فرو
اقیانوس برای او کم است
با پیشانیِ کوتاهتر از انگشتِ اشارهاش
بازخواهد گفت
آمده تکههای بریدهاش را بازپس بگیرد و
در اعماق دریا
دو نیم شود
کسی از روبرو میآید مصمم
دست در حلقومام میکند
نواری از کلمهها و اثر انگشتها میکشد بیرون
گوشام را میکشد سمتی که نورِ ضعیفی میتابد
نورِ ضعیف خاموش میشود
تهِ دریای چین.
شمشیری پیداست،
نوکاش را به سوی بالا نشانه رفته
به سوی آفتاب
شمشیری اینگونه اسیرِ آفتاب:
دو روحِ پیشانی کوتاه و همخون
به نوری مبدلاش خواهند کرد
بامداد،
کنارِ جادهی نقالان
که جوانی با گذشتهاش
مرا به سوی خاموشیاش خواند
جویدهجویده بیاناش کنید
چرا که سیاه پوشیدند و به چاه انداختند
او را که ناماش برادر بود
می توانست تمامِ صحنه را ببیند و شانهاش
از شدتِ خشکی ترک نخورد
برود بایستد آن روبهرو
یک دسته آدم به اتفاقْ مشغول جویدنِ زبانهایشان مشغولاند به جویدنِ اعضای خود
از روبهرو که نگاه کنی درد عظیمتر است
از روبهرو که پشت به پشت میافتند
در چاه.
تخماش را کاشت در خاک و به دریا رفت
زمین درونِ خودش پیچ خورد
و جوانی را
از میانِ گذشته آرامآرام چون پارچهای که از دهانِ شعبده باز میآید بیرون
به پیشوازِ گذشته نشاند
من دیدهام این تصاویر را
که توی دستِ تو لعنت میشد
شکفته میشد،
عقیم میشد.
نمایشِ آویختنِ چوبِ دو سر کثافت شد
آن زمان که برادران در خیابانهای عمومیِ شهر
تنها لبهی شمشیر را نشانشان دادند و
خود دونیم شدن را آموختند
با اعضای مردهشان در جیب و دودی در دهان
چشمها بود که ابتدا درآمد و ترک خورد
ابتدا که هر نیم متر چاهی کندند
مشغول شدند به انداختنِ هم
با کاسههای نفت و خون در دست
و آوازهای سرزمینِ مادری.
ویرانی را نشانام بده، مهتابِ در چاههای نفت!
بیرون که بیایی به حتم ماهی سیاه خواهی بود
سرریز خواهد شد از تو مردگانی ایستاده بر مرز و لبهها،
ولیکن تمایلی نیست به مرگ
دیگر زبانی نیست به روایتِ قصهای
که هزاربار قصهگویاش را بمیراند و
زنده کند،
که نصفِ من دستِ برادری است
نیمخیز شد و آفتاب در جیباش، تیلهای برای بازی
نصف دیگرم رفیقِ دروازههای زنگزده و باکتریهای بیحاصل
تهِ دریا.
۳ تیر ۱۳۹۲
دعای باران
هرحال که میرفتیم روی بام
مینشستیم بر لبهای تیز
پرتاب میکردیم هرچه بلندتر
هرچه بالاتر
قلم را سمتِ آن رهگذرِ کتانی پوش
میرود سوی چشماندازی تار
میرود با رودخانهای هرلحظه کنارِ گوشاش در جریان و
ستارههایی که رویاش ریخته و خاموش میشوند مدام .
به هرحال که باز میکردیم آسمان را
دُلوز میخواندیم ، مارکس میخواندیم و زمزمه می کردیم دورِ آتشی:
“به نامِ زندگی،
پرنده کهیریست آفتِ خواندن،
آفتِ زندگی.”
