شعری از تی.اس.الیوت|ترجمه آرش الله‌وردی

» سرود عاشقانه‌ای برای آلفرد جی پروفراگ/محصولی از الیوت+ سکرت گاردن(باغچه اسرار)+من هایپرمن

از تی.اس.الیوت نمی شود گذشت. هنوز بیست و سه سالش هم نبود که پاوند، به قصد متقاعد کردن مدیر مجله ی شعر(شیکاگو) برای چاپ ترانه ی عاشقانه ی جی.آلفرد پروفراگ، درباره اش اینطور حرف می زند: ” او یک خودآموخته ی واقعی ست و خودش خودش را مدرن بار آورده .”(1) این شعر، در کنار سرزمین هرز و چهار کوارتت، جزو شاهکارهای الیوت و ادبیات انگلیسی قرن بیستم به حساب می آید. متن اصلی با چند سطر از کمدی الهی شروع می شود؛ آن جا که دانته می نویسد: ” اگر می دانستم کسی که پاسخم را می شنود روزی دوباره جهان را به چشم می بیند، این آتش همچنان پایدار می افروخت و نمی گریخت. اما چون هیچکس تا کنون از این اعماق زنده باز نیامده است، اگر چیزی که می شنوم حقیقت دارد، پاسخت را می دهم، بی آنکه از رسوایی بهراسم.”(2) اما سوال، آن “سوال دیوانه کننده” هیچوقت پرسیده نمی شود.در متن الیوت، پروفراگ، عهده دار روایت است؛ می خواهد چیزی بپرسد ولی جرات نمی کند؛ نمی تواند شروعش کند پس ادامه اش می دهد؛ ولی درست وقتی که می خواهد کارش را یکسره کند، ناتوان می شود و برمی گردد؛ همیشه ” وقت هست” و او می تواند تا ابد در آستانه ی بحرانی آن “سوال دیوانه کننده” جا خوش کند و واقعه را به تاخیر بیاندازد. پروفراگ، شمایل نامبارک عجز است؛ عجز بی منتهایی که هرگز توی حد و حدود رفتاری خودش متوقف نمی شود، سلبی وعقیم باقی نمی ماند و از همان اوّل در مقام وضعیت چیره ی بیانی متن، سازنده ی مجازها و همجواری هایی می شود که سازوکار ترکیبی و انتقالی خود را بر راستای روایت تحمیل می کنند؛ پروفراگ جایی می رود یا دارد از جایی برمی گردد؛ جایی که قرار بود بعد از اینکه ” چای و بیسکوییت” ش را تمام کرد، آن “سوال دیوانه کننده” را بالا بیاورد؛ اما آیا واقعا ” ارزشش را دارد؟” برگردان ِ آرش الله وردی از ترانه ی عاشقانه ی جی.آلفرد پروفراگ، مثل هر متنی که از یک زبان به زبان دیگری در می آید، فی نفسه نمی تواند به نسخه اصلی وفادار باقی مانده باشد. این حرف که میان نسخه ی ترجمه شده و نسخه ی اصل، باید فقط سراغ رابطه ای بینامتنی را گرفت، حرف چندان مهملی هم نیست؛ اگر به ایده ی متافیزیکی “متن اصیل” هم باور داشته باشیم، باید قبول کنیم که به مجرد وارد شدن به فراشد غیر اخلاقی خواندن و ترجمه کردن، داریم آن اصالت لاهوتی را دست می اندازیم. متن برگردان، به نسخه ی اصلی دخول می کند ولی مسئولیت این کار را بر عهده نمی گیرد؛ می کند و در می رود؛ ردّش را می شود گرفت ولی نمی شود محکومش کرد. نسخه ای که آرش الله وردی از ترانه ی عاشقانه ی جی.آلفرد پروقراگ در می آورد، عملا به متن اصلی پشت می کند؛ این سرود، برای آلفرد جی پروفراگ است.دیگر پروفراگ راوی نیست؛ این بار او مورد خطاب قرار می گیرد و آن “سوال دیوانه کنده” باید از او پرسیده شود؛ این بار اوست که راوی را در موقعیت تشویش و عجز رها می کند و حتی به وحشت می اندازد. اما راوی چه کسی می تواند باشد؛ او قیافه اش را تغییر می دهد؛ هر بار با یک نام به ملاقات نام دوّم شخصی می رود که گاهی آرش است، گاهی یک زن، گاهی الیوت و گاهی نام مجعول آلفرد جی پروفراگ. راوی به همراه نام ها جا به جا می شود، از راه پله پایین می آید و با شلوار پشمی اش توی ساحل قدم می زند.

