
_ پارهای از یک رمان منتشر نشده
- کودکیام پر از شهرکِ سفید پیشساخته گذشـت. در ورودي زنـگزده(کـه بعدها ضدزنگ خورد و ضدضربه شد)باز میشد و نامزد، در چهارچوب بود و در پــسزمینــهي نــامزدِ در چهــارچوب و در تیــرهروزي مــن، بیابــان در بیابــان، بیانتهاییِ غبار.
- اینکه میگویند ما همه از خاکیم، باعـث شـده بـود آن انـدامِ ایسـتاده در چهارچوب، که نامزد نام داشت، از غبار حاصل آمده باشد و آمده باشـد، آمـادهام کند براي شکستِ عشقیِ تخمیتخیلیِ آینده.
- همه جايِ شهرك پیشساخته با آن سفیدي سیمانها، پیشساخته بود.
(حتــا پــیشســاختهتــرینِ آدمهــا ایــن مطلــب را مــیفهمیــد و قــادر بــه بیاناش نمیکرد.) - دور از تیررسِ شهر، میان صحرایی با هزارارن سگِ گرسنه و زبانهـایی کـه در دهانِ بازشان بود، شهرك سفید ما همچون ستارهاي مرمرین(سـیمانی)بـر آستانِ جهنم میدرخشید.
- – اسماش را چه بگذاریم؟
– حالا نه، توان جسمانی نامگذاري را بعد از ناهار احتمالی، امتحان میکنیم. - و سگ، با گوشِ شکستهاش و خالهایی که دیگر به یـاد نمـیآورم، رفـت و در حمام(تنها جایی که سایه داشت)درازبهدراز و پهلوبهپهلو(چنـد پهلـو)منتظرم ماند. سرم را میگذاشتم روي شکماش که از فرط گرسنگی بالا و پـایین میرفت و در هر دم و بازدم، معدهي خالیمان، ما را فرو میکاست.
- خدا میداند که آن روزهايِ شگفتانگیز یعنی چه
- سرم روي شکم سگام بود و دستانام روي شکم کتابی از “توماس آکویناس”.
- (برادرم سه جفت خودکشیِ ناموفق بـراي خـودش جـور کـرد و مـن ، خـدا میداند چند دوجین، رنج و تشویش و مهربانیِ یک سگ).
- شکلِ شکار سگ وحشی در بیابان:
۱. یک عدد گونی که دروناش، تکهاي نان خشک تعبیه شده.
۲. یک آدم قوي هیکلِ بی بنیادِ احمقگرا. - به محض اینکه، سگ میرفت در خلسهي گـونی و نـان خشـک، در گـونی بسته میشد و سگ در تقلا بود و ما نوجوانها کـه روي گـونی بـا میلـههـاي آهنی یادگاري میگذاشتیم.
- گرسنگی، شیوه هاي زیادي را به تملکِ انتقام در میآورد.
و فقر، همین طور تباهی عبور میدهد در تبـاهی و همینطـور مرتـب عبـور میدهد. - یک هیولايِ نیمه ارگانیکِ شبهبشري در هزارتويِ سفیدِ سیمانی.
این هیولايِ بینام و بیفلان، با گچی که نمیدانم آیا از فلان جا آورده بود، روي دیوار سفید، فرشتهاي سفیدپوست مخلوق کـرد کـه عـادت داشـت آلـت هیولا را در خود فرو ببرد.
(و هیولا، آلتاش را فرو میکرد در بتونِ مذاب، و نالهي صداي بـاد، همـراه بـا دیواري که حسِ حاملگی متبادر میکرد.) - درست، همان روز، تصمیم به قطع آلت تناسلی و شکسـتناش در دیـوار را به نمایش گذاشتم.
(یک کارناوال واقعی که در میانهاش کسی میآمد کیرش را مـیشکسـت و میرفت.) - نکتهي اضطراري این است:
شهرك متعلق به سازمانِ بهزیستی بود و سازمان، خانههایش را افزوده بـود به متعلقاتِ زنانِ بیوه. - کافی نبود که مردي غریب بیاید و بدگمانی و نفرت نبرَد. انگار بتـون سـفید، مملو از مریم عذرا، راهبهها را پناه میداد و تطهیرشان با فقرشان، ممکنتر بود.
- براي مادرها، بهشت تنها امکان مقدر است.
(و آیا ایمان، علیه خانواده به وجود آمد؟) - میشد حدس زد که حجـابی در کـار نبـود، مـردي در کـار نبـود، و بعـد از ظهرها زنان بیوه کنار خانهها(خانه هاي خودشان) ایستاده، در کـار مشـورت بودند.
- دیوارها به وجود آمده بودند تا فلسفهي وجودیشـان منتفـی نشـود. دیوارهـا، نشانههایی از تمدن بودند و شهرنشینی، دلالت ضمنی آنها.
- دوشیزهها، براي عبور و مرور، باید بیوه میشدند.
(یکی از قوانین سازمان بهزیستی) - – اسماش را چی گذاشتیم؟
– آن قدر صادق بودیم که اسمی انتخاب نکنیم. - لغزش و لرزش. تابستان و زمستان. فلان
- روزي که سه نفر از دوستانام الکل صنعتی را در مرگ ملاقات کردند من بـه استقبال رسیدم.
آنها، عمیقترین پوزخند دربارهي زندگی مناند.
شبی که برفها، فرو میریختند، آنها عروج میریختند.
(گمانم در این کار کمی عجله کردند.) - بله، خواهر دوست من، مرد واقعی فقط یک رویاست و حتا هیچ وقت وجـود نداشته است.
کدام مرد واقعی، سالی دو بار و هر سال دو مرتبه خودکشی میکند؟ - مطمئن باش خداوند، وقت مجازات، به صورت ما تف هم نمیاندازد.
