پنج شعر از فرزانه مرادی

بیلاخ

از هر پله‌ای که بالا می‌روم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌ کنم

بیلاخ

و از هر دری که رد می‌شوم

بیلاخ

رویاهای فراموشی

بیلاخ

عشق‌های رمانتیک

بیلاخ

غذاهای خانگی

بیلاخ

حیوانات وحشی

بیلاخ

و هر دری را که باز می‌ کنم

بیلاخ

بند کفش‌هام را می‌بندم

بیلاخ

چشم‌هام را باز می‌کنم

بیلاخ

ماشین‌ها می‌ایستند

بیلاخ

پیاده می‌شوم

بیلاخ

لاک می‌زنم

بیلاخ

سبز می‌شوم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

لای تک‌تک پیاده‌رو‌ها

بیلاخ

و از اعتمادی که ندارم

بیلاخ

و از اعتباری که ندارم

بیلاخ

لای تک‌تک برگ‌های کتاب

بیلاخ

لای تک‌تک سطرهام

بیلاخ

مدیریت اطلاعات بهداشتی

بیلاخ

اطلاعات بهداشتی

بیلاخ

اطلاعات

بیلاخ

کیهان

بیلاخ

همشهری

بیلاخ

جام جم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌ کنم

بیلاخ

پلیس

بیلاخ

کـ‌س‌لـ‌یس

بیلاخ

دیـ‌وث جـ‌اکش مادربه‌خطا

بیلاخ

عادت مـ‌اهانه و خونریزی

و خو ن‌ریزی

و خون‌ریزی

بیلاخ

اعدام تن به دست دست‌های خودم

بیلاخ

خودکشی روی ریل‌های مترو توپخونه

بیلاخ

بی‌خونه و آواره

بیلاخ

و هردری را که باز می‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

و هردری را که باز می‌‌کنم

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

بیلاخ

و از هر دری که باز می‌کنم

بیلاخ

۱۵ مهر ۱۳۸۹


کاملن خصوصی

خودم را در یک بلندگوی خصوصی اعلام می‌کنم

و از یک جمعیت درونی به جمعیت درونم پرتاب می‌شوم

لای انگشت‌هام فرید را بلند می‌کنم

و سرم را بین دست‌هام به خیابان می‌فرستم

عضله‌های گردنم بهم فشار داده می‌شوند

و دیکته‌ی پاتخته‌ای از دهانم گفته می‌شود

به این ترتیب جهان ما به وسیله رسانه‌های کاملن جمعی خالقی می‌شود

محمد بلند می‌شود مثل همیشه کلاس را به خودش برگرداند

زنگ‌ها به پشت می‌زنند و من آدامسم را به سمت گالرین‌های خیابان قیطریه پرت می‌کنم

و انگشت شستم را کاملن محترمانه به سمت خرده‌کثافت‌ها می‌گیرم

بیلاخ!

کیـ‌ر چخوف به تمام شما حواله می‌شود

وقتی صفی لای پاهام ژرف می‌نشیند

و سیف‌الله آرام نمی‌گیرد

تعادلم را از خیابان می‌گیرم و لای انگشت‌هام گاری می‌بندم

به شیوه‌ای سنتی مهاجرت می‌کنم

سمیه از سیب شروع می‌شود

و چسبندگی عقیم‌اش را توی من خالی می‌کند

و چسبندگی عقیم‌اش را توی من خاله می‌کند

و چسبندگی عقیم‌اش را توی من

و چسبندگی

توی خودم جمع می‌شوم و با چشم‌های بسته جیغ جنسی می‌کشم

تمام روزها را به عقب برمی‌گردانم و لباس‌هام را می‌کشم روی سرم

می‌روم زیر دوش و تخم نمی‌کنم برگردم

.

.

.

.

.

پاس می‌دهیم به هم

ستاره ستاره‌هایش را می‌دهد به صفی

خوک خانوادگی‌ام شدت می‌گیرد

فریاد می‌زنم

میلاد         فرید        محمد        شکیلا        ستاره        سیف‌الله        صفی

توپ پلاستیکی را بردارید

فوتبال بازی می‌کنیم

من تیچر یک‌درمیان خوبی هستم

می‌توانید به پاسگاه بروید

از بچه‌هایم سوال کنید

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

۲۸ آبان ۱۳۸۹


شعر گاری

دیده بودم که دست‌های‌مان را بسته‌اند اما چشم‌های‌ام چشم‌های دیگری بود دیگری با دست‌های‌اش کار‌های دیگری می‌کرد و من داروی بیهوشی اسب را هرگز اسنیف نکرده بودم از راه دماغ بیدار نشده بودم

اما بلند شدم بروم بیرون برای خودم شربت بگیرم بگردم اسم‌اش را گذاشته بودم گاری اما وسیله‌ی دیگری بود

