یک دهه
دويدم
با
ديوهايي که کاووس
وعده داده بود از مازندران بياورد
اما ديوها
که توي صف بانک
داشتند چک ميکشيدند
و همچنان که پاکوبان
خوابشان برده
ايستاده
و همچنان که اعداد روي چکها را کرم ميخورد
در کابوسِ رنگيشان
ديدند يکنفر را
در دستانش غباري از نور
همچنان که ميرقصيد اشکهاش در چشمش ميترکيدند
اما آنها
تصميم گرفتند همگي
کرمها را تکانده
حساب هايشان را
خالي
و
برگردند
خب،
بالاخره پس کِي
کاووس را خواهم ديد و بهمراه ش
بله، بهمراه ش
صعودي ابدي خواهم کرد؟
آن زمان از روز که دارم کتاب مي خوانم
و راستش، خب، بله
من ريدهام
نمي کشد مغزم
کف دستم
تاول هاي خونيِ عجيبي
درست در زمانِ مشخص
تاولي خشکيده
و آن ديگري تکثير
پس ديوها را و تاريکيهاي پديدآمده روي بدنم
رها خواهم کرد
من از بانک وعده ي وام مسکن گرفتهام
و روياي تازهام
در جيبم
با تخمه
با کتاب
شب را
گريزان
با سوز و گداز
و
رجعتي به آسمان ها
من دويدم
گريستم چرا که
نه سرودي
نه نوري
حتا بانک هم وامي.
صفي طويل
جنگلي ابري در آسمان
از ديوانِ باده گسار
بهمراه خانواده ي کياني
همان خانواده که روزي از همين روزها
تيرهاي طلايي کيانياشان را
رهاکنان
سمت انها که
نظاره گر
نشستهند روي زمين
جوارح هم را مي خورند
ويسکي،
ضربه ي روحي،
قهوه مي خورند
و ميترسم
آن زمان که روي اين زمينِ حاصلخيز
درحاليکه مردهام
و نيستم
برخيزم
بلند شوم و برخيزم
و ببينم باقي آنها را
پيروزمند و شاد
و ببينم خودم را
که تنها
يک بازيِ زباني
بوده ا.
۵ آذر ۱۳۹۳
سرانجام
زمین و زمان كه بچرخد
كه هزار سوسك بالدار و بیبال بریزند پایین از شهر
و صدای هزارهها دربیاورند
انگار صدای دوستانام
«ما همچنان ادامه یافتیم
بیمحابا جرقه زدیم تمام شد رفت
آنچه آغاز كرده بودیم»
روز آخر است
عدهای راست نشسته و عدهای خم
جویدههای گوشتهاشان در دهان افق میگندد
طلیعهی اتفاق از دست رفته
به هیبت افق درآمده باشند
و تنها آنها مانده باشند
و تنها منافذ پوستشان كه گوش بچسبانی و هوار كنند: «عاشق ایم»
و هر صبح همانها كنار خیابان ردیف
حركتی بهسوی سنگی نیمسانت جابهجا
دویدنی همواره افقی
گوشی به منافذ پوستات كه عاشق ام
و دوستانام را نجات خواهم داد
آنها مسخ شدهاند و قصهاش طولانی
فواید قلمها اید كه بر كاغذ فرود میآیند
با دو چوب كهنه قابل مقایسه اند
ایستا و لرزان كه بر شكاف خود شكاف دیگری
دانههای پاشیده بر خط طویلی از رد خون
بلند میشوید و با خود تاریكی به همراه
و صدا میچرخد در منافذ پوست
تو باید بدانی این را
در اولین اشعهی طلوع بدان این را
بر عشق همچنان آرمیده در آغوش آینده
همچنان كه بلند شوی و گوشات را بگیری
نور را در ریزترین لایهاش
قصهای خوب بگویی و بمیری بعدش
نیمسانت جابهجا شوی بعدش
صدای ریز دربیاوری
درون یكی از همان بلندگوهای پلاستیكی كه وعدهی خریدش را بارها از كارفرمایات گرفته بودی
همزمان كه به فكر اعتصاب بودی
در كلهات به فكر اعتصاب بودی وقت غذای ظهر
و تاریكی از تو گذشته بود
و خوب باید میدانستی این را
درحال خواندن پروست و نامههای كافكا باید میدانستی این را
تمامی نامهایی كه محو شدند روزی كه خبر دادند
