خاطرهـآتم(1)
نمیدانم چرا فیزیکم را از دست دادهام؟ درست، از دست دادنهایم همینطور و در این ایستادنهایم پیداست که فیزیکم را از دست دادهام. شبیه فضای معلقی شدهام که در خلاء سلولهایم هویداست. میخواستم کمی «جیم موریسون» شنیده باشم، نتوانستم. میخواهم کاری انجام ندهم، ولی «میخواهم» دارد. اصطکاک موازات دارد. «اصطکاک موازات» یعنی نیمی از من در این فیزیک جا مانده و هنوز اتفاق منهدمکنندهای برایش به رخ کشیده نمیشود. کلمات در تصوراتِ تورات پراکندهاند. در آن هجای خونین، در آغاز، هزاران هجا در بابل بودند. مهمترین کار در عشقبازی بالا بردن سطح تماس پستـان، در بعدازظهری است که ابرهای شکوفا از فراز آن میگذرند. بعضی از برخی از اشیا مرا درک کردند. اگر در حال خدا بودن باشم، هیچ اتفاق خوبی به ارتفاع من ربط نمییافت. پس حق دارم که تنها باشم. تنهایی ناگزیری اکنونی است که تا ابرها میگذرند، به آینده متصورند (متصور شوند). انحنایی در ایجادم. ایجاد شدنی در حالِ هنوز، ایجازم. روح پیری در حال تن کردن من، تنم را میترکاند. سلولهایم در فرم این حروف، متمرکز میمانند. بخشی از یکی از (یکی از) کهکشانهایم را در این کاغذ افشا کردم. چه کار بزرگی کردم. «افشای کهکشانی» کردم. کردم، ولی در حال جسمِ استمنــا ماندگار. کردم، ولی خدایی در حق روحی وسیع که به فراموشی خود، جسمم را ترکاند. فروریختهام در ارتفاع بابلی شبیه هیچ زمان. نگران. در امان از نگران، ای امان. تو در خوابهایت چه کار مفیدی انجام دادهای؟ هیچ وقت در خوابهایت، دختر مورد علاقهات (پسر خواستنی) را نوازش نمودهای؟ (بعدش نمودهای؟) نمود بیرونی رویاهایمان در لباسهایمان. رنگ چشم مردِ رویاهایمان در بخشی از بلوزمان. اتفاق مهم، در اهمیت، مانده است. جَستهام در جستوجوی خجستگی نو، در فصل جفـتگیری در هنگامی از جفتگیری که بالهایم به ایکاروس ارث رسیده و تنها ماندهام تا با سلولهایم بمانم. تا به حال سلولهایت را از تنت درآوردهای؟ آیا تنت، در حال سلول مانده؟ اگر روح داری بگو 537 سال پیش، در ساعت 3:40 دقیقه، 22 مارس کجا بودی؟ آیا «موکلب مرا میشناسی؟ تاریخ اجارهی سلولهام در حال اتمام است و هنوز «جیمی هندریکس» ماندهام. روحی در حال استمنـــا هستم تا فیزیکم به در و دیوار بپاشد. ملائک بایستند و ابلیسها دچار اشمئزاز گردند. به عنوان آخرین جرعه، لیوانی چای میچسبد در این عروج غافلگیرانه. چرا خدا برای جفـتگیری (خفتگیری (جابهجایی یک نقطه)) نمیماند؟ امپراتوری هستم بدون حق قانونی و به نظر شهروندی فقیرم بدون بیمه، کارمزد، حقوق مفتخوری، حقوق نشر و هر حق خوبی که به انسان خوبی رو به تحقق دارد. چند دود سادهی «گِرس» مهربان و کمی لبخند، دوبارهام میکند. آرزو دارم کمی راه بروم. راه بروم کمی آرزو کنم. در دوستهایم چشمهایشان را ببینم. میخواهم چند سال دیگر بروم و به یک اساماس بیندیشم. نهنگی سفید با خودکارم زخمی. چند بار در حمام نمره مواد مخدر مصرف کردم و روح بخار آب گرم به موقعیت سوژگانیام پیوست. از این موضوع ناراحتم. اشیای دور و برم از آگاهیِ منتشرم، در عذابند، (در عزایند). مرثیهای برای سیگاری که کشیدم. در یکی از چشمهایم مقادیر کمی خواب انباشتم. روح محزون برادرم در اندیشهی نوشتن به مثابهی کار مهم، مقیم شده و همزمانی کلماتم را دریافته. در بافتی از تکهپارههای زمان. خودکاری در دستم، خودکاری در برابرم. در برابرم، برادرم با خودکارم.
خاطرهـآتم(2)
اگر بمیرم در این شب بهاری و در حال کشته شدن آنها را ببخشم، ماه هر لحظه به طلوع نزدیکتر میشود و اتفاقی در اطرافِ ابرهای در اطرافِ ماه خواهد افتاد.
سادهمَرد بودن از مرده بودنِ ساده، بهتر است در حالی که همیشه همه چیز از همیشه بهتر است. بهتر است؟ (خب پس) بهتر است.
دیگران در حالی دیگرانند که در رویایی به مراتب ساده شده ( از رویایی حماقتبار آغشته) ساکنند.
انزوا بستری خواهشمند است در حالی که من سرریزم. غدد برونریز دانشم را به دکتر تسلیم میکنم (کردهام) و حالا در بستری از انزوای خواهشناکِ تمیز لمیدهام. در بدن فعلیام چند جای خارش هست که برای ناخنهای چیده شده در قرن اخیر آمادگی هوسناک دارد. در مغر یک ناخنخوار، استرس کمبود ناخن به انقلاب میانجامد.(Revoloution in a moment)
سراغی از چاکرای ششم گرفتم، در حال سیارهی مشتری به عنوان قَمری تازه بود.
در امروز عصر (بعد از ظهر) در ماشین گشت ارشاد که میگشت، گشتی به عنوان خواستگاری جعلی کردم و دیدم ( با چشمهای واقع روی سرم) دو خواهر بودند، که دو کلاغ عریان بودند و هر دو هیچ نبودند (لورکا).
زندگی در مناظر آفتاب در حال ابرهای پشمکی در نوک بال پرندهای که نامش پرستوست، پر از آسمان است؛ آسمانی که ادبیاتش در داستاننویسی معاصر هرگزا هرگز که نمیخورد.
آمادگی جسمانی (در حد فیزیکال) با بدنهای نرمی که انگشتانت روی آنها میلغزد، ورزشهای هوازی را به ریههای منقلبم هدایت میکند و در بین تماس دو بدن (یکی سیگار، یکی هوا) رعد و برق.
همیشه در حال تعویض بدن فعلیام، لباسهایم را میبینم که سیگاری به آنها آویزان نکردهام. یک نفر میگوید که تو پسر خوبی هستی که نمیتواند مثل جیمی هندریکس گیتار بزند و کاری به کار دخترها ندارد و این مسئله نیز باعث رنجش جسمانیاش خواهد شد (قلبت به زودی با تو قهر میکند و سالها به طول خواهد انجامید، خود اگر طول بکشد).
رضا رشیدی (یک دوست): دوستی بیشائبه نکن.
مجید یگانه (یک دوستِ دیگر نویسنده) (نویسنده): راست میگوید.
شخصی که روح مرا خریداری نمود: تو دروغ میگویی، وام گرفتهام. روح استیجاری. روح علیالحساب تازه. روحی با گارانتی بالا.
کامپیوتر اصلا شبیه آدمها نیست. کامپیوتر روح ندارد. کامپیوتر وقتی خراب میشود دیگر رحم ندارد. کامپیوتر اگر خراب شود، ما را نمیبخشد و دوباره به فعالیت ادامه نمیدهد. کامپیوتر یک ابزار است. کامپیوتر، کامپیوتر است. کامپیوتر، confuse است. fuse، confuse دارد. فرشتهها میآیند و در حالی که فرشتهاند، پرعشوهاند.
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
خاطرهـآتم (۳)، (۴) و (۵)
خاطرهـآتم (3)
سکوتی بویناک بر آسودگی بوی عرقم برآسوده است. ماجرای لطیف نگاه من و نگاه دختری به نام «آوا» در سکوتی بین ما، در حالی که بیصدا بین ما و بین نگاهمان شکل گرفت. چاکرای قلبمان به انرژی کبوترهای اطراف واکنش نشان داد که با کنش پروازِ یکی از آنها، چاکرای شِشمان در هفتمی ادغام شد و در بعدازظهر (در آن بعدازظهر) (بعدازظهرِ امروز عصر) (فعل جمله یادم رفت). مادرم در دیالوگ ناشایستی که هواپیما، که هواپیما موقع پرواز بر ابرها روا میدارد، آرامشی از دست رفته دارد. رویای مادرم منتظر حضور در خوابش، خوابش در انتظار خروج از رویای جمعی اطراف. همه راه بهشت را بلدند. من در اسپینوزا جادهاش را مییابم و در دکارت به کسی که میگوید هستم، چون رویا میورزم، با رویاهایم ورزش میکنم. اعتماد خواهم کرد (خواهم کرد؟) اعتماد نکن، اعتماد نکردن ماجراجویی است.