یاور بذرافکن

منابع:

1- http://en.wikipedia.org/wiki/The_Love_Song_of_J._Alfred_Prufrock

2- Inferno (Canto 27, lines 61-66)

پس بیا من و تو با هم برویم

هنگامی که شب بر پشت آسمان پهن می شود

مثل بیمار بی هوشی بر روی تخت اتاق عمل

بیا از خیابان های روشن و کم کم خالی شده بگذریم

پناهگاه های شلوغ شبهای بی قراری

مسافرخانه های متغیر یک شبه ارزان قیمت

خیابان هایی که مثل حرفهایی بی سر و ته با سو قصدی شدید ادامه دارند

و تو را به سوی سوالی دیوانه کننده می کشانند.

آه از من نپرس

این چه سوالی ست؟

فقط بیا به دیدار هم برویم.

در اتاق زنها رفت وآمد می کنند

و از میکل آنژ سخن می گویند

مه زرد رنگی که کمرش را به پنجره ها می مالد

دود زردی که صورتش را به شیشه می کشد

او با زبانش کناره های شب را تو کشید

ورفت بالای سر چاله های آب دار خیابان ایستاد

ایستاد تا دوده های دودکش خیابان بر پشتش بریزد

دور از چشم مهتاب فرار کرد و ناگهان به آن طرف پرید

فهمید شبی از شبهای اکتبر است

و بعد دور تا دور خانه پیچید تا خوابش برد.

اما همیشه وقت داریم

تا آن مه زرد روی خیابانها بخوابد

و کمرش را به پنجره ها بکشاند

وقت داریم

هنوز وقت داریم

تا تو قیافه ات را تغییر بدهی و به دیدار او بروی

برای کشتن و زنده کردن وقت داریم

وقت داریم برای هر کاری

هنوز روزهایی مانده

تا کارهایت با دستهای خودشان سوال دیوانه کننده را برداشته

و در بشقابت بگذارند.

وقت هست

هم برای من ،هم برای تو

برای کلافگی ها

نظرها

تجدید نظرها

اما قبل از آن باید چای و بیسکوییتمان را بخوریم.

در اتاق زنها رفت وآمد می کنند

واز میکل آنژسخن می گویند.

هنوز وقت دارم تا از خودم بپرسم:

((یعنی جرات می کنم؟جرئت دارم؟))

هنوز وقت دارم که پشیمان شوم

و با کله تقریبا کچلم از پله ها پایین بروم.

مردم می گویند: ((موهاش چقدر ریخته بیچاره!))

دارم با کت و شلوار صبحانه ام

با یقه سفتی که تا چانه ام پیشروی می کند

و با کراوات خوشکل اشرافی سنجاق دارم پایین می روم

مردم می گویند: ((دست و پاش چه لاغر شده بیچاره!))

((یعنی من جرات به هم ریختن اینها را دارم))

