لالبازی
ستارههای چندشآور
وقتی گرسنه با لباس سفید خیانت میکنی نگاهت میکنند
وقتی عاشقانه برادرت را با سنگهای یشم توی گودال میریزی
با نگاههای مناسب وارسیات میکنند
و انگشتهای لاغرشان را توی شانهات فرو میکنند و تکانت میدهند تا به زندگی عادیات برگردی
فرو میروی در شیشهها تا شخصیتهای واقعیات را زیر ماسک تشخیص بدهی
انگار مراقب و تنها تجسمات میکنند وقتی زخمهات را در دسترسشان قراردادهای
تا حجمهای سهبعدی جانوری را روی مانیتورکنترل کنند
و اطراف هر زخم را تاتو کنند تا همه چیز معمولی به نظر بیاید
کسانی را با خود میبرند که هیچ کدام شبیه تو نیست
کسانی را در گودال میریزند که هیچ کدام شبیه تو نیست
در خیابان کسی را در آغوش میکشند که هرگز شبیه تو نبود
کسانی که زیر ضربههای الکتریکی خورد نشدهاند
وهنوز توی جیبشان ستارههای لرزان دارند
صفحات سفید از روبهرویت عبورمیکنند و تو تمامی آنهایی که توی شانههات گریه کردند و هیچ کدام شبیه تو نبود
اما برادرت بود که در زیر زمین گریه کرد و خودش را مالید به دیوارشنی
برادرت بود که خودت را پرتاب کردی بین پلکهای مجروحش
و برادرت بود که لای ملافهی چرک بیمارستان نمازی پرتش کردی بین اجسادی که توی ردیفهای زیادی روی هم چیده شده بودند که یخ بزنند و هیچکس آنوقت صبح توی دستهات را نگاه نکرد
و فقط تو بودی که برای همیشه پرتاب شدی بین چکمههای مردهشورها و بوی کافور تا تنها خائن این ماجرا شوی
ستارهها اما هرگز نمیفهمند میل به پلیدی به سمت اجساد پرتابت کرده است
به سمت چیزهای مضر و معتبر
لولهای بزرگ در ریههات فرو میبرند تا نامهای مستعارت را در موجودات اعتراف کنی
در نمایش لالبازی با چشمهای پودرزدهی غمگین
دستهای پانسمانشدهی بیمصرف را در تنت فرو ببری و روی کفپوش جان بدهی
چه حال و روزی دارند چیزهایی که به جا میمانند
حتی گوشتهای اضافهی روی مـقعدت
و چشمهات که هر شب از تراس آویزان و خسته میشاشد روی آسمان وکارش را تمام میکند
و فقط تمام میکند کارش را
تا با لباس سفید و دستهای پانسمان به همه چیز خوشامد بگویی
۲۲ شهریور ۱۳۸۹
چیزی نیست
وارونه بایستد
با قرار قبلی بایستد
فوقالعاده، شبیه یک بالرین روی نوک پا بایستد روبهرویت
عادی، شبیه فلاکت خیلی عادی بایستد روبهرویت
له شدن انگشت چند هزارکارگر لای چرخ دندههای صنعت بایستد روبهرویت
خفقان بایستد روبهرویت
تاب دادن دست و پای زنی برای پرتاب کردن هر شباش توی تخت آسایشگاه بایستد روبهرویت
لای ملافه، شکلاتپیچ با دهان خونی وسط مردهشورها وساندیس و کافور بایستد روبهرویت
بن لادن با کلهی سوراخ توی اتاق خواب ششنفره بایستد روبهرویت
آمار کشتههای خاورمیانه بایستد روبهرویت
خورشید با تنبان جدیدش بایستد روبهرویت
حساب خالیات توی مانیتورعابر بانک بایستد روبهرویت
سه هزار تصویر تخمی از تراس خانههای استجاری قبلیات بایستد روبهرویت
همهی صاحبخانههای شهر بایستد روبهرویت
مشاوراملاکهای معالیآباد/ارم/اطلسی/زرهی/حتا فلکه فرودگاه بایستد روبهرویت
شیراز بایستد روبهرویت
میسکالهای همهی گوشتخوارها/ گیاهخوارها/ آدمخوارها/ فرشتهها/ پرندهها/ خزندهها/ درندهها/ جهندهها/ عکسها/ ظرفها/ لباسها
حتا شاهزادهی انگلستان بایستد روبهرویت