انگشت اشارهام را روی نوک پستـان سفید بزرگ فرشتهای هیجانزده، میمالم، میمالم. میمالویانم. میمی. ماما.
«فـرج کیهانی» زنی،antimatter. فـرج کیهانی خدا Blackhole. زیبا.
ارگاسم معنوی چاکرای هفتم، cosmic body. عشق در آشیانه نشسته. عشق از آشیان درآمده. (جملهی قبلی را چند بار تکرار کنید، میارگاسمید).
آخر شبها، نیمههای شبی بهاری وقتی که (زمانی حتا) هاگهای منتشر هوا را میآراستارند، داستانهای پـورنوگرافیکِ روحانی، وقتی که لبهای غنچهای فرشتهای را با زبانت مـیلیسی، لیسیـدن دارد. (واقعن دارد) بَهبَه بهبه. چهقدر خوب.
خودکارم را لمس میکنم، با سرش ور میروم. کلمه میپاشم. داستان مینویسم. دکترین صادر میکنم، دکترین از گمرک تحویل میگیرم، چینی بند میزنم، بند آمریکاییها را به آب میدهم. خلاصه روزگار رئیس قبیله (رئیس قبیله کنایه از نویسنده) میگذرد. نویسنده گاهی با «قهرمان گرسنگی» (اثری دیگر از نویسنده) همذاتپنداری معدوی میکند. الا ای مخاطب مایهدار،
no money, no cash, no women, no cry-
Stranger (رئیس قبیله) people strange when u-
بدنم را از روی رختخواب برداشتم. این جمله را نوشتم. من بخوابم. جملهام بماند یادگار (امضا) (خداحافظی) (ناز بخوابم) چهقدر من خوبم.
خاطرهـآتم (4)
نتیجهی اعتماد، صداقتی است که در نگاهی به باسـن خانمی با سن (و سال) منهدم میشود (شد) در چشمهای دوست.
دوست، یک فرآیند پیچیده از انتظارات بدیهی در بلاهتی است که زمان زیاد تبدیل به یک دوست میگردد.
زمانی که «دیگری» در خودخواهی عظیمش با توست، تعهد نانوشتهای شده و گرهای عاطفی در گرههای عاطفی قبلی و در حالی که گرهای کور است با چشمان دیده نمیشود ( چه رسد به جاهای دیگر)
آلـت تناسلیام را فراموش کردهام و این آلـت تنـاسلی فراموش شده مظلومیت بقیهی نقاط را متمرکزند به انهدامم رهبری خواهد کرد؟
زندگی کردن از همیشه بهتر است و در اثر ممارست در شلوارک بودم. جاسیگاری روی رختخواب در حالی که رختخواب حکم تختخواب در مقیاس یک عرش دارد با یک جاسیگاری رویش و سیگار رویِش معکوس دارد مثل درختی شدهام که در خاک فرو میرود و کرمها میوههایش را به اندازهی معدههایشان ارج مینهند. سرودخوران میروم.
متابولیسم کالبد اختری، تنهایی جسمانی عظیمی دارد که سینه را به سیاهچالهی عظیمی در حال عزیمتی ناگهان.
ناگهان تنهایی ناگوار ما خوشگوار میشود در طعم دوغ گاوی که هویت نامعلومش را روی لبانت فاش میکند. ای فاش. فالش، فلو میشود. کلوزآپ نخودی در معده به اکستریم لانگشات در سیبی در حال افتادن از چناری که ریشههایش روی ماه هویداست. مکان اقتدارم را روی سلولهایم میبینم، کبدم سالم است (اکنون دیدمش، دید داشت و چشمک زد، شماره گرفت و گفت بعدن میبینمت)
ای کسی که این جاگذاری جوهر روی کاغذ را میبینی (افتخار داری که این را میخوانی) دلم برای سطح رویاهایت که ریشهی روزمرگیاش نمایان، میسوزد. میسوزم از حماقتِ بلاهتوارت. مدتی است (سالها شاید حداقل) با یک معشوقه از یک پنجرهی بهاری طلوع ماه را ندیدهام. روی تن دو معشوقه (یکی کاغذ، یکی سیگار) اندام جنـسیات را دیدهای؟
دیدهای که میتوانی ارگاسـمت را از «روح زمانه» مستهلک کنی؟ دیدهای که ریـدهام؟
دل لامپ اتاقم برای فشار دادن کلیدش تنگ شده بود در حالی که قول داده بود، پول برق کمتری ایجاد کند. لامپ با مصرفی ایجازی، فضایی ایجازی است. مستوجبِ مظلومیتِ نورم. خدایان همگی گلادیاتورند. تورند برای روحت. روح سیگار، قالب اسیری ریههاست که ایدههاست برای اجبار ننوشتن.
تا حالا با انگشت روی دیوار نقاشی کشیدهای؟ تا حالا با یک نقاش دیوار کشیدهای؟ تو اگر مخاطب باشی (و البته خانم) در رویایی با تو خوابیدهام، یادت نیست؟ برعکس همیشه از نوک شست پای سمت راستت عشقبازی کردم و یادت هست که همهی اینها، خزعبلات یک مالیخولیایی تنهاست.
فرشتهها چشمهای زیادی روی پـستانشان، روی پـستان مودارشان (سرشان) دارند، تازه با لباس عروس سفید روی صندلی قرمز بین کهکشانی در آن هنگام که باد بهاری که از ارواح سبک پر میشود، شده.
باید بخوابم تا دوباره بتوانم بخوابم. خوشحال شدم دیدمتون.
خاطرهـآتم (5)
امروز یک چیزی شبیه ابر دو دقیقه پیش مشکل است. ابر دو دقیقه پیش با آن عقاب خالکوبیاش مشکل است با بازی آسمان. در هوا (air) هست. هوا در چشمهایم دیدنی است که سایهها دنبالماند. تعجب میکنم از خاطرهی بازآمدهات. همه چیزِ قدیمی جاندار است. زمان در آینهی قدی موج میخورد. چشمان آبیات در چشمان قهوهایم تماشایی است، میبینم. My eye’s can see. ستارههای تاریک نگاهت. درTime، زمانی هست مابین Timline ـ های دیگر که در هیچ Time ـی نیست. (صدای ساکسیفون) (نویسنده به دستشویی میرود) (نویسنده دست به آب میشود) (میپاشد در سوژه) این یک رویاست که داری. هاهاهاها هاها هاهاها
با نگاهت در چشمان سرم وقتی که سرم خالی است، نمیتوانی روحم را ببینی
قدم به قدم. کوچک به کوچک. «هو» به «هو».
مرگ تلاش میکند در کنار تو وقتی در دستهایش کمک بالقوهی ممارست با نجابت همراهی میکند.
در حال شنیدن موزیکی از Alan Parson، چند دعاگو آمدند و شکرگزاری کردند یا دعا خواندند یا در حال دعا خواندنند.
در چایخانهی خانه روی نیمکتی که رو به آسمان باز است، این را با خودکار سبز نوشتم.
شبیه هیچ چیز در این باران زندهی زیبا در شبی شبحگونه که بیشبهه مینمایاند.
ارواح چند خدا ناگهان بودند در ناگهان بودند و چهقدر خوب که بودند. بودند در این آسمان بیشبهه بودند.
او در خیابان عشق زندگی میکند مثل جملهی She lives in the love street. او مثل معدهی پر از کلمه که میترکاند معدهاش را حروف را.
«بیعملی». نوشتن. ننوشتن در حال فکر نکردن. نکردند در اوضاعی که هنوز ابر دو دقیقه پیش میگذشت از پریدن روی لحظهی بعدی نگاه در دیدار نگاه یاکریمی در لحظهي بعدی، وقتی که (حتا زمانی که) در ابر دو دقیقه پیش میگذرد.
به چه نوعی متعلق بودن، تعلق بدون وابستگی نام دارد. (جملهی قصار از کنفوسیوس)
نگاهم نگران میشود وقتی در جستوجوی احضار روح کلمهام. کلمهام وقتی در حال ارضـای روحم ـ روحم.
در صدای پرندگان نگاه کردن در حال لحظهی بعدی که آنها دربارهی صدای بیصدا میاندیشند. با نوعی ذکر فعالکنندهی چاکرای قلب در بیتفاوتی محض خاطر بیعملی است.
