دو شعر از الهام ملک‌پور

شعر یک

برای همیشه هست

شاتوت‌ها و درخت کهن

در هر آتش فرو‌می‌نشاندم

تمنای خروج از مادرهایم

.

نقاب‌شان را برمی‌دارند و چشم‌هایشان رنگ عسل است

درهای کنترل

خروج از حریق طعم‌های آفریقا

.

این کدام دوام است باز شد هر زبانه‌اش

با اشتراک هر نام‌گذاری‌اش وقتی قرص‌هایم را کنار بالشم می‌گذارد

و چشم‌هایم که می‌بوسد . . . . کدام مسیر را پارو‌زنان خسته می‌شود

.

امتحان کنید . . . . حتا اگر بگویید به امتحانش نمی‌ارزد

آن سوی مه

هر دره اوج می‌دهد و

تا خاکستر بعدی دوام بیاورم

مدام‌م مست می‌دارد که این حرف‌ها دیگر برای شما گفتن ندارد

تلفن‌های همگانی شعله می‌دهند . . . . به تمامی

گفتن ندارد

.

هر کدام از ما پیامبر شد

رفت به سمت ملتش

کتاب آورد و . . . . شعله کشید بر آتش

پاروزنان . . . . خسته . . . . . به سمت درهای کنترل

.

شما که می‌دانید

ولی او اخم می‌کند

به سمت مادرش برمی‌گردد

هر کدام از ما


شعر دو

دوست‌دخترم هم‌سن تو ست

مادرم هم‌سن تو ست

تو می‌خواهی . . از من . . کدام‌شان . . هستی؟

.

نقش‌های اسلیمی را دوست ندارم

کوچه‌های پامنار را دوست ندارم

و لکن لحاف چهل‌تکه را از تو می‌خواهم

عصرهای پرسه‌هایم را دوست دارم

و هر دختری که با تو فرق می‌کند را دوست دارم

هر دختری که می‌گوید با تو فرق می‌کند

.

تصمیم گرفته‌ام بالش‌های پر قو بخرم

ولی گران تمام می‌شود

۱۱ فروردین ۱۳۸۸