وداع
تقدیم به شاعران مطرود
پشت به مرد مرده
از صف وضعیت های نیکو میگذری
پسر خوبی باشی برایت زن میگیرند
میروی کار کنی
زندگی خوب با کارت خوش رنگی برای هجده ماه سربازی کشیدن و سه ماه اضافه خدمت
یا چند ماه زندانِ بی خودی رفتن که مرد بار بیایی
واگر نه در حبس ابدی اتاق کوچولوی بی اسباب بازی بچگیهات
شهر بی پنجره
قفل میشوی
با عروسکهات دنیای بیرحمی ساختهای که الاغ عاشق این مجسمهی آبی رنگ، هر روز میمیرد
بیرون مغزت آدم کشها صف کشیدهاند و نوبت را رعایت نمیکنند
بیرون مغزت باتومهای کاغذی عربده میکشند
بیرون مغزت تو مُردی و دوستاتنت را بجا نمیآوری
بیرون مغرت تهران از خلط کثافت فرشتههای مسلول زرد شده
بیرون مغزت تو خوشبختی، باید خوشبخت باشی، ناچاری خوشبخت باشی، مجبوری خوشبخت باشی
بیرون مغزت همه مثل یک دیگرند ،تو مثل همهای،
بیرون مغزت تو در توهم غلت میزنی، زجــــه زجـــــه زجه میزنی
بیرون مغزت کسی به دیگری کار ندارد
بیرون مغزت همه در سکوت، لبخند میزنند
بیرون مغزت موتورها سر میرسند، همه لبخند میزنند
بیرون مغزت موتورها فریاد میزنند، همه سکوت میکنند؛
بیرون مغزت موتورها سر میبرند، همه در سکوت اشک میریزند
بیرون مغزت همه خوشبختند، همه میفهمند، همه درک میکنند
بیرون مغزت مردم خوب اند و این تمام اعتراف هاست، زیبا ترین اعتراف هاست
به شهر بی پنجره میخزی تا آرامش ظهور کند
از خواب بیدار میشوی
چهرهی همکار ناکست را نگاه میکنی و لبخند میزنی
باور کن روزی تو هم میزنی کنار و یاد میگیری
ناقوس که صدا کند تو بیست و هفت بار از زیر قبر فریاد میکشی
من آنجا ایستاده ام
“رمهها که بيايند
مردانگي يم را ـ
نزد سگهاي سرما زده ـ
به زمين مينهم
و
دور ميشوم”*
*بخشی از شعر پرویز اسلام پور
۱۳ اسفند ۱۳۸۹
خور
از هر نوید پوچ
اشارهی انگشتان من سر برآورده
اضطرابی بلند چون افعی ماسوره
که با رقص انگشتان من میرقصد
و قتل میان قدمهایم میخزد
چرا که حضور فرزندش را احساس می کند
صفیری غریب چنان که به چشم آید
هشدار میدهم که دیگر بس است
و خون
این سوخت شگرف را
داغ داغ به هوا می پاشم
شب، خَریر ترس را پایین میآورد
زیر ناخن هر گرگی ولوله بر پا میشود
من وجودم در دست کیست که بی درنگ تنوره می کشم به دورم دود
و یا روحم به هنگام کدام ابلیس سکونش را از دست داده است
به راه افتادهام تا صف گلهای بهشت را یک تنه بپژمرم
گلوی زیبایت را پاره کنم با دندانهای شکسته
فقط می خواهم زنده بمانم
دوباره دستها پشت سرم، سرگردان
ترسان از آنچه پیش روست
هرگز تورا به درونم نخواندهام
مرا به زور میکشی و پیش میبری.
۱۶ بهمن ۱۳۹۰
نیایش
وقتی فکر میکنی میرینی..
برو بیرون که سرمایهی جاودانیست کار. (آرش اللهوردی)
بی شعور
به چه فکر میکنی؟
میخواهی به چه فکر کنی
به چه فکر میکنی وقتی حتی میترسی فکر کنی که میخواهی فکر کنی
به چه فکر میکنی وقتی که فکر اعلام ممنوعیتیست ابدی در دالانهای بی تنفس شهر
به چه فکر میکنی وقتی پیادهرو دست و پا در میآورد، خرخرهات را میچسبد محکم، میزند محکم، میزند میزند میزند محکم تا سرت را پایینتر بگیری، پایینتر از سنگفرشهای خطخطیِ قرمزش
روزی
که راه
را
بر ما
خواهند بست اجساد
و بوقی
که راه
را
برایشان باز می کند از میانمان
همین فرداست!
