پنج شعر از سام مقدم

ضعف

 تقدیم به شاعران مطرود

ترسم از معنی خودش داشت رد می‌شد

صداها به شکل مذهبی‌تری گوشم را صدا می‌زد

می‌خواستم صدای ضبط صوتم را بلندتر کنم و به روی خودم نیاورم لای هیجانات جمعی خیابانی چه می‌گذرد    نشد

می‌خواستم بدوم نمی‌دانم چه‌طور شد خودم را در خواب دیدم و فهمیدم تمام این احساسات بازی کثیفی‌ است که مغزم برایم تدارک دیده

بعد دوباره در خوابم بیدار شدم یا شاید خوابم برد        نمی دانم

می‌دیدم شکل گوزن نارنجی خشنی شده‌ام در میان چمن‌زار یخ‌زده‌ای خودم را لیز می‌دهم و بقیه به من می‌خندند

خواستم صدایشان کنم صدایم درنمی‌آمد

هر چه بیش‌تر فریاد می‌زدم می‌دیدم رنگ چمن‌زار داغ‌تر می‌شد

تا این که صدای توخالی‌ام تمام شد و لاشه‌های آن‌ها با بوی بدی بخار شدند

می‌خواستم پرواز کنم که بیدار شدم یا شاید خوابم برد         یادم نیست

انگار یک مراسم آیینی برای کل جهان تدارک دیده باشند تا بت‌های چوبی آلـت‌گونه‌شان را با فریاد به رخم بکشند

و عده‌ای دیگر کف خیابان را با وسواس می‌سابیدند تا از نجاست پاک شود

ترسیده بودم

من ناقوس رهایی‌بخش از چیزی نیستم که با تندیس‌های چوبی کیــر‌گونه‌شان بر فرق سرم بکوبند

 خواستم فرار کنم  پاهایم خواب رفته بود و اثری نداشت

بعد دوباره بیدار شدم یا شاید خوابم برد       نمی‌دانم

باد از لای پنجره صدا درمی‌آورد

بیرون از این پنجره جایی است که لی‌لی هر روز در آن گم می‌شود

و گربه‌ها زیر چرخ ماشین کم‌تر می‌شوند       هر روز

بیرون از این پنجره دوست دارم مست کنم

بیرون از این پنجره خجالت‌آور شده دیگر

بیرون از این پنجره چند ماهی است همه مریض شدیم

و کنترل احساساتمان از دست رفته

مثل مجانین آهسته فرو می‌رویم

و به یاد نمی‌آوریم حرف زدن هم کاری است…

کاری از دستم بر نیامده

فقط از ضعف‌هایم حرف می‌زنم

۱۸ دی ۱۳۸۸


[بدون عنوان]

برای یاور بذرافکن

لحظه‌ای فرا می‌رسد همیشه

که باد می‌آید و یاد همه‌ی روز‌های توهم زا را زنده می‌کند

روزهایی که لب پرتگاه می‌ایستادیم رو به باد

و فریاد می‌زدیم: «ما را قدرت بادهاست که فرزانگی هدیمان کرده» دود شدند

روز‌هایی که ما بودیم و بچه‌گرگ‌های کوچک اطرافمان که زوزه می‌کشیدند تا به چشم بزرگی تبدیل شویم را باد با خود برده است انگار

نمی‌دانستم یک روز بی هیچ دفاعی برابر همان گرگ‌ها که بزرگ شدند می‌مانیم و طعمه می‌شویم

لحظه‌ای فرا می‌رسد همیشه

که لبخند وداعمان خیس می‌شود و خاطراتمان گواه جدایی‌هاست

به من چه دادید ای روز‌های بی شرم یکسان که در برابرم صف کشیدید

حالا دود آتش هم‌رقصی‌هامان توی چشم‌های ماست

و مردی که با سایه‌اش تا جاودانگی رقصیده بود با سایه‌اش عوض شده

می‌رفتیم تا به اسطوره‌ای از جنون تبدیل شویم، آن‌جا که خاک و بقیه دوستانش چشم به راهمان بودند

