست
و اشارهام را از روی آسمان در آوردم
به اتاق خانهام زدم
بعد مهسا آمد با کتابی در دست
گفتم یک لیوان چای هم برای من بریز
و اعتقاد داشت مگر با یک دست چقدر کار میتوان کرد
گفتم پس آن یکی؟
گفت این غلامحسین ساعدی است.
دوستانم از خنده سرخ شدند
با تاریکی به بالا رفتند
و صبح لاشهشان را به درون اتاق پرتاب کرد
صبح که مشت هر حکومتی را باز میکند
گفتم
در ایستادن دست بردهاند
وگرنه ما در حرکتیم
بعد مشتهایمان را بلعیدیم
و با هم طلوع کردیم
و العصر
ان الانسان لفی…
این قانون عروج است
که می خواهی مرگت را هم در آخرین لحظات در آغوش بکشی
انقلابت را به آغوش بکشی
و مثل سیگار دست به دست کنی
ما در خود توقف کردهایم
و شکل مصمم درخت را گرفتهایم
و هر چند وقت
یک نفر به بیرون خود عروج میکند
تا خورشیدی بزاید.
در سرزمین سرخ
خونمان را به دیوارهای شب میپاشیم
خون خونمان را میخورد
و با این همه به خون همدیگر هم نمیآوریم که چقدر فاصله منحنی است
و سر آخر فاصله دوستمان میشود
و سر آخر فاصله فامیلهایمان میشود
فاصله تا کشور همسایه میرود
تا از طیارهای آویزان شود
فاصله که سرزمین همسایه است
و دسته دسته کوچ میکند
فاصله که کافی است دستت را دراز کنی تا بگیردت
فاصله که شوخی نیست عزیز من!
و مدام حرکت میکند
و هر قدم که بر میدارد
جایی خالی به جا میگذارد
و هر قدم که بر میدارد
اسلحهای روی زمین میگذارد
و هر قدم که بر میدارد
مردهای رو دستهایمان میگذارد
دستت را به من بده عزیزکم!
همینجا توقف کنیم
همینجا که درخت ریشه کرده است
همین؛ جای ابتلاست.