نکند که در اشتباه نکردن ممارست بیتفاوتی طول بکشد به طولی کلی به طور ناتور البته. دشت مشوش موهایم وقتی سواری، سوار بر باد از بین درختانش میتازد بیامان تا به عنوان یک عمل به ذهنم خطور کند. خطور کردن، خاطره ورزیدن است و «ورزیدن» کنش ورزشی با عملکرد بالا است.
بعدازظهر شگفتانگیزی که آبهای فوارهاش را روی سینهی ابر دو دقیقه پیش میپاشد. پا شدن فوارهای از دل مسطح معکوس سطح آب حوض. لغزشی در زمان با جهشی همواره، هموار میگردد.
چناری سوزان در چشمهایم، چشمه های زیرزمینی آتش، ریشههای سوزان و گدازان.
گدازههای آتشفشان خودکارم روی ابرهای چشمکی در حالی که پستانهای آسمانند.
عاشقانه در سکوتی عاشقانه با نورپردازی عارفانه با اشارتهای ابرو از روبهرو. انتظار دیدار ابرو. عشقی در کنونیت مطلق در نسبیت مدام با حسی مبهم نسبت به نوری که روی برگ درختان نشسته است.
نوشتن، نگارش از خداست، خود است در «خواست» (Desire) نگارش خدا (خود). زندگی مربعی است در حال مثلث. ثلث سوم نمرهی سه از دبستان پستان مادر بین گلستانِ پستان، راهنمایی با زبان. نقش مادرزادی در مغز، جملات نغز میتراواند.
«قصد» همان «نیت وجودیِ» همان در امان. در حال گفتمان گلهای آفتابگردان. ونسان. روح ونسان در حال ابر دو دقیقه پیش. پیشاهنگ فرشتگان در آسمان، همان ابر دو دقیقه پیش. بودن در یک صدم ثانیه در یک صدم سانتیمتر از دود یک سیگار دوباره.
دختری زیبا، قشنگ در حد بدن سفید حریرش، پستانهایم را نوازش کرد در هوایی که روی لبهایم میجنبید. شکافی آتشین، شکافی ملایم. جنسیت امکانات بالقوهی زیباشناسانه همراه معماری آشتیجویانهی روحانی دارد وقتی دستهایت (دست راست روی رُزی ارغوانی، دست چپ روی لبها) است.
متن من، تن من و تنِ متینم همگی هوا را شکافته، باد را هیجانزده میکنند (نه هیجانی زننده). انسجام منجمد رفتار کلمات را به روایت روزمرهی ادبیات میبرد. (نخواهم گذاشت) (هر کاری از تنم بربیاید، خواهم کرد) (کمک خواهم کرد) (کمک کردن خوب است) (کمک کردن، مهربان است) (پس من شاعرم)
ارتش فرشتگان مسلح با بالهایشان، مسلح به بالهایشان (ابرها) (ابر دو دقیقه پیش) منتظر مناند.
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
خاطرهـآتم (۶)، (۶) و (۷)
خاطرهـآتم (6)
دربارهی ساده بودن وقتی به اندازهی یک آدم کامل سادهای، اصلن ساده نیست. تنهایی، سادگی پنهانی دارد. نگاهی که در لحظه داری، روی پوست صورت کسی که تنهاست، میلغزد. هوا بعدازظهر بهاری مخلوط به پرستو، نشستهای روی پلهای که تا روی ابرها پایین میرود و با آدم سادهای در ابعاد آدمـبزرگ صحبت میکنی. دیدن پرستو ویژگی شخصیتی آدمهای تنها در بعدازظهر است، حالا اگر این نکته (نکته: همزمان دیدن دو پرستو) را از ویژگیهای خوب و واقعی در نظر بگیری، چیزی به نظرت میرسد.
در حال انتظار نظارهی صورتی مهربان که روی پوست صورتش نگاه کنی تا نگاهت روی پوست صورتش بلغزد. همه تو را دوست دارند ولی در قلبهایشان. قلبها صحبت نمیکنند. جدارهی محافظ سینه (دندهها) روی قلب را نگه میدارد و وقتی کسی را دوست داری از پشت قفسهی سینه، دوستش خواهی داشت. بوسیدن نوعی عمل عاشقانه است.
«لیلی» اسمی عاشقانه ـ حماسی ـ دراماتیک ـ پورنو ـ ژئوپولیتیکال است.
جغرافیای تنی که ماجراجویی به همراه عاطفه میآورد. «عاطفه» میتواند زمانی نام دختری باشد. تو زندگی میکنی در خیال عدهای که تو را از درون خود، از پشت قفسهی سینهشان که پمپ دارد، بیرون کشیدهاند و من حالا (به جای «تو») موقعیت فیزیکی دارم. از آنجایی که تمام غذایی که میخورم، جذب بدنم میشود، میفهمم که زندهام. حالا اگر در ذهنمان تصور کنیم که وعدههای غذایی دیگری را نیز پاس خواهیم کرد، بیشتر زنده خواهیم ماند.
دوستی فرآیندی غافلگیرانه است. خاطرات در غافلگیری به وجود آمدهاند و بعدها ادبیات شدهاند.
ادبیات کردن یک خاطره کاری شدنی است. مقداری شهود پای درخت توت، شطح چمن میگفتند تا به مدح معده رسیدند و مولکولها یکصدا آواز زندهباد میگفتند.
در غذا مفهومی جاودانه وجود دارد. غذا خود علت جاودانگی است وقتی همیشه بار انرژیکش را از دهان تا مقعد حمل میکند.
دیدن لباسهای زیر زنانه از تمام وضعیتهای زنانه زیباشناختیتر است. (در این متن چه مقدار زیادی «است» وجود دارد؟)
تعداد حروف به کار رفته در یک شعر را شمردم. حروف صدادار از حروف با نقطه بیشتر بود و انحنای حروف بار اروتیک زیادی داشت. لطفن فعلن حتمن استلزامن از مفاهیم مهم پراهمیت خودداری نمایید.
مشروعیت مشروب را دوست دارم، همه به تو میگویند مستی، و با هستیِ مستیات شوریدگیات را سرپوش میگذاری. توفانی در جمجمهات به خنکای نسیم قلبت نمیچربد و تو عاشقی. نمیدانم چهطور این همه عاشقم بیدلیل؟
چرا من باید بخوابم؟ چرا وقتی بیدارم با رویا فاصلهای ندارم؟
از سال گذشته (نمیدانم کدام شب) خوابآلوده ـ خوابگزارانه زندگی میکنم. حتا همین حالا در رهایی خواب و خنکای کولر بدن خودم را ناز میکنم و به عنوان «دیگری» دوستش دارم. جسمم «دیگری» من است و ملتمسانه تاب روح وحشیام را میآورد. من و روحم و جسمم و چیزهای (داری منطق سوژگانی) دیگرم، همه هم را دوست داریم. دوست داشتن گفتنی نیست. دوست داشتن عملی انسانی است. انسان بودن عملی انسانی است، من بدنم مثل آدمهاست، پس دوستداشتنیام.
همه دربارهی حالم از من میپرسند. همه با هم احوالپرسی میکنند. احوالپرسی یک مراسم است. دو جوان دیدم و هر دو جوانهای جوانهای فیلمساز. شاید فیلمسازی جوانکننده باشد. بیایید دربارهی فیلمها خوب ببینیم.
خوشحال میشوم تو را ببوسم. (مخاطبم) (عشقم) (هستیام) (ای کسی که قلب زیبایت حتا از فراز پستانت سرخی آشکارش را حفظ نموده).
این اولین متنی است که در بخشی از روایتشدنش، استـمـنای اضطراری کردم.
سیگار سفید زیباست و کشیدنی. (با اجازه) (صدای فندک) (فوت کردن و خارج کردن دود از روی ریهها به مقصد بیرون از کانال دهان). اساسن چرا باید بین خواب و بیداری، عمل بیدار شدن وجود داشته باشد؟
در حس و حال خستگی زیاد از حال و قال و مقال، غنودن در سهتاری که صدا میدهد، بهترین عمل میباشد. در بین برگهای «گِرس» دویدن به انتهای برگ، سفری تا شاهدانهها کردن و ماه سراسر در افقی رو به انتها باز، آرام است. گویا ابرها گویشی از آسماناند (لاجوردی).
همان سکتهی لحظات، خوابی پر از آسمانهای تازه ابراندود. آسمان مهـاندود با ابرها. ارغوانی، ارمغانی است. سیتارهی طی روز در فرش چمن. در خستگی نشدن، در خواب بینگرانم. ارتباط بلاغی در لحظاتِ گویا
خاطرهـآتم (6)
،O(h) Fuck my son
oh Fuck to the machine
در زمانهای خیلی جدید، سه سرخپوست بودند که دیگر نیستند. یکی از میانشان گذشت و چهار سرخپوست شدند. در میان بعضی رنگهای طبیعی (مثل رنگ برگ برخی گیاهان (درختها) که روی رنگ برگ برخی دیگر از گیاهان (گلها) میپاشد) پیدا و پنهان میشوند. برخی از دوستانم که دیگر نیستند آنها را دیده، ندیده، دیگر نیستند.