به هرحال که زندگی میکردیم روی لبهای
و فکر میکردیم لابد شیشهای شکسته آن اطراف
چرا که چشمانمان بود
زمانی که میرفت هزارتکه شود
زمانی که در آینه دیدیم پرندههای لاغرِگَر با زبانهای فروخورده
فروریختند از آسمان
روی صفحات.
به روشنیِ قویی غرقه در مرداب
به نشانی حکشده روی کتانیها
به خودم پشت کردم زمانی که همهچیز گردبادی شد در سوراخی
و تنها دلیلِ ماندنام رودخانهایست که بگذرد
صدایام کند
که بازی کنم با خودم
روی درخت بنشینم و درختنشین شوم
با تمامِ کلمههای زیرِ زبانم مانده.
باید که جا میگذاشتیماش در غار
گذشتهمان را،
خودش رشد کند و بزند بیرون با دو بال
تا پیش از هرچیز سایه را ببینیم
و نبینیم گذشته را به هیبتِ روحی حزین
بر بالین خودش تکثیر شونده
نفرین کرد رودخانه را
نفریناش باران شد و بارید
و از غار که زد بیرون
پرندهای بود لخت
بدون پر
بدون نوک
با دوبالِ نامرئی و زبانی فروخورده .
بام را میآمدیم پائین یکروز
و میدیدیم جمعیتی نشستهاند برای ما
صفحاتی سفید در دستانشان چون پرچمی سفید
هرچه میگذشت بیشتر میچسبیدیم به هم
و قِل میخوردیم درونِ شهری ناشناس
آدمهای ناشناس
خدایانِ ناشناس
آنها ما را راهنمایی میکردند
به شهری از آینه، شهرِ فرنگ.
همانجا مینشستیم و نمیپرسیدیم هرگز
از آنِ که بوده سیمای کسی که زندگی نکرد
شبها کنار همسرش کابوس میدید
روزها در اداره کتاب میخواند
در زیرزمین کتاب میخواند
در مترو کتاب میخواند
کتابها را به فرمانِ جمعیتی ناشناش و حکاک می خواند
و نمیپرسید لبه آیا تیز بوده
و خدایان برای چه دورهاش کردند چونان پشههایی کور
برای چه به غار پشت کرد و خندید
هجوم بُرد به آسمان
وقتی پرندهای نبود؛
بههرحال که میرویم روی بام
کافکا بخوانیم، بودلر بخوانیم،
به سرعت بام را بدل کنیم به لبهای
و مطمئن نباشیم روزی خواهد گذشت دستهای از پرندگان و جهندگان
بر بالینِ حزینمان.
۱۹ تیر ۱۳۹۲
مقهور
به رضا دانشور
برای یکبار هم شده باید گریخت
سنگی را بدست گرفت
لیس زد
و به سانِ جانوری موذی زنده ماند.
آن کس که از روبرو هیچ خم نشده،
آن کسی که هیچ وقت خم نشده،
همان کسی که سنگ را لیس زد
اما نگریخت
باران بر صافی ِ شهر بارید
و هزار شُغال در آسمان معلق ماندند
اما من
با تمامِ مشغله های ام
عینک و لباس و کفشِ مارک ام را بر میدارم
و خیلی رها و رستگار به کوه می زنم!
شهری میانِ دو کوه
برای بالِ فراخِ بی پَرمان.
اما چه سود از ما که رفتن ندانستیم
و سکوت هرگز آن کتابی نبود که به دست گرفتیم و خاموش ماندیم
در کلمات.
گفتیم دستها را بو کنیم بزنیم به دلِ زندگی
جواب ندهیم به سرودِ سفر که زودتر از ما آماده بود
و سکوت که در باران گم شد و ریسمانی نبافت
ریشه ای نداشت که جذبِ خاک کند
به ناچار به شهری رفت که همه به آن مسافر بودند
دست های بدعنقِ گوشتالو
به آسمان دراز شوید و دوستان معلق تان را بازشناسید
این سفری بی انتها خواهد بود
و دریاچه ای که از آن زنی بیرون کشیده خواهد شد
عاشقِ آن کسی خواهد شد
که همیشه از روبرو خم خواهد شد
همراهِ من بودند سنگ های لیسیده شده
سنگ های گرانبهای چسبیده بر دهان
و هدیه ی من جنازه ای است که از دریاچه بیرون کشیده شد
و راهیِ شهری شد تا آیینِ گریختن کامل شود.