که به انگشت‌هام بسته شده بود که به انگشت‌هام بسته شده نبود که بسته شدنی نبود که به انگشت‌هام باشد که انگشت‌هام چیزی نبود که چیزی به او بسته شده باشد که اسم‌اش را چیزی بگذاریم از اول

تنها چیزی بود که یک وقت‌هایی به انگشت‌هام مربوط می‌شد مثل استمنا درست نمی‌دانم

اما وقتی بر می‌گشتم به دستشویی می‌فهمیدم که باید نوار بهداشتی‌ام را عوض کنم

بنشینم روی کاسه توالت و فکر کنم فرشته‌ها بال دارند مردها تخم دارند و آلت تناسلی من تخت است

و تکه‌تکه است و رنگ‌اش با بقیه شاید فرق داشته باشد و شاید به خاطر همین است که من فرقی با بقیه ندارم اما وقتی داروی بیهوشی اسب را مصرف نکرده ام چه‌طور اریک کلپتون می‌خورد به دیوار و من جمع‌اش می‌کنم با خاک‌انداز و می‌ریزم کف دستم بعد با انگشت‌هام لمس‌اش می‌کنم و می‌ریزم توی گاری

که فقط اسمش گاری است و می تواند هر چیز دیگری باشد …

خواب دیگری دیده بود شخصی دیگر… محمدرضا خواب دیده بود که به یک کرم تبدیل شده و یک کرم ماده همراه‌اش بود… این‌ها عاشق هم بودند بزرگ بودند و بالای سرشان گمان کنم پروانه‌ای پرواز می‌کرده… کرم ماده به دیواری می‌خورد و مسیرش تغییر می‌کند، به شرق دور می‌رود و تبدیل به یک رقصنده گی شا می شود… باد می‌وزد و پروانه را به سمت آمریکا هدایت می‌کند… پروانه تبدیل به رابرت دنیرو می‌شود…. کرم اول به راه‌اش ادامه می‌دهد و تبدیل به محمدرضا می‌شود…

می‌روم پشت در سیگاری بار بزنم فکر می‌کنم باید جهان جای دیگری باشد و من این دلقکی که هستم نیستم… حق من چیزهای بهتری است… حداقل باید کیم کی‌دوک می‌شدم

نخ بر می‌دارم و به انگشت‌هام می‌بندم به انگشت هایی که ندارم و چیزهایی که ندارم را بر می‌دارم و با خودم حمل می‌کنم شاید همه چیز تغییر کند و جهان جای به‌تری باشد .

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰


شعر خیابان

به نام خدا

به نام لباس‌خواب‌های رنگی خیابان ولی عصر

به نام پسری که فین می‌کند ، عق می‌زند ، می‌ریند

به نام دختری که پایش کف خیابان است

و هر سنگی با پایش معاشقه می‌کند

به نام دختری که روزگار را در کیفش حمل می‌کند

دختری که حمل می‌کند روزگار را در کیفش

و روزگاری که در کیفش جا نمی‌شود را با خود حمل می‌کند

و حمل می‌کند روزگار را در کیفش حتی وقتی جا نمی‌شود

وقتی نمی‌توانم اصرار می‌کنند

وقتی می‌خواهم بروم می‌مانم

وقتی نمی‌شود و مردم خوشحالند

پایتخت خوشحال است

پیاده‌رو خوشحال است

و دست‌هایی که باهم‌اند

و دست‌هایی که بی‌هم‌اند بی‌همدیگر هم خوشحالند

ناگهان برگشتم

دختری را دیدم که موهایش چند متر آن طرف‌تر بود

و خیابان را به سمت خودش بر می‌گرداند

و بر می‌گرداند خیابان را به سمت خودش

وقتی بساط دختری دیگر پیاده‌رو شد

ما دست‌هامان را گرفتیم

و پرده‌ها را پاره کردیم

و پاره کردیم پرده‌ها را

پرده‌هایی که پاره نمی‌شد

سخت بود و دردناک

اما ما با هم بودیم

حتی

می‌توانستیم کمونیست باشیم

به نام کمونیست‌هایی که سیگارشان را در جیب‌هاشان

خاموش می‌کردند

دختری که روزگار را در کیفش جا کرده بود

پایش درد می‌کرد

در میدانی دورانی پایش را روی سکویی گذاشت

و ما در یک حرکت جمعی پایمان را روی سکو گذاشتیم

و یک نفر برایمان حرف زد

از مردی که در وان حمام می‌خوابید و دولش رو به هوا بود !