یک مادهـدختر مهربان با صورتی مهربان (به همراه چشمهای آرام) را در آغوش پسـتـانهایش گرفتهام و داستان تازه در حال بالا آمدن در مقیاسی (غیرقابل قیاس) قابل انتشار روی لبهاست.
نویسشی که در حال نویسنده است: چه زیبایی تو، نویسندهی منی تو. زیبایی نوشته نشده: مرا ببوس با لبهایم چرا که اگر مرا نبوسی با لبهایت میشوم.
رنگ صورتم پاشید روی سرخـآبی، تابلوی صورتی، مرا پاشاند در حد یک نوشته.
چه قلبهای شیرین داشتند آن سرخپوستها. بدن پراقتداری داشتند آن سرخپوستها. ( چرا روایتمان نمیکنی؟ (خطاب به نویسندهی احمقِ عاشقِ Metafiction))
معذرتخواهی (پوزشطلبانه) از آنها. آنها اما طلبهی پوزش نبودند. آنها تنها یک مقدار کمی Narration لازم داشتند که کردند تا زمانی که بودند. (نویسنده).
در زمانهای خیلی New، سه سرخپوست بیزمان (بیزبان) بودند که دیگر نیستند. آنها از میان ابرها لیز میخوردند و چهار سرخپوست میشدند. دارند در سیاهی، در سیاهیِ برفراز شب، سر در سرافراز بودن، لیز میخورند.
آتشها در کارخانهها، در اجاقها چیزهای دیگر بودند. تعلیق ننوشتن آن سه سرخپوست از وقتی شروع شد که نویسنده دیگر نمیدانست. چهطور چهار میشدند که به زودی دیگر چهار نبودند. (حتا اگر بودند) (حتا) یک نفر دربارهی لمس کردن صحبت کرد.
پرترهی مرد هنرمند جوان نویسنده در سرخپوستی (ادامه نداشتن اقلیت پرفشار) (اقتدار) افتخارِ فشار) در یک دستشویی وقتی در حال نوشتن باشی، میتوانی در نبودنت، اقدامات مفید نوشتاری به راه بیندازی. کلمات، رفقای انقلابی مناند. دوستان خوب در حروف (وقتی هر حرف، ارتباط مستقیم صادقانه با بعدی (حرف صادقانهی سپس) برقرار میکند) به درد حروف قبلی خوردهاند. بودند در حین ِ. (کلمهي «بودند» به تعداد زیادی). انگار نیستم وقتی در حال انگارهی تنم به خودکارم میرسم.
دوستان سابق، دوستان فعلیاند. (بدون فعل)
تنهایی ملزومات، لزوم تنهایی و الزام تنها (بدون انـزال ارگاسمیک) (تنها در حمام). نوشتن آواز تنهایی است و برایم مثل راه رفتن الهامپذیر. روحی در استقرار مقررم (قرار است).
(دارم با نوشتن، کلمات خودم را میبینم، چهقدر نوشتن برایم بیتفاوتی مطمئنی است).
ای کسانی که دوستان منید، ادامه دهید. کمون تنها در کمدی بیرمق با سلاحهای پوشیدنیام، پوشیده در حماقتی تنها. چهقدر من تنهام و انگار دیگر، انگارهام در انکار خودم.
راه رفتن به صورتی از قدمزدنم دخول نامطمئن هر لحظه است. ماجراجویی با یک پر از پرندهای آغاز شده، آغاز میگردد. وقاحت اوضاع به وضعیتی سوسیالـدموکراتیک نقل میشود و در حین انتقال نامنتظرانه مینماید، اگر دیدنی باشد، شما بینندهاید.
«بینندگی»تان را میپسندم (در حال خودپسندی) خاطرهنگاری، خودخواهی انتقالیابنده مینماید. متریالی هستم قابل اجرا. موقعیت ارجاعیام در وضعیتی Performatic.
یک نفر (قریب به وقوع «نویسنده»)، یک نفر پوپولیستـپورنوگرافیست است. در حال شروع Janis jhaphin ام. در زمانی خیلی محدود، دوستدخترم بود. فعلن فاقد «جسم متمرکز فرجـدار» است. وقت تابستانSummer time, summer time. شعرهایش را از منابع زیرزمینیِ (Underground) (خودم) میخواند.
در زمانهای (بیزبان) در بابِل، سه سرخپوست بودند که من راوی چهارمی قلمداد نمیشدم. کنار دریا در انتظار کلمهی «رفتن»، رفتهاند.
لطف کردند و در کرهی زمین (This planet) منتظر ماندند.
در آغاز تورات بود و تورات نزد راوی بود و راوی «زبان» بود.
در رشتههای تخصصیام در کالج زیرزمینیام (خانهام) مبحثی نام میبردند به نام «Logoteraohy»، در واقع بیمار (مخاطب) را در «هرمنوتیک» (یک نوع دستگاه) قرار داده، مقداری «معنا» تزریق میکردند. من اما در معنا چیزی نمییابم، گر آن «ذات» را نکُشم، ناگهان خاموشش نکنم. نگرانم دامنم، اگر در لحظهی مورد نظر یعنی وقت آشکارگی اندام، از خواب بپرم، چه کار کنم؟
اگر روزی کسی بو ببرد که وجودش (هستـبودنش) فقط ساختهی رویایی است که من آن را خوابیدهام چه خواهم کرد؟
چهطور حقیقت به من«منِ استعلایی در فقدان «دیگر»ی» تبدیل میشود؟ نکند سرنوشت انسانها همگی به تعداد سیگارهام ربط بیابد؟
توانستم تقدیر «روح کل» را دیده، سپس به بدنم رسیدگی کنم (اندکی در فقدان دیگری به مثابه بازتولید امر سرخوشیِ ارگاسـم، «دیگریِ سلولی» مستقرم).
باید دستهای «دیگری» (دیگری) پیدا کنم تا به آلـتم دست بزند (موقع لزوم) و در عین حال (همین حالا) طوری این کار را بکنم (پیدا کردن دیگری («دیگری»)) که سه سرخپوست نفهمند. داوطلبانه مسئولیت بیعیبونقص زندگی کردن در عین (حین) تزکیه را ادامه دهم. اگر خودم راهبری جنسـی نکنم (کنایه از استـمـنـا)، مشکل عرفانی برای روحم پیش نمیآید. من عقابم و عقابها نمیتوانند اسـتـمـنـا (کنایه ار راهبری جـنسی) نمایند.
آلـتم لای نوک عقاب. لای «فرجـکیهانی» عقاب (کنایه از Antimatter (کنایه از Bridge to outside)) «فرجـکیهانی» تو، دختر مهربان قشنگ پـسـتاندرشت معصوم.
در هیچ زمانی، سه سرخپوست بودند. بهبه. بهبه و در هر زمانی از طلوع ماه بودند. بهبه. بهبه.
گلولهای از نمک، مزین به «استعاره»ام.
امروز تولد دوستم، «حسام تهمتن» بود و من بدون پول بودم و تنها هدیهای که میشد به او داد، قید کردن تبریک کیک تولد است. این تنها کاری است که (بلدم) بدنم (منجمله دستهایم) میتوانست نمایش دهد. متاسفانهام.
چرا یک نفر از شما دوستان (منظورم خانمهاست چون فمینیستم)، با من نمیآیید در حال دوستی بمانیم. من به شما سوراخهای زمان را نشان میدهم و شما طبق مبادلهی پایآپایی سوراختان را.
(معذرتخواهی میکنم از طرف نویسنده به خاطر همهی حرفهای بدی که زد)
عشقبازی لای گلبرگهای رز سرخی که آغشته به معصومیت غریزی است. تختخوابی میسازم از گلبرگهای رزهای سرخی که تصور میکنم.
تصور میکنم، پس آرزو میکنم.
باد کولرآبی موهای سینهام را مینوازد، نوای نوازش گرفتهام (یک نوعی بیماری در حد ادیپ).
خاطرهـاتم(7)
در پروسهی بهیادآوری، متوجه شدم نمیتوانم «تجربهی زیست»ام را به یاد آورم. آن قدر در لحظه ماندن، طول میکشد که زمان شکاف برمیدارد. شکاف اولیه در زبان اتفاق میافتد، «Superego» به دام میافتد، چرا که خاستگاه (به معنای «Context») زبان در فراموشی، نسیان میگیرد. شکاف ثانویه به «نسبیت امر زماندار» مربوط. بیارتباطی است. مدلولی (به معنای «Context») به علت فقدان موقعیتهای هرمنوتیکال در سرگشتگی دلالت مییابد اما.