اما دست کردم در جیب ام و دیدم دست ام سالها آنجا بوده
و هیچ کس همراهم نبوده
دهان باز کردند عزیزانم وتنها برکه ای خشک جا شد آن جا
ازدهانشان مدام پیغامی بی معنا به دوستانِ معلق شان می دهند
و اصرار دارند حتمن به کوه می زنند همین امشب
و دیگر بازنخواهند گشت
چرا به انتها نمی رسند
آیا زبون تر از جیبِ گشادم بود ؟ عصری که خواستم دیگر ادامه ندهم
ببندم مانیتور را
کتاب را
دست های روی بدن ام جوانی و سنگ را
به کوه،
رهاتر از همه
به قصدِ زندگی به مکانِ موعود وارد شوم
و آنجا خورده شوم
توسطِ دوستانم که قبل از من رسیدند و رها شدند
اما چه خواهد شد داستانی که دیگر بازگو نمی شود
و زن که لباس های مارکِ ما را برداشته و می رود
تنها موریانه ها او را بیرون خواهند کشید
تنها آسمانی که باریده می داند
آسمانی که فهمید و از دو طرف گریخت
و جای خالی اش پوسته پوسته و لیسیده ماند
۱۵ مرداد ۱۳۹۲
[بدون عنوان]
دستگاهی درحالِ ابداع شدن
دستگاهی از کلمههای مرکب
خارج از ادراک ما
تهی از معنا و مفهوم و ارجاع و زندگی
ما، بعد از ابداع و گریه به حالِ خودمان، بی هیچ تشابهی میرویم به کنارههای دیوار میچسبیم
و فکر میکنیم سالهاست میلرزد اینجا
سالهاست ما جزئی جداناپذیر از دیواریم
خیره به دستگاه
کلمهها را ادا میکنیم یکیک
می خواهیم رمز را بگوییم
جدا شویم
اما تحمل نمیکنیم
اما کدام یک از ما بود روزی که تمامِ اینها را فهمید و
ریخت روی زمین با دو شانهی خاکی
به سرعت میریزیم درون حلقِ دستگاه
و جمعیتی که تا لحظاتی بعد
قرار است احضار شوند
بر دستانشان جنازهی آنکه بیرون نیامد از آتش
و هیچ کسی از او زاده نشد
تا زمزمه کند
شبانهروز در مکانهایی معهود از زمین
زمزمه اما کلمهای است غریبه با دستگاه
با پیکرِ چسبیده به دیوارِ ما
ما خسته نیستیم
تنها خیره ماندهایم و انگار
کم کم دچارِ لرزش شدهایم
و تکهای از دیوار کنده شده
به پشتمان محکم چسبیده
تا ابد
همانطور خیره
و لرزان
سرمای عجیبی است
و زندگی من و تو، عشقام
این بار قرار است نمایانده شود به کمکِ چیزی در حالِ ابداع شدن
چیزی که جرئتِ ملاقات داده به ما
با کسانی که هرگز نخواهیم دیدشان
می پرسیم چه کنیم؟
آیا تمام خواهد شد عمرم با رشتههای نوری متعفن، آویزان از میان دو پا
تمام خواهد شد کتابِ روی میز
این دستِ لعنت شده همچنان بر پیکرم
این دستگاهِ در حالِ ابداع شدن همچنان و همچنان؟
همچنان اتفاق خواهد افتاد آینده ای که در کیسه کردیم و درش را سفت بستیم؟
آدمهایی دیدهام با من دست بدهند صمیمی
اشاره کنند دوستان من اند
آمده از روزگارانِ قدیم
و دوستانِ آینده،