نمی دانستم دست آخر به استعاره ای از در به دری فرو می‌رویم با دستانی که دیگر نیستند

فضای اطرافمان ابری ِ دو نفره‌ای نبود هرگز تا این احساسات را واژگون کند و ما به آرامشی پناه بردیم که حال هیچ‌کدام‌مان را خوب نکرد

وگرنه چه‌گونه می‌شود همه‌ی یاغی‌گری‌هامان به ما پشت کنند و ریشه‌هامان را در خاک فرو کنیم

با توام جنون ازدست‌رفته‌ی سال‌های دور؛ میان این همه هرزگی‌ها و عیش‌ها تنها ایستاده‌ام با قامتی راست و چشم می‌دوانم تا دوردست‌های دریا… آن‌جا که جز یک خط و امید بازیافتنت چیزی نیست

۱۵ شهریور ۱۳۸۹


ورود

وقتی ترس تاريکی نگاهش مي‌کرد

مادر برای ارضـ‌ا شدن بيشتر دست به گلوی پدر برد

و پدر خنجر در ناف مادر

وقتی تاريکی از ترس ديده شدن فرار کرده بود

آفتاب خميازه می‌کشيد

و کودک مثل روحی بی‌آزار کنار اتاق زير تخت

اين زمان بود که می‌گذشت

و کودک از زير تخت بيرون را می‌پاييد

اين تاريکی که بود که نمی‌رود؟

اين شب سه روز بود

و کودک بيرون شد

حالا در روشنايی می‌توانست با لذت پدر را ببيند که گلويش تاريک شده

و مادر را که پدر را در آغوش کشيده و خيس است

وقتی آلت قتلی در شکم مادر ديده شد

فهميد که روشنايی زودتر از او به اتاق آمده

و صدايی از آن‌ها نمی‌گويد

او کنار راه نشست و به گوش آن‌ها سر سپرد

سايه‌های وهم‌انگيز احساس

و

کفش‌های پاره

به او گفتند همه چيز تمام شده

و او سردش بود

شايد يک بار ديگر شب می‌شد و او

زير تخت آرام می‌گرفت

و رويايش تازه می‌شد

*نوشته شده در بهار هشتاد و پنج

۲۶ شهریور ۱۳۸۹


وقت‌کشی

مبهوت            گیج  دودی که از آتش وقت‌هایم بلند می‌شد تاب می‌خوردم

خوب از بر شدم مست‌روی‌هایی را که شب‌ها را به شب متصل می‌کند

مغزم را دیده بودم من با جراحاتی که در صورتش داشت و عین خیالش نبود

مغزم را دیده بودم من که به جایم نمی‌آورد و در جایش خشک می‌شد، می‌رفت خودش را در الکل نگه‌داری کند تا کرم‌های جذامی‌اش نابود شوند

سال‌های خشک

سال‌های یخ‌زده

سال‌های پخش ِ پلا شدن در وقت‌کشی‌هایی که دیگر نمی‌توانم تحملش کنم

سال‌هایی که همه‌ش  شب بودند

به‌گارفته‌ترین نسل بشر پشت سرم ایستاده بودند            چگونه می‌توانستم راهی را انتخاب کنم میان این همه راه موازی و دور از هم با خار‌هایی که مسدودش می‌کنند؟

با خودم می‌گفتم توجیه می‌کنی            واقعیت نداشت            امکان حرف زدن سال‌ها پیش  در من مرده بود

توهم لالی بر نداشته بودم             لاله‌ی گوشم یاد‌واره‌ی شهدای جنگ بود با هزاران شقایق پژمرده

هر شب به دنبال  گلی هلندی بودم با رنگ‌هایی که تازگی داشت برایم. به هر گلی که دست می‌زدم آتش می‌گرفت و از خشم سوت می‌کشیدم. سوت می‌شدم به در دیوار اصابت می‌کردم، می‌شکستم، نرم می‌شدم، له می‌شدم، گیج می‌رفتم، می‌خوردم به در دیوار و هیچ چیز نمی‌فهمیدم. سِر می‌شدم. خواب می‌رفتم