اگر شیدایی با خدا روبهرو شود و از فرط خوشحالی بمیرد چه؟ چه کسی سوالاتم را میپرسد؟
۴ تیر ۱۳۸۸
خاطرهـآتم ۸
باد مژههای کوچکت را دوست دارد و چشمهایت را مینوازد. سرپنجهی باد روی کلاویههای مژههات نگاهت را سونات مهتاب مینوازد. نور ماه روی شیروانیها با سایهها، با ارواح گمشده میرقصد و میرقصد و میرقصد. با قلب خالی، با جمجمهای پر از قلابهای خالی، تصورت میکنم در صدای بیصدا. جادو با جارو و اما باد یاد خاطرهی «مجازی»، گربهی سیاه را مینوشم (صدایش را میشنوم). تو پناهگاه حوالی؛ حیف که جسمیت داری و ایکاش جنـسیت همینطور. یکبار دیگر از زندگیام برو. تمام خیابانها در شب است. تمام نورها در نئونهای انتهای اتوبان است. خرسهای قطبی روی پوستت میلغزند. در اکتوپلاسمت، پریسبریام. در Cosmicbody ـات یک ستارهی کوچک شانزده. قایق روی اقیانوس میرود تا اورانوس. هنوز نفس میکشم و هنوز نفس میکشم.
دونقطه: زیاد مطمئن نباش. عزیزم.
جواب من به دونقطه: مرسی.
امپراتورم بدون قلعه، سرباز کوچک سربی از جعبهی فلزی کوچولو. موهام همه کف موکت، میشمارشان. باید قلبت را بگشایی. no answer, no question. دروغ نه.
نوشتن از دست دادن لحظه است به سمت مخاطب اما دوست دارم.
صدای ساکسیفون: دوستت دارم و ببین صدای رشد گیاهت.
دود سیگار، روح سیگار (قالب اثیریاش)، کالبد بعدی را بسوزانم. (صدای فندک)
صدای فندک: جان! Hoooo!
ای ارگان (Organ)، دوستت ندارم.
صدای وارد شدن Narration که تلوتلو میخورد و Platبغلش میکند: ارگانیسم خوب است. ارگانیک بودن بهترین کار است. It’s so hard, too hot!
داستان را به من بگو، سنگ را به من.
به خودم وقاحت نمیکنم اگر وقاحت ندارم.
خودنگاری عملی مظلومانه است و من معصومه هستم با شکمی پر از بچهالکل. در تلوتلو خوردن مسئول کافه را کردم. (خانم است مسئول کافه) آب منـیا را روی نوک پـسـتان سمت چپش مالـیدم.
نویسنده میرود در ارگاسـم کسی حواسش را پرت نمیکند. با دستی که خودکار دارد، جلـق زدم. (صدای جلـق زدنم) (جلـق زدن مخاطب).
پشت کامیون DAF، گائـیدم. عرفان گائـیدن استورههاست.
An al se x with any monster and gods.
Because I’m a angel “dust” into the wind.
I can do any the because
I’m pussy king. But no matter in a pussy perfect
من مستم و «اللـه» خودستاترین خداست. تمام انرژی جسمانیام در ادبیات مورد تجاوز قرار گرفت و بهترین کار ممکن، بهترین عمل کردن به خاطر نسل بعدی است. من نسل بعدیام در سُل، در سل ماژور.
آلـتم را بیرون انداختهام و در حالی که مینویسم (تلوتلو خوران) میروم نوک پسـتان سمت چپ دختری را بو بکشم. از نظر pussy، آلـت بزرگ نصب شده روی بدن قد بلند لاغر سبزه، کمپوزیسیونی perfect در حد Number 1 است. نوک آلـتم روی مژهی دختری بدنـخوب، حکمِ brush روی Booom داشت. تونالیته در حال استقرار روی جابهجایی بدن دختر بدنـخوب. چهگونه یک عارف در طی طریق یک متن، سه بار به ارگاسـم میرسد در سه جای مختلف؟ (خانه، خانهی pussy، خانهی خالی).
همه چیز خوب، همهی الکلها در معدهام (رودهی بزرگ) در حال جنبش چپ رادیکال.
(این متن را نوشتم و سو ترورم کردند). امشب هر کس را میشناختم کردم و همه خوشحال رفتند. پس من کنندهی بزرگم. بزرگ کردم و چه کردم (به چه طریقی)!؟
سلام اسپینوزا از پشت کنترباس کنسرت بیا پایین! (اسمهای سخت)
کلمات خارجی (مخصوصن آمریکایی) متشخص متن است.
دختر سیاهپوست آب مـنـی مرا خورد و رنگ خودکارم در اینجا سیاه میباشد (رنگ سیاه منقش بر جریدهی کنونیت)
(“I’m in (I-am-ness)) in to the (“suchness)
I’m “a” paradox in a forever
(رضا براهنی ـ اسماعیل ـ صفحهی سی و چهار ـ خط دوازده ـ کلمهی شانزده ـ حرف شمارهی سه)
again…
I’m a “paradox” in a forever
(رضا براهنی ـ اسماعیل ـ صفحهی سی و چهار ـ خط دوازده ـ کلمهی شانزده ـ حرف شمارهی سه)
دوستت دارم و خودم نمیدانستم.
تو ادبیاتی، قند نباتی، شکلاتی، شکلاتی. Hey fati. Hey fati
ادبیات، عاشقانه زیر بارانِ منـیِ خداوند میباشد (میگردد).
در زیر میکروسکوپ الکلیک، مولکولهای اسید را شنیدهام. در پارک با نفر صحبت کردهام. روی کاغذ تمام تنهاییهای من فروریخت. منبع لذت گائـیده شدن، خوابیده شد. این متن به تختخواب تنم ربطی ندارد.
آدمهای ترسو، روح پدرشان در تعقیب انهاست.
سرخپوستان نژاد آریایی از نوع «فروهر» دارند در یک رگ مادریشان.
اندی وارهول در فکرت کفشهای آدیداس کمبوجیه و کمبوجیه در کف جمجمه.
میخوابم قبل از این که بمیرم، فکر کنم و بعد از آن که مردم، دیگر بار فکر میکنم که مردهام. پس فکر کردهام که مردهام.
رقصیدن با نوک مو روی نتِ می. عکس دوستدختر دوستم، به آن لحظه منعکسم کرد و باد میآمد و صدای شاتر دوربین و نور فلاش و همه چیز برای هزار سال تکرار. تکرار. تکرار.
وقتی آرامی، سربازها برای دستگیریات رژه میروند و تو آرامی و سربازها رژهی روانند. تو آرامی و مولکولهای آب در جوی دور از خانهات (مثلن چشمهای در کوهستانی دلانگیز) خوشحالند و میروند و تو آرامی وقتی همان مولکولهای آب در ابری دور از خانهات (مثلن لکهای جاندار) خوشحالند و میروند و تو آرامی و تو همچنان آرامی و آنها میروند.
آن عکس برای همیشه آنجاست و ما برای اکنون ساخته شدهایم و فاصلهی سلولهامان مانع همیشهی کنونیتمان. صندلی لهستانی «آلمانی» ابدیـازلی است و کلاه مکزیکی و میلهای بافتنی و شومینهی دسامبر و گربه.
دروغ و دروغ بزرگ گفته شد و ادبیات در آغاز دروغ بود و دروغ نزد تو بود. ادبیات را مینویسم و ما به هم دروغهای بزرگ میگوییم و این مورچه که روی کاغذم میرقصد شاهدی معتبر محسوب میگردد.
هدایت بعد از سالها رعد و برق شنیده شد. چهطور میتوان احساس بهتری داشت وقتی در آغوش تاریکی در آغوش Dark man سـاک میزنی؟ ساکساک در انتهای رنگینکمان.
دینگدینگ ناموس کلیسا: Buring Desire.
این خوب میشود.
این بیشتر میشود.
صدای مردم و تو که بین صدای مردم تشویقم میکنی. تشویق قلوبی.
۲۷ تیر ۱۳۸۸
خاطرهـآتم ۹
به دنبال حقیقت نمیگردم. فقط خودم رو بهش میرسونم و بعد صدای مامانم که میگه ساعت چهاره، ساعت چرا اینقدر دیره پسرم؟
ـ چرا همیشه اینقدر دیره مامان؟
اگه همه برای رستگاری کلمهی خدا را بدونن، مسئله خیلی کلیشهای میشه و بعد ماجراجویی، مفهوم ایمان رو میگیره.
اسبها که از موهای سرخپوستان میگذشتند و به درون ابری سفید مهاجرت میکردند تا قبیلهی تازه، تازه شود. خدایان چندگانه مسئولیتپذیرند. حالم از این زمانهای به موقع خسته میشود. نسبت برابر آغوش با خستگی مثل همه چیز میشود. زمان ما را در جمعیت گم کرد و به متروهای زیرزمینی پناه برد. آغوش پرندگان در حال پرواز روبهروی ابرهاست.
