چهار یادداشت از آرش الله‌وردی

در ستایش رادیکالیسم رمانتیک

یادداشتی بر کلیت اشعار فریدون مشیری

-جهانِ شعری فریدون مشیری جهانِ پیش از فاجعه است.او فاجعه را نیت‌خوانی می‌کند ، اما پیش‌گویی نمی‌کند ، نمی‌گوید چرا که گفتنِ فاجعه و بیان کردن آن وقوعِ آن است،مرگ است،نابودی‌ست.او با شر درگیر نمی‌شود چرا که قصد تعویق انداختن آن را دارد.او با شر بازی می‌کند،شوخی می‌کند و آن را به امیدواری بدل می‌سازد. دست‌آویز او امیدواری‌ست،لطافت، عاشقانگی و انسانیت در بدوی‌ترین اشکال ممکن است ، نه سرخوشی ، لودگی و ریاکاری و انحطاط. مشیری هراس بزرگی از فاجعه دارد به نحوی که در کلیت اشعارش به شدت مُصِر به این فرار است،مصر به این فاصله.

“و در سیاهی سیال خلوت دهلیز/نهیب ظلمت ما را دوباره پس می‌زد/هجوم باد دری را به سمت مطبخ بست/و هرم وحشت ما را به سوی ایوان راند/میان ایوان،چشمم به آب و ماه افتاد/که آب،جان را پیغام زندگی می‌داد/ و ماه ، شب را از روی شهر می‌تاراند” (از شعر آب و ماه)

مشیری به تأسی از هگل در جهانِ پیشافاجعه،جهانِ در آستانه ی نابودی ، آلترناتیوِ مثلثِ نجات دهنده‌ی خود ،یعنی دین،فلسفه و هنر را در عشق می‌بیند و به جرأت یکی از مطرح‌ترین عاشقانه‌نویس‌های شعر فارسی می‌شود.

“دلی خواهم که از او درد خیزد/بسوزد،عشق ورزد،اشک ریزد…”

او چون هر رمانیست راستینی ادای زیستن،ادای آرامش و ادای بورژوازی را در می‌آورد تا مرگ فجیع را عقب بیاندازد.او هیچ کلمه‌ای را به کار نمی‌برد او ادای این کلمات را در می‌آورد.او نه پیش‌گویی می‌کند و نه پس‌گویی، او در وسط می‌گوید، در وسط‌ می‌نویسد ، در زمانی متناقض،زمانی که به یاد نمی‌آید یا به یاد نمی‌ماند ، زمانی که گم می‌شود یا زمانی که نمی‌آید و در این کار، او یکی از صادق ترین شاعران رمانتیک معاصر فارسی‌ست.

«در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت

مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است»

(از شعر اشکی در گذرگاه تاریخ)

رمانتیسیسم مشیری با رمانتیسیست اغلب شاعران فارسی در این حوزه متفاوت است .درست است که او با خودِ چیز به معنای پدیدارشناسانه درگیری ایجاد نمی‌کند ، درست است که همیشه فاصله‌ای با لحظه‌ی انفجار دارد اما خواه‌ناخواه تمام شعرش از این امر انقلابی تغذیه می‌شود. «چیز» برای او مادام همان امر انقلابی است،همان زمان انفجار. شعرش، چیزی‌ست در پس آن چیز ،به سوی آن، پیش از آن ؛ نه چیزی جدا از آن ، نه چیزی در جهانی دیگر ، نه چیزی کلبی‌مسلکانه ، یا چیزی در آرامشی کاپیتالیستی ،که در سیاسی‌ترین شکل ممکنش تنها یک مشاهده‌گر صرف باقی می‌ماند؛ وضعیتی که اغلب شاعران رمانتیک فارسی به خصوص در دهه سی دچار آن بودند ،وضعیتی که از توللی تغذیه می‌شد و حتی تا فروغ فرخزادِ قبل از «تولدی دیگر» ادامه داشت.در این اثنا ، اما فریدون مشیری همیشه کار خودش را می‌کند.در کتاب اولش «تشنه‌ی طوفان»فریدون مشیری همان فریدون مشیری است که در کتاب «تا صبح تابناک اهورایی». فریدون، همیشه یک واسطه بود،واسطه‌ای برای شعر نیمایی و مردم،واسطه‌ای برای شعر کهن و شعر نیمایی،واسطه‌ای برای زیستن و مرگ،واسطه‌ای بین محافظه‌کاری و انقلاب،واسطه‌ای برای چرخیدن و به حرکت در‌آمدن،واسطه‌ای برای کنش.این وساطت به هیچ‌وجه به معنای اپورتونیستی بودن ،یعنی یکی به میخ ،یکی به نعل زدن نیست.

