یک اشاره کافی است
یک اشارهی کوچک یک اشارهی انگشت یک اشارهی چشم یک اشاره از پشت
یک اشارهی چشم برای او، او که از اشکال درون آینه میگریزد و در را با تکانی مضطرب میبندد غماش نگیرد که اصلن غم برای چه غیر مفید است برای نمره چشمهاش و جای خالی موهاش و لبخند بیمار روی لبهاش را کسی نباید ببیند هرگز و درهیچ جهت چشمهاش افقی است که تا سرِ انگشت و کمی آنطرفتر را احاطه کردهاند فقط و صدا وایْ صدای تاراق توروقِ آروارهها با انگشتهای شاد و شنگول که موهبتی است همین برای آدمی که ریزریز و محتوم ذوب میشود به عقب به گذشتهای که در آینده مخفی است و نیست کسی بپراند اشارهها را یکریز نیایند به سمت آدمی که آنجا نشسته خنثی روزش را حرام کرده بی آن که بداند اشاره تنها اشارهای کافی است
جشن باید گرفت بدون دلیل
مانکن باید شد بدون دلیل
پورن باید دید بدون دلیل
دلیل باید آورد بدون دلیل برای کسی که خودش را درون قوطی کنسرو به دوردستها اشاره کرده و بعد نوار از عقب از پشت به پشتاش زده بیرون که هزارجهت هم تابلو باشد باز کسی هست که راهاش را گم کند بیدلیل
چرا اینجا اینقدر سرداب به چشم میآید و بوی عرق اینقدر به چشم میآید همه چیز به چشم میآید که نباید اما چیزی که نمیآید بیدلیل حتا نمیآید که بوسیده شود از راه دهان و غم اینقدر غیرمفید نباشد و در را که ببندند همه چیز تمام نشود و آروارههای انسانی خزیده به آنسوی خودش اشاره شده بیجهت به خودش و آروارههاش دیگر اهمیتی ندارند دیگر که خمیده شد لابهلا دولای خودش و تنگ درون سیمی پیچانده شد بیخود و در هزار جهت
جشن را باید بههم زد بیدلیل
مانکن بودن را باید رها کرد بیدلیل
پورن را ناتمام دید بیدلیل
و در صدای پنجرهای که میرود که بسته شود به انتهای آهنگی موحش نزدیک شد
همه چیز به اشارهای بند است
حتا آمیختنی که محتوم به سکس
حتا جنازهای که در سردخانه با احترام شسته شد
حتا آدمی بیمار بیمار بیمار
حتا مادری که در خیابان بچهاش گم شد
چیزی در جهان خالی ست چیزی اشارهها به سویاش نشانه رفتهاند بارها بارها انگشت قطع شد اما رد اشاره در جهانِ خالی و منقرضِ کسی که در را آرام و مضطرب بست و خیابان اتوبوس زندگی اوهاموار و بیدلیل چیزی کم است چیزی طی نمیشود چیزی اضافه میشود بیمار و آهسته
چیزی برای اشاره کردن نیست
صداها درون دهانها
صداها درون کفشها
صداها درون دستها
چیزی نیست
چیزی نیست
چیزی نیست
۲۰ آذر ۱۳۹۱
نمیشود نوشت
کسی که بخواهد کسی که تاریکها تعقیبوار که تاریکها دنبالاش یا او به دنبالشان تا دم گوشاش ملالانگیز اما کسی که بخواهد مینویسد
کافی است یک قدم آنطرفتر رفت میدان نزدیک است همه چیز نزدیک است برای دیدن کسانی که شبیه خودش میشوند و نمیشوند، شبیه خودش دارند رد میشوند کسانی با عینکهای همشکل ریختهای بوهای تخیلات معطوف به هم با کتانیهای آه کتانیهای آشنایی که پای تو هم هست ببین چه قدر نزدیک و کینهتوز شبیهی که نمیخواهی و هستی که کسانی که نمیخواهی هرلحظه درت دور میدان نزدیک است میدان هم همان میدانی است که آنطرفتر یا شاید هم اینطرفتر رد شده بود یا خواهی شد اینجا آری اینجا ذرات در هم میلولند منعکس به هم
