حمزه
به احتمال زیاد مرده بودیم
شهر
قیامتی از خون زیر پاهایمان.
آسمان را تا کردیم و گوشهای گذاشتیم
ستارهها همه فروریخته بر پیاده رو
حمزه
تمام انگشتانش را ریخته بود وسط
انگشتانی که بیست سال تووی جیبش جمع کرده بود
حمزه آخرین ترانه را
چهل تکه کرده بود
– خوب از پساش بر آمده بودیم
– خوب غلطی کرده بودیم
و زندهها
فراموشمان کرده بودند
ما مانده بودیم و
مُردنمان.
1953
بالِ پر
(1)
و اینگونه بار دیگر همراهیم با گردن تو، از اندام معدودت
بلندترین گردن توست این
برای تاب آوردن، یا نا امید شدن.
سوار بر قطاری از لالهای(2) به سوی جهان
ناگهان تو به قلبم دست میزنی
دست میزنی و بعد
چگونه است که ما ناگزیر میشویم از هماغوشی
در تمام تکههای سیاهت
از جمله آفریقا
فکر کردن به روشنی را خوب بلدی
همانطور که رختخواب را
اما خداوند خوابیدن کنار تو را گناه میشمرد
انگار که بیهوده گیسوان تو اینقدر بلند است
من به عمرم گیسوانی به این زندهگی ندیدم
در هر تاری انگار قلبی میزند
برای همهی تکههای سیاه
از جمله آفریقا
هوایی داری تو و من سرمستم
که قدر دیگریست تنفس آن
ناگزیر است صبح که گرسنه میشوی
زیباست که روزت را بردهای
زیباست چون نامهای بسیاری از گلها
گشوده با ناشناختهترین سرخها
در تمام تکههای سیاهت
از جمله آفریقا
با هم سطرهایی مینویسیم، چه خوب، چه بد
مینویسم گردنت، هیچکس چون من گردنت را نخواهد نوشت
انگار همه چیز درست خواهد شد
سطری دیگر اگر بیفزاییم
اما چند قدم بیشتر نرفته ما را میگیرند
به این گونه میگیرند ما را و دیگر بار به گلوله میبندند
باری که ما را هر روز
از صبح تا شام به گلوله میبندند
در تمام تکههای سیاهت
از جمله آفریقا
حالا وقت سخن گفتن از شهامت توست
میان خیابانهای شلوغ، وقت پیوستن به ترانهی آزادی
جسور چون پادشاهان
که هیچ زنی به این مایه دلربا نبود
یاد صراحی میان دستهای تو میافتم
غروبها در بازار گلفروشها
و بعد از این است که شروع میشود
فقر
در تمام تکههای سیاهت
حتا در آفریقا.
1956
1-(بالِ پرندگان ÜVERCINKA صورتی ابداعی از دو کلمهی GÜVERCİN به معنای پرنده و KANAT به معنای بال است.)
2- محلهای در استانبول/روستایی در منطقه رفاهیه در شرق آناتولی
از پشت شیشه
وقت خروج از میخانه
از پشت شیشه
به جایی که نشسته بودم نگاه کردم
پاکت سیگارم را روی میز جا گذاشتهام
درست مثل من
روی صندلی
جای خالیام نشسته است
دستی بر پیشانی
درست مثل من اما،
کمی اندوهگینتر آیا؟
وقت نشستن آیا
کمی بیشتر قوز نمیکند؟
کمی بیشتر شبیه نیست به پدرم؟
از پدرم یکسال بزرگترم
و باد
چون هیاهوی جشنی
تکان میدهد بارانیام را.
1984
مرا ببوس، بعد به دنیا بیاورم
حالا
شرم است خوشهچین
در خوشههای کودکان موطلایی
از دشت
بوی یاسِ چشمناگشودهای از دشت
میچرخاند آن خورشید کوچکمان را
سر میرود از خانهها، از بهارخوابها
میآید و بر صدایم مینشیند
خارزارِ نرم صدایم
خارزارِ رنگارنگ صدایم.
و برای پرندگان
عاج: رفتارِ بادها.
کوه: اسکلتِ خورشید.
در میان مجسمههای چوبین
کودکِ دریا، بزرگ.
خون میبینم، سنگ میبینم
میان تمام مجسمهها
بختک: نیمگرم، ناشناس
سر میرود از کندوها
شیرهی بیخوابی.
مادرم
وقتی وقتی کودک بودم مرد
مرا ببوس
بعد به دنیا بیاورم.
1984
تا حالا شده باباتون بمیره؟
تا حالا شده باباتون بمیره؟
من بابام یه بار مُرد، کور شدم.
شستنش، برش داشتن بردن
از بابام انتظار نداشتم، کور شدم.
تا حالا شده حموم برین؟
من یه بار رفتم، یه چراغ خاموش شد
یه چشمم خاموش شد، کور شدم.
به سنگا که برسیم – سنگای حموم
سنگا صاف ِصاف بود مث آیینه
توی سنگا نصف صورتم رو دیدم
مث ِ یه چیزی بود، یه چیز ِبد
از صورتم انتظار نداشتم، کور شدم.
تا حالا شده صابونی باشین
گریهتون بگیره؟
1953
جیگارهای انداختم به دریا
حالا پرواز پرندهای را قسمت میکنیم
میان آن آبی ِنامدار آسمانها
شاید از آن سر بریزد شهری
با زنان گیسو بلند و بلورین سینه
در ساحل دریای سفید
اگر بگیریم و همین حالا بشکافیم
سینهی پرنده را
حالا تو درست در مرز کنار تو بودنی
روبرویت ایستادن، از دستت گرفتن
از کدام دستت زیبای من، کدام دستت
یک دستت دوشیزگیات، غریب، کج خلق
به دست دیگرت خورشیدی بالغ
و هنوز در دست دیگرت کیلومترها آزادی
برای کارگرانی که تا شامگاهان میان خاک و خل جان میکَنند
و با دستی دیگر
نان را تکه میکنی
من و تو از قدیم همینگونه بودیم
ابری اگر میگذشت آن را میدیدیم
منارهای اگر خوش، آن را
مردی اگر نیازمند، آن را
به عشق ِآزادی، صلح، مهر
هرگاه جیگارهای انداختیم به دریا
شعلهاش سوزان
تا سحرگاهان.
۶ آبان ۱۳۹۳
عکس
در ایستگاه
سه نفر:
مرد
زن
و کودک
دستان مرد در جیباش
زن دست کودک را گرفته است
مرد، غمگین
غمگین، مثل ترانههای غمگین
زن، زیبا
زیبا، مثل خاطراتِ زیبا
کودک
مثل خاطراتِ زیبا غمگین
مثل ترانههای غمگین زیبا
1984
شعر
استانبولها زیر کشتیاند
زنها
شیشهها زیر کشتیاند، گُزین هم.
از بخت بلند کسی مرا نمیبیند
هرکاری که دوست دارم انجام میدهم
برهنه میان آبها تن میشویم، شرم میکنم.
گُزین هم میخواهد اما دریغ
چگونه شرمگین خواهد بود میان این شهر خالی.
باید شرمگین بود، گُزین میگوید
به اصرار میگوید
چشمهاش آبی
گُزینکام زن کوچکی است، تنها جان یک بوسه دارد
میگویم حق داری
شرم میکنم.
اما استانبولها
زنها
ستارههای دریایی
همه
همه زیر کشتیاند
شیشهها هم آنجا هستند
روی کیسه
انگار که خودم گذاشته باشم، میدانم
میدانم آنجایند.
1954
