شعر

از تاریکی|حسین علیزاده

 

«و گفت: تحیّر چون مرغی بُوَد که از ماوای خود بشود به طلب چینه، و چینه نیابد و دیگر باره راه ماوی نداند.» (ابوالحسن خرقانی)

 

1

می‌آیم بیرون از تاریکی، و دستم را می‌‌دهم به تو؛ به دستت که از گذشته دراز کرده‌ای. می‌آیم دستت را می‌کِشم و دست می‌زنم به گذشته‌ام. ای ایستاده از آن اتاق با زبانی درآورده به سوی من! گذشته را بر می‌دارم و چمدانم را بر می‌دارم و می‌آیم بیرون از تاریکی، مستقیم به اتاق رو برو می‌روم و می‌نشینم توی گلدان و از آوندهاش بالا می‌روم، می‌نشینم روی فرش و به آن وارد می‌شوم، می‌نشینم روی سینه‌ات و به آن وارد می‌شوم. می‌آیم بیرون از تاریکی با تمام خودم دست دراز می‌کنم از آن اتاق به تو که از گذشته‌ات آمده‌ای، زبانم را در می‌آورم به سوی تو.

2

در زمان، نقطه‌ای را دست می‌گذارم، در زمان. می کشم و کش می‌آیم از روی ساعت سه ساعت کشیده می‌شوم. چه هوایی دارد صبح‌ها شهرم را برگشتن به ساعت‌های جنبش و من می‌کشم خودم را از تاریکی بیرون تا کشیده شوم به اتفاق قشنگی که می‌چکد در آن لحظه که زمان کش می‌آید از روی نقطه‌ای و زمان می‌شاشد تا آن دور …دورتر خیلی دورتر، سه ساعت تمام. اگر دستم بود در می‌آوردم، اگر زبان بود در می‌آوردم. چه اتفاق قشنگی دارد گلدانی که می‌نشینم. یک بار پلکم را دست گرفته بودم و یک بار گلدسته‌های اذان. دست پدر را دوباره می‌گیرم تا بزرگم کند و می‌ایستم با دو دمپایی از بچگی در عکس خانوادگی در تاریخ. من فراموشی دویست سال آینده‌ام. من بزرگ خاندان آینده‌ام و حتا پسرم را بغل کرده‌ام. پسر مرده‌ام را.

3

زبانِ خود را فراموش کرده‌ام و با گوشم حرف می‌زنم که با شناختن جنین شکل می‌گیرد و صورتم را می‌آورد روبروی صورتم تا ابعاد شکل بگیرد. مکعب می تواند باشد ابعاد؛ می تواند. صدا می‌تواند باشد ابعاد؛ می‌تواند. و شکل زاویه‌ی یک زن که زاده شد به روزِ تولد تا همیشه خودش باشد. زبان می‌توانم در آوردم و شکل خاصی از اندامم باشم که قرمز است و تکان می‌خورم. چشم می توانم باشم ریخته در لای خود و زبانم باشم برکشیده بر اندامم و از روی تخت شکل عجیبی باشم که خوابیده است زیر خود، ای جانور عجیب! ای مدار گردش مکعب و هندسه! دهان باز می کنم تا سوراخی به کهکشان بیفزایم و جاذبه‌ای باشم که دهان روی گونه‌ات گذاشته تا کهکشانش را ببوسد.

4

بیرونم می‌آید از جمله، بدم می‌آید. جیشم می‌آید که بنویسم دو نقطه در زمان را سه ساعت کشیده‌ام. به صورت اندامی بغل کرده می‌نشینم تا از تاریکی درآیم. ای جیش! ای نقطه ای کشیده در زمان! ای حمله‌ی رو به جلو، جیغم را در آورده‌ام و اوحدالدّین کرمانی‌ام را به خورشید می‌مالم، و جیشاجیش و نشستن، دومی را انتخاب می‌کنم. در می‌زنم، در را محکم می‌زنم، حمله می‌کنم من مردی تاریخی پدربزرگ نئاندرتالی در همسایگی و جمجمه‌ای که روی میز جا گذاشتم از شدّتِ آینده. می‌نویسم خودکار و شکل فراموشی‌ام را پهن می‌کنم به تنور می‌چسبانم بر می‌گردم در می‌زنم آقا سریع تر! آمده ام از تاریخ، در را باز کن جیشم می‌آید تا بریزم نقطه‌ای از آن بالا را در تو، وصل کنم دو زمان دو مایع متصل را و جیش کنم.

5

می‌آیم بیرون از تاریکی، نفسی می‌کشم.