کسی که بخواهد میآید سرچهارراه میایستد میبیند چراغ قرمز وسیلهی احمقانه ای خودش را در یک آن با کسانی میبیند که دارند از میان ماشینها چراغقرمزها وقتی که آن آدم قرمزِ توی دستگاه روبهروشان به قهقرا میرود دیگر پیروی چرا اینجا آشوب معنای همگانی ذراتی لولنده میان ماشینها و آشوب بر آدم قرمزِ توی دستگاه کسی که بخواهد مگر کور باشد این همه را که نتواند ببیند جمعیت هجومرونده در چهارراههای آشوبگر و پیروزمند بر تنها آدمکی درون دستگاه
نفس بکش نفسات نوشتن دارد
نفسات نوشتن نداشته باشد باید بایستد
اما میداند کسی که میخواهد که نفس بکش اینجا نفس معنای بودن نیست دلیل نوشتن هم نیست
نفس هجوم برده به گالریهای تمیز و عصر جمعههایی که باز میآیند به سویت آدمهایی که شبیهات نفس میکشند درون گالریها درون هنرهای مدرن مدرن نفسهای نوشتنی همینجاها همین نزدیکیها است که هجوم میبرد به قلم کسی که دیده نفس را کشیده و بعد با کتانیها آه همان کتانیهای تکراری آشنا و شبیه به کسانی در گالریها بعد با همان کتانیها فرار میکند به دورترین نقطه و میداند خوب میداند اینها همه نوشتنی نباشد به قعر رفتنی مداوم است
صدا کنید حاشیههای حزین
حاشیههای بخشنده و مهربان و رحیم
یک نفر هنوز نخواسته
یک نفر هنوز در قلباش صدای دیگری است مضحک و بیهوده
کسی نمینویسد کسی با هزار کتاب چاپشدهاش هزار کلمه هزار کلمهاش نمینویسد کسی که نخواسته هجوم نبرده هجوم برده شده توامان و این نوشتن با آن نوشتن اصلن یکی است اما یکی نیست نیست او که صدایش کردند حاشیهها حاشیههای بیحاشیهی اتاقکی خوشبو و امیدوار
توهجوم نبردی وقتی که هجوم بردی
تو تاریکی را کاشتی پشت در اما بیآب بینور
تو کسی نشدی برای حاشیههای در میانِ در مانده
حالا وقت تو است انسان قرمزِ درون چهارراه درون دستگاه
وقت انتقام نزدیک است
وقت انتقام خیلی نزدیک است
و ظهر شروع کرده حلول کرده ابدی و شب دیگر نمیرسد شب فرار کرده انگشت میانیاش را نشان داده فلنگ را بسته
شب از میان جمعیتی شبیه شبیه، آه کتانیها
یک نفر مانده افتاده از کت و کول و پیوسته ب تماشای صحنهای قصار که کسی که بخواهد را دارند نگاه میکنند با دهانهای باز شده از مجرا
صدا کنید حاشیههای رویبرگرداننده و غریب
وقت انتقام نزدیک است
۲۶ آذر ۱۳۹۱
آغاز
گفتی جمعیت
با دستهای خیس توی جیبات
گفتی جمعیت
با حرکت لغزندهی پا روی پا
به حرف درآمدهای خوب میشد از سوراخِ دستهایات دید
همانهایی که میشد همینطور بهشان خیره ماند
همینطور فکر کرد
حرف بزن
پارگی ته و توی ماجرا را فهمیده
به حرف درآمده
حرف بزن
بگذار کتابها در آفتاب
در خاک رسوب کنند
در عین حال که خودت را پوشاندهای با کفهای روی آب
حرف بزن
در عین حال که خودت را یک لاشیِ دمِ بخت جا زدهای
حرف بزن
در عین حال که کلاغها از روبهرو با هیبتِ شغال دست تکان میدهند
حرف بزن
به خودت بگو اینبار ساحل را اگر نبینی ساحل تو را خواهد دید
همینطور درِ خانهای را بزن و با آیفونهای شهری حرف بزن
نترس
من تو را کنارِ ساحل کشف نخواهم کرد
من تو را در عکسهای روی یخچال دیدهام