 ابر‌ها را صدا کرده بودم تا بخار اندوهی را که جهان را موهوم کرده بود باز شویند

گاهی تصویری می‌دیدم از تو که لبخند می‌زنی            محوتر از این حرف‌ها بودی برایم

یا لب نداشتم یا سر تا پام را یخ‌اندود می‌کردند اشباح سیاهی که اصرار داری واقعیت نداشتند

اصرار داشتی هیچ شبی وجود ندارد میان ما فاصله بگذارد

روزی پنج ساعت پیاده‌روی می‌کردم به روز برسم

مار  لاغری می‌شدم که همیشه  می‌لولد و خودش را می‌بلعد

حالا ابرها آمده‌اند

حالا ابرها آماده‌اند تا ببارند روی سرم

حالا فهمیدم آسمان همه جا یک رنگ نیست            هیچ رنگی وجود ندارد مگر در توهم‌های  کثافتم

حالا ابر ‌ها می‌بارند و مرا می‌شویند. تمیزمی‌شوم. آب می‌شوم. نیست می‌شوم

۲۸ شهریور ۱۳۸۹


[بدون عنوان]

و بنفش رنگ چشمهایش شد

می‌دیدم و می‌‌رفتم

جنون از روح من دست شسته بود انگار مرده بودم

و فلوت دیگر انوار طلایش را پخش نکرد تا بنویسم برای تو

و من، منِ دیگر شده، شده بودم که بدانی “سبز تویی که سبز می‌خواهمت” را نمی‌خواهم بخوانم که تو بودی همه‌ی سبز‌ها… ” سبز باد و سبز شاخه‌ها” سبز مردم شاد و سبز چشمهات

که نبودی

*

چه فرق می‌کند درد را به چه زبانی بگویم

اگر خون ابلیس در رگان من رخنه کرده بشنو، بشنو و هیچ نگو. سرت را هم تکان نده که می‌فهمی و باز هیچ نگو

آذر صاعقه بود خون گربه ها را می‌جوشاند تا نگاه کهربایی شان سرایت کند

تو ماه ها پیش از گربه‌ی بزرگ مسری شدی

با سی و سه دندان تیز که بعد از فقراتم جا انداخت

من خیره راه می‌رفتم

در عصر پیاده رو‌های پاییزی که تنگ بودند

بی هیچ تحرکی

در زمان

مثل تنور ستاره‌ها

تهران با شکـوه ابرهایش، میان راهم قی می شود

این میلاد من است میلاد من باید از آهن باشد

که پشت صورتم زخم در آورده‌ام

هنوز آواز دسته جمعی گرگ ها در کرانه می‌تابد

آنجا که حجم باران به من نازل شد بالای تپه های مشرقی تهران در شبی روشن

هنوز رنگ دست بند من نفرین آذر را به یاد می‌آورد

که انگار خفته بیدار شده بودم، چون سگی که از بوی ماهش تلخ، زوزه می‌کشد به یاد آرواره‌ی گربه‌ی دوزخی که می‌خندید

و به کابوسی بدل شد در هزارتویی که هر تویش بیداریِ دیگری بود

*

چه بود در منظر هزار ساله‌ی تهران

بگو در کدام رویای سیاه خشک شدی که توان پشت کردنت این همه به تاویق افتاد

بیدار‌ شو ، طغیان کن ، بجوش، منفجر شو

نابود کن تهرانم را که هرگز آرام نخواهد شد کوه خفته

هنوز کاشی‌های اصفهان در خواب آسمانیشان بیدارند

و خواب چشم‌هایی را تعریف می‌کنند که به سرعت تغییر فضا می‌دهد

با رد سی و سه دندان تو که بالای شاهرگم بال می‌زد

نفرین به کلمات

که صورت تو را خراب کرد

۸ اسفند ۱۳۸۹