“آن مستی مقدس

آن لحظه‌های پر شده از جذبه‌های پاک

آن اوج

آن خلوص

هنگام آفرینش یک شعر

در من هزار مرتبه تکرار می‌شود

ذرات جان من

در بستر تخیل تا افق

آن سوی کائنات

زیر حباب روشن احساس

از جام ناشناخته‌ای مست می‌شوند

دست خیال من

انبوه واژه‌های شناور را در بیکرانه‌ها پیوند می‌دهد

آنگاه شعر من

از مشرق محبت

چون تاج آفتاب پدیدار می‌شود

این است شعر من

با خون تابناک‌تر از صبح

با تار و پود پاکتر از آب

این است کودک من و هرگز نگویمش

در قرنهای بعد

چنین و چنان شود

باشد طنین تپش‌های جان او

با جان دردمندی هم‌داستان شود” (از شعر آفرینش)

این وساطت همان سرشت دوگانه‌ی رمانتیک است که رابرت سه یر و میشل لووی در تحقیق جامع خود به نام«رمانتیسم و تفکر اجتماعی»*1 به آن اشاره می‌کنند.سرشتی که گاهی چشم به گذشته می‌دوزد و گاهی چشم به آینده،ولی در عین حال، در نهایت به نقد سرمایه‌داری می‌نگرد.آنها از قول ارنست فیشر این تعریف راهگشا را از رمانتیسیسم ارائه می کنند:«جنبشی اعتراضی-اعتراضی پر شور و متناقض بر ضد جهان بورژوای سرمایه‌داری…این جنبش در هر نقطه عطفی بارها و بارها به گرایشهای مترقی و ارتجاعی تقسیم شد…اما آنچه رمانتیک‌ها در آن مشترک بودند دلزدگی از سرمایه‌داری بود،برخی از چشم اشراف بدان می‌نگریستند و برخی از چشم مردم…»*(2)

مشیری ،اما همین مردم است،مردمی برای مردم.گرایشی نه مترقی و نه ارتجاعی.او زنجیرِ یک دوچرخه است.دوچرخه ای که می‌چرخد و جوری پیش می‌رود تا از زمان فاجعه یا زمان انفجار عقب بماند یا بتواند آن را به عقب بیاندازد .او اینگونه در وسط قرار می‌گیرد ، چرا که چه در صورت ایستادن و چه در صورت سریع‌تر رفتن یا تندتر پازدن؛در هر دو شکل باز هم در میان آرواره‌های وحشی فاجعه قرار خواهد گرفت. اینگونه وساطت، مهمترین کار و همیشگی‌ترین کار فریدون مشیری‌ست.کاری که نه رمانتیک‌های مترقی از پس آن برآمدند و نه رمانتیک‌های منحط و ارتجاعی.

متاسفانه خوانش فوق دقیقاً همان خوانشی است که از چشم منتقدان شعر معاصر فارسی بر اینگونه از شعر رمانتیک پنهان مانده و باعث شده بارها و بارها فریدون مشیری،نصرت رحمانی و نادر نادرپور ،خانلری و چندی دیگر را مورد بدخوانی قرار دهد و بوسیله‌ی آن کل بدنه‌ی شعر رمانتیکِ فارسی را زیر سوال ببرد.

-زنجیرِ شعر مشیری،اما زنجیر مستحکمی نیست.این زنجیر مدام توسط فقر پاره میشود.شعر مشیری به وضوح ضعف تالیف دارد،هراسناک است،مطنب است،تصویرها ضعیف و گذرا و بی‌تاثیرند و در کل شعر در همه‌ی جنبه‌های خود رقیق است.رقت و ضعف شعر مشیری خود گواه و اثبات صداقت او و نوشتار و گفتار و زمزمه‌ی او در جهان پیش از فاجعه است،به همین دلیل او نمونه‌ی خوبی برای هم‌تنیدگی زیست شاعر با شاعر است،وقتی شعر قسمتی از شاعر است و شاعر قسمتی از شعر،وقتی که مخاطب می‌تواند شعر را زیر دندانهاش بجود،مزه کند و لمس کند.این رئالیستی‌ترین شکل یک شعر رمانتیک است و به خودیِ خود اتفاق خوبی است،اتفاقی که در شعر معاصر کمتر به وقوع پیوسته است؛اما به هیچ عنوان کافی به نظر نمی‌رسد. غافل نباید بود که تمام این بدنویسی‌ها را نمی‌توان با این تئوری توجیه کرد.شعر مشیری متاسفانه قادر به پاسخگویی به این اتهامات نیست.زیاده‌گویی،سهل‌انگاری،کم‌ذوقی مفرط ، راه رفتن بر لبه‌ی تیغه‌ی سانتیمانتالیسم ، کلی‌گویی و مهمتر از همه غفلت از فرم و تاکید افراطی بر وزن و موسیقیِ ‌مازاد چیزهایی هستند که شعر مشیری را زیر سوال می‌برند.

-و اما بازخوانی نقادانه‌ی شعر مشیری و حتی شعر رمانتیک فارسی در جهانِ انتزاعیِ پس از فاجعه لازم و ضروری به نظر می‌رسد.این ضرورت در جهانی که مفاهیم بنیادی دچار سکون و اختگی شده‌اند یکی از حداقلی‌ترین اشکال رادیکالیسم است،رادیکالیسمی که محرک کنش و بازنویسی حرکت در این سکون رخوت‌آور شعر فارسی است.به خصوص در زمانه‌ای که شعر چون کالایی لوکس،چه در اشکال آوانگارد و چه در شکل ساده‌نویسانه و عامه‌پسندِ خود، به سرعتی شگفت، در حال مقوم کردن سرمایه‌داری‌ست.

