به باغ وحش من
نوربالاتر آمد تا بدانجا که بزرگواریاش رادیدم و همانطور بیرون آمدم اما آب روی دیوارههایم آوار میشد/ من کیستم که به زمین تکیه دادهام و بو میکشم؟
بالا را نگاه کن
دستها بزرگاند و اگر من میرفتم در آستانهی دریا و علف مرا میسپردی! اگر میرفتم!
تنها سَر ِ من و حمیدرضاست که میلرزد
آنگاه بود که عابران گفتند چرا از خیابان جمع نمیکنندشان؟
بالا را نگاه کن
پل جوادیه را هندسی کردند و حالا خبری از علی نیست وقتی میفهمی دوستدخترت با دوستپسرش روی هم ریخته چشمام را چه کنم؟
گفتی بالا را نگاه کن اسم کوچک عرفانه را فراموش کردم، گفتم بالا را نگاه کن و فهمیدم چرا ریشهایت را بلند کردی
همان روز رفتیم ونک و از آنجا داد زدی: گیتار قسطیام را فروختهام آمدم این بالا، بعد رفقا را از یاد بردی
روزها خیلی بزرگاند مثل ِ من که نامام مرا یاد گنجشک میاندازد
یاد روزهایی افتادهام که حوصلهمان سَر میرفت یخچال سَر میرفت و میگفتی آن بالا را دیگر نگاه نمیکنم
حمیدرضا! فکر کردی بعد از دو سال که میروی آن بالا دیدنی نیست؟ همین حالا نگاه کن
یادم میافتد رفقایی را که امدند مرتضوی و برنگشتند و تو را از همان بالا انداختند
بعدها عرفانه چشم همهی ما را بست بُرد بیرون از شهر گفت بچهها اینجا بیرون ِ شهر است رعایت کنید!
چشمهایم را باز کردی
قیافه های عذابآوری شروع میشوند وقتی همه را در ژاندارک به قتل عام رساندهاند، آمدهام
یکبار به فاطمه گفتم بعضیها بدون آینکه بالا را ببینند میمیرند، اصلن نمیروند منتظر بمانند آنجا تا پولشان را ندهند
گفتی تمام شد دست بکش روی زمین آن بالا دیگر نیست، همانها علی را بُردند مجیدیه تا پل جوادیه را نبیند بعد فراریاش دهند
و حالا نوبت توست حمیدرضا! رفیق ِ من!
دستهایت را به من نده اما بگو دستهایت کجاست؟
زمانی بود که فقط تو میگفتی تماشا کن آن بالا را دیگر نیست
گفتی یک نفر مرا از خیابان رد کرد بعد رفته مادرش را گایـیـده آمده ژاندارک تا حال حامد را بپرسد بعد بیاید آن بالا
وتنها تو بودی فاطیما! که گفتی دست بردار
تو گفتی موهایت بلندتر از این هاست دست بکش
من به دنبال چیز ِ کلفتی می گردم و آلت من نیست چیزی شبیه ِ عواطف انسانیست که دنبالام میگردد و موهایم بهمریخته به نظر میرسد
توحریری و دندانهایت را لاک زدی!
