باید تنم را تکان ندهم
بشمارم تا بیست
و باز بماند پلکهایم؛
تیک گرفته بود و میپرید مفاصل منفجره در من
مرا میکشیدند
در ترس
در امتداد بارانهای اسیدی
که بسیار خطرناکند
من بسیار خطرناکم
چرخ میخورم و ثابتْ
میچرخم
چرخ میشوم در چرخگوشت بزرگ شهرداری
من چرخ میخورم
اما تو برگرد
و مدادت را بردار.
حالا زنی ملتهب از مرداد
نشسته اینجا، برابر من
میخندد و سیمهایی روی لثههایش میلغزند
صندلیها و زنها
چراغهای چشمکزن و زنها
پیادهروها و زنها
در دهانش میچرخند
و از دهان کوچکش او را میشناسم.
باید پیاده شوم
فاصله بگیرم از خطوط زرد که خطرناکند
وانمود کنم خوشبختم
همینجا خوشبختم
بین تابلوهای راهنما
روی بیلبوردها
اینجا که میشود موهایم را از روسری بیرون بریزم
و بوی خوب بدهم
که این تن نمیشناسد دستهای دیگری
رنگهای دیگری
و شبها چرخشده به خانه برمیگردد.
دیر رسیدم
جا مانده از خطوط
مدهوش رقص، چرخ میخورم، چرخ
و دروغ میگویم، نمیتوانم دروغ نگویم، دروغ که میگویم زیباترم، نمیشناسمم آنقدر که دروغ گفتهام.
و «دروغ» با تو به تخت میآید
در میآورد لباسش را
اما تو راست میشنوی اگر بگویم هرگز مرا ندیدهای؟
میچرخم
و برایت کودکانی میآورم که پا ندارند.
هیچ چیز
دیگر هیچ چیز خاطرم نیست تا تو را به یاد بیاورم
که از یاد بردهای و گویی بزرگ
بین دو انگشتت میچرخد.
خاطرت هست؟
آن شب درست در انتهای رانهایم
چیزی که هیچ شکلی نداشت؛ دوایر تو در تو
و سرخ بود وقتی بندهایش را میبریدند
سرخ میچرخید و دور میشد.
تو پلکهای یخ زدهات را میبندی
مرا میبندی و میگذاری روی میز؛
تمام شده.
راوی نشسته و چای مینوشد
راوی نشسته روی جدولها و تخمش نیست.
قسم به نام
-نام کوچکت-
قسم به سین سرخ عصاها که مار میشدند
میشود برگردم؟
و هیچ شوم؛ هیچ
هیچ که نیزه ندارد، نیزه نمیخواهد
تنها به غار میرود
به غار میدود
میدود از کف سلول کوچکش
رد میشود از روی استخوانهای ابراهیم
هان!
ای قوم بنیاسرائیل!
حالا که جای بوسهی نازیها
بر گردن یهودا میسوزد
میشود آن صلیب را از گردنت دربیاوری؟
بیاوری بنشانی ایوب را مقابل من
و سالهای پربرکت برگردند؟
با یالهای سبزم میرانم
از دشت به خیابان
از کوچه به این آشپزخانه
و تو همان جور که فلسفه میخوانی
از بندهات گلوله میریزد.
مینامیام مریم
و هربار این صلیب در گلوی رحمم گیر میکند، میچرخد، میشکافد، میآید، مینشیند
برایش چای میآورم.
مهر 96
۲۱ مهر ۱۳۹۶