لرزش صدای نارس پشت خط تلفن بایستد روبهرویت
مدارک جعلیات
شعرهای جعلیات
آنهای جعلیات
اینهای جعلیات بایستد روبهرویت
مهاجرتهای بیهودهات بایستد روبهرویت
کافه ژاندارک و سیگار کشیدن تند تند آخرین دوستات بایستد روبهرویت
نمودارهای ریاضی پیمان در هر بار سقوطات بایستد روبهرویت
کارهای نصف و نیمه رها شدهات بایستد روبهرویت
زلزلههای خفیف توی شقیقهات بایستد روبهرویت
اشیای باقیماندهی آخرین دستمزدت بایستد روبهرویت
حالتهای روحی از دست رفتهات بایستد روبهرویت
چشم رنگیها ی مجتمع سلطانیه دسته جمعی که کرده اند توی دوستهای خانوادگی شان بایستد روبهرویت
همهی عشقهای صدرا شکوفه به دست و موفق بایستد روبهرویت
آهنگ پیشوازِ ایرانسل بایستد روبهرویت
سرعت اینترنت شبیه اسبِ پیرِ برس خورده بایستد روبهرویت
شرت شارلاتانهای دریاچه بایستد روبهرویت
بچهریقوهای عشقِ مولف عشقِ بازیگری عشقِ قناری بایستد روبهرویت
آسمان رازگونِ قهوه ای
پلههای متعفن تمام ارگانهای دولتی بایستد روبهرویت
حتا کمدیِ دوستی
دوستی با سه فانوس روی کلهاش و سه شاخِ بز توی چشمش
دوستی که از حلقهای می پرد توی بغلات غژغژکنان
از بغلات میپرد توی فیسبوک غژغژکنان
از فیسبوک میپرد توی حلقهی بعدی غژغژکنان
از حلقهی بعدی میپرد توی بغلات غژغژکنان
با شکوه، چاکخورده، وقیح
غژغژکنان و دورانی
تکرار دوستی بایستد روبهرویت
لحظههای نابِ گه گیجه گرفتن بایستد روبهرویت
فاشیستِ گندهگوز
فرمانروایِ گندهگوز
رئیسِ گندهگوز
روشنفکرِ گندهگوز
شهروندِ گندهگوز
دکترِ گندهگوز بایستد روبهرویت
علائم جدید بیماری درمان شده و هزینههای بدون یارانهاش بایستد روبهرویت
شل شدن عضلات عقربهها بایستد روبهرویت
هنرِ به گا رفته، ذهنِ به گا رفته، رویایِ به گا رفته، حرکتِ به گا رفته، وطنِ به گا رفته، زبانِ به گا رفته، شعرِ به گا رفته، شکمِ به گا رفته، بدنِ به گا رفته، نسلِ به گا رفته بایستد روبهرویت
خودت بایستی روبهرویت
قی کنی بین دو انگشت
دو شاخ گوزن
دو دندان
دو ران
دو پستان
دو شهابسنگ که خوابیدهاند روی ابر
فواره بزنی روی ستارهها و لاشهها
روی نشانههای مضطرب
فواره بزنی روی چیزهای آنچنانی
دگردیسیهای آنچنانی
زندگی نامههای آنچنانی
سخنرانیهای آنچنانی
فقدانهای آنچنانی
تروماهای آنچنانی
سانسورهای آنچنانی
سوتینهای آنچنانی
در خود فرو رفتههای آنچنانی
سقوطهای آنچنانی
ترسهای آنچنانی
قوانین آنچنانی
جنجالهای آنچنانی
لباس پلنگیهای آنچنانی
حقیقتهای آنچنانی
خایهمالهای آنچنانی
مدل موهای آنچنانی
گورهای آنچنانی
دردهای آنچنانی
دستنخوردههای آنچنانی
رد پاهای آنچنانی
زمستانهای آنچنانی
صنوبرهای آنچنانی
درختهای آنچنانی
غروبهای آنچنانی
مرگهای آنچنانی
چیزهای آنچنانی
چیزهای آنچنانی
چیزهای آنچنانی
چیزهای آنچنانی
جهان استعارههای آنچنانی ست می ایستد روبهرویت
عکسهای گمشده استعارههاست
همین است
خنده است
با بالهای سوراخشدهی ظریف آویزان به دماش
چیزی نیست ایستاده روبهرویم
۲۰ آبان ۱۳۹۰
سپاسگزاری کردهای از خودت آیا
به یاد داری خودت را
شنبه سیام شهریور با زانوهای خشکشده
ولوشده در لباس بیماران
با نارس
با سمیرا
با چند نفر دیگر که چراغ قوه میتابیدند به دکهی طلائی نبش همت