۵ خرداد ۱۳۹۰
فاطَم
آنجا چهارراه ولیعصر نبود
آنجا چهارراه خانیآباد بود که میافتاد روی پنجرهمان
دو شاخهام را وصل میکند به یک سر صورتش من میلرزم با نگاههایی که نگاههای دیگر را راه میبرد
میدانستم روزی روی پل خانیآباد نویز صدایش میشوم رد میکنم سه راه ورامین را و دستانش تسلیم خواهند بود
آنجا چهارراه خانیآباد نبود
آنجا سال ِ سرد عاشقی بود که صبحهای لیز داشت و نگاه میکردم چیزی جز خیسی نبود
او پوست مریض خودش است که از شقیقههایم جاری است توی دستهایش مینوشت
من خیس بودم
من خیس از صورتش آویزان بودم
پروانهها بین بالهای سیاهش میرفتند و نور تیره را میآوردند خانه
پروانهها له شدهاند دست که میزنم نیشم میزنند و مغناطیسی میشوند
بر میگشتم ، پیشانیاش را میدیدم که دارد مچاله میشود توی صورتم
چشمم زرد شده بود بالا میرفت و از بالای پل جابهجا تمام کرد
باید میفهماندم که هرروز از اینجا دیدش میزنم و منفجر میشوم روی دیوار پل سوراخ میشود میرود پایین سیدخندان میایستد
از روی دست هم بلند شدیم و هر وقت خواستیم لب بگیریم مردم دستهدسته رسیدند
من خیس بودم
عشقبازی ما در سالهای پیش بود
سالهایی که بابا روح ِ بیماری ِ ترمینال جنوب نبود که سر وقت پیدایش شود و بیکاری بکشد
قرص پرانول نبود که یواشکی بخورد
آنجا سال سرد عاشقی نبود
آنجا چهارراه ولیعصر بود که آرش الهوردی دارد
همان آرش که به خودش سر نمیزند جایش را به خودش میدهد و گوشت خانوادهام را از در ِ خانه آویزان میکند
خانه ای که خواهرت را ادامهی دختر کبریتفروش میکند و میافتد پایین
فشار میدادم خودم را به خودم
کثافت میشوم یقهی کثافت دیگر را میگیرم کثافت همه جا را فرا میگیرد و نور میشود
من مریضاش بودم همان بالا مراقبم که از لای لبش ناپدید نشود
آویزانم سُر میخوردم
من خیس بودم
پاهایت را باز کن مرا باز کن بعد بزن توی صورتات
همینطوری که میکوبید توی صورتت دندانهایت بهم میخورد و کِل میکشیدند
من خیس از صورتات آویزان بودم
۲۳ مهر ۱۳۸۹
تولد
حرفهایم را یادم رفته خودم را یادم رفته مجتبی
جانور بزرگ سیاهی شدهای که پاهایت را میگذاری روی کلهام کلهام را یادم رفته مجتبی
دستهایم را قایم کرده بودم و درختهایی را میدیدم که عقبعقب پرت میشدند
ستارههایی را دیدم که با روشنشدنشان سلولهای مغز من یکی یکی خاموش میشد
سرم را گذاشتم روی زانوهایم و همانطوری به زندگیام ادامه میدادم
توفانهایی را دیدم که سرم را به باد داد و از تلویزیون پخشمان میکرد طوری که هیچ وقت نبودیم
تو را یادم رفته مجتبی!
توهم برم داشته که برادرم هستی مثل بابا که سعی میکند تظاهر کند پدرمان است اهمیتی برایمان ندارد که هیچوقت به گـا نمیرود
روزهایی را دیدم که صورتهایمان را به هم میچسباندیم و به بابا نگاه میکردیم که میخواست ترتیب خودش را بدهد و من و تو را میریخت بیرون و فشارمان میداد
تو گفتی شب دراز است و همین طور دراز میشدم و میگفتم وقتی برگشتم دیگر بر نمیگردم داداش
من فردا پیش شما نمیآیم فردا هیچ جا نمیآیم و خودم را جدی نمیگیرم همهی اینها خطرناک میشوند
تمام اینها مربوط به آوازهایی میشد که قناری از گلویش بیرون میداد
سایههایی را دیدم که تکرار میکردند مرا جلوی در باربری وطن و تو را به سرفه میانداختند
نگه داشته ام همه را همه باربری وطن را حتا حالا که زمین پشتش را خریدهاند
