شعر

دمای شتاب یا چهره‌هایی از تو، که می‌پرند|سمیرا یحیایی

 

روشن بشود روی کلمه‌ای نامت به اشتباه.

روشن بشود دستخطی، به اشتباه.

بگویند خودش نوشته و اصرار کنند و بنده نیز به‌روی خودم نیاورم.

سرم را زمین بگذارم و آوار مرا بِبَرَد

سرت را بدزدی و طوفانی مشقی مرا بِبَرَد

آب‌خورده، نیم‌جان، برسم به کناره‌ها، به ساحل‌سنگی‌ها.

بیاید، مرزبان بیاید، پلیس بیاید، هم‌وطن بیاید، بیاید، معشوق قدیمی‌ام، جایی پناهم دهد،

با ملافه‌ها، کله‌ی سحر، دارم بزند.

روشن بشود گور

روشن بشود خونِ جوانان وطن از

شکوفه بزند بید بنفشت. و بیخود بپرم، بپرم از چشم خودم،

بپرم به دیوار، به تابلوی اعلانات، دوربین مدار‌بسته، درهای ممنوع.

قبل‌تر هم شکوفه بزند. قبل‌ترش اما رفته‌ای.

ما چهار‌طرف خانه درازبه‌درازِ تو افتاده‌ایم.

ادای تو را در‌می‌آوریم و نمی‌شود.

خواب تو را می‌بینیم و نمی‌شود.

می‌رویم تا بالای چرخ‌و‌فلک، می‌چرخیم و قهقهه‌زنان قندِ خون می‌گیرم و نمی‌شود.

خواب جن می‌بینم، جنی قطعِ نخاع، جنی افتاده در حیاط پشتِ اتاق‌ها. ببین دارم جای دقیقش را به اطلاع جمیع مردگان می‌رسانم تا زحمت تو کم شود… دارم صورت جن را به‌یاد می‌آورم، پاهاش که دُم ماهی بود، پلکش که کبود بود، موهاش که دُم اسبی بود، تاریکی که کش می‌آمد تا زیر آواری که رویش ایستاده بودم، آوار بر زمینی بلند، ناکجا، آبی از زمین غُل می‌زد و دوستانت لباس کندند و به جوش زدند، گفتن ندارد که دوستان تو، دوستانِ جن بودند. ضمن این‌که نگفتم دیروز هم لام سراغ میم را می‌گرفت از من؟ گفتم؟ اما من، من، من گفتم که فقط خوابِ جن می‌بینم. و در نام شناسنامه‌ام یک واو اضافی‌ست. که ترسید. گفت سال نو مبارک و صدای اذان مغرب درآورد، صدای تعزیه، صدای نسخه‌ی بیمارِ بدحال، صدای گرفتن مغز استخوان، چای کیسه‌ای، صندلی تاشو، صدای آواره‌ای که زمینش دود می‌کرد، که مثل خواب‌های تو آبی شد… به آب زدم، به چشمه‌ای که گُر می‌گرفت، و ما با دوستان تو به نماز ایستادیم. در تن هم مچاله شدیم، مردی لال، زیر تختی بزرگ و فلزی را نشانمان داد و گفت بو، بو، بو از این‌جاست و لال بود. تخت گُر گرفت و خیسی موکت پهن می‌شد و ما بی‌دوستان تو از سر‌و‌کول هم بالا رفته بودیم. شوهرت از زانویش جدا شد، نامش از سر زبانم افتاده بود و در همین زاویه پرید به فلق، پرید به نازک‌ترین لباسِ تو و بعد بال‌زنان از خانه‌ی سرهنگ دیدیمش که جیب پیرهنش را پر از شیرینی و ارزن کرد. گفتیم خیر است و برگشتیم به اتاق‌ها. به قبر تو دلباختیم و برایت آوازهای سنگی خواندیم، گربه‌ی سنگی رقصاندیم، زلزله سرها را از زمین می‌کَند و برای باتلاق‌ها سوغاتی می‌بُرد. صورت تو را یادم هست که سوغات گرما بودی؛ سوغات بادها و وَرَم؛ سوغات لولاهای درآمده، پیچ‌های شکسته، زهواردررفته. در عدم، در سرزمین بیابانی… نکند فکر کردی مرده باشم؟ البته این‌هم بگویم، چند شب پیش، خواب دیدم که زنده‌بودم، نقاش بودم و صورت تو را با خون جوانان از خارستانی نقش می‌زدم. چشمت را و حوالی گردنت را. جای نوازش‌ها و خیانت‌ها و دروغ‌ها. گفتی که آب دارد می‌گذرد از سر و برگشتیم به تختخواب و تابستان شد. و من که از مردنت بیزار بودم، غیب‌شدم، به جهان مردگان رفتم و زیر آوار صورتت را به مجسمه‌سازهای فراری فروختم.