و تمامی نامهایمان محو شدند
چیزی نماند
ساعت را گذاشتی درون كتات و فرار كردی
دویدی به سریعترین شكل ممكن
تا بعد از آن كه تمامی ساعات اداری به اتمام رسید
بر عشق قسم بخوری
و كتاب بخوانی و روزنوشتهایات دربارهی روزنوشت باشند
و هرگز نفهمی كی كجا خورشید بر تو وارد شد
صدای هزارهها دربیاوری
صدای دوردست هزارهها را دربیاوری
یكبار دیگر اما این سرنوشت تو شد
خمیدهخمیده و درحال تایپ
تا به دوستانات بفهمانی
به صدای ریزی كه همواره تاریك ماند
و سكوت، به این امید كه مردم خواهند آمد
و صداقتات در نگاه به افق
هنگامی كه خیل جانوران را ندیدی
و شهر بر تو حرام شد
چكش بزنید بر فرق سرش
و تاریخ را
به او بقبولانید
هنگام شكفتن
هنگام قصه گفتن
طنین بیندازد حاشیهی كتابها و پاورقیها و روزنامهها
و در میان شهرهای در راه عاشقاش كنید
صدایاش كنید
باید صدایاش كنید
با او به خیابان بروید
هزاران اندام ریز و درشت و خمیده و راست را
از لقمههای گندیده
نجات دهید
بعدش بمیرید
حتمن بمیرید
درون تنهایی مخصوص به خود
با همان دردهای كهنه كه مگو و مپرس
از ابتدای خلقت
یك كلمه را نالان و پیچان نگاه كرده
كلمهای كه بر زبان نیامده
نه بر دستی كه هدیه كند
نه بر چشمی كه بخواهد
یا حنجرهای كه بجوید
با پیچش و چرخش زمین در انتهای تمام دردها و خونها و كلمهها و صداها و نورها
همراه نشدن با كلمهای كه منتظر بوده و پیر
و ناامید شده
تاریك شده
ناامید شده
۷ آذر ۱۳۹۴
پری
كيست بداند و
صدا بزند
تكانت دهد و آرام
پري از روي شانه ات فوت كند پايين
تا فرو بريزي و آگاه شوي
به اينكه هنوز وقت داري
موهايت را بشمري
خاطره ات ياري نميكند
و انگشتانت ترك برداشته
چه كسي به يادش مانده
چندنفر از دوستان ات
چند نفر از خانواده ات
و چند نفر از كساني كه تازه شناختيشان
جملگي با لبي گرد شده و خندان
هدايت شده
و منظم
فوت میکنند
**
كيست تاريخ را
در ساعات اداري حواله كرده بر ساعات غیرِ اداری
پلك بزني
دو گنجشك شَل بال زنان توي چمشهات
و ياداوري كنند
خلسه همين لحظه بود و از تو فروخته شد
کسی از بانک زد بیرون
پری بر شانهاش
و اين را
پنهان بايد كرد
از تاريخ
كه حالا اژدرهای عینیتیافتهی شبهاست
همان شبها که میرسند از پیِ هم
و صدالبته
نه خطی بر خالی
نه نقشی بر آبی
و شبها میرسند از پیِ هم
و تو بایستی بخوابی
خستهای
چشمانت را میگذاری روی هم
و میخوابی
**
کیست ناماش را خواندهاند در بانک؟ پرندهای است آیا؟
آیا نوبتاش رسیده بوده یعنی که آیا؟ که خورشید از زاویه ای تابیده بر برگاش که آیا؟
شاید شماره اشتباهی بوده آیا؟
و پرداختِ بدهی اشتباهی بوده آیا؟ (یعنی که بدهیِ او نبوده و بدهیِ بغل دستیِ او بوده آیا؟)
کیست صدایی ضبط شده را ترجیح دهد بر نوشتهای غمبار و همینطورکه ساعاتِ اداری رو به اتماماند ساعاتِ غیراداری در حالِ فرارسیدناند و او هنوز لوکاچ نخوانده موسیقیِ شعرِ کدکنی نخوانده هنوز و روزنوشتی ننوشته هنوز و صدایی نشنیده هنوز و وقت ندارد بفهم و فراموش کن
بفهم و فوت کن
اژدرهای عینیتیافتهی شبهاست
شبها و روزها به بانک میرود
دستاش رسیده به میلههای بانک و از پلهها بالا میرود یکی یکی از پلههای بانک