1-ارغنون-رمانتیسم

2-همان

بازنشر از مجله تجربه – شماره 15-شهریور یک‌هزار و سیصد و نود و یک

۲۸ شهریور ۱۳۹۱


پانوشتی بر شعر حادبیانگرا

تقدیم به سلوک بی‌پدرانه‌ی شاعران مطرود

1-مطرود جایی نیست،یعنی مکانی نیست،معماری ندارد.دیگر یک سایت نیست.نامکانی آسیب‌پذیر و متشکل از پوسته‌ای روان و پاره‌پاره.مطرود یک موقعیت است.مطرود دیگر یک عده شاعر تین‌ایجر و یک گروه از رفقا نیست.مطرود یک گسترش است.

2- شعر حادبیانگرا سیاله‌ای از تلاقی که نه ،یکی‌شدگی زبان و پراکسیس است.فاصله‌ای بین زبان و عمل نیست.حفظ هر فاصله‌ای ایجاد هویتی سوژگانی‌ست.ایجاد نام است.مطرود حافظه‌اش را فراموش کرده است.مطرود چیزی را برای حفظ‌کردن ندارد.چه برسد به فاصله‌اش از امر واقع.کدام فاصله؟کدام دال و مدلول؟کدام تعلیق و تاویل بین این دو گیره‌ی بی تقوای دلالت؟

3-شعر حادبیانگر ، در سرچشمه‌ی پرسش شکل می‌گیرد،فاصله‌ای بین پرسش و پاسخ نیست.پرسش شعر مدرن،پرسش از مسئله بازنمایی شعر،پرسش از سوژه شکافته در اِعوجاج،پرسش از فاصله‌ی بین دال و مدلول،پرسش از بنیاد شعریت و هزارهزار پرسش‌های مشابه چیزی جز فرستادن سوژه پی نخودسیاه نیست.تمام این پرسش‌ها از پیش به فروش رفته‌اند.تمام اینها در طول این بیست‌سال اخیر در ادبیات معاصر ما تکرار شده‌اند،چه اتفاقی افتاده است جز دور شدن،جز فاصله،جز رسیدن به منجلاب ساده‌نویسی و زبان‌بازی.تمام این پرسش‌ها در نهایت به سازه‌ای نمادین می‌انجامند،به هیکل و هویتی که بتواند اقلیت را به زیر سوال ببرد.

3-شعر حادبیانگر،ممکن‌ترین کنش شعری است.زبانِ آن ممکن‌ترین چیز است. زبانِ آن رسوخ‌پذیر‌ترین امکان است.دوباره تاکید می‌کنم فاصله‌ای بین زبان و کنش نیست هر نوع فاصله‌گذاری، کاسب‌کاری محض برای جذب خوانندگان پرشور و تیراژی‌ست،ما این شقاوت را از آرتو به ارث برده‌ایم ما این ولگردی را از خیابانگردی‌های بودلر،از پاساژگردی‌های بنیامین و از میخ‌ درناک‌ و‌ مقدس کفشهای ولودیا مایاکوفسکی به ارث برده‌ایم نه از لات‌و‌اوباش‌های شعبان‌بی‌مخی.شعر حادبیانگرا از این نظر خودِ شعر زبان است،زبانی عاری از ادا و اطوار،زبانی در بنیادی‌ترین و بدوی‌ترین شکل ممکن،در رسوخ‌پذیرترین و سرایت‌پذیر‌ترین شکل ممکن.

4-فاصله‌ای نیست.ما جزئی از اضطرار و شدت و سرعتیم، نه تافته‌ای جدا بافته که ناگاه دچار حادثه شده باشیم. ما شده‌ایم و نبوده‌ایم. ما در بطن و دل ماجراییم. هیچ فاصله‌ای وجود ندارد و اینجاست که بلاغت و فخامت و فصاحت و استعاره و .. جا می‌ماند. فقط خراش است. فقط زبان است. فقط همه چیز است الا فاصله، الا ریا و حجاب. فقط واقعیت. هذیان واقعیِ واقعیِ واقعی.

5-شعر حادبیانگرا در تمامیت خود هر پُربودگی را از پیش خالی می‌کند. شدت،عنصری مضاعف نیست،شدت،شدتِ ضعف است،شدتِ ناتوانی‌ست. شعر حادبیانگر ،شعری که برخی از شاعران مطرود در سالهای اخیر دست به نوشتن آن زده‌اند و برخی نزده‌اند و برخی اصلن آن را ندیده‌اند و نخواسته‌اند ببینند(شاید مهمترین نقدی که بتوان به پروژه مطرود وارد کرد ،نقد همین فردیت‌های نابخردانه است که به قول سطوتی به شیوه زندگی بدل شده‌اند،به روزمرگی،به کلبی‌مسلکیِ موضعی خیلی از ماها ) شعری کاملن ابژکتیو و ضعیف است و در عین حال کاملن به افتادن در دام انتزاعی ضعف و رنج پرهیز می‌کند و اینگونه است که از هر هویتی بیرون می‌پرد،چون ویروس است و مسری،چون باید دست به دست بچرخد و در همه جا فرو برود و همه‌چیز در آن ممکن باشد.تمام اینها هویت‌سازی آن نیست،نقطه‌ی شروع آن است،نقطه‌ای‌ست به مثابه‌ی مقعدی در حال فوران ،که اگر فوران نکند،که اگر فقط قورت بدهد،همان مقعد است ،همان نام‌گذارِ بزرگی که همه را به زعم هگل به قتل میرساند تا لذتش را ببرد،(اولین عمل آدم،که وی را اشرف مخلوقات نمود،نام‌دادن به حیوانات بود و به زبانی استعاری مرگ هستی آنها) دارم از نام حرف می‌زنم،از چیزی که شعر مدام از آن فرار می‌کند.اینگونه است که ممکن‌ترین کنش شعری زمانه ،ناممکن‌ترین آن است.اینگونه است که باید مراقب این دام بود،اینگونه است که مطرود باید نامش را تغییر بدهد،یا باید محو بشود ،اینگونه است که شاعران مطرود،نباید صفحه‌ای جداگانه داشته باشند،اینگونه است آری،برادر،اینگونه است که باید حرف زد،بیشتر از همیشه باید حرف زد،حرفی که به زعم دلوز برخواسته از سکوت است،برخاسته از حرف نزدن یا زر نزدن،برخواسته از سلوک،بر خواسته از سلوک بی پدری.پرسش اصلی این است:چرا پرسشی وجود ندارد؟چرا پاسخی وجود ندارد؟چرا همه چیز همان‌طور که باید باشد هست و اینگونه رشد پیدا می‌کند؟چرا شعر پرسشی نمی‌کند؟چرا شعر پاسخی نمی‌دهد؟چرا شعر فارسی از دهه هفتاد مدام از پرسش و پاسخ در می‌رود؟چرا ما همه فاشیست شده‌ایم؟ چرا ما همه مهاجر شده‌ایم؟