حالا فقط یک دقیقه وقت داریم

برای تمام نظرها و تجدید نظرهایی که دقیقه بعد، دیگر به هم ریخته اند

فقط یک دقیقه

من همه آنها را می شناسم

صبحها

عصرها

و شبها را

من زندگی ام را در یک قاشق قهوه خوری اندازه کرده ام

من تمام صداهایی را که سقوط می کنند و می میرند می شناسم

وبه صداهایی که در میان نغمه هایی از آن طرف اتاق به گوش می رسندعادت دارم

پس چگونه جرات می کنم نابود کنم؟

من تمام چشمهای اینجا را می شناسم

حتی چشمهایی که تو را مثل فرمولهای ریاضی در خودشان حل میکنند می شناسم

وقتی که من هم یک فرمول ریاضی شدم

بعد با سنجاق به دیوار آویز گشتم و دور خودم پیچیدم

چگونه می توانم روزمره گیم را بریزم دور؟

چطور جرات کنم؟

تمام دستها را می شناختم

دستهای سفید و لختی پر از طلا

زیرچراغ

دستهایی که روش یک دسته موی خرمایی ریخته است

یعنی این بوی یک لباس زنانه است که من اینجور برایش هذیان می گویم؟

دستهایی که روی میزراحت و بی خیال افتاده

ودوتا دورش شال پیچیده است

چگونه جرات کنم؟

چطور شروع کنم بگویم؟

من هر صبح از خیابانهای باریک گذشته ام

و دودی که از پیپ های مردان تنها بالا می رود را نگاه کرده ام

مردان تنهایی که با لباسهای آستین کوتاه از شیشه به بیرون خم شده اند

ای کاش من چنگالهای کج و کوله ی یک خرچنگ بودم

و بر کف آرام دریاهای ساکت راه می رفتم.

عصر است

و غروب زیر انگشت های بلند و باریک ظریفی خوابیده یا خودش را به خواب می زند

این جاست

کف اتاق

کنار من و تو.

یعنی می توانم اول چای و بیسکوییت و بستنی ام را بخورم

و بعد نترسم

وتمام زمان را به نابودی بکشانم؟

اگر چه گریستم،روزه گرفتم،دعا کردم

اگر چه کله کچلم را در اتاق توی بشقاب دیدم

ولی نه

من پیامبر نیستم و نباید باشم

مهم نیست

من زندگی بزرگ و پر افتخارم راکه تکه تکه نابود شد با چشمهای خودم دیدم

دیدم که مرده ام

دربان آمد

کتم را برایم آورد

خندید

(یعنی بیاتو…)

من می ترسم

من ترس دارم

آیا ارزش دارد پس از خوردن چای و مربا

در میان حرفهای من و تو و صدای ظرفهای چینی

با لبخندی همه چیز را جویده جویده بگویم

تمام جهان را در مشت کوچکم گرد کنم

هل بدهم سوی سوالی دیوانه کننده

و بگویم : ((من لازاروسم،ازپیش مرده ها آمده ام

آمده ام همه چیز را برایت بگویم عزیزم!))

ولی همسرم که روی بالشش لمیده بود گفت:

((منظور من این نبود / تو اصلا مرا نمی فهمی ))

یعنی واقعا ارزش داشت؟

پس از غروب

جلوی در کوچه ها و خیابانهای خیس

پس از خواندن رمانی با چای

پس ازدامنهایی که به روی زمین کشیده می شوند

پس از اینها و هزار چیز دیگر…

نه،می دانم نمی توانم منظورم را برسانم

مثل اینکه فانوسی جادویی اعصابم را به روی پرده انداخته است

آیا تمام این کارها ارزش داشت؟

تا زنم که هنوز بالشش را زیر سرش جابه جا می کند

ویا شال روی شانه اش را کنار می کشد

از من رو بگرداند و بگوید :(( نه تو هیچ وقت منظورم را نفهمیدی؟))

اما نه

من که هملت نیستم و نباید هم باشم

من فقط یکی دو صحنه سیاهی لشکرم

گاهی شاهزاده را پند می دهم

گاهی بازیچه

نوکر

ترسو

محتاط

گاهی حکیم و تیز ذهن

ولی کمی خرفت

گاهی مسخره

گاهی دلقک

من دارم پیر می شوم آرش

وپاچه های شلوارم را باید تو بزنم

به نظرت فرق موهایم را از پشت باز کنم خوب است؟

یعنی باز می شود هلو بخورم پسرم؟

(الیوت برایم بابا شده است باور می کنید؟)

من باید شلوار پشمی ام را پاکنم در ساحل قدم بزنم

پریا دارند شعر می خوانند

پس چرا برای من نمی خوانند؟

ساحل است

باد می آید و آبهای سیاه و سفید را قاطی می کند

پریا از روی موجها می آیند

و گیسوان آبهای سفید را شانه می کنند

ما در اتاق خوابهای مبهم دریا

در بغل پریان ملوس تاجدارجلبک های سرخ و قهوه ای دریایی

خوابیده ایم

تا روزی آدمها برای کاری صدایمان بزنند

ولی دیر است

ما دیگر غرق شده ایم.

۱۹ بهمن ۱۳۸۵