کسی که از بانک میرود کسیاست که از بانک نرفته نمیرود
با پری بر شانه تاریکی ازش رد شده
سوراخی در تناش نیست
و زندگی زندگیهای دیگری و لحظاتِ معامله شدهی دیگری
که بازپس گرفته نخواهند شد
**
قویهیکل و مست
با شتاب به اعتبارِ زندگی بزند زیرِ گریه
بزند زیرِ سرینِ دوستاناش
تک به تک و با طمانینه و بیهیچ موسیقیِ کلام و بی رویشِ زبان بر آروارههای گوش و حلق و بینی
شوری خوابیده بر تلِ کلماتِ آهسته
خردهریزههای نور در هوا را با نوکِ انگشت
خاموش کند
و برود بخوابد
بیانکه روز بگذرد تمام
چرا که روز تمام نخواهد شد
روزی که از فرازِ کوهِ سیستان
مردی سپیدموی بیاید
با پرندهای نیمهجان و نیمه مست
پرهاش را
بتکاند در باد
بتکاند در بادِ صبحگاهی
تا از خانهها بروند بالا
بنشینند بر شانهها
اینچنین است که روز شروع میشود
**
حداقل دستمزد سال 95 کارگران، 14 درصد افزایش یافت
تهران- ایرنا- برطبق مصوبه بامداد روز چهارشنبه جلسه شورای عالی کارحداقل دستمزد سال 95 کارگران 14درصد افزایش یافت که با احتساب پایه سنوانی، مزایای مسکن، بن اقلام مصرفی وحق اولاد به ازای دو فرزند، دریافتی کارگران درسال آینده تا مبلغ یک میلیون و134 هزار و599 تومان افزایش می یابد.
به گزارش خبرنگار ایرنا، حداقل مزد درسال 95 روزانه 270722 ریال تعیین شد بطوریکه از ابتدای سال 95 رقم حقوق کارگران ازمبلغ 7 میلیون و124هزار و250 ریال در سال 94 به رقم 8 میلیون و121 هزارو660 ریال در سال 95 افزایش می یابد.
با اعمال افزایش این بند مزد شغل کارگران مشمول طرح های طبقه بندی مشاغل مصوب وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و نیز مزد ثابت سایر کارگران نباید از مبلغ روزانه 270722 ریال کمتر باشد.
نرخ پایه سنوات در سال 95 در مورد کارگران دارای قرارداد دائم و موقت مشمول قانون کار که دارای یکسال سابقه کار شده و یا یکسال از دریافت آخرین پایه (سنوات) آنان در همان کارگاه گذشته باشد اعم از اینکه حق سنوات یا مزایای پایان کار خود را تسویه حساب کرده باشند یا خیر، روزانه 10هزار ریال تعیین می شود.
همچنین بابت مزایای مسکن 200 هزار ریال، بن اقلام مصرفی یک میلیون ویکصد هزار ریال و حق اولاد به ازای دو فرزند یک میلیون و 624 هزار 332 ریال پرداخت می شود.
**
هرروز که میرسد خانه صدایی نیمسانت کوتاه شده دارد
ساعات غیراداری را ترجیح نمیدهد به خواندنِ رمان
تناقضات زیادی از روبروش دست تکان داده و میگذرند
محو میشوند و بازمیگردند
میروند و باز میآیند
شعرهایاش موسیقیِ خاصی دارند
نه آنطور که در شعر از هوش میروند از هوش می…
با اینهمه
هرروز
منتظرِ رفقاش و درِ خانه باز و چایی دم کرده حتا میجوشد و او صدایی کوتهشده و هرروز که رفقاش گم شدند و یکی یکی تکههای ابرِ آسمانی شدند با پرِ تکاندهشدهی مردی از سیستان و صدایی کوتاهشده و نه خطی بر خالی و نه نقشی بر آبی بلکه هرروز مینشیند و مکث میکند
به این امید که بانکها خالی خواهند شد ای غمِ مجرد و محض
ای که میروی از خانه و در خیابان جمع میشوی
ای زندگیِ عمودی
مسدود و بیچهره و… خب البته!