با رنج مردهشدهات که سوار بر موتور از کنارت رد شد
با سر مردهی دوستات که گیر کرده بود در لولای ماشین،
میخندید و هیچ نبود
جز چراغ دستی خندهداری به دست مردهای دیگر
آن شادمان شده
آن دوشیزهی معیوب
پرتشده در قراضههای ماه و ملاقات و خورش بوقلمون
آن دلربای تنها
با گنجینهی علفها و عینکها
آن چراغ چشمکزن که باد کرده بود در تخت خواب و به یادت میآورد
اوج میگرفتی و به یادش میآوردی
آنا آنا آنا
سپاسگزاری کردهای از خودت آیا
از خانهی دورهی سلجوقی که لاغر و لاغر و لاغر تر توی یک صندوقچه میشاشید
از رعشهای که پرتابات میکرد از بالکنی به بالکن دیگر و از آنجا بر دیگری و از آنجا بر دیگری
ارغوانی و سبز و گاهی هم سفید
و فکر کردی واقعن چه گهی هستی
جز غرش بعد بازی بارسلنا
جز اخطارهای مکرر قبضها
و چشمی که چیزی در آن نبود جز فلزی گردالو
و هیچ
و واقعن هیچ
اصلن به یاد داری مرا
ملوس و بی شعور با گردنی درازتر از کهکشان
با دست و پا و کتف و کفل ایستاده بودم جلوی بیمارستان سعدی
روی صندوق عقب ماشینات دودکنان و خندهکنان با هفت منجق توی گردنام
مدام که میگفتم آگوست سینهخیز میروم سعدی و بر میگردم
تو اصلن چه رابه یاد داری جز درخت و آسمان و دردت را
تو اصلن که را به یاد داری جز صدای آن در، که باز میشد و بسته میشد باز میشد و بسته میشد باز میشد و بسته میشد
مرا را به یاد داری آیا، انگار فرو رفته باشی در صندلی گردان و بیقواره دستور بدهی
قرصهام را بیار
دندانهام را بیار
مشتی ستاره و لکلک بیار
طناب را بیار
فندک را بیار
کلیدم را بیار
شکلاتام را بیار
شیپورم را بیار
شکوهام را بیار
بالام را بیار
مبارزم را بیار
گورم را بیار
برو حالا برو برو برو
برو در را کامل نبند
۹ مهر ۱۳۹۱
بچههای هموفیلی
تو میدانستی سقوط شبیه سکسکه پرتات میکند توی زبالهها
پرتات میکند توی فیروزهها/فریزشدهها/مردهها
پرتات میکند توی قابهای شکلاتی ارزانقیمت
و مدفوعهایی که مسافرها آخر هفته چال کردهاند کنار جادهی قصر قمشه
تو میدانستی سقوط مادرهر پرنده هر چرنده هر مادربهخطایی را خواهد گایید
دیده بودی آفتاب را که جوینت زده رسیده بود تا باتلاق کنار اتوبان
و زندهزنده صدایت میکرد
و فکر کردی سقوط با سقوط فرقی ندارد اصلن
آن رهایی چاق در بچهغولها را دیده بودی
آن تلفنهای مشکوک از الههی سوسول رستگاری
آن دستهای لاغر و مردنی که میرود بالا
آن چشمها که بالانسشده خودش را ول کرده تا نزدیکهای رودخانهی خشک
آن قالیچهی تنها که سربازهای نسبتن شجاع در جنگ برای خوابیدن با جندهها حمل میکردند
آن کمرباریکهای جاروبهدست که سر میخوردند و از کنارت رد میشدند
سالها پیش دیده بودی آهنپارهها را که از بالای برج چمران میپریدند توی دل خوشبختی
دیده بودی آکروباتها را که زنگ زده بودند با بدن کجوکوله قول داده بودند که این بار کار را تمام میکنند توی طناب و برایشان مهم نیست و تاکید میکنند به تخمشان هم نیست
و میگویی نه هیچ هم فکر قشنگی نیست
و نگاه کنی به دستهات که فرو رفته در شیشهها درحفرهها تا اتاق نشیمن
و دلات میخواهد چشمک بزنی / نعشه شوی /عشق کنی /سکس کنی
و نگاه کنی به شر شر آدمها که با موزیکپلیرهای جادویی