و یک چیزی تکانم میدهد طوری که فکر کنم رودهی ماده گاوهای دشتِ توی عکس را بلعیدهام
و از بلعیدن نترسیدهام
باید خوب شوی هرچه زودتر
مرخص شوی بریزی
بریزی روزی پشتِ درِ اتاق
درجمعیتِ خیره به سوراخِ کلیدها
به پشتِ درها اضافه شوی
به آنطرفِ سوراخِ کلید
بریزی
بخوابی روی عنترانی
جفت به جفت
به زندگی برگردی جفت به جفت
یادت هم نرود
بریز خودت را روی آن مردِ گندهی تنها آن پیرمردِ شطرنجبازِ نزدیک ترین پارک به خانهات
به تو خواهند گفت یک روز ادارهای را به خاطرِ معشوق اداره کنی
معشوق هم به تو خواهد گفت اداره را اداره کنی
ساحل هم به تو خواهد گفت اداره را اداره کنی
برنامه کن بریزی توی کیسهای
چیزی را که نیست
اضافه شو به آستینات بریز توی کیسه
بگو ریختن هم نوعی از زیستن است
برنامه کن روزی هفت بار به پیرمردی فکر کنی
پیرمردها به فکر کردنات محتاج اند
پیرمردها به اداره کردنات
پیرمردها به برنامهات
پیرمردها به تو خواهند گفت اداره را اداره کنی
به حرف در بیایی روی طناب نازک توی سیرک
روی نقشِ ضایعی که به زودی متناش میرسد دستات
برنامه کنی با کرمهای زیرِ گوشات
و پیرمردها را از یاد نبری روزی هفت بار
پیرمردها به کرمهای زیر گوشات هرروز سلام میکنی هرروز سلام میکنند
پیرمردها به سلامِ تو محتاجاند
وقتی حرف زدن را از یاد بردند
پیوستند به لباسهای روی بند
به جنینهای توی شیشه
ببین دارند توی چیزی تقریبن شبیهِ باد و پناهگاههای ناامنِ دهان
دارند میرسند
دارند با تکههای شبیهسازیشدهات روی نیزهها
با دستههای بیل و اشارتی سمتِ سوراخهای تو
سمتِ تکههای واقعیات
تشخیص نمیدهی دیگر
پیرمردها
پیرمردهای مظلوم
قلم به دهان
آموزنده
و دندان خونیام.
۲۳ دی ۱۳۹۱
یورش
در کمیناند
آمدند
و دیر میروند
در چشمانشان آینههای شکسته پیدا است
منعکس میکنند
خوابهایمان را
میگیرند مدام رد خوابهایمان را
(رد خوابهایمان را نگرفتیم
رد بیداریمان را نگرفتیم
رد ردهایمان را رد کردیم)
در کمیناند در لانههای خود
در بوتهزارهای سفیدشان چون شهری معلق
تکثیر میکنند موجوداتی را با اندامهای کاغذی و عمود بر هم
میرویم و برنمیگردیم
میرویم که برنگردیم
یکبار باید این دستِ روی یخه را باز شناخت
کَند
روی آن معرق کشید
و بعد آویخت در مکان عمومی
سالها بگذرد
سالها نمیگذرد
دیر میشود برای آن که یک دست در مردهشورخانه زنده میشد مدام
و باز میمُرد
در چشمانش آینههای شکسته پیدا بود
و این داستانی موروثی نیست
و این داستانی آموزنده نیست
و این داستانی تکرارنشده نیست
و این داستانی سطحی نیست
در اشتباهاند زاویههای جهان
وقتی در چشمان مناند
وقتی در تیررسام
و دیرم شده برای تخمگذاریِ بزرگ در نقطهی بلند شهر
دارم سری خمیده میبینم
آویزانْ یک طرف
آرامآرام میآید با برقی ضعیفتر از لامپهای شهری
در چشمانش
فصل تخمگذاری گذشته است
گذشته است فصل تخمریزی
حتی مرگِ ایدهآلام دروازههایش را بست رفت که آینهاش را بجود آرام گوشهای
آیا ردپای من نیست که محو میشود
یا ردپای دیگری است که محو میشود
میرود سمتی که کمینها نشستهاند فعال و مراقب
ردپاهای عمیقام
ردپاهای بیتردید و عمیقام
۵ اسفند ۱۳۹۱
تبعید
اما چه شد صبوری نکردی