و صدالبته که خسته
بسیار خسته
۱۱ تیر ۱۳۹۵
مثل شهری در تبریز
انگار همین دیروز بود که اتفاق افتاد
اما
واقعاً همین دیروز بود که اتفاق افتاد
در یک چشم به هم زدن و باز کردن
نمایان شده بودند
و باز از چشمها پنهان شده بودند
انگار برگشته بودند سرجای خود
در اعماق زمین
اما کسی خبردار نشد
چیزی به زبانِ مردم نیامد
و ادارهجاتِ تبریز به وقتشان به حسابها رسیدگی کردند
خب، اینطور است که از تبریز عکسی منتشر شد: طبق گفتهی منابع خبری و مسئولان تبریزی «در راستای توسعهی شبکه فاضلاب تبریز، همکاران شرکت آبوفاضلاب در کوچهی پاسداران خیابان انقلاب در حال حفاری بودند که در این حین با استخوانهایی که شبیه باقیمانده اجساد انسان بود، مواجه شدند و سریعاً قضیه را به پلیس گزارش کردند. پلیس نیز ضمن حضور در محل، موضوع را بررسی کرده و نمونهبرداریهای لازم را انجام داده است. هماهنگیهای لازم با دستگاه قضائی نیز انجام شده و دادستانی نیز خواستار بررسی بیشتر موضوع از سوی پلیس شده است.»
همه از یاد بردهاند و ادارهجاتِ تبریز فراموشی را
بهدقت ضمیمهی نامههای خود کردند
من چیزی از ادارهجات تبریز نمیدانم
اطلاعات در همین حد است
در همین حد هم کفایت میکند
البته
چیزی بی کموکاست از چشمها گریخته
همینطور است که نمیبینند
البته
شواهد زیادی موجود است
اول اینکه
بایست گونی آورده باشند
و بعد
با دقت و طمأنینه
درون گونی را پر کرده باشند
از استخوانها
استخوانهای سرد و سفید و براق
همانطور که صورت جلسه را یکنفر آنطرفتر مینوشته
یکنفر هم کنارش ضبط و ثبت میکرده
و تمامی امور
خیلی آرام و دلپذیر
بی هیچ نقصی
یا خللی
انجام شده
قصد نداشت ابدیتی در سوراخهای شهر بچپاند
و صدالبته استخوانی را
از نوادگان خودش ترسیده بود
شهروندِ مردمی و مهربانی
که ساعتها عرق میریخت چله ی زمستان
و بانکها وامی نداشتند
و شمارههای دوست و آشنا صدایی نداشتند
اما یکروز که اتفاقی
از خیابانهای مرکزی شهر گذر میکرده
دیده است استخوانهای سفیدی را
که میبرند
و دویده دنبالشان انگار همین اتفاقی بزرگ باشد
اما کسی نفهمیده چرا دویده است او
خودش نیز هم
دویده و خواسته – به قولِ خودش- در خاطرش بماند و از یاد نبرد هرگز
پس ناماش را نوشتند
و ضمیمه کردند
نامی نداشت
ناماش همگانی بود
چهرهی استخوانها بود؟
آیا گونی بود؟
خشم بود؟
ارگِ فروریخته بود به وقت غروب؟
چهرهی توریستی تبریز بود به وقت سفر؟
زمزمهی خیابان ولیعصر بود برای غریبهها؟
کتابهای دستِ دومِ دستفروشانِ گلستان باغی بود؟
ناماش شهروند مردمی بود؟
در همین حدودها بود
و استخوانها را از یاد برده بود
همچنان که استخوانها او را
استخوانهای محترم و عزیز
که اینجا بر تلی از خاک
که اینجا بر زوزه ی آتش
که اینجا بر کتابِ فوکو روی میزش
که اینجا همینجا روی عکسهای با مجوزِ انتشار از ادارهجاتِ شریفِ تبریز
روی خطوط دویدنِ او که داشته میدویده و خواسته -به قولِ خودش- بدود و هرگز از یاد نبرد
