
زمان آن رسید
شنبه، بیست و پنجم آبان سال و هزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی
یکی گفت: «شیراز، کلانتری معالیآباد»
گفت: «مردم»
میگوید و چیزی ادامه دارد
نه آنطور که گریه کنیم و بخوانیم، نوحه بخوانیم مرثیه بخوانیم رمانتیک شویم و رمانتیک بخوانیم، یا برای دل خودمان بخوانیم، یا برای ادامه بخوانیم، یا برای ادبیات بخوانیم، یا برای شعرگفتن، و نه نوشتن، بخوانیم، یا فقط برای نوشتن بخوانیم، برای دیدن اینهمه بخوانیم، برای ندیدن بخوانیم
بخوانیم و تخیل لازم نیست
تخیل فریب است
جزئیات نیست خروج نیست، حفره نیست دالان نیست شایسته نیست
تخیل لازم نیست وقتی دوری و صدا نمیآید
وقتی نزدیکی و صدا نمیآید
دست کوتاه است و پایت نمیرسد به «آنجا»
چشمانت کمسویند
نه خیابان انقلاب
نه صف طویل دانشجوهای مُرید
نه ما.
پاسخ صریح و روشن است
آبان ادامه دارد
آبان
شنبه
بیست و پنجم آبان
کلانتری معالیآباد
مردم
ادامه
حتی اگر حتی اگر
آبان ادامه
حتی اگر
حتی حتی حتی
اگر اگر اگر شب و روز
حتی اگر حتی اگر
***
«داد میزنه: کی این جنایتو از یاد میبره؟»
پاسخ صریح و روشن است
همه میدانند
همه میدانند
کوه و دشت و صحرا
جهندگان و خزندگان
پرندگان و چرندگان
مردگان و زندگان
وزارت تعاون، کار وَ رفاه اجتماعی پاسخگو نیست
اما
وزارت تعاون، کار وَ رفاه اجتماعی هم میداند
قاضی پرونده پاسخگو نیست
اما
قاضی پرونده هم میداند
بیست و پنجم آبان سال هزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی شاهد است
روی تقویم بَست نشسته
بلند نمیشود از جاش
تمام اجارهخانهها، عیالواریها، چکها، بدهیها، روزمرگیها، سگمستیها آمدند سرِ راه
اما
بیست و پنجم آبان سال هزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی
بدون هیچگونه تمثیل و تخیل و ایماژ
میگوید: «نه!»
اشاره میکند: هان! فریاد میکشد پافشاری میکند
زخمها باز میشوند
بلند میشوند و راه میافتند
در میان نیزار در میان خیابان در میان دود در میان میدان
زخمها به سخن درمیِآیند و سرود میخوانند
روی میزها میکوبند روی آسفالت میکوبند روی شانزده آذر سال هزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی
که استحاله یافته در بیست و پنجم آبان سال هزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی
زخمها کلاسها را ترک میکنند
با دهانی از خون دلمهبسته، «مبارزه یکی است»، با دهانی خسته، سربسته اما رَسته، جَسته
***
چه از دست رفت
در صبحی برفی که برفی نبود
ایستاده بودیم و زخمها راه میرفتند
عکسها راه میرفتند
عزاداری راه میرفت کلمات راه میرفتند و روی پای خودشان ایستادند
«او که مادر همه ماست» اما مادر همه نیست
«او که خواهر همه ماست» اما خواهر همه نیست
«او که رفیق همه ماست» اما رفیق همه نیست
او که در نیزارها در پارکها در خیابانها
حی و حاضر است
در عکسها در نوشتهها در سرودها در بدنها در اعلامیهها در چشمها
و هرگز اینگونه بینیاز به استعاره و ادات تشبیه و آرایههای ادبی نبوده
و هرگز اینگونه خشمگین از تخیلی بیجا
تخیلی که فریب است
و هرگز اینگونه روزها طولانی و سال کوتاه
و خدایگان بیخرد
و ستارههای آسمان گم و گور
اما مادری تکثیرمیشود بیکم و کاست
ارغوان و ستارهها با هم
او که نیز میگوید: «ما خویشاوندان هم هستیم»
و همینجا پایان نمیپذیرد:
«ووی مادر ندیدُم شادیات
ووی که داماد آمد
آخه عزا مصیبت تازه کن
ووی که داماد آمد»
اما باز هم
همه میدانیم
سوگواری روی دیوارهای شهر به راه افتاد
زخمها
زخمهای بیتاب و تکثیرشونده:
« فردیترین سوال اخلاقیات – چطور این زندگی که متعلق به من است را زیست کنم؟ – با پرسشهای زیستسیاسی همراه است که اینگونه خلاصه میشوند: کدام زندگیها اهمیت دارند؟ زندگی چه کسانی به حیث زندگی مهم نیست و به عنوان زیستن به رسمیت شناخته نمیشود، یا به صورت گنگ و نامفهومی صرفا زنده محاسبه میشوند؟ این پرسشها نشان میدهند که ما نمیتوانیم به راحتی بپذیریم که تمام انسانهای زنده در جایگاه فاعل [نسبت به زندگی خویش] قرار دارند و مشمول حقوق و محافظت میشوند، و همچنین دارای آزادی و درکی از تعلق سیاسی هستند؛ برعکس، چنین جایگاهی به واسطه ابزارهای سیاسی محقق میشود. و جایی که انکار شده باشد، باید این محرومیت آشکار شود. پیشنهاد من این بوده که برای فهم شیوه افتراقیِ توزیع این جایگاه باید بپرسیم: کدام زندگیها قابل سوگواری هستند، و کدام یک نیستند؟ برای راه یافتن به این پرسش که چطور زندگیم را هدایت کنم، مدیریت زیستسیاسیِ [زندگیِ] سوگناپذیر نقشی تعیینکننده دارد. پرسش این است که چطور این زندگی را درون افق گستردهترِ زندگی، یعنی شرایط زیستی که ساختارهای فعلی ما را تعیین میکند، زیست کنم. در قلب چنین جستجویی این پرسش وجود دارد: کدام زندگیها اصلا زندگی به حساب نمیآیند، یا صرفا تا حدودی زندگی محسوب میشوند، و پیشاپیش مرده و از دست رفته تلقی میشوند، حتی پیش از تخریب یا رهاشدگی علنی آنها؟»
و زندگیهایی
پیشاپیش مرده
ولی تمام نشده ولی ادامه دار
و «سی ساله سرگردان در قلبش شورشی شاعرانه»
و «دستش بر جیبش زنجیر بود، کوچهها مثل زندان»
و زندان ادامه دارد
و مشت ادامه دارد
بیست و پنجم آبان سال هزار و سیصد و نود و هشت خوردشیدی هم
و این لحظهای تکرارشونده است واین لحظهای بینظیر است
و این لحظهای مقدس نه، سوگوار نه،
ادامهدار است.