با دیوارهای چسبیده بر پشت
و دستگاههای شخصی پیشرفته
که حالا میلیسند و نور میتابد
برایشان کلمه میآفریند
زندگی را زیبا میکند به هر قیمتی
اما هیچ جنازهای را زنده نخواهد کرد
بیهوده زندهایم ما، با لنگهای هوا کرده و پوزههای رو به جلو
میانِ آتش
خستهگیِ وعده داده شده
هالهی غربالشدهی متورمی
بر فرق سرم
و زندگیام میانِ این حجمِ گوشتی در مترو
در کلاس
در خانه
در تختخواب
برای من
که چشمهایام مدام روی هم میآیند
مدام خواب میبینم اجدادم دیوار-پُشتانی بوده ند با آتشی که رقصِ نور بوده
به خواب نخواهم رفت
شوقِ دیدنِ جنازه ای زنده
و زندگیام که هر روز دست میکشم و سرخ است هنوز
دست میکشم و پهلو نمی گیرد
بر پیکری سیاه
از فرطِ خستگی و امیدواری
به بالکنی جنگلی میروم و برهنه میشوم
معشوقه ای ابداع شدهام من، پر از کلمات
که روزی سرد روی بالکنی کاملن رمانتیک و دستِ چندمی
از آتش بیرون خواهم آمد
مریدانام که از گذشته آمدند و
حالا به درستی دست دراز کردهاند سوی گردنام
در حرکتی جمعی
خواهند خندید به من
و من که ترسیدهام میگویم: “حقِ من این نیست عزیزم”
تو باید صدایام را درونِ دستگاه
به بالکن نصب کنی و
وُلوم را بدهی بالا
تا هزارههایی که در حالِ آمدنند
تکه تکه شدنم را یاداوری کنند
دستگاهام که با من بیافتد و نابود شود را
جزغاله شدنم درونِ هزاران شعله
در آنجا ملاقاتام با دیوار-پُشتان،
بالاخره فهمیدنام
بالاخره اندکی فهمیدنام .
۵ مهر ۱۳۹۲
دخمه
1
مکث میکند
سالها
روبهروی رودخانهای عمیق
میخواهد رودخانه را بشکافد
وارد شود و بعد
رودخانه را ببندد
انگار آینهای را به آینهای دیگر نزدیک کرده باشد
و به سرعت فراموش شود
جمعیتی کنارِ رودخانه منتظرند
میخواهند بدانند بالاخره دستها گشوده خواهند شد
و باز بسته خواهند شد
آیا میرسد پیرمردی قویتن و مست
رودخانه را روی سرانگشتاش بگیرد و
بریزد روی سرشان
2
خاک را نمیپاشد
او که گوشهی اتاق دارد با گوشهای خودش حرف میزند ساعتها
روزها و ماهها
دستهایاش را میگذارد روبهروی خودش
و میبیند دستهایاش را
که دیگر حرفی نمیگویند با او
مانندِ گوشهایاش
مانند سایهاش که عنکبوت گرفته بر دیوار
شبی بالاخره خواهد خوابید روی دستهایاش
و باز بلند خواهد شد
روی همان دستها
و همان گوشها
و همان سایه
3
روزی باید برویم ملاقات ِ آنها
عدهای نشسته بر خاک اند
روبهروی رودخانهای
دستهایی برافراشته و خشکیده
تمثالهایی از پیرمردان اند
و پیرزنان
کتابهایی در دستانشان دارند
کتابها را بر دستها بالا گرفتهاند
میخواهند آب کلمات را ببیند و فواره بزند بجهد بریزد
روی سرشان
4
کمندت را پرتاب که کنی پیرمرد مستِ عزیزم!
