از گوشهی راست
سالها بعد زندگینامهنویسِ خسرو جلیل، یک شب بعد از اینکه مطمئن شد همسرش به خواب عمیقی فرو رفته و به همین سادگی احتمال بیدار شدناش نمیرود، برمیخیزد، پنهانی، و همچنان با احتیاط تمام، طوری که سر و صدایی بلند نشود، خودش را به اتاق کارش میرساند، و انبوه فیشها و کتابهایی را که ریخته است روی میز کارش کنار میزند، کاغذی سفید را برمیدارد، و روی آن به خط درشت مینویسد: خسرو جلیل، و بعد چیز دیگری به ذهناش نمیرسد، مکث میکند، چند بار زیر لب زمزمه میکند آنچه را روی کاغذ نوشته است، و آنگاه بلافاصله اضافه میکند: انسان بزرگی بود، و به این ترتیب، نوشتن زندگی خسرو جلیل، مردی که به زعم او بزرگ بود، آغاز میشود، یک شب، بعد از اینکه مطمئن شد همسرش به خواب عمیقی فرو رفته است، و این آغازی بیپایان خواهد بود، آغازی نه بیپایان، برای اینکه نوشتن ِ زندگینامهی خسرو جلیل هرگز به پایان نمیرسد، که مهمتر از آن، به دلیلِ خودش، به دلیل همین آغاز که هرگز آغاز نمیشود، زندگینامهنویس هرگز نمیتواند باور کند که آن کار بزرگ را آغاز کرده است، خیره میشود به صفحهی کاغذ، نوشته است: خسرو جلیل انسان بزرگی بود، و فکر میکند که این بهترین آغاز زندگینامهی آن انسان بزرگ است، هیچ شروع دیگری بهترین از این نمیتوان متصور بود، و بعد؟ بعد چیز دیگری به ذهناش نمیرسد. چه چیزی بعد از این میتواند بنویسد؟ چه چیزی که از قدر این بهترین آغاز نکاهد؟ کاغذ دیگری برمیدارد. این بار از همان سطر نخست شروع میکند، به خطی متعارف و معمول، از گوشهی راست کاغذ: خسرو جلیل انسان بزرگی بود، و نقطه میگذارد تا جملهی بعدی را شروع کند، نمیتواند، ده دقیقهی تمام نمیتواند. فکر بدیعی به ذهناش میرسد: نکند نقطه را باید بردارد؟ نکند این جمله باید ادامه داشته باشد؟ چنین فکری ممکن است حالا، سالها پیش از آن که به ذهن زندگینامهنویسِ خسرو جلیل برسد، برای مردمان این روزگار، فکر ساده یا حتا پرت و گمراهکنندهای به نظر بیاید. حتا ممکن است مردمان آن روزگار هم، همان روزگاری که آن زندگینامهنویس در آن به سر میبرد، چنین نظری داشته باشند. اما در آن لحظه که کار در همان آغاز خود به بنبست برخورده، همچون یکی چراغ روشن به نظر میرسد در انتهای همان بنبست. زندگینامهنویس که در تاریکی شب در این بنبست گرفتار شده، و بارها تا انتهای آن رفته و برگشته و راه برونرفتی پیش روی خود ندیده، در یکی همین رفت و برگشتها، برمیگردد و آن چراغ روشن را میبیند. با اشتیاق تمام به سوی آن میرود، و همزمان خودش را سرزنش میکند که چرا چراغ به این روشنی را ندیده بوده است؛ چراغی افروخته و روشن بر سر در خانهای که کافی است در بزنید؛ گشوده خواهد شد. به سرعت، با هراس از اینکه مبادا شوقی که به تازگی در او برانگیخته شده زایل شود، و شوری که به تسخیرش درآورده، فروکش کند، کاغذ دیگری برمیدارد، از همان سطر نخست، به خطی متعارف و معمول، از گوشهی راست آغاز میکند: خسرو جلیل انسان بزرگی بود، و امتحان میکند: خسرو جلیل انسان بزرگی بود که، و قفل میکند. آیا که باز خواهد شد؟ آیا که باز خواهد کرد؟ که چی؟ چی باید بنویسد؟ که را بردارد و چی جایاش بگذارد؟ بنویسد: خسرو جلیل انسان بزرگی بود تا؟ تا چی؟ از پشت میزش بلند میشود، و شروع میکند در اتاق کارش قدم زدن، و مدام زیر لب این جملهها را تکرار کردن: خسرو جلیل انسان بزرگی بود که، خسرو جلیل انسان بزرگی بود تا، و گویی دوباره در را گشوده باشند و پرتاش کرده باشند به آن کوچهی بنبست. برمیگردد، نگاه میکند، میبیند هیچ چراغی نه در انتهای کوچه و نه در ابتدای آن و نه در هیچ کجای دیگرش روشن نیست. دوباره برمیگردد، پشت میز کارش مینشیند، و به آخرین جملهای که نوشته است، آخرین جملهای که اولین جملهی زندگینامهی خسرو جلیل هم هست، چشم میدوزد: خسرو جلیل انسان بزرگی بود تا، و یادش میافتد که سالها پیش، وقتی هنوز با خسرو جلیل آشنا نشده بود و به این صرافت نیفتاده بود که زندگینامهاش را بنویسد و او را به