بزنی پیشانیات را خمیده به خط کشیِ چهارراه استانبول
و فکر کنی این هم قصه ای دیگر
یکبار به پیشانیات امر کن
بکش خودت را توی کوچهی آخر بگو میایستم
انکه رفته به زودی بازهم میرود
انکه نرفته یکروز میایستد
و خشک میشود
تمامِ مایهام این بود بگویم تمام شدهم
بروم بایستم وسطِ چهارراه ساده بگیرم به خودم
به پولهای توی دستم
و ذهنم که فرو میرود در ذهنم
بعد کسی بیاید روبه مقعدش بخندد
پشت کند بهم خاموش
تا بروم بیآنکه رفته باشم
و بمیرم بی انکه خواسته باشم
اینها همه خودم بودم
در بیستوچند سالگی
و بیستوچند سالگی مطرح نبود
جواب بدهید به روحِ سرگردانِ چهارراه استانبول
به نگاهِ فرورونده در گوشت
و دردی که بعدها مینشینیم بررسیاش کنیم
انگاه که درونِ شیشه ای بدویم سوی هم
بدویم سوی او
که از پشت اشاره کند محو شویم بچسبیم به هم
بچسبیم روی دیوار روی آگهی روی روحی سرگردان روی عکسی رویِ کارت
ایستادهایم و این واضح است
این از صدای کسی که بعدها خواهیم دید
وزبانش را بلد نیستیم واضحتر است
حرکاتی مهمل و بینشانه
باید بخندم بزنم خودم را به بیماری بمیرم توی اتاقکی
بیاید رسوب کند با زبانِ نامفهوماش
چون خاکی مرطوب درم
بیاید و دیگر نرود
بیاید و یادم بدهد
دستی توی اتاق تکان میخورد
دستی بیرونِ اتاق تکان میخورد
دست تکان دادن برای تو که سعی کردی تمام شوی
نفهمی زباناش را
همان که بعدها خواهی دید
بروی دور شَوی بگویی این هم قصهای دیگر
پیشانیای چسبیده به چهارراه و فرومایگیست دم زدن
در انتظارِ تمام چیزهایی که در انتظار میگذرند
در اشاراتی به تنفس در شیشه
به دویدنِ در شیشه
چسبیده به هم
گوژپشتی سرتِق شدن
خمیدن روی پیشانی
خمیدن روی هم
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
[بدون عنوان]
کهولت نبود کشاندَت عقب
که چراغ را به سانِ شمعی با دو انگشت
خاموش کردی
روز تلنبار شد
بر گودیِ شانهات.
آنهمه آواز را تو خوانده بودی به حتم
آنهمه زَرموی رُسته از سوراخها،
تو بودی
صبح هم با خاکسترِ یک تکه پر به باد میرفت
و هیچ کس دهان بر بوسهات نمی گذاشت.
بر بالِ خشکیدهی من بیا،
پرهایام را بخشیدم همه
پرهایی رسوخکرده در زخمهای چرک
در آوازهای چرک.
ناگهان دراز میکشی و سُم میزنی به خاک
و در کوهی که بر قلهاش خوابیدهای
زیبایانی بر تو عاشق
میافتند و محو میشوند.
من خودم بودم، آنروز با دو انگشتام
بر شقیقههای آن آخرین بازماندهی نوجوان
و لبانام آویزان از گوشاش
و شستام فرورفته در چشماناش که نبیند
آن دیگری با پرچمی چرک آمد
دُم تکان داد و
خندید به ما.
علامت داد و شهر همه بر باسن خمیدند.
علامت داد و زَرمویِ عاشق تهِ میدان
با آخرین پر در دستاناش،
با آخرین ته سیگارِ افتاده بر بدنی آغشته از نفت
آتش گرفت.
ناگهان خورشیدی پدیدار میشود
کنارِ خورشیدِ نیمروزی
و با یک جرقه میغلتد توی پاچه
و میخشکاند
و میترساند
و میلرزاند
مرا که به پیریام قول دادهام روزی نوجوان شوم
لبانام از گوشام آویزان ،
شستام در چشمانام فرو،
و خورشید را همیشه درونِ شیشهی الکل
عاشق باشم.
عاشق باشم بر کهولتی که تصویرِ تو بود بر آب
بر بالِ خشکیدهی من
آن زمان از روز که جوانی.
۲ خرداد ۱۳۹۲