آیا این چیزی جز تنهایی من است که با بوی کباب نان میخورم؟
دستهایی را دیدم که هزارتکه میشدند بالا میرفتند و خلاصهام میکردند توی بیست و سه سالهای که منجمد شده است توی خودش دست به هر جایی میزنم خندهشان میگیرد
پاهایی را دیدم که وقت هجوم شبیه خودشان نیستند دیگر مثل من که تو را یادم رفته باربری را یادم رفته
پنج سال انبارداری را یادم رفته
روزهایی را دیدم که توی خیابان میدویدم جلوی موتوریها و پاهایی از دیوار بیرون میآمد به قصد لگد زدن قائم میکردند خودشان را پشت دیوار
درهایی را زدم که قبل از من آمده بودند برای زندگی از همانجا بیضههای دوستانم را تحویلم میدادند ببرم خانهمان که دیگر توی جوادیه نیست توی طرح شهرداری نیست
بعد توی مترو با خودم حرف میزنم و ادای آدمحسابیها را در میآورم
میروم واکاوی انسان پخمهای که هر روز از ترمینال جنوب میرود طالقانی تا به محل کارش میرسد یقهاش را میبندند و گریه میکند
همهی دار و ندارم را میبرم دستشویی سوم خانه هنرمندان که خیلی وقت است نرفتهام
همانجا ادامه میدهم
۱۸ شهریور ۱۳۸۹
فیلمفارسی
بچهگیهای خودم را میبینم که از توی شورتم بیرون میآید و توی جعبهی چوبی یک تپانچهی چوبی میخوابم
یک نفر افتاده دنبالم با دستمال ابریشمی توی نواب زمانی که جوادیه «بیابونی» بود
صورتم را نزدیک کردم چشمهایم را بستم دیدم دارند قهرمان را با چاقو میبُرند
گفتم ترسیدهام عزیزم، باید پنجاه نفر گریه کنند تا بخوابم
ناگهان هنرپیشههای فیلمهای دههی شصت محاصرهام کردند و خورشید شد خون دلمهبستهای رو پیراهنم
چند نفر از پنجرهی روبهرویی ما را نگاه میکنند و یک کلاغ هرروز میآید به چشمهایشان نوک میزند
نمیتوانم چشمهایم را ببندم،
بسته که میشوند چند آدم کوتولهی لخت از بین پلکهایم بیرون میآیند
دستم را به حالت اول برگرداندنم گفتم تسلیم و یک نفر که سوار بر اسب بود به من گفت: همه چیز توی کلانتری معلوم
میشود
این نوشته زخمی است
هنوز از پرههای دماغم صداهای بریدهبریدهشده بیرون میآید و من به حالت غریزی یک جنین در آمدهام
باید توی باغ شازده لخت شد و تو را دید که کپسول گاز روی دوش میروی آشپزخانه گیتار بزنی
حالا مینشینم انگشتهایم را یکییکی میبُرم و اسم بچهگیهایم را میگذارم قهرمان
قهرمان قربانی
بهتر است ولم کنید به نفع همهتان است
۸ فروردین ۱۳۸۹
هیچ
اشتباهات داشت سیر طبیعیاش را طی میکرد وگرنه من با اورژانس تماس میگرفتم و میگفتم عبدالله مرده است
همه وارد آتشفشان آتنا شدند و شروع کردند به لخت شدن
من و تو داشتیم از السیدیهای شهر میدیدیم که با لباس زمستانی جذابتریم ولی عبدالله با پنجاه درصد سوختگی مرده بود
داشتند به غولی فکر میکردند که میآید به آنها سیگار میدهد و بعد به سکسکه میافتند
همه چیز کوچهی بنبست است
دوستدختر سابقم بنبست است
عبدالله بنبست است
این را بچههای کوچهی خوشمقام میدانند
من در قتل همهی دوستانم نقش داشتهام
باید همهی دخترها را روی زانو بنشانم و بگویم به حرفهای او توجه نکنید
دیوانه است و از غلامحسین ساعدی میترسد
از ما سایهای مانده که به پروانهها شلیک میکند
فریاد میزدم نکُشید نکشید نکشید
و همه میخندیدند و میگفتند دروغ میگویی این یکی از دیالوگهای فیلم دیوید لینچ است
اصلن یک روز توی همین چیزهایی که مینویسیم میمیریم
۱ بهمن ۱۳۸۸
[بدون عنوان]
