[بدون عنوان]
دیگر درست نمی شود
دروغم
خودم راترک کرده ام
راه می روم
به شدت فاحشه هاي عراق باخته ام
ازدیدن همکارانم زجر می کشم
دیگر نه بوی نای صبح کوچه های کودکی
نه آغوش خوشبخت منظره ای
و نه کانون حقیقی گرم خانواده ای مرا به وجد نمی آورد.
دوستانم را رها کرده ام
وحتی برای مرده های نزدیکم صلوات نمی فرستم
ازخدا متنفر شده ام
اما دستم رااز تنش نمی کشم.
نه پدری
نه مادری
نه همسری.
در صحرای بی خاکی
با حباب های کذایی که از آفاق به مرکزم فرو می روند
ولم کرده اند
مرکزم را می گیرم
تلفن اداری زنگ می زند
واز من سوالات بی جا می پرسد
داد می زنم
و حباب ها به اندام درونی ام رسوخ می کنند.
دیگر درست نمی شود.
در رختخواب با فرم جنینی ام
هیچ شباهتی با هیچ جنسیتی ندارم
پاکم
غسل گرفته ام
ذکر می گویم
پشه ها بغضم را از روی گردن نیش می زنند
ونفس راحتي می کشند
بغضم پخش می شود
دست به هیچ کشتاری نمی زنم
جان ندارم
به دست خودم کلماتم گم می شوند
حالم به هم می خورد
وهیچ حقیقتی در هیچ ارتباطی اندام روانی ام را خوشبخت
نمی سازد
درست نمی شود
دیگر راست نمی شود
دیگر هیچ چیزی راست نمی شود
۲۵ مهر ۱۳۸۶
شعر آشپزی
کره 1عدد
پودر قند نصف لیوان
کاکائو 2 تا قاشق
تخم مرغ 1 عدد
وانیل
پودر پسته
پودر گردو
کره را ذوب می کنیم کاکائو را می ریزم در روقن بعد همه را می ریزیم
در کاسه و بعدتخم مرغ را می ریزیم بعد وانیل را می ریزیم و بعد پودر
قند را برمی داریم و می ریزیم و پسته و گردوی خورد شده را می ریزیم
و قلیز می شود و بعد بیسکوییت را می ریزیم تا سفت شود
۱۱ مهر ۱۳۸۶
زیست
دارم پوست می اندازم
دارم برای آخرین بار به پوستم نگاه می کنم
و روی پوستم آب می ریزم
این نهایت پوست است.
پوست شورومودار من !
کثافت عا..!
دور شو!
نزدیک خودم هستم
خود خود خودم که ازخود اولیه ام دور می شود
دارم برای آخرین بار به طریق معمول شاش می کنم
و با پوستم داد می زنم
مگس ها حیران می شوند
و لامپ را فراموش می کنند
بیایید
اینجا زیر پوستم چراغی داغ و خرم است
دورم بگردید!
مگس ها فراموش نکرده اند
حیران نشده اند .
چند روزی ست که پوست پیشانی ام درد می کند
من انسان مطلوبی نیستم
و همیشه از بوی نامطبوعم خداوند پوست دماغش را می گیرد
و دمار از پوست سبزه ام در می آورد.
جوش های گوشتی زیر پوستی می زنم
گرمای مهلک گوش
وتب خال های برونی و درونی آزارم می دهند
موهای سنگین مردانه درآورده ام
خسته ام.
باید به استخوان رسید
این راه دراز را با اسب های مختلفی طی می کنم
و نامه ی گوشتی را به پادشاه خواهم رساند.
با این که دلم خون است و احساسی غریب به پوستم چنگ می اندازد
می فهمم
پادشاه استخوان نیست.
مردم از گرسنگی
کنار دروازه ی خروجی شهرمی ایستم
مایوس روی یال های اسبم پوزه می کشم
و اشک شورم را لابه لای آنها روانه می کنم
یال های اسبم خر نمی شوند
و اجازه نمی دهند
اسبشان را بخورم.
گرسنه ام
دارم پوست و گوشت می اندازم
به نصف رسیده ام
اما خبری از استخوان نیست
هیچ استخوانی در این اطراف نیست
دست می زنم
نه!