6- شعر شدت و حاد بیانگرا،شعری ضد‌بلاغی نیست،همانگونه که شعری ضد‌شعر نیست.او از اتاق شعر و بلاغت بیرون نمی‌رود چرا که به قوت می‌داند هر مهاجرتی مرگ است.او در همین بستر دارد می‌سرایت.شعر مذکور به این آگاهی رسیده است که کاربری جاری و مستعمل از بلاغت فارسی چیزی جز بلاهت و فخر و دورشدگی از اصل و گوشت ماجرا نیست.ما از فوران بلاغت و شعر و تکه‌تکه‌کردن، پرتاب کردن،پخش‌کردن،سرایت‌دادن آن حرف می‌زنیم نه از نابودی آن،چرا که نابودی هر چیز ،صحت و تاکیدی بر آن چیز است.پایان و مرگ شعر چیزی فراتر از ریاورزی‌های افرادی چون فوکویاما نیست.هیچ چیز تمام نمی‌شود.پخش‌کردن شعر،پخش‌کردن این چیز بی‌اهمیت و ناچیز و ناکارامد در محیط،این کنش پارودیک،این کنش تراژیک،این تصویر کنشِ رقصانِ دیونیزوس است که اهمیت دارد.جدیتی در کار نیست،این بدین معناست که دیگر تنبلی در کار نیست،این بدین معناست که ساعت کار شروع شده است،این بدین معناست که نوشتار ،تولید است،تولید امر خیره،تولید پر سرعت امر خیره و هراسناک،امری که فقط نظم نمادین را به هم نمی‌زند،امری که فقط وقفه ایجاد نمی‌کند،امری که زل می‌زند و همه چیز می‌تواند از این نگاه خیره آغاز بشود،شاید هم نشود.امری که خیره می ایستد روبری چیز و دولا می‌شود و همانطور می‌ایستد وسط خیابان،یا هرجای دیگری همینطور نگاه می‌کند،همه می‌فهمند او جور دیگری دارد نگاه می‌کند و دوربین‌هایشان را در می‌آورند و… مهم همین نگاه‌کردن است،جدی گرفتنِ بازیِ نگاه‌کردن،نگاه بازی کردن نه با دوربین‌های موبایل فیلم گرفتن.

7-مطرود دیگر یک سایت نیست.مطرود ،ایجابی بر انتشار راستینِ نوشتارِ حاد است در سراسر گستره‌ی زبان فارسی.پس سخن از شروع شعر است،نه پایان شعر.سخن از شعر به مثابه‌ی چشمی درشت و خیره و لزج که در لابه‌لای چرخ‌های مبادله مشغول نگاهبازی‌ست؛یک بازی بی‌ارزش و خطرناک،بازی با ابهام روزمرگی،ابهام جهان،ابهام اقتصاد،ابهام‌روابط،ابهام‌ذهن،ابهام‌‌جسم،ابهام‌صدا،ابهام‌تصویر،ابهام هستی،اینجاست تلاقی پرسش و پاسخ با هم؛ به قول بلانشو:پاسخ این پرسش که چرا در جهان ابهام وجود دارد،خودِ ابهام است.شدتِ زبان و فرم و بلاغت در نوشتار،عینیت و عریانی این ابهامات است.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱


نامه ای به برادران و خواهران غیور تریاکی من

ای برادران و خواهران غیور تریاکی من*:

ادبیات ما سالم است،ادبیات ما دست کم از نیمه دوم دهه هشتاد به بعد سالم است،سرپاست و هیچ بحرانی او را تهدید نمیکند.صبح از خواب بلند میشود،صبحانه اش را میخورد به محل کارش میرود و شب به خانه بر میگردد و شامش را میخورد و میخوابد و دوباره صبح و دوباره روز از نو؛ و این روزمرگیِ ادبیات فارسی زبانانِ امروز است.همه چیز همانطور که باید و به بهترین و سالمترین شکل خود دارد پیش میرود،همه چیز طبق روال عادی و روزمره‌ی خودش است و به قول بنیامین همین که همه چیز همانطور که باید و به مطمئن‌ترین شکل خود پیش میرود همین فاجعه است.سایتهای ادبی،شاعران جوان،شاعران با تجربه،اساتید شعر،کلاسهای شعر،سایتهای ادبی،جلسات شعر،صفحات شعر،کتابهای شعر و بحثهای فرمیک،بحثهای محتوایی،بحثهای فنی،بحثهای شخصی،دعواهای شخصی،دافهای شعری و هر چیزی که یک شاعر تین‌ایجر از جامعه ادبی خود توقع دارد.این است،اینهاست،همه‌ی اینهاست که فاجعه است،همین که هیچ اتفاقی نمی‌افتد فاجعه است.