کتاب را خواهم بست به حتم
خواهم کَند دخمهای
درست وسط خیابان دخمهای عمومی و افقی
و آب و نفت و شراب خواهم ریخت و پر خواهم کرد
تا کسانی که کتابها را به آسمان پرتاب کردند
و از کنارِ رودخانه بلند شدند
میهمان ما باشند
بر این خیابانِ گود و عمومی
به سوی رودخانه میروم
با او که روی دستهایاش حرکت میکند
چرا که تنها میتواند از دستهایاش آویزان شود
چرا که سیل در راه است
سیلی از کلمات
چرا که زمانِ ایستادن میانِ دو آینه رسید
و دخمهی منتظر
دخمه با دهانی گشاد
درونِ آب و نفت و شراب
قرقره خواهد کرد مدام
زمان را
که از تمام خیابانهای شهر خواهد گذشت
و همه چیز و همه کس را بدون معطلی
فراموش خواهد کرد
۲۵ آبان ۱۳۹۲
[بدون عنوان]
وقتی برسد
لحظهای که وارد شوم به خانهی معشوق
و معشوقِ منتظر با کتفهای از هم واشده
با خورههایی روی انداماش
که میلولند و سکوت میکنند
حتا وقتی
که میخواهم دست دراز کنم
و ناله کنم رو به معشوق با کتفهای از هم واشدهاش
: بمان و ترکام نکن
بمان و بگذار برسم قبل از آن که رسیده باشم
بگذار در دهانام بچرخانم دندانهایام را که بیمصرف ماندهاند
در خوابهایام
روزی که میپرم از خواب و هوا مِهی غلیظ شده
روزی که خانه در چشماندازی که یافتیم
درونِ گردبادی
گم شد
آن روز را به خاطر بیار
و آن شب را
که دستهایمان به آسمان رسید
و همینطور بیدلیل چرخید
بینشانی از خانه
اما چهطور میشود فراموشی
بماند و نرود
تمامن ببندم دهانام را
بپیوندم به زنی که تنها یک خیمه را
گزید و معشوق را که خوابیده بود
در خیمهاش
سلام گفت و نشست
به زور هم که شده برسم
با پیکری دوشقه
رو به هرکه سلام میدهد
چرا که گمان برده خورشید از کتفام طلوع کرد و نور به دهانام ریخت
هرکه نشانِ خانهی معشوق میدهد
چرا که کسی نشانی نمیداند
جز زنی
که آمده است پیِ آوازهی معشوق فقط کنار خیمهای
و خورشید نیمروز
هرگز از شانه ام برنخاسته،
پس نشانی نمیداند
جز جماعتِ حیرتزده
که شکار میکنند داستانِ ما را
با تفنگهایی نشانه رفته و ساخته از انگشتهایشان
و فراموش خواهد شد داستانِ پیوستنام
بی آنکه به یاد آورده شود
آیا من عضوی از آنها بودم و انگشتهایام تفنگ شدند؟
آیا همین که نوری در دهانام نچرخید اصلن
همین که آسمانِ رسیده به دستام مِهی از دود بود
همین که آمدم درِ خانه را بزنم کتفام قطع بود
که ندانستم نشانی که آمدهام، خطاست؟
همین که سرانجام وارد شدم
دست دراز کردم
و با پیکری دو شقه
پیِ آوازهات گشتم؟
۲ آذر ۱۳۹۲
خوابنامه
تمام نشانیها دقیق اند
تمام علامتها
ما گم کردهایم و پیدا کردهایم
چیزی را که درون دستانمان نبوده است هرگز
و خانهای درکار نخواهد بود
هرگز وجود نخواهد داشت
این خیابان
چرا که قبرستانی گمنام
چرا که سرهایی انگار بیچشم
خیره به ما
اما این جنازههای دوستان من بود
با سرهایی بی تن و تنهایی بیسر
انگار از درونِ جنگهایی هزارساله بازگشتهاند
و انگار به زودی باز
کف و خون را یکجا
قی خواهند کرد رویمان