من همچنان مثانه‌ام پر بود اما شاشم تغییر کاربری داده بود دیگر

فراموش کرده بود و خوشحال بود

این مردم خوشحالند

به نام خوشحالی بی پایان

به نام دست‌هایی که دور گردنم نیست

به



نام اطراف خوب رویایی

به نام کافه‌ای که چای می‌دهد و پنیر

به نام دست‌هایی که روی هم می‌ماسد

به نام پاهای مانده زیر میز

تمام این‌ها فایده‌ای ندارد

این‌جا زمان خودش را کم آورده

جمعیت تمامی در سرم می‌چرخد

۱۳ دی ۱۳۹۰


شعری مشترک با حمیدرضا صفری

از اضطرابِ در تا خیابان

بر عکس می‌شوم

حتا همین حالا که لای کاغذ می‌پیچمشان

برای دوستانم می‌فرستم سوار بر موتور در اتاقها می‌چرخم

دود می‌شود می‌رود به لای انگشتانم رگهای بسته‌ی دستم

و دست دوستم که از فاضلاب جنازه بالا می‌کشد

از خودت بگو از خیابانی که در آن رد شدی شک کردی و دیگر نشد نشد که بمانی کنار مادرت و در لای پتو لای انگشتها لای چشمها خرد می‌شدی

از لای آهنگهایی که رقص نداشت و تو می‌رقصیدی

و سوار بر ترمینال و اتوبوسهاش می‌شدی

جهان برای تو صبر می‌کند خودش را به حماقت می‌زند آدم می‌کشد خودش را جر می‌دهد

تا که کلمه‌کلمه از دهانت به دیوار بپاشد

حالا قوزت را در بیاور و شکست بخور شبیه پدرت شو شبهایت را خراب کن الکل بریز به تمام روزهایت

کمی بنشین و با دوستانت خانه‌روشنان بخوان و ورقهایت را هی بر بزن

چیزی شبیه شیشه که فواره می‌زد از دهانت

به تو زنگ می‌زدم می‌گفتم این برای تو که صندلی را داری که جهان را داری تمدن را داری کرایه‌ی برگشتت را همه شماره‌های دوستانت را

تمام تهران و سکوت زلزله‌اش، برای تو خفت می‌شود وقتی که خون اسنیف می‌کنی

خنده‌خنده هیستیریک می‌شود حتا قطار در راهبندان تمام تخت طاووس

تخت طاووس تمام شرکتهایش بانکهاش دفتر طلاق و ازدواجش و اغتشاشهایی با طعم هویج و بستنی

تخت طاووس پنجه‌های پایت وقتی که خوابم بر کفهای سرد سرامیک بیمارستان سر می‌خورد می‌زند بیرون به من زنگ بزن

سرت به گیج‌خوردگی

تنت به رطوبت

دستت به سیگار

قطره‌قطره فواره می‌شود از گردنت

به دیوار بچسبان از ترس بخند و به دوستانت بگو که مسافرتی

به مادرت بگو که

که داری تمام می‌شوی توی راه پله از خاکستر و سیگار

داری تمام می‌شوی توی توالت و استفراغ چند روزه‌ات

داری لول می‌کنی و دوران میشوی توی رقص سوفیانه‌ی کس خلانه‌ات

داری مگس می‌شوی همین طور می‌چرخی توی خیابان‌ها

و با باقی مگس‌ها مسابقه می‌دهی

همین طور بال می‌زنی بی وقفه بر فراز آسمان

تف می‌کنی به روی صورت کارمندان

تف میکنی به روی صورت همه‌ی مدیران لایق

عق می‌زنی به شکل و قیافه‌ی دختران زیبا

دون‌ژوان‌های شیک‌پوش ونک به بالا

برگرد به مادرت بگو به پستان‌هاش برگردد

برگرد شبیه روسپی جوانی بده بالا پاهات را

و خمیازه بکش بی خیال

به مادرت بگو که دوستانت دیگر سری ندارند

بی سر اعدام شده‌اند انگار

به مادرم گفتم

اینها را که شنید طوری برگشت

که دستم را بریدم و لای انگشت‌هام گریه کاشتم

تنم شکسته و دیگر جوش نمی‌خورد استخوان‌هام

دره‌دره استخوان‌های در به در

راه می‌رفتند شبیه کافکا

شبیه سوسک‌های خانه‌ای اجاره‌ای

سرگردان

شبیه خانه‌ای که به اهالیش پشت کرده باشد

سر تخت طاووس منتظر دوستانم است

که دستشان را بگیرد ببرد پشت ویترین

به شهر نشانشان بدهد

از حفره ای تاریک پرت شدیم بیرون

تو که از دهانت کلمات شلیک می‌شود با توام . همین تو که رگبار می‌بندی بر تنم و ترسویی.همین که می‌بلعی روحم را ذره ذره . زنگ می‌زنی و حتی دهانی نداری که فوت کنی . که دود شوی توی بغلم بچسبی به دیوار . گیج بروی توی بیمارستان و ترمینال . رمان بخوانی توی دبیرستان . تمامش کن . بعد برگرد خیلی آهسته به مادرت بگو تمامش کردم .

۵ شهریور ۱۳۹۱