نگاه تقلیل‌گرا و نهایتاً نگاه مأمن‌گونه به شعر،شعر به مثابه‌ی آرامشگاه و جایی که همه به آن پناه بیاورند تا از هجوم چیزهایی که در بیرون دارد به سمت سوژگیشان پرت می‌شود در امان بمانند همان نگاهی‌ست که این سالها به شعر شده است.شعر دوباره به جای خودش ،به قله‌ی رفیع خودش برگشته است،شعر دوباره دارد به کشتی نوح بدل می‌گردد.شعر تنها مکانی‌ست که درآن هیچ اتفاقی نمی‌افتد در حالیکه در بیرون مدام دارد اتفاق میافتد،بیرون خطرناک است بیا تو،بیا که این خانه،خانه‌ی توست،بیا و فراموش کن.آیا این خواستِ فراموشی ،این جهان مطمئن،این تسلیمِ ریاکارانه فاجعه نیست؟

برخلاف گفتار مسلط جامعه ادبی ، باید گفت فضای ادبیات امروز بحرانی نیست،فضای ادبی ما و شعر ما بحرانی نیست بلکه فاجعه است و دوای رفع ِاین فاجعه چیزی جز بحران‌ساز کردن و تخریب آن نیست.این ماییم، ما، خود ما که شعر را به خودش رسانده ، به خیانتی که اسمش شعر است، به ماهیت،فیزیک و مکان و مقصد خود ،این مائیم که دست روی دست گذاشته‌ایم،این کلبی‌مسلکی ماست.کدام کار ادبی؟کدام عرق ریزی ادبی؟کدام شعر بلند؟کدام ادبیات بزرگ؟کدام مرام اشتراکی؟کدام تحمل دیگری؟کدام اخلاق حرفه ای؟کدام نوشتن؟کدام خواندن؟کدام سرریز شدن؟کدام فکر؟کدام اتاق؟ قطعاً این مائیم که مقصریم ،از خودمان شروع کنیم و دست از این جمله بکشیم که «فضای ادبی مسموم است»و امثالهم. کی باید قبول کنیم که اگر فضای ادبی مسموم است اول از همه این خودِ ماییم که مسمومیم و شاید این خودِ ماییم که سم را توی این خوراک ریخته‌ایم و عجیبتر اینکه پس چرا مریض نمی‌شویم؟ چرا نمی‌میریم؟ چرا هلاک نمی‌شویم؟ بیایید دست بکشیم،بیائید.

شعر دوران ما فاجعه است.چرا؟چون که دربندِ شاعر و زندگی و زیست شاعر است ، آن هم شاعری که هنوز شعورِ حرفه‌ای به کار خود ندارد.شاعری که قبول نمی‌کند شعر و تغییر و به زعم من تخریب مکان تو خالی و کرمو و در عین حال متعالی شعر یک کار است،یک حرفه است،حرفه‌ای که نیازمند عرق‌ریزی‌ست .شاعری که گمان میکند شعر یک مکان است تا تمام بیماریهایش را درآن بریزد،شاعری که فکر می‌کند شعر آسایشگاه‌ست چرا که خود را بری از بیرون می‌داند،چرا که اختلالی در شعور زیستن او وجود دارد،چرا که او باز هم بارها و بارها خود را بری می‌داند و این خودِ فاجعه است، خودِ بی‌اخلاقی‌ست،خودِ بی‌شعوری‌ست،از خودمان شروع می‌کنیم.در این شرایط محافظه‌کارانه و کلبی‌مسلکانه چه توقعی از شعر می‌رود؟ در این آرامش قدرتمند ،در پسِ پشت این اثرات داروهای آرامبخش،کدام سوژه‌ی نئشه از خماری حرف می‌زند و کافه را به هم می‌زند،اصلاً کدام سوژه‌ی خمار می‌تواند یک کافه را به هم بزند؟بیائید دست بکشیم،بیائید.