چرا که روزی نحس
همیشه تکرار میشود انگار که روزی نحس
همیشه روزی نحس خواهد ماند
به قبرستانِ گمنام میروم و انگشتانام را میمالم به سنگلاخها و
دندانهایام را یکی یکی
درمیآورم و پرتاب میکنم هوا چونان کلاهی سپید
و این نشانهی پیروزی است
در شهری که نشانی نمیدهد
در سرزمینی
که لبخند میزند بیمار
اما من
به تو قول دادهام عزیزم،
و به لبانام که روزی
قبل از باز شدن
با نوکِ پرندهای پیر
به هم نزدیک خواهند شد باز
دوستانام که هرگز دوستان من نبودهاند
اما جوانی کردهام و خیانت کردهام
به خاک مالیدهام خودم را
درونِ دود و ابر
و باز مینشینم بر خاک
تا شاید دهانام گشوده شود:
جنگِ بزرگ بدنهامان را سپید خواهد کرد
و برف این بار از پوستهای ما
شروع میشود و به آسمان میرود
همان برف که از کفِ خیابان لیسیدیماش
و خانه
از ردِ لیسههای ما
نمایان خواهد شد به حتم
دندانهایام را از لای ابر و دود
از لایههای آسمان بیرون میکشم
و خیره میشوم به دود
که دوستان مرا
محو نشانام داد
در روزی نحس
۲۲ آذر ۱۳۹۲
روزی روزگاری
روزی بارانی
یا آفتابی،
فرقی نمیکند
اما خون
که لای هزاران انگشتِ بوسهزن بر صبح خشکید
بر نشانِ سایههای پیرِ سربریده
خواهد ماسید
خواهد ماسید بوی جزغاله شدنِ سرهایی درونِ خانه
یا روی خاک
یا حتا آویزان از شاخهی درختی در روستایی
کسی چه میداند
آیا بیهوده ترسیدم وقتی که آخرین چشم هم مردمکی نداشت
و حتا آیا صدایی که از دیوارِ خانههای شهر
شنیدم در خواب
زنگِ دری بوده
و نه حتا زنگ خطری
یا شعلهی شرری
تنها زنگِ دری
روزی بارانی
یا آفتابی
با حذفِ جزئیات
جزئیات همیشهگی
اما جزئیاتِ همیشه مهم
آنگاه که میترسم
و فکر میکنم فرار خواهم کرد یکروز
سرم را خواهم سپرد
به دستِ درختی پیر
و شاخهای منتظر
دروازههای این اتاق را به رویم ببندید
محال است بیرون بروم
بیرون جزئیات است
بیرون حالتی از وهم
غیرواقعیست
بیرون سرهایی میبینم قطعن بیچشم
خمیده و خیره
ببندید!
فردا فرار خواهم کرد
کاملن زیرزمینی و مخفی
و برسرسرههای سوراخی در زمین
خواهم سرید و رفت
انگار که هرگز نبودهام
بدانید که حالِ ما خوب است
جز اینکه،
در روزی کاملن معمولی
که دست میدهند مردم به هم
به رسمِ رفاقت
و موافقت
در محیطهای شهری
محیطهای بسته
یا باز
خیلی مهم نیست
اما چرا نمیتوانم جوانی را
از لای انگشتانِ سفتِ مردههای گم و گور بیرون بکشم
بزنم به چاک.
و دیگر نشنوم که
حالِ ما خوب است
آن هنگام که باران ببارد
و آفتاب طلوع کند
که چهارپایانی با کَلههایی خوفناک
سر برسند
همچون کارمندانِ تنبل اما وظیفهشناسِ ادارهای
و چنان پا بر آسفالت بگذارند
که زمین و زمان
با خاک یکی
یکی با خاک
و خاک نشانهی تسویه حساب خواهد بود
با سرها
آن هنگام که کسی را به بیرون از خانه
دعوت
و یا به ماندنِ در خانه
وادار نخواهند کرد
و همهچیز با حذفِ جزئیات
از یاد خواهد رفت
حتا حالِ خوب.
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