ابرها آنچنان بودند که سرخپوستها همچنان سرخپوست ماندند. به هر حال همینطور و به هر حال همینطور که میروی در گذار از گذشتهی محتملت هستی.
سالها بود در هوای هنوز نبودم و صدای گیتار. سوراخ بنفش در ازدحام دروازههاست و روحسوار (کسی که روی روحش با اسب سفید میراند) در ازدحام دروازههاست و کلیدها و درهای کوچک (در مقابل دروازهها).
هیچ ناگهانی در هرگز نیست و برای رسیدن عجله ندارد و گلهای شمعدانی ناگهانند، در اندک زمانی با روحشان تماس میگیرند و مراسم خداحافظی قبل از فصل بعدیاند.
حجم شادی در پتانسیل اشیا، محفوظ و کپسول انرژی در کوانتوم در جیبم در شلوارم و در انتها به شورتم رسید. بچه با ماشین موستانگ پشت چراغ قرمزی گم و گور در جادهای پر از گور دستهجمعی در تگزاس میراند و رانش جاده.
زندانیام و در هنوز، زندانم. زهدانم تراشیده میشود در سقط نوشتن.
بخار خنک روی سپیدهدم روی مردابی. دود سیگارم روی بخار خنک روی دریاچه زمان را به وجود میآورد.
مرد که روی غمگینی نشسته بود و به حرکت برگهای خارج از پنجره دلبسته مینمود، بلند شد و ایستاد، ساعت به شکلی محتمل ثانیهها را درو میکرد، مرد با خود فکر میکرد که چرا غمگین نشسته بود و به حرکت برگها دلبسته مینمود؟ چرا نمیتوانست همه چیز را در شکل ایستادهاش به یاد بیاورد؟ مرد از ایستادن خسته شد و در حالی که همچنان خسته مینمود، شروع به طی طریقی کوتاه در طول اتاقش نمود، ساعتی به این کار ادامه داد ولی ساعت لحظهای نمیایستاد تا بلکه نفسی تازه کند. حالا دیگر مرد تنها چیزی که از خارج از پنجره او را دلبسته میکرد حرکت غمگین برگها در تسلیم بیقید و شرطشان به باد بود و باد بود و تنهایی مرد که حتا در معرض باد نبود، او تنها بود و تنها غمگین بود.
باد نگران مرد بود و سعی میکرد برگها را هیجانزده کند، ابرها را تکان دهد، سوارشان شود، به پنجره هجوم بیاورد، پرده را بلرزاند، ساعت اما بیرحم بود و دل مرد که غمگین بود، بیدلیل.
مار میلغزید و مهتاب آرامآرام کویر را طیکنان وارد ذهنم شد، در کوهستان میدیدمش که زوزه میکشید و شبپرهها را میترساند، صدای جغد همنوای ناقوس کلیسا و عزاداران در مهتاب به همه دیده میشدند و همه بودند در عزلتی ناخواسته.
آب سبز شفاف (در حالی که براق بود) را نوشیدم و سایهها در طی روز تعقیبم نمیکنند، فقط کنارمند. امروز چیزی در خانه اشتباه است و باید تصمیم بگیرم. شاید روحم سرد است و شاید عقابها به دوستانم حمله کنند و باید تصمیم بگیرم.
شیطان کوچولو با بالهای لطیفش (نازک) روی پوستم میلغزد.
مادرم مثل یک مرغ به من غذا میدهد و میپرسد: پسرم تا کِی میخواهی زنده بمانی؟ پسرم!
صورتم را پوشاندهام و لباسهایم را سرم کردهام. پیراهن آبی چشمانم را رنگی میکند و دختران به من نگاه میکنند و ناخودآگاهانه لنزی بر چشمانشان میلغزد. در حال تشنگی لبی هستم که لباس هایش را بوییدم و زندگیام آغاز شد. دختری برفی دیدم که تنش گندمزار و سرش بید مجنون بود، زیبا بود و با من حرف زد، شبیه فرشتهها حرف میزد، مثلن میگفت: من هر روز گریه میکنم.
احساس بیپناهی فرشته قلبم را از جریحهدار بودن مملو کرد. عاشقش بشوم و عاشق خندهداری باشم که او سراسر زندگی کند و من عاشق سراسر هوای زندگی را بچشم. گاهی نگاهی حکم شاتلی فضایی دارد و تو برای خودت میشوی. مثل سلحشوری ساده عاشق خواهم شد و دنیا را تسخیر میکنم.
لباس سفیدم را به خودکارم بستهام و امیدوارانه منتظرم گروهی دنبال خودشان بگردند تا همه با هم بگردیم برویم تماشای پرندگان آزاد، پرندگانی که بالهایشان را باز میکنند و چشمهای مرا زیباتر میکنند.
دکتر به دوستدخترم گفته بود: ببین عزیزم! ما چارهای نداریم! ما بیچارهایم از این که باید رَحِمت رو برداریم!
ولی دکتر رَحِم دوستدخترم رو دزدیده بود تا بلکه دیگه مجبور نباشه شبها تنهایی به خواب بره.
مادرم با احساس حشیش کشیدنم، احساساتی میشود و مرا بیشتر دوست خواهد داشت.
فروغ گلها در بعدازظهر ساکسیفون و انتشار زیبایی ممزوج. دیدن هالهی آدمها، گلهای حواسجمع و گربههای تشنه. جغرافیای صعود در اتاق خواب روی تشکهای نرم. ریههام از برگها انباشته و در معدهام فوارههای آب در حال تفریحند. من کسی هستم که روی لبهی تیغ که لبهی صخره بود، رقصان به ارگاسـم رسیدم.
مرد با دستان پر از هوا، ابرها را میشکافت و در فکر شکافتن بود، او فکر میکرد و مهربان بود. مرد روی نیمکت کهنه نشسته بود و با لبخند درونی شعر مرا میخواند و زیبا میخواند و به دوردستها میرفت.
آب جو در حال حرکت مرد را دید و کنار ریشهی درخت، کمی تماشا کرد . مرد به یک برگ سلام کرد و آب جو کنار ریشه تماشاکنان رفت.
هندوانه لبهایم را بوسید و درونم رفت، ما روی برگهای سبز با هم آشنا شده بودیم. هندوانهی شیرین برایم آرزو کرد که دختری بیابم مثل خودش. با اینکه خودش قربانی دندانهایم شده بود ولی حال بدی نداشت و آرزو میکرد. مرد موهای سرش را با ریشههای درختی (که پناهگاه آب جو شده بود) عوض کرد و به راه افتاد، آری مرد به راه افتاده بود و مهربان راه می رفت و به مورچهها سلام میکرد و ملکهی مورچهها با تشریفات با او احوالپرسی خصوصی مینمود.
حالا مرد با دوستانش (صدف و دریا) روی چمنها هندوانه میخورد و به چشمهای دریا مینگریست و در درونش در دست او، آرامآرام به سوی آسمان میرقصید. گلبرگهای رز هلندی حوالی مرد را پوشانده بود و مملو از انرژی طبیعت و مادر زمین بود. مرد با خود میگفت (در حالی که به چشمهای صدف دلبسته بود): باید به درونش بروم و یک بار دیگر از دانه شکوفا شوم و اینها را که میگفت قلبش از سینهاش درآمد، ماجرا را تعریف کرد و رفت تا کنار قلب دریا آرام بخوابد. مرد به تمام احتمالات فکر کرده بود. او نمیدانست که سرنوشت ممکن است چه کارها بکند.
مرد به لبخندها و قهقهههای دریا نگاه میکرد و نمیتوانست زیباتر از آن را در زمین بیابد. کرهی زمین در خلسه فرورفته بود و به مرد نگاه میکرد و لذت میبرد و زنجیرههای عاشقانه سزاوار رستگاریاند.
ساعت توانسته بود به مرد غلبه کند ولی مرد این نبرد را فراموش کرده بود و فراموش کرده بود که دریا جسم داشت و هوای مهتابی هم نمیتوانست جلوی جدا شدن را بگیرد. قلب مرد مثل سرودی عاشقانه و آرام به تپش درآمده بود و فضا سراسر صدای فشار دادن کلاویههای پیانو.
مرد به عروج دلباخته بود و دختر به دلبستگی به ابرهای پشمالوی سفیدرنگ.
صدای باد در گندمزار طعم بوسه گرفته بود و درخشش قلس ماهیها بیشتر.