مشکل اصلیِ شعر ما نه نشریات محافظه‌کارانه است،نه شاعران راست‌گرا،نه شاعران محافظه‌کار،نه جایزه‌های ادبی،نه نشر نگاه،نه نشر ثالث و نه نشر چشمه و نه این خرده‌نهادهای فرهنگ‌ساز و خرده‌کارگزاران فرهنگی.آنها دارند کار خودشان را می‌کنند ، این مائیم که کار خودمان را انجام نمی‌دهیم، این مائیم که به دنبال بهانه‌ایم که نق بزنیم،که حرف بزنیم تا چیزی برای نمایش داشته باشیم،البته که فقط نمایش. مسبب اصلی این فاجعه مائیم، خودِ ما.سالهاست که نتوانسته‌ایم یکی از این جلسات متعددی را که شروع می‌کنیم صرفاً تا ده جلسه ادامه دهیم؛ سالهاست که نتوانسته‌ایم وقتی به شعر یکدیگر نگاه می‌کنیم به قیافه،اخلاق و رابطه طرف نگاه نکنیم،سالهاست که بغض گلویمان را ورم انداخته و نفرتمان روز به روز از هم بیشتر می‌شود،سالهاست که همیشه پای یک زن در میان است،سالهاست که رادیکالیسم و آوانگاردیسم را در بی قیدی می‌دانیم،سالهاست که تا لنگ ظهر می‌خوابیم و خیالمان راحت است که این بارِ شعر ،بهتر است بنویسم قطار شعر،خودش صبحِ زود بیدار می‌شود و کار خودش را شروع می‌کند و پیش می‌رود و سالهاست که ما مسافریم نه راننده.بیائید دست بکشیم،بیائید، بیائید.

نوشتن خود به خود امری بحران‌ساز است،نوشتن به مثابه‌ی بحران ، استراتژی شعر آلترناتیو امروز است.ادبیات ما در این سالها مدام دارد از نوشتن می‌گریزد، فضای ادبی ما ، فضائی نوشتاری نیست و به همین دلیل است که هیچ بحرانی در آن اتفاق نمی‌افتد.این فضای گفتار محور ،این لالایی مهلک ، چه بسا به معنای دریدایی آن،شاعران غیر رسمی را به خواب کشانده است،به حاشیه کشانده است.این نوع شعر به اقلیتی بدل شده که خود طالب آن است و این خواستِ در اقلیت‌بودن،نابود‌کننده‌ترین فاجعه‌ای است که یک سیستم می‌تواند بر سر یک سوژه بیاورد و جالب‌تر از همه آنکه هر دو طرف ماجرا گاهاً خودِ مائیم،گاهی خودمان را به نهاد و سیستم بدل می کنیم وآنطرف‌مان را به اقلیت می‌کشانیم و گاه خودمان، خودمان را به اقلیت می‌کشانیم و آنطرف‌مان را به سیستمیت محکوم می کنیم و باز هر دو طرف خودمانیم،شاعران جوان ؛ غافل از آنکه این بودن در هر دو طرف مرگِ کنش و پراتیک است،تئوری تسلیم است و باز غافل که این همان چیزهائی‌ست که گفتار مسلط از ما می‌خواهد: کار نکردن، ننوشتن ، نخواندن ، فکر نکردن، سرریز نشدن و فقط حرف زدن، خوابیدن ،نئشگی و فخر.

بحران‌سازی مرحله‌ای از خلق است، ایده‌پردازی رادیکال؛آغاز بحران‌سازی‌ست و این آغاز ،پایانِ حرف‌زدنهای بی‌در‌و‌پیکر و درخودماندگار است،ایده‌پردازی و بحران‌سازی بیرون‌زدن است،پرت‌شدن به بیرون از فرم است،آغاز پراتیک است،پراکسیسی که تئوری‌ساز است و این می‌تواند انفجارِ فاجعه باشد چیزی که ما را از آن آرامش دروغینی که ذکر شد به سوی زیستن،به گوشتِ راستین زیستن هدایت می‌کند.در این مرحله است که شعر آلترناتیو علیرغم میل خود به اقلیت کشیده می‌شود ، شعر آلترنیتیو گریزی از این طردشدگی ندارد و به قول علی سطوتی از پیش مطرود است چرا که ذاتاً متهم است،متهم به خلقِ بحران،به بحرانِ خلق . اینجاست که هر دو طرف ماجرا خودِ ما نیستیم،ما،فقط یک طرف ماجرائیم و این شروعِ اکت است ؛ اکتی ادبی. بیائید دست بکشیم،بیائید برادران و خواهران غیور تریاکی من.

*عنوانی از یادداشتهای کتاب چرند و پرند دهخدا

۲۳ مهر ۱۳۹۰


خط تولید خشونت

تاملی درباره ی کلیت شعرهای منتشر شده ی انسیه اکبری در مطرود

شعر انسیه اکبری شعر سالمی نیست؛ شعر او خراب است و مملوء از ویرانی ، بیماری و مثله‌گی .شعر او حامل بیماری است،مسری است و بیماری و خرابی را سرایت می‌دهد ،انتشار می‌دهد ؛ شعری که حمل می‌کند و ایجاد کنش می‌کند کنش نیروی منفی و مضمحل ، شعری که دارد با عصب‌های سوخته با ما حرف می‌زند.

باید اذعان کرد که نجات‌دهنده ی شعر اکبری عامل تولیدی و انتشاری آن است و درنهایت کانکشنی که شعر اکبری ایجاد می‌کند کانکشنی است که نیروی مضمحل‌کننده‌ای را نشر می‌دهد و دقیقاً مثل ویروس به شکل ریزوم بسط پیدا می‌کند. این عملیات شعری انسیه اکبری‌ست. عملیاتی در جهت زیرین. عملیاتی مضمحل و مضمحل‌کننده، مدام ضعیف‌تر و ناکارآمدتر . عملیاتی خشن و به ظاهر قدرت‌مند و فاخر، که سرانجام به آگاهی از فقدان قدرت می‌رسد و خشونت‌اش چندین‌برابر می‌شود.شعر اکبری تا زمانی یک شعر حادبیانگرا و رادیکال است که پیشروی خود را به وسیله‌ی این عملیات خشن حفظ کند چه بسا هرگونه کوتاهی از این نوع خشونت، شعر او را به ورطه‌ی شعری مرسوم، معناگرا و سالمی می‌اندازد که هر روز در اطراف‌مان منتشر می‌شوند.