سقوط میکنند توی شنها/ توی آسفالتها /توی آغوشها
و قاهقاه از خنده توی خودت بشاشی
و ببینی شبحی تا گردنات بالا آمده خنده میکند و چیزی سر میکشد
چیزی شبیه ایستک استوایی
شبیه چرک
شبیه غذای رژیمی پولدارها
و عشق آویزانشده بردهانات شبیه دماسنجی غمگین بالا و پایین میرود
می گویی خیلی هم خوب
و فکر میکنی به بچههای هموفیلی طبقه دوم
بچههای دولا شده روی مانیکور پرستارها
بچههای تلنبارشده در اتاقکهای خیس
و به شکل قورباغهای مامورشده در نجات هموفیلها سقوط میکنی از تخت به کاشیها
و بی آن که بدانی چهار طبقه را میدوی پایین
همهی خون ات را میپاشی توی سرم بچهها که رها شوی از رنج
می پاشی به صندوق کمک به بیمارهای هموفیلی و از سوراخاش نگاه میکنی
می پاشی توی راهروها /پلهها /اتاقها/میزها تا نزدیکیهای در ورودی
و حدس میزنی تونلی دیگر دارد تمام میشود
و علفها /عکسها /عشقها
از دور برایات برق میزنند
۱۸ آذر ۱۳۹۱
و تظاهر کنی به ایستادگی
سرسره را گرفتهای از پشت و فکر میکنی مادرت را گرفتهای از پشت
و ساکات را
لاکات را
چشمبندˏ سرخات را
بلیط ˏاتوبوس را
همه را
همه را ول کردهای و رفتهای
پشت سرت به راه افتاده اند اساتیدˏ ترسشناسیˏ مهلک با پستانˏ دونیمشده زیرلباسشان
پستانهای رسمی
پستانهای متوقف شده در شنلˏ پشمی
آن دو پادشاه احمقˏ جان
و همزمان زنی با فشنگی توی سرش راه میرود با کسی در ویرجینیا
و بیوقفه حرف میزند از نارنجستانهای شیراز
و ببینی پیر پسرهایˏ راک که چالههای امید درست کرده اند توی زیر زمین
و گروه ˏ کرکه جا شده توی دیواروگرومب گرومب میکند که بدوی بیرون
مخوف است این
افتضاح است این
هیچ خواباش را نمی دیدی حتا که قوز کنی ساعتها
و ساعتها شبیه گوزنی کار بکشی از خودت
و ساعتها ماغ بکشی
چیز ارزان بکشی
گیس این و آن بکشی
توی سنگفرش/ توی زخم / توی دفتر و دستک اداری
صد و پنجاه و هشت روز ˏ تمام عشق ˏ مخملیات را با همهی اینها و چیزهای دیگر روی دو کتفات بکشی
قرص و محکم بکشی
و بگویی عشقˏ من / عشق ˏزاناکسˏ من / عشق ˏسه سر و یک دمبˏ من
جهان کـیری شده / ایران کـیری شده / کتفام کـیری شده
و بگویی بپر بالا عشقام / بپر پایین عشقام / اصلن بپرتوی ابرها عشقام/ بپر عشقام
و حرکت کنی توی پنجرهی دو جداره، در مرض ˏچیزها و تالار گوشتی و تظاهر کنی به ایستادگی
گریه کنی تا ته ستار خان و بر گردی
باز گریه کنی تا ته ستار خان و برگردی
و ببینی هزار چشم ولو شده قل میخورند تا ته ستار خان و برمیگردند
و ببینی خودت را
مخفی شدهای پشت کیوسک و پوزهات را دادهای بیرون
و به چند آژان میگویی یکی داشت میرفت به عمارت پدرش رفت به راه شیری
و ادامه میدهی جادو ؟ جادو یعنی دراز کشیدن توی قبر و از تنهایی نمردن
یعنی سریدن توی موجوداتˏ جدید و از ماوراء شان کش رفتن
جادو یعنی ببینی معدههایی که منفجرشده اند توی ناصر خسرو و باز تظاهر کنی به ایستادگی
و ببینی شاخهای پلشت روی درختی که او هم تظاهر کرده به ایستادگی
و دلات غنج بزند که بروی بین جمعیتˏ مایوس ˏماراکانا 1
بروی به کوچهی سروناز و بروی در فلان جایاش
بروی به باغ ˏپرندگان
بروی توی کلامˏ آخر ˏآفرینش
بعد بروی به سکانس ˏآخرˏ موشت2 ودرشکهچی را صدا بزنی
چرا که نه !