حتا فوکو بخواند و از یاد نبرد
اما مامورانِ شهرداری
او را دیده بودند که فوکو میخوانده (ضمیمه کردند)
و داشته میدویده (ضمیمه کردند همه را ضمیمه کردند)
و زوزهی آتش
هر روز و همچنان که میدمد
و نشانی باقی نخواهد ماند
و خداوند استخوان را آفرید تا از گِل بزند بیرون و گواهی باشد بر روزی معمولی
ادارهجاتِ تبریز خبر را شنیدند
و زیر لب خندیدند
۱۰ بهمن ۱۳۹۵
بعداً بیا
1
دیرهنگام آغاز شد
خبر دادند و روز بود
اما
مسلماً شب نبود
با گرزهای خسته بر دوش
با گیسهای شانهنكشیده و خسته از كار اداری
كار بیحقوق كار كمحقوق
خواب دیدند از پلكان ادارهجات دولتی بالا میروند
شب نبود
روز هم نبود شاید حتا!
پلكان ادارهجات دولتی
همچون ماران دو سر
رویشان چنبره زدند
خواستند در گوششان سرودهای نحس بخوانند
و تاریخ را
با قهقهه
و تكراری وسواسگونه بلند بلند بخوانند
2
این من بودم پشت میزم خیره بر كتاب؟ همین خستگی كه رخت برنبست از من
آیا همان خستگی است كه رخت برنبست از تو؟ بیا بیا در گوشم بگو
بلند بگو
روی پلكان اداره كل تعاون، كار و رفاه اجتماعی كشور بگو
آن زمان كه آهنگهای كامیونی به سرودهای انقلابی تبدیل میشوند بگو
خستگیات را به من بده
3
درست شبیهِ ساعاتی از همین صبح بود
در صندلیهای سفت و بیرمقِ دانشگاه شهیدبهشتی و تهران و شیراز و ارومیه
در صندلیهای دانشگاه تبریز و اصفهان و چابهار و گچساران و مشهد و حومه و الی آخر
در صندلیهای دانشگاه روزانه و شبانه که فرقاش پول است پول
پشت درگاههای بانکیِ سایتهای قراضه فریاد کشیدیم دیگر بس است
مدرکمان را گرفتیم و نگرفتیم و دیگر بس است
مدرکها را نگرفتیم و زندانی کشیدند
مدرکها را ندادند چون پول نداشتیم بخریم
مدرکها را ندادند چون سربازی نکشیده بودند
مدرکها را ترجمهی رسمی کردیم در دارالترجمههای خاکگرفتهی خیابان انقلاب
مدرکها را پاره کردند در همان خیابان
4
مثلاً نگاه کنید به این اسامی
مثلاً اینطور است که کسی پول ندارد برود کلاس و پشت درگاههای بانکیِ سایتهای قراضه گرفتار میشود
پشت درهای ادارهجاتِ بوگرفتهی وام و اقساط دانشجویی گرفتار میشود
پشت سایتهای تعیین رشته گرفتار میشود
حتا پشت میلههای دانشگاه تهران گرفتار میشود
درهای دانشگاه را رویش میبندند تا همان داخل بماند
هشت سال
شش سال
هفت سال
پنج سال
مثلاً نگاه کنید مدرکمان را
نگاه کنید به این مهرِ ترجمهی رسمی
نگاه کنید به آسمان
و این دیگر نیازی به موسیقی زبانی ندارد
این دیگر به دفدفدفدفدف نیازی ندارد
دف را به من بده
دفات را به من بده
خستگیات را نیز هم
کافیاست به اسامی نگاه کنی
اسامی شهرها
اسامی سالها
همینطور که پیش برویم چشم ها سوی کمتری دارند
و آسمان از لحظهی پیش پیرتر شده است
و خیابان خمیدهتر
و قیرش سفتتر
5
دیرهنگام آغاز شد و گفتند برو بعداً بیا
رفتم
اما ننوشتن و همواره نوشتن را گزید
دیرهنگام
بهعنوان مثال چیزی که آدمها را میکشد کوسه نیست بلکه پرتابِ نارگیل از درخت به روی کلههاست