من آسانسورچی فقیری باشم که بعدازظهر توی کوچه برلن میدوید و از پشت صدایش میکردند؟
بچگیهایش باشم که زنگ میزد نگاه میکرد و دوباره زنگ میزد؟
توی عکسهایم دنبال چیزی میگردم که آن موقع جلوی در انداخته بودند و معلوم نبود
تجریش بود یا جوادیه که فهمیدم همه چی تمام شده
حمیدرضا
این عکسها مردهاند
بعد از این همه سال باید بمب صوتی میشدم حمیدرضا حمیدرضای بهمن 86
ایستهای بازرسی فرق ترامادول و کدئین را نمیدانند
ماها لیبرالیم ولی در عین حال فقیریم
مردم زیر بستههای سیگار به خواب میروند و دور میشوند
از نالهی گربهها احساس آلودگی میکنم
گاهی دلم میخواهد سرم را بکنم توی چاهک و خودسوزی کنم
کمی آرامتر مادرقـحبه
هنوز دوستدخترم روی من حساب میکند
دکتر کوچولوها
شما پیروز شدید
دیگر روی ویلچر نمیشود خـودارضـایی کرد
۵ دی ۱۳۸۸
تهوع
بچه که بودم طی یک گروگانگیری اسلحهام را روی شقیقهی شاملو گذاشتم و به آیدا تجاوز کردم… بعد رفتم سینما پدر و مادر واقعیام را پیدا کردم و وحشتزده پیراهنم را در آوردم
چشمهایم را بستم و با رعایت تعادل جنسـیام عکس رفقایم را روی سنگ حکاکی کردم
اعتراف میکنم از وقتی باردار شدهام فهمیدهام همه چیز یک بازیست و من
شبیه یک بادبادک شدهام که خوب سیگار میکشد
هیچ ایدئولوژیای نمیتواند ثابت کند که چرا بازندهایم
پدرم که دست بر قضا مرد بود بند کفشهایم را دور گردنم پیچاند و با نوازش به من گفت: تو خوشبختی
از این که مدفوعم رنگ پرتقال به خود گرفته دیگر نمیترسم
اگر چشمهایم را ببندم حتما خواب میبینم که تبدیل شدهام به یک دوچرخهی ثابت و بعد هیچوقت بیدار نمیشوم، چون امروز آلتم را نصفه و نیمه فروختهام
همهی وجودم را به خودم ببخش سعید
من همیشه زودتر از تو به خانه رسیدهام
نباید شهادت میدادم که بی پدر ومادری
سعی میکنم حس لامسهام را از دست بدهم و خواب گل آفتابگردان حمید را ببینم
و نقطهنظرش را جویا شوم که من خندهام اکسپرسیونیستیست یا از روی جـندهگیست ؟
چهقدر دستهایمان نوستالژیک است رفیق وقتی چاقو میخوریم
میان رانهای تو گم شدهام و به شوک الکتریکی نیاز داریم
من تمام قد تهوع دارم و در یک استادیوم صد هزار نفری از سوی اشباح تشویق میشوم
۳۰ آبان ۱۳۸۸
بیمار
به آرام میرشکاری که در تنهایی هم وحید است
چند سال ِ تمام است که دارم با دوازده کوتولهی بالغ زندگی میکنم
لیدر ِ کوتولهها مادری بود که مرا دوست داشت اما از ترساش به من میخندید
ولی آنها با من کار داشتند
من انگشتانم را حس نمیکردم و فکر میکردم اتفاق هولناکی افتاده است. گرسنه بودم و باید شعرم را توی آب خیس میکردم
میخواستم پوست صورتم را بتراشم و پشت گوشهایم قایم شوم
قطعن عشق ما چیزی را کم داشت
به چرک زیر ناخنهایم نگاه کردم و ناگهان تبدیل شد به اژدهایی که «علی» آن را هوشیعانا خوانده بودش
مردی که از کمر به پایین الاغ بود مثل مانکنی کاملن مکزیکی با مشتهایش دندانهایم را میشمرد
من از ترس پاهایم را توی سینهام جمع کرده بودم و عاشق تو شدم
از قطراتی که روی پیشانیام بود هیچ شرمی نداشتم
من پسر کفترباز حاشیهی شهر نیستم
من پیرزنی که موهایش را میخورد نیستم
نه
از آخرین باری که ریشم را تراشیدهاند صد و بیست سال نمیگذرد
من مورچهام
کارگرم
دست و پایم را بریده بودم و چال کرده بودم زیر چشمان تو
ولی قطعن عشق ما چیزی را کم داشت
۳ آبان ۱۳۸۸