با تو ام
تو که با بادبادکها خیال خود را مثل تنت به باد دادی
تو که رفتی برای همیشه با آهنگهای قدیمی به یادم بیایی
تو که هر روز و شب زاییدی متولد شدی از نو تکثیر کردی خودت را
تو که از مرگهای مفت، نترسیدی نکشیدی کنار، ماندی پیش ما و پیشبینی کردی لحظهی فرار نزدیک است، لحظهی دیدار نزدیک است، نزدیک تر از چماقهایی که با یاد تنت به رعشهی ابدی مبتلا شدند
کجا ماندی تو، تو که دو سال پیش با ما بودی، سال بعد به یاد ما بودی، امروز کجایی که تنهایی را با هم تجربه کنیم
تو که بال زدی پریدی پرواز کردی رفتی تا جایگاه جنون.. خنده…دیوانگی
بی تو
از ما
نسلی
سیلی
خورده
باقی ماند
با چشمهای همیشه تاریک…
برخیز
برخیز و یک بار هم که شده صبح را ببین
برخیز و نجوا کن همراه من، همراه ما بگو:
روز بخیر شهر آلوده
دالان انزوای یازده ملیون افسردهی بیچاره
قبرستان چند ملیارد تُن گوشت و خون و بتن
ما را در آغوشت بگیر
تا ما، تمام فرزندانی که این شعر را گوش میدهند و میخانند با هم نیایش و نجوا کنیم:
ای کوه بزرگ که خرگوشها میان تنت لانه کردهاند
نلرز
نلرز ای کوه بزرگ که ما، فرزندان کوچکت را هر روز به درون سنگهایت فشار میدهند
نلرز که تــو تو همش آرش را آزار میدهند
نلرز که مادرم، که مادرانمان در کابوس سوگواری جان میکنند…
نلرز که ما از فکرِ تهران آواره وحشت داریم
نلرز که عادت کردیم همیشه بعد از لرزیدنت از خواب بپریم
که ما از یاد عزاداریهای دسته جمعی گریزانیم
که این رنگ عزا را تحمل نمیکنیم
که ما از کابوسهای زلزله بیزاریم…
مایی نیست نبوده است
این کله پوکهای خرفت
این حشرات بیرحم که جسدم را انتظار میکشند انگار؛ روحی در اندام بیمصرفشان حاضر نیست
از نگاه تهی
از شرم تهی
از احساس تهی
با نگاهی تهی از تو، غرق می شوم تو غرش مهیب شهرِ شب
شبحی حاضرم همه جا
شبحی ناظرم اما
امروز فرق دارم
امروز مجرمم
خلاف میکنم خلاف میکنم خلاف میکنم
که زندگی جز خلاف نیست
امروز هار شدم تشنهی خون تک تک پلیسهای شهرِ مجرم
که اخبار جرم بی شرمانه ایست
که بازی جرم بی شرمانه ایست
که شادی جرم بی شرمانه ایست
که رقص جرم بی شرمانه ایست
که عشق جرم بی شرمانه ایست
که زندگی جرم بی شرمانه ایست
که مرگ
مرگ
۱۱ بهمن ۱۳۹۱
برف
در شب برفی
با دستی بی بدن در دست
با چشمی خون آلود در دست
خنده های جنونت را منتشر کرده ای
دست به دست
دسته دسته دوستان دوست داشتنیت
دسته دسته زالوها زالوها زالوهای سفید
مست خون بد بوی باکرگیت
مست خون بد بوی ماهانگیت
مست خون چشمی در دست
که فواره می زند
نئشه تر از تمام افغانستان و خشخاشهاش
نئشه تر از تمام آمریکای جنوبی و استفراغ پیوتوارش
نئشه تر از تمام کریشنا بازهای ابنهایش
پیچیده به پر و پات
پیدا شو پیدا شو دور رفتی عقب ماندی گفتن هات
حالا
کور شدی با سه چشم خونی تو دستهای لرزانت
غرق برف سفید و خون آلود
کجا غرق شدی سام؟
تفکیک شو از این برف خون آلود
تفکیک شو ازین برف سردِ چرک
تفکیک شو ازین شهر بی همه چیز کثافت
نگاه کن چطور خندیده اند بر سه چشم بی مصرفت، در دست
چطور ناقوس را انتظار می کشند برای مرگ
کجا گم کردی وحشت پرهراست را
فریاد کن بنال از سر خشم
فریاد کن وحشت بی امانت را
فریاد کن بدون چشم و دست
تفکیک شو ازین کریه زرد
موجی سیاه
نطفه خاهد بست
با یک ملیون چشم, رشد خاهد کرد
مرد خاهد شد
با سرودی برای ارواح پریشان
و این
ابتدای ویرانیست
ابتدای ویرانی
۱۵ بهمن ۱۳۹۱
نامه
بخند
بخند و زندگی کن
بگو برای هیچ چیز دلت تنگ نیست
بگو که زندگی میکنی
بخند و به ریهات سیگار بده
بخند و مراقب باش
بخند
بخند و نفس بکش
وقتی که میترسی برای ابد تو همین حال باقی بمانی
تو گه گیجه و ترس مدام از همه چیز که حالا خشن شده بخند
حتی برای لحظهای هم فکر نخاهی کرد که این احساس گذراست؛ فکر نخاهی کرد که جز تو چیزی با اهمیت است
بخند
حالا که مچاله شدی گوشهی اتاق همیشه خالی از خودت یا هر کسی
بزن بیرون و بخند به افکاررنگارنگ وحشتناکت که حالا مچاله شدی توش
بیخیال شو و بخند مثل من با همین قهقههای شیطانی بخند
من کابوس بیداری توام روی صندلی و پیادهرو
من جنون بی بروبرگرد، ولگردیهای شبانهی توام توی ماشین و پیادهرو
چراغهای سه رنگِ بی عبور و مرور
مرور عکسهای مردهی بی روح توام
جریان مدام آهنگ تو رگهای توام بی تکرار
بخند آرام آرام از کنارم اوج بگیر تا حوالی مهتاب
بخند و صدام کن از آن بالا ببینمت که میخندی
بخند با ضرب باد رقص شاخهها و تا جان داری برقص با آتش خاطرات
با ریتم شلاق کِش کولی
تا خوری از مرگ مهیا شود
با هماغوشی ابدی کرمها
۱۸ تیر ۱۳۹۲
