شعر یک
برای همیشه هست
شاتوتها و درخت کهن
در هر آتش فرومینشاندم
تمنای خروج از مادرهایم
.
نقابشان را برمیدارند و چشمهایشان رنگ عسل است
درهای کنترل
خروج از حریق طعمهای آفریقا
.
این کدام دوام است باز شد هر زبانهاش
با اشتراک هر نامگذاریاش وقتی قرصهایم را کنار بالشم میگذارد
و چشمهایم که میبوسد . . . . کدام مسیر را پاروزنان خسته میشود
.
امتحان کنید . . . . حتا اگر بگویید به امتحانش نمیارزد
آن سوی مه
هر دره اوج میدهد و
تا خاکستر بعدی دوام بیاورم
مدامم مست میدارد که این حرفها دیگر برای شما گفتن ندارد
تلفنهای همگانی شعله میدهند . . . . به تمامی
گفتن ندارد
.
هر کدام از ما پیامبر شد
رفت به سمت ملتش
کتاب آورد و . . . . شعله کشید بر آتش
پاروزنان . . . . خسته . . . . . به سمت درهای کنترل
.
شما که میدانید
ولی او اخم میکند
به سمت مادرش برمیگردد
هر کدام از ما
شعر دو
دوستدخترم همسن تو ست
مادرم همسن تو ست
تو میخواهی . . از من . . کدامشان . . هستی؟
.
نقشهای اسلیمی را دوست ندارم
کوچههای پامنار را دوست ندارم
و لکن لحاف چهلتکه را از تو میخواهم
عصرهای پرسههایم را دوست دارم
و هر دختری که با تو فرق میکند را دوست دارم
هر دختری که میگوید با تو فرق میکند
.
تصمیم گرفتهام بالشهای پر قو بخرم
ولی گران تمام میشود
۱۱ فروردین ۱۳۸۸