انگارهیچ سگی
هیچ پدر سگی
هیچ مادر سگی
در این اطراف نیست.
اسبها را به امان خدا رها می کنم.
دائم شکست می خورم
اشتباه می کنم
هنوز موهای مردانه ام رشد می کنند
و با این گوشت های لمیده ی پر از مو
به امان فکر می کنم.
جنون سراسر راه آفتابی را گوشتی می کند.
راه فراری نیست
پلیس ها ی گوشت و استخوان دارند سر می رسند
من جرم کرده ام ونای دویدن ندارم
پاهام تا ران در لای گوشت های اطراف گیر کرده اند
می ترسم
دندان بخشایش خداوندی در می آورم
وناگهان
تمام امیدم
در استخوانهای اندام پلیس های کم سرعت
جمع میشود
حرص می خورم
و خوشحالی چون دختری که پس از موهای مش کرده اش شادمان به خانه می رسد
در اطراف این چراغ نورانی و داغ و خرم زیرپوستی ام موج می زند
و
خاموشش می کند.
۴ شهریور ۱۳۸۶
بی ماری
تا سفید کوه شمرون.
تا پیشوا به ری روم.
اسب و کالسکه و تابوت من.
من اردیبهشت!
لپ های مرا بکش.
لپ های مرا با چیز دیگری مکش اشتباه.
من از کودکی نفهمیدم آن چیزرا چطور می شود کشید.
اما این جا می توان دید.
اما آن جا نمی توان ریدن.
ای بی تربیت.
شعر مار نیست.
دایره نیست دیگه.
دایره ی پر از مارهای خوب و مفید .
ازگوزی از مقعد این مرد های خنزر پنزری.
این تپه ها
این مردهای حامله ی دودی.
یک خط فاصله تجربه ی عرق.
خرافه ی شیراز و اصفهان و مشهد و من و روستاهای باستانی.
—————————————-
گشاد کرد.
گورسون دوره؟
نه،همین پشته.
جامعه درست نمی شود.
کمرم شکست.
هیچ گاه اروتیک نیست.
فاصله کشیده ام تا تنگ شم
تا چیز دیگری نکشم
با عرق
من تنگم
یک دایره ی امین
ولی تو ملنگی حامله!
من زبان فاخر و پخته ای دارم
قدرت شاعرانه ای دارم من
قژوقژ صندلی و عادت نا به جا ی گهواره ای
دری باز
ازاختلاط کمد و کرکری تئوری های ادبی ام با چیزهای کوکی برادر
من از باد مقعدان در امانم
در لاک یواش خودم پر از دوغ.
بیرون نمی روم.
به من شراب بده از بالای رف باستانی سینه هات ،مامان بزرگ!
…تا سالروزهوای دپرس پس از ارضاست .
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
پاکنها
چشم تو مرا دیوانه کرده است
چشم تو شوخی می کند
چشم تو قهری می کند
چشم تو موهایم را می کند
چشم تو مثل لباس است
مثل لیوان است
مثل قوطی رنگ موی مادرم است
چشم تو شهرآشوب می مالد
چشم تو مثل شیرینکار می کند
چشم تو من اسبم
واسب سفیدتر
ویال بلندتر
وخوش سم و عضله تر
تر
واسب
چهارشنبه سوری
پنبه های گوش پاک کن
چشمت را شلوغ نکن
چشم تو مثل لاک پشت است
درچشم تو یک موی دست من وجود دارد
ناخنگیر
موی دست من روی دست من هم وجود همزمان دارد
موی پوست دوستی چون اسب داری
چشمت دارد
چشم تو دارد
به جورابهای من فکر می کند
چشم تو مثل قانون است
درچشم تو یک موی دیگر دستم فرو می رود
من در پشت گوشی تلفن دارم با گوش مشغول تو فک میزنم
دو موی من درچشم دوست دوست می شوند با هم
گاهی موی اول موی موی دوم را می کشد
موی دوم جیغ می کشد
و موی موی اول را می کشد
موی اول نیز جیغ می کشد
وموی مهربان دوم موی موی اول را ناز می کند
((نازی موی اولم))
موی اول موی موی دوم را ماچ می کند
چشم تو مثل اسب نر است
چشم تو ناخن دارد