- ماراکانا بزرگترین ورزشگاه جهان است.. در فینال جام جهانی 1950 که بین اروگوئه و برزیل انجام شد 199854 نفر برای دیدن مسابقه گرد آمدند. برزیل فقط یک گل برای پیروزی نیاز داشت اما هنگامی که اروگوئه بازی را 2 – 1 برد جمعیت مایوسانه ورزشگاه را ترک کردند.
2.فیلم موشت-روبرت برسون -1967
۱۶ دی ۱۳۹۱
بگو که پیش میآید
به جای مانده در من بوسههای ˏخفن
و یک معلم روسی که هی گشت میزند و وید میزند و ازسرور غمگینتر است
به جای مانده در من مواردˏ کیهانیˏضایع
و تو
خواهر همه را گاییده در اردیبهشتˏ هر سال
به من بگو زندگیات را در آسمان از سر گرفتهای
بگو که فرماندهی کرانهها را گرفتهای برای خودت
بگو که تخمهای خورشید تنها و بیانتهاست
ای دالانˏ دور و دراز
ای به جای مانده در شب، انگار که دودول بهمن کوتاه
بگو با صد نفرنشستهای بر خوراک بندری وآروغ پیˏ آروغ و رویا پیˏ رویا
بگو بگو
بگو که قبرت آستین ˏبلندی دارد
بگو که دستهات سوراخ کرده روحˏ زمین را
بگو و خودت را بچپان توی بغلام
ای شفاف و درخشان
ای بطریˏ نیشکرˏ ارزان
ای خوشنویزترینˏ دوستˏ از راه دورم
ای مارشال
بیا
برای بار آخر بیا
دور بزن دور برگردانˏ اول همت را و توی اولین کوچهی قصر دشت بپیچ توی قلب ˏگلابی شکلام
بنشین روی دو کوسن ˏنارنجی
بنشین روی دو پام
بنشین توی دامن ˏ شیپوریام
روی مخارجˏ روزانهیˏ سنگین
اصلن بنشین روی سرنگهام و بگو
بگو که پیش میآید
پیش میآید آدم بال در بیاورد
سبیل در بیاورد
دم در بیاورد و خودش را زیادتر از معمول به گا بدهد
پیش میآید آدم بو بدهد
بویˏ دزفول / بویˏ مورچهی مرده/بوی مرگ
بگو پیش میآید آدم وا بدهد
توی مهمانی/ توی دوستی/ توی جاهای قلمبه سلمبه/ اصلن توی خودش
ای دراگ پرورده در شهرحشریام
بترسانام از این وضع بترسانام
قلام بده تا پایین تنهات قلام بده و ولام کن
نامه بنویس و ولام کن
از سحابی باریک نامه بنویس
بنویس که مردهای و تمام شدهای و رفتهای به درک
به خندانترین ˏما
به لرزانترین ˏما
به دریاها اتوبوسها اسبها هم بنویس
به مادر همهی ما بنویس
بگو که پیش میآید
۲۸ بهمن ۱۳۹۱