بهعنوان مثال مقالهای که درجاتِ علمیِ بالایی دارد و به مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعیِ و فلسفی زیادی میپردازد الزاماً مقالهای نیست که بتوانید بر اساساش به مسائلِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فلسفیِ محیطِ زندگیِ خیلیها پاسخی دهید و این حقیقتی انکارناشدنیست که حتا صاحبخانهی من هم میداند و مدیرِ این ساختمان هم میداند و درست بههمین دلیل شوفاژِ مرکزیِ ساختمان را در این سرما بسته نگاه داشته اما پولاش را از ما میگیرد و من میدانم که مثالهای زیادی درین زمینه موجودند و خواهش میکنم اصرار نکنید اخبارِ ادارهجاتِ دولتی را کنار بگذارم و سرودهای انقلابی را کنار بگذارم و خستگی را کنار بگذارم و مبحثِ تکراری “دف” را کنار بگذارم و مدرکِ با وامِ دانشجویی آزادشده را کنار بگذارم و آمار و ارجاع و ارقام برایتان بیاورم یا با موسیقی کلام و گیتار و موزیکِ ملایم شعری درین زمینه برایتان بخوانم و صدایم را طوری با موسیقی هماهنگ یا نازک کنم که احساساتی شوید و فکر کنید دیگر وقتاش رسیده کاری کنید
۱۳ آبان ۱۳۹۷
ارغوان و ستارهاش
سیزدهمِ آبانِ سال هزار و سیصد و نود و یکِ خورشیدی بود
نه پرندگان سرودی خواندند
نه جهندگان از حرکت ایستادند
نه ساعتهای اداری متوقف شد و نه نامهای باز نشده به زبان در آمد
سیزدهمِ آبانِ سال هزار و سیصد و نود و یکِ خورشیدی بود
فریاد زدند کوهها و دشتها و جنگلها و رودها
مردگانِ پراکنده در زمینهای خاکی
عکسهای پراکنده بر دیوارها
صداهای به جا مانده در صفحههای به جا مانده از سرودها و صحبتها و عشقها و رفاقتها
سیزدهمِ آبانِ سال هزار و سیصد و نود و یکِ خورشیدی بود
جواب کاملا قابلِ پیشبینی بود: “خفه شید به شما هیچ ربطی ندارد.”
و اصوات را کنترل کردند
و حرکات را کنترل کردند
پرندگان و درندگان و جهندگان و تمامی آنچه در زمین و آسمان و کوه و دشت و دریا بود
**
شما مستحضر هستید بهحتم که اگر یک نفر فریاد میزند و جیغ و فریادش گوشخراش است و زمین دهن باز میکند از ناله دیگر نیازی نیست به اثباتِ علمی و ادات تشبیه و آرایههای ادبی و جلساتِ شعرخوانی و ضبطِ جلساتِ شعرخوانی و کتابهای استاد کدکنی و ادبیات قدیم و جدید و جهان و ایران و بله مطمئنم منتظر هستید بگویم “موسیقی کلام” و میگویم بارها و بارها تا بدانید ای یاران دیده و ندیده که سی و پنج سالگی سنِ مهیبیست و این عبارت بدون هیچ استعارهای همواره با جیغ همراه خواهد بود و خاک شهادت میدهد و تمامیِ حواسِ شهادت میدهند و ضجه شهادت میدهد و استاد کدکنی و دیگر دوستانِ حاضر در هیئت علمی دانشکدهی ادبیات دانشگاهِ تهران به همراه دانشجویان و فارغالتحصیلان رشتهی زبان و ادبیات فارسی در تمامی دانشگاههای کشورِ عزیزمان ایران روزی از همین روزها از صدای ضجههای کاملا بدون ایهام و استعاره و موسیقی به سمتِ کتابهاشان رفته و از پنجرهها به بیرون خیره میشوند، آهی کوتاه میکشند و شعری زیبا میسرایند.