شعر و زبان شعر در مرحله‌ی اول هر شعری حاصل برخورد و درگیری و رابطه‌ی فرم و محتواست. نیرویی که مابین این دو تولید می‌شود همان زبان شعر است. شعر سالم شعری‌ست که مابین این دو رابطه‌ی متقابلی ایجاد می‌کند و شعر ناسالم برعکس.

فرم و زبان شعری انسیه اکبری فرمی تقریباً فاخر، زیبا، شاعرانه و استعاری‌ست. به معنای دیگر می‌توان گفت زبانی بلاغی‌ست که رابطه‌اش را با محتوا و نیروی حاصل از محتوا بلد نیست.محتوا نیز همین رفتار پارادوکسیکال را با فرم شعر اکبری ایجاد می‌کند.محتوا مدام به لخت کردن فرم او فکر می‌کند مدام زیرابش را می‌زند و درنهایت این رابطه به خشن‌ترین شکل ممکن می‌رسد؛ خشونت ادبیات، خشونت کلمه، خشونت تصویر حتی به شکلی کاملاً فیزیکی.

کلام و تصویر به مثابه‌ی آلت و ابزار ارائه و بازنمایی شده‌اند اما در نهایت به آنتی‌تز خود بدل می‌شوند .محتوای حاد و افراطی اکبری فرم او را با فقدان آلت روبرو میسازد و این عمیق‌ترین ناکامی فرم شعری اوست. انسیه اکبری در شعرهایی که در مطرود منتشر کرده است به خوبی نشان می‌دهد که کاربرد خشونت در عین ضعف، فقدان و فقر چگونه کاربردی است. در واقع اکبری خاصیت ضدبلاغی شعر حادبیانگرا را برای اولین بار به شکلی ظاهراً بلاغی ارائه می‌کند. شعر او کاملا در پروسه‌ای تخیلی میل خود را به قدرت و اعمال خشونت با وسائل خشونت به جسمیت کلام و تصویر می‌رساند تا در انتها به رئالیسم کثیفی برسد که فقدان قدرت و وسائل و اقلام خشونت را به روی‌اش بیاورد، رئالیسم کثیفی که چون تفی خونی و چرکین به صورت‌اش پرتاب می‌شود. این میل مازوخیستی در واقع واقعی‌ترین اتفاقی است که می‌افتد و تنها این‌جاست که خشونت با اقلام خشونت به حامل و مولد خشونت حمله می‌برد یعنی خود شعر یا خود شاعر.

اکبری ضعف، نداری، فقدان و مادینگی، مادینگی‌ای که هرآن حاوی امکان تجاوز به آن است را به شیوه‌ای نشان می‌دهد که درآن تعبیر تازه‌ای از خشونت وجود دارد: خشونت اقلیت، خشونت ضعف، خشونت فقدان. این نوع خشونت در تمام جنبه‌های نوشتاری او عیان است.

خشونت در بیانگری او آن‌قدر حاد است که باید منتقل شود  تا به پایان برسد. یکی از مهم‌ترین و بنیادی‌ترین ایراداتی که می‌توان به شعر اکبری وارد کرد این است که ممکن است در مواردی این جنبه از خشونت در بیانگری و محتوای شعر او وظیفه‌ی اصلی خود را که انتشار و ایجاد شبکه‌های ریزومی‌ست فراموش کند. این نوع از خشونت در بیان‌گری و محتوا حاوی قدرت ارعاب‌کننده‌ای است که هر آن ممکن است شعر را از خاصیت عملیاتی و کنش‌مند خود دور کند و در خود نگاه دارد. دقیقاً همان عملیات و کنشگری‌ای که شعر حادبیانگرا را متمایز می‌کند ممکن است با نیروی ارعاب انگیز و بلاغی محتوا فراموش و نادیده گرفته شود و از نوشتاری حاد و شدید به خطابه و گفتاری صرف تقلیل پیدا کند. این‌جا همان‌جایی است که دعوای محتوا و فرم با پیروزی محتوا به پایان خواهد رسید و متعاقباً خشونت متن نیز قربانی آن خواهد شد. این‌جا همان مرز خطرناکیست که ایجاد سکوت می‌کند و شعر ساکت می‌شود.

خشونت محتوای حادبیانگرای انسیه اکبری تا جایی که عریانی و پوچی خشونت فرم و زبان و تصویر و کلام را به روی‌شان می‌آورد،تا جایی که به شاه می‌گوید که لباس تنش نیست (معذورم از این تمثیل مستعمل)، تا جایی که ضعف استعاره، بیانگری، بلاغت را فاش می‌کند،خشونت است.خشونت محتوا در جایی است که اکبری دست از معناگرایی میکشد و معنا را به اغراق می‌رساند،محتوا را جزء، جزء می‌کند،مثله می‌کند و مثل گوشت ریز می‌کند.