۱ مرداد ۱۳۸۸
خاطرهـآتم ۱۰
سفیدپوست میدوید و نجاتش میدادم. دختر زیبا (فرشتهـتن) روی حوض دوچرخهسواری میکرد و مهتاب
ابرها به شکل گیتار، یکی از خدایان (Luitar-Hero) و صدای جریان آبشار روی سنج و درختان همراه شاخههاشان در باد و بید میچرخاند.
سفیدپوست قهوه میخورد و نجاتش میدادم و نجات پیدا نمیکرد و همچنان قهوه میخورد.
سفیدپوست قهوه میخورد و کافه را نجات دادم.
تپهها میدویدند، اسب ایستاده بود، سوار در غروب قدمزنان دور میشد، کاکتوسها تغزل میکردند، عقابها در حال تماشا پرواز میکردند، غمها خورده میشود، شادیها نمایان میگشت، ناگهان اتفاقی میافتاد، پرندهها از لای شاخهها پروازکنان میترسیدند، زمان، ثانیهها، لحظات، فشار قلب به قفسهسینه و آئورت، طبلها در انفجار.
کسانی در خانههاشان مستقر بودند و فکر میکردند کل هستی رویای آنهاست. من به تمام خرابههای قدیم متعلقم و همچنین به تمام آوازهایی که قوها میخوانند.
روی ساحل دریا، زانوهایم روی شن و گیتار میزنم و سپیدهدم همچنان گیتار خواهم نواخت. وودستاک 69 قلمروی من است و شما عشق خواهید ورزید، آری این کار را میبایست انجام داد.
هیچکس نمیداند تو کجایی، هیچ دودی نشانهات نیست، ولی عاشقت خواهم ماند (حتا بدون قبیله).
عاشق بودن از عاشق نبودن سختتر است، پس من عاشق دختر همسایهام.
دختر همسایهای میشناختم که چادری سفید داشت، آش میآورد و به من سلام کرده، ناگهان میخندید، میترسیدم از این هیولا.
غولهای نمازخوان ارواح را میمکند و مثل زالو به روح جوان منجیهای اخته، پیامبران بزدل، خدای ترسناک.
سفیدپوست خسته بود و نژادش در انتظار کرکسها، حمام آفتاب خواهد گرفت.
آزادی با حضور خداوند ممکن نیست و اوست معصیتدهنده در ظلمات.
این همه «انبوه» برای چیست؟
دیشب سفیدپوست بچهغول دیده بود، در توضیح توصیفی عناصر چهره، گفت: مورچهها از دهانش درمیآمدند، میریختند روی زمین اطرافش و باز دوباره همه چیز تکرار خواهد شد؟
چشمان مادرم، دو غار غمگین است و برادرم. و برادر فرزندش را نمیدید و فرومیرفت.
با جمعیت کاملن ناموافقم. آفتاب را فراموش میکند و آسمان را حقیر میشمارد، چرا؟ واقعن چرا؟ واقعن چنین چرا؟
زخمهی گیتار روی لبهای غمگین.
«تنها در خانه» روبهروی گذرگاه آفرینش، مراقبه میکند و چشمان مادرم، دو غار غمگین است، «تنها در خانه» نشسته است.
در این متن معنای «ویرگول» را چشیدم.
«رمبو» با پای زخمی کویر را طی میکند و به ما مینگرد و (که) تنهاست.
مترو، زیر زمین است و وقتی درونش میروم، شبیه سردخانهها مردم را میپوشاند، روح مترو نمایندهی تامالاختیار جهان مردگان است.
1- امروز فهمیدم که مورچهها «بنگ» میکشند.
2- به نظر میرسد که «دیوید گیلمور» کونـی است.
3- آرامآرام مرگ میرسد و ما میخندیم و آرامآرام مرگ میرود.
4- عشق، سایهی جسمی است که در قلبت میلولد.
سرخپوستها وقتی رویا را شروع کنند و آفتاب نمایندهی آنهاست، کاکتوسها گل میدهند، کاکتوس در شکمها انفجار زیبایی است و به گلو نمیرسد تا خیانت را بگوید.
توفان شن در ادامهی لحظههاست و همه به من میرسند. هوا تاریک بود و نمیتوانستم اطرافم را کاملن زیر نظر داشته باشم. نیمههای یک شب تابستانی بود، پیرزنی جلو میآمد، کشانکشان بدنش را میکشید، هر چه به او نزدیکتر میشدم، در درون احساس عجیبی میکردم که ماهیچههای معدهام را منقبض میکرد. پیرزن فرشتهای بود که فقط میخواست کمی شوخی کند تا روزگار به من سخت نگذرد.
بچهمورچه پرِ عقاب را حمل میکرد و همهی حشرات ناگهان رستگار شدند و باد شروع به وزیدن کرد، به هر حال، همینطور که همه چیز اتفاق میافتد.
بیتفاوتی، آرامش است و بالهای فرشته زمزمه میکند.
رازبازان فکر میکنند که خیلی خوبند اما من از همین تریبون دخل همه را خواهم آورد.
مرد در لحظهی زنا، دید که به جای آلـت تناسـلی زنش، چشمی او را مینگرد و پـستانها نیز دو چشم بودند.
انسان امروز در تقابل با نظم طبیعی است (مراد نظم طبیعت بود).
رفتن به نزد روسـپی، منفعلانه بود و نرفتم.
به دوست وایکینگام گفتم: حامد! تبر را بگیر و سبزی خورد کن؛ چرا که من، انگشتان را خوردهام و آتشدان مخفی شدهام تا روز موعود.
روز موعود شروع میشود، خارجی، شب، قبرستانی در بیمارستانی متروکه. چند شبپره دوره لامپی مهجور میچرخند. صدای جیرجیرک: آری! روز موعود فرا خواهد رسید.
ـ ولی آقا… به ما گفتهاند…
آری، صدای باد که میپیچید در دالانهای تهی بیمارستان و لولای پنجرهها چهها که نمیکرد.
مسیح مقدس تعمیددهندهی راستین با دستهای یحیا در دستانش، و دستهای یحیا پر از نان خشک و ماهی تازه در درون سبدی مقدس.
به نظرم رسید دوستم سالکی ملحد باشد که فقط شیر و خرما میخورد.
مادرم میوه خریده بود و خوشحال میآمد. من از آنجایی که انگور خوردم فهمیدم میوهای قدسی ـ ملکوتی ـ جبروتی در بشقاب اشارتها میکرد.
سکوت دوستم آرامشی مضاعف در لحظات انگورِ عروجی به حساب میآمد. (و به حساب میآید، هنوز انگور در معدهام مقداری وجود دارد).
چشمی بزرگ پلکزنان تعقیبم میکند و پشت در ورودی میماند.
دوستم: مجید همین الان هم به شیشه چسبیده.
ذکر داود و سلیمان خواندیم و آب نوشیدیم، چرا که فکر میکردیم، روز داوری است.
دختران زیبا از درون موسیقیهای غمگین و آرام به بیرون تراوش میکردند، به محض اینکه ما را احاطه کردند، آنها را گول زده، خواباندیم و به پرواز درآمدیم.
مورچه های سیاه که کوچک هم بودند، اطرافمان روی قالی قدمزنان گم میشدند. دماغم بوی کتابخانه میدهد، در نوجوانیام در کتابخانه، دماغم بوی کتابخانه میداد و زیبایی را بو میکشیدم و لای سطرهای شعر پیدا میکردم و همه چیز در کتابها واقعیتی بود که برای همه قابلیت زیستن داشت.
روز ازدواجم، خنیاگر گیتارش را فراموش کرده بود و همه به ناچار «والس» روسی میرقصیدیم. در ذهن ما روز ازدواج، همان روز موعود بود و فردای آن روز، روز داوری.
از اینکه سوءتفاهم دیگران را حدس بزنم، احوالات خوبی نداشتم. در دورهای از زمان و اعصار فکر میکردم که صداقت خوبی نیست اینکه رازهایت را دیگران ندانند و رازهای دیگران را به دیگران میدادم و همه از نعمات رازورزی لذتی وافر را بهرهمند شده و خرسند مینمودیم.
ـ پدر مرده، چرا که مرگ مرده ـ سخنان آخرین پدرم در احتضار بود.
پدر سورئالیستیترین وصیتنامه را نوشت و به آندره برتون داد و برتون به سالوادور دالی گفت و همهی دنیا، راز را فهمیدند.
.I’m a “Deep secreter” in the “master universal” space-
به رفقا گفتم: رفقا! خدا ایناهاش، ایناهاشش. داره میره. ای خدا! کجا؟ کجا؟
ماشین حامد، در بیابان گم شد و خودش پیش من نشسته است.
ـ سلام حامد، حامدجان سلام، سلام حامد جان حالت چطوره؟ حالت چطوره؟ سلام؟
روز داوری، هیچ روایتی نداشت و ما دو نفر رهبری کل ماجرا را به عهده داشتیم، حتا تدارکاتچی ما مُرد، اون ناگهان چاق شد و ساعتی بعد ترکید.