دیگرانی که حدس میزد فرصت آشنایی با چنین انسانهایی را از دست نمیدهند، معرفی کند، خیلی پیشتر از این حرفها، زمانی که تازه دست به قلم شده بود، در آن دوران نوجوانی، همانوقتها که با نوشتن هر غزل و به پایان بردن آن و پاکنویسکردناش در دفتری مخصوص، احساسی وصفناشدنی بهاش دست میداد، گاهی که در بیت سوم و چهارم غزل میماند و فقط یکی دو بیت دیگر لازم داشت تا کار را یکسره کند، فیالفور فهرستی از قافیههایی که میتوانست به کارشان بگیرد و نگرفته بود، تدارک میدید، و به این فکر میکرد که با کدامشان چهطور میتواند یک بیت، یعنی دو مصرع بنویسد، و گرچه از یادآوری این موضوع احساس بدی بهاش دست میدهد، اما چارهای پیش روی خود نمیبیند، باید همهی حروف اضافه و ربط و عطف را روی کاغذ بیاورد و ببیند روی کدامیک چراغی روشن است. که و تا را نمینویسد، چون تا همینجایش چیزی از تهشان درنیامده است. فکر میکند، خوب فکر میکند، زیاد فکر میکند، آنقدر فکر میکند تا یادش بیاید، یادش بیاید حروفی را که دستکم یکی از آنها به دادش خواهند رسید، و هیچ چیز به یادش نمیآید جز که، جز تا. مدام زیر لب میگوید که، میگوید تا، تا سرانجام حرف دیگری به یادش بیاید و فورن آن را روی کاغذ بیاورد. نمیآید. نمیآورد. نکند از اولاش هم نه چراغی روشن بوده و نه خانهای در کار که آن چراغ بر سر در آن روشن باشد، و هر چه در انتهای آن کوچهی بنبست بوده، سراسر وهم و خیال بوده است؟ دوباره بنویسد خسرو جلیل انسان بزرگی بود، و نقطه، و فکر کند به جملهی بعدی؟ جملهی بعدی دیگر کدام است؟ هر چه هست در این جمله است، در این خسرو جلیل انسان بزرگی بود. باید از همینجا آغاز کند و ادامه دهد. نباید قطع کند. کاغذ دیگری برمیدارد. از میانههای صفحه، به خطی قدری بزرگتر و گشادهدستانهتر، وسطچین، مینویسد: که، و زیر آن: تا، و همین که مقاومتاش در هم شکسته میشود در برابر این دو، پاداش خود را از همین دو میگیرد: از. از. از. سه بار روی یک خط. گویی ادامهی جمله را در همین خط خواهد نوشت. اما نه. توی ذهناش مرور میکند: خسرو جلیل انسان بزرگی بود از، و معلوم است دیگر: از انسانهای بزرگ روزگار خود. پس میشود: خسرو جلیل انسان بزرگی بود از انسانهای بزرگ روزگار خود، و نقطه را ته جمله طوری میگذارد که انگار بار سنگینی پشت وانت بوده و کوچه نه فقط بنبست که تنگ هم بوده و لاجرم وانت در آن نمیتوانسته وارد شود و بار سنگین را روی دوش او گذاشتهاند و کوچه نه فقط بنبست و نه فقط تنگ که دراز هم بوده، و تازه تاریک هم بوده و، او هم ضعیف، او هم ناتوان، او هم ساخته شده نه برای اینطور کارها، اینطور بارها، و سنگینی بار و درازی کوچه از یکسو و ترسیدن از اینکه زمین بخورد از سویی دیگر، و خانه را هم که پیدا نمیکرده، مجبور میشده مدام برود ته کوچه و برگردد، و آخرش که بار را زمین گذاشته، دیگر رمقی برایش نمانده، همانطور افتاده است روی زمین. دیگر نه این قفل کرده باشد، بلکه نمیتواند بنویسد، خستگی نمیگذارد. بلند میشود میرود لب پنجره و به صدای گنجشکهایی گوش میکند که نزدیک صبح میآیند و توی شاخ و برگ درختِ جلو در خانهشان قایم میشوند و سر و صدا راه میاندازند، و از خودش میپرسد: آیا سرانجام نوشتن زندگینامهی خسرو جلیل را آغاز کرده است، و فکر میکند که قطعن آغاز کرده است، اما هیچ به آن مطمئن نیست. وقتی به اتاق خواب برمیگردد، دیگر صبح شده است، همسرش رفته است سرکار، کاغذی گذاشته است بالای تخت، برش میدارد و نگاهی به آن میاندازد: امروز سرکار نمیروم، میروم خودم را به گروهی که صبحها در پارکهای مرکزی شهر ورزش میکنند، معرفی کنم و بعدش میروم لباس ورزشی میخرم و بعدش به خانه برمیگردم، چیزی لازم داشتی زنگ بزن. فدات. خسرو. پس نرفته است سرکار. پس رفته است عضو شود و خرید کند و به خانه برگردد. پس گوش به زنگ است. لاجرم دراز میکشد. سرش را میگذارد روی بالش و دقایقی به سقف خیره میشود، بدون اینکه به چیزی فکر کند. آنگاه چشمهایش را میبندد و میخوابد.
۲۹ آبان ۱۳۹۱