اما خشونت فرم،خشونتی که در شعر اکبری از راه کلمه، اضافه ها، استعاره‌ها و تصاویر مهلک ارائه می‌شود؛ این خشونت تا زمانی خشونت است که محتوا دارد با آن می‌جنگد و زیرابش را می‌زند.به محض این‌که فرم دست از خشونت بکشد محتوا نیز دست از آن می‌کشد. در شعر اکبری فرم، زبان و تصویر  وظیفه‌ی خود را به خوبی خودتبییی کرده و اجرا می‌کنند تا جایی‌که محتوا را به کنش واداشته و خشونت خود را به آن سرایت داده و حتی تحویل بگیرند. این‌جاست که می‌توان به خوبی روشن کرد که اساساً ماهیت شعر انسیه اکبری سرایت دادن است.در شعر او هر نوع ایستایی پاشنه آشیل است و همه‌ی داستان را به هم می‌ریزد. این زد و خوردها و رفت و برگشت‌ها درگیری‌های پارادوکسیکالی ایجاد می‌کند چیزی که می‌توان گفت تا همیشه ادامه دارد. درست مثل ادبیات ابزورد، درست مثل انتظار همیشگی شخصیت‌های در انتظار گودو ؛ یا درست مثل جنب و جوش اتم‌ها برای ایجاد یک فضای گرم یا بهتر است که بگوییم یک فضای هات.

ویروس و بیماری ضعیف می‌شود اما تمام نمی‌شود، ضعیف می‌کند اما به پایان نمی‌رساند، ویروس فاش می‌کند، لخت و عریان می‌کند و در معرض قرار می‌دهد و فریاد می‌کشد. شعر او پر از تصویرهای تکه‌تکه‌ست . انگار کلماتی خشن که دارند بدنی واحد را مدام تکه‌تکه می‌کنند و گوشت‌اش را و درون‌اش را در معرض نگاه قرار می‌دهند. شعر انسیه نگاه خیره را مغلوب می‌کند، گیج می‌کند و دچار اعوجاج. و تنها از این اعوجاج است که شعر دیده می‌شود.شعر او معوج است.

«دهانی گردم برای گاییدن

عضله‌هایی ورزیده

مکنده با تلالویی خاص بر لب‌ها

من برازنده‌ام

طبقه‌ای حیوانی مابین اجساد زنگیان

به یاد بیاور غاز را

که ذوق‌زده به ما نگاه کرده بود

تا منظره‌های دراز چنگ تو را

به بافت دریدن دعوت کنند

داری استقامت می‌کنی

داری لابه لا در فاک و خون غلت می‌خوری

داری به‌رغم ترکیدن جوراب شلواری‌ات

فروتنانه دست‌هایت را می‌بری

ستایش‌های شنیع اره را اجابت می‌کنی

به خدایان وازلینی تعظیم می‌کنی

به بودایی کله‌کیری و ژیگولو

که تو را بشارت داده به قالبی صابون

به املاح انسانی که تهی‌گاه مخملی‌ات را پر کنند از راه درزهات

داری مبدل می‌شوی به پاتیلی زهراب

به پارچ       به بوی زیر بغل

به چیزهای متورم و خیس

به زنی که در جیغ‌هاش نرم می‌شود به طرزی نمایشی

به دخترانی به هم چسبیده از صورت

که اشاره می‌کنند        ما فرزندان توایم

ما فرزندان توایم

ما را با زهدانت ببوس…»

از شعر وازلین

در نهایت باید اضافه کرد که شعر رادیکال و خراب انسیه اکبری به شیوه‌ای آگاهانه نشان می‌دهد که خشونت و ویران کردنِ چیزهای سالمی که دور و برمان وجود دارند، چیزهایی که ماهیت‌شان صرفاً چیزی نیست جز محصول خشونت به وسیله‌ی ابزار خشونت، نیازی به فرو کردن آلت یا ابزار خشونت ندارند. اکبری خشونتی را پیشنهاد می‌کند که در آن از آلت خبری نیست چه بسا که آلات را هم به ویرانی خواهد کشاند. شعر اکبری یک فقدان و جای خالی‌ست جایی که پر کردن نمادین‌اش دروغ و خیانت است ،شعر اکبری چون زهدان  چرکین و شکافی جنسی پذیراست ، پذیرای چیزهای سالم تا  ویروس های چرکینِ فقدان را به آنها سرایت دهد و بعد دوباره خالی شود و می‌داند، به خوبی می‌داند که خشونت به وسیله‌ی ابزار و آلات خشونت دقیقاً همان فروکردن است، فروکاست است، همان پرکردن دروغین، یک نوع جایگزینی، کودتایی بر علیه خشونت راستین؛ و این دقیقاً همان عملیاتی است که محصول‌اش ایجاد یک چیز سالم و قدرت‌مند است، همان چیزی که انسیه اکبری به‌مثابه‌ی یک زهدان کرم‌زده در شعرهایش به شدت از آن پرهیز  می‌کند و این جدال را ادامه می‌دهد. هر شعری چون تکه‌ای چرکِ مسری به بیرون پخش می‌شود.این زهدان چرکین عمیق مازوخیستی چون کارخانه‌ای خودش را تولید می‌کند، چرک را تولید می‌کند، انتشار می‌دهد و تمام ماهیت‌اش به این است که یک شکاف عمیق است ، یک چنته‌ی تو خالی است از چرک و هربار که انتشار می‌دهد باز هم خالی‌تر میشود،کمتر می‌شود و شعر او شعر این جدال است؛این جدال گرم و کثیف.

۸ مرداد ۱۳۹۰