خوانندهی تلویزیون ترانهای دربارهی حامد خواند و او را بعد از سالها شناختم.
مه روی تپهها انگار روی سینهی دختری شهـوانی لیز میخورد و به لبهای آسمان آغشته میشد، دختر (یا تپه) در خواب بود.
زمان ما را میدرد، پیش از آن که مرگ اقدام کند و فرشتگان.
سوی بیسو میخواندمان، میبینم و نمیتوانم خویشتنداری کنم، بیش از این مایهی انزواست. اما پیش از همهی اینها، هدیهی اقتدار به من، نوشتن است، حس میکنم که میتوانم، که میتوانم حس کنم. اما بیش از همهی اینها، تو عشقی نامحسوسی و میتوانم و الی آخر.
۶ شهریور ۱۳۸۸
خاطرهـآتم ۱۱ و ۱۲
خاطرهـآتم 11
پشت افقهای کهربایی ناقوس روی رود شناور است. قلب سبزی روی باد تاب میخورد و مورچههای آبی قلعه را خواهند ساخت.
عاشقان، قلعهنشین شدند.
پیانوها روی اقیانوس شناورند، شناورند روی موسیقیِ دلفینها. رودخانه در رگ ماهی راهش را مختصر کرده و در معدهی مرغ دریایی پناه میگیرد. کشتی شکار پیانو با تمام خدمهاش که دخترانی زیبا بودند در قعر آب به مرجان رسیدند. در میان مرجانها دختری زیبا خانه ساخت و سالهای سال خوش و خرم زندگی کرد تا روزی که افقها کهربایی شدند.
تنفر، سرماست. تنفر زمستانی است که مورچههای آبی خوابیدهاند و موشهای کوچک سینهی مادر را خنج میکشند.
قلب فولادی تو هیچگاه صدای افتادن پر یک پرنده را نخواهد داشت و تو بیثمر راه خواهی رفت. دختری با من میرقصید و دائمن بدنش از هم گسیخته میشد و در گسست آگاهی دخول خواهم کرد. امروز دیگر حتمن جیغ مادرم را میکشم.
ای معشوقه! دست از سرم بردار مگر چه بدیای وجود دارد؟
دوستدخترم مثل پستانهایش از حقیقت نگهداری کرد و حقیقت جـنده شد.
دوستدخترم شیطانی «راه رونده بر آب» بود و خانوادهاش او را در کویر رها کردند و او زودتر از آنها به خانه رسیده بود.
نیمههای شب در کوهستان بین برگ درختان هزاران شعلهی آبیِ معلق دیدم. برگها و شعلههای لرزان در مهتاب آبی بودند و باد میرقصاندشان.
در گوشهای از تاریکی صخره، چند اسکلتِ سفیدِ درخشان، قلبهای سبز را میجویدند و قلب از گلوشان پایین میریخت و دوباره به هم میپیوست.
ای دختر جوان! پشت تلویزیون سایهی مطلق ِ تنهایی است.
شعر من کتاب مقدس است.
خنیاگر سرخپوست از افق کهربایی دور میشود تا قدمزنان از مهِ سبز بگذرد و شکوفههای گیلاس پناهش میدهند. تنهاترین سرخپوست.
تنهاترین مرد که تنهاست و در نوازشِ بیدِ تنها، به شکوفههای گیلاس فکر میکند.
زخمه بزن. هی زخمه بزن. هی زخمه بزن. هی خنیاگر.
-darkness with empty smile
خوب است به صراحت بگویم که دوستدختر من، سایه نداشت. من یک دروغگوی ساده در ابعاد احمقم. به من اعتماد کن.
خاطرهـآتم 12
– دخترِ ازهمگسیخته به سویم حملهی جنسی میکند.
– من از کودکی خوابگردی کردهام و بارها تجارب یک رویابین جانم را نجات داده است و در یکی از این موارد هستم که میتوانم بنویسم.
– در اتاقهای خواب قلعهی شنی، لب ساحل بود با تو عشقبازی کردم. یادت هست؟ و تو بینهایت جذابیت درخشان داشتی. یادت هست؟ و در آن وقت، من ببری جنسی سرشار از عضله بودم. یادت هست؟
– دوست عزیز که الان این نامه را میخوانی چرا با دوستدخترم فرار کردی؟ تنها مفر را فراری دادی.
– «هر لحظه به مرگ بیندیش و طوری زیست کن که انگار تا ابد زندهای.»
– جلجتاپذیری روح، جوردانو برو نوسازیِ جسم و رمانتیسیسم قفسهی سینه.
– «رقصان با کلمات» روی میز تحریر اعمال غیرقانونی میکند و تلویزیون همینطور سریال پخش میکند و سریال پر از قاتلهای سینمایی است.
– اعضای خانوادهام مهاجرند، کسی چه میداند شاید همین مادرم، هیولایی است که مادرم را خورده و برادرم حتمن برادرم نیست.
مادرم گفت: نگران نباش از جسدت نگهداری میشود. و بعد دندانهایش را نشان داد و دندانهایش لحظهای درخشید. واااای!
مادرم سر خود را در سینی گذاشته و میآورد و برادرم با سری دیگر از مادرم، در سینی دیگری که از مادرم گرفته، میآورد.
– استادم میتوانست رنگ کبوترهای در حال پرواز را تغییر دهد.
– دخترِ ازهمگسیخته به سویم حمله میکند و دیگر نمیتوانم مغلوب نشوم.
–
۱۸ شهریور ۱۳۸۸
خاطره-آتم ۱۳
ابرها موجوداتی فرومیریزند و زیر زایش ابرها، نسیم در انتها.
چه ابری باران را غمگین میکند؟ و این جادوی درختان پرشکوفهی بهاری است.
برگهای پاییزی خسته و کشانکشان در حالی که میافتند، برای باران دلهاشان غنج میرود. کبوتر سفید در بین گروهی از کلاغها در گوشهای همه چیز را میبیند و مدیتیشن غیرانسانیشان تماشایی است در زیر بارانی از آسایشهای ممکن.
قایق من و تو در باران بادبان میکشد و سوار بر قطرههای باران تا اقیانوسهایی که افقهاشان تا بینهایت افق گسترده میشود، میرود.
هجوم امن اتاق، متلاشی میشود و دختران زیبا سوار بر موجوداتی که ابرها فرومیریزند، فرومیریزند روی قلبهای خستهی بیانتها سرشار.
کسی چه میداند، چرا کسی چیزی نمیداند؟
دربارهی تو اما مطالب بسیاری است. مثلن چشمهایت پر از گلههای آهویی است که تا نگاهم را حدس میزنند، همه میگریزند و جایشان را به اسب سفیدپوست میدهند که تویی همهی اسبهایی که میگریزند و بدنت قلعهای بیانتها در محاصرهی زیبایی است.
به مسیح مقدس که زیباترین انسانهاست، تو زیبایی و هر بار عریان میشوی، انگار فرشتهای هستی که بدنت دری است و از آن عبور خواهم کرد.
ترکیبات نادر شاعرانهای که در چشمهات میدرخشد، سرودهای به ابدیت است. تو را میبینم که آسمان بیاندازه ساحرهبودنش را به یمن تو برگزار میکند.
شب در جادهای که تنها نور اتومبیل را داشت، از میانههای کویر به سویت دوید و تو در شب بودی، توشب را پوشانده بودی.
عاشقان در بیابانهای بسیاری به دنبال چشمانت گشتهاند، عارفان در لحظهی وجد، دورنمایی از جذابیت تاریک اندامت را حدس میزنند.
نسیم از دریای شنهای نمناک صحرا میگذشت و به روی پـستانهات لیز میخورد، میافتاد روی دست چپم.
یادم هست که یک بار از پنجرهی بسته به داخل لیز میخوردی و آمدی روی تختخواب لای ملافههای سفید تا رویاهای مشترک ببینیم و تمام شب بدنهایمان با هم گپ میزدند.
در خانهی ما پسری هست که میتواند بخواند و بخندد، در ضمن پشتکهای خوبی میزند. بدنش مثل آنهایی است که ژیمناستیکاند ولی او پلاستیک است.
مرگ، دیگر تمام شد و همهی هیپیها خوشحالند تا هرگز.
مبادا موری که دانکش است تا بعدن جـاکش است!!
تو را که دیدم در ترکیببندی تابلویی بودی تا لای ترکیببندیِ تالار عروج کنی. به سینهی من نگاه کن و صخرههای کوهستانی را به یاد آور، به یاد آور گرگهای سیاهی که روی سینهام داشتم و عقابهایی که همیشه برفراز بودند در آن بیانتهایی آغازین.
I want you -I want you-
I really do-
۱ مهر ۱۳۸۸