و دیگر لحظهای برای بازنمایی نخواهد ماند
صدا به صدا نمیرسد
نه مادری به فرزندش
نه کلمهای به نویسندهاش
نه سالی به سالِ بعد یا سیزدهی به چهارده
همینطور است که گوشها کاراییِ خود را از دست میدهند و با خود تکرار میکنند ” از سقف آویزان شده، دستهایش را به صورت قپانی بستهاند و با لگد به سر و گردنش ضربه زدهاند”
و این تنها ادلهی موجود است
**
سیزدهم آبان سال هزار و سیصد و نود و یک
تلویزیون را ببند
صفحهی مانیتور را ببند
کتاب روی میز را ببند
دکمهی کتات را ببند
دنبال کن
بخوان و تکرار کن: “او کودکی بیش نیست. شما او را به سلاخخانه میبرید. شما را خوب میشناسم. برای فرزندم به شما پنج سکهی طلا میدهند.”
و نیازی به تفسیر نیست همانطور که مستحضر هستید
**
سالیانِ دراز میگذرد
پوست چروکیده خواهد شد
سالگردها از پی هم میآیند
جانها از پی هم میروند
کوهها به کوهها میرسند
و این لحظهای آخرالزمانی نیست
تنها مادری از روی خاک بلند نمیشود بلکه تکثیر میشود و این امر البته که نیاز به توضیحات بیشتری دارد و بنیامین نیز به این مهم اشاره داشته است:
“کمونیسم رادیکال نیست، بنابراین کمونیسم هیچ قصد ندارد تا روابط خانوادگی را صرفاً منسوخ کند، [بلکه] صرفاً آنها را برای تعیین قابلیت تغییرشان میآزماید. کمونیسم از خود میپرسد: آیا خانواده میتواند به گونهای اوراق شود تا اجزای سازنده اش کارکرد اجتماعی دوبارهای بیابد؟ منظور از اجزای سازنده خود اعضای خانواده نیست، بلکه روابطِ آن ها با یکدیگر است. روشن است که در میان این روابط خانوادگی، هیچ چیز اهمیت رابطهی مادر و فرزندی را ندارد. از این گذشته، مادر، از حیث کارکرد اجتماعی اش، تعیین کننده ترین عضو، در میان مابقی اعضای خانواده است: او نسل آینده را تولید میکند. پرسش نمایشنامهی برشت این است که: این کارکرد اجتماعی آیا ممکن است به کارکردی انقلابی بدل شود؛ و [اگر بتواند]، چگونه؟ در یک نظام اقتصادی سرمایهداری هر چه فرد، خواه مرد باشد خواه زن، مستقیمتر درگیر روابط تولیدی باشد، بیشتر مورد بهرهکشی قرار می گیرد. در شرایط موجود، خانواده نهادیست برای استثمار زن به عنوان مادر. بنابراین پلاگه ولاسووا “بیوهی یک کارگر و مادر یک کارگر” کسیست که بهرهکشی مضاعف میشود: نخست بهعنوان عضوی از طبقهی کارگر، و سپس به عنوان یک زن و مادر. زن بچهداری که مورد بهرهکشیِ مضاعف شده است، نشان میدهد که استثمار مردم در حدّ اعلای ستم است. اگر مادران انقلابی شوند، آن گاه همه انقلابی میشوند”
و ضجه به ضجه خواهد رسید
خاک به خاک
سرود به سرود و دهان به دهان
چرا که این “مادر تنها یک پسر دارد. یکی کافیست. چون معلوم میشود که با این اهرم، او میتواند مکانیسمی را به کار بیندازد که نیروهای مادرانهاش را معطوف به کل طبقهی کارگر کند.” و زمانش که برسد نامهها به مقصد خواهند رسید عزیزِ من. و صدای تو بهترین لالاییست. و دستانت آغشته به ارغوان و ستاره. و چه چیزی از این کلیشه بهتر چرا که تو خوب میدانی تکثیر چیست و چگونه است پس من این را به تو وا میگذارم
۱۳ آبان ۱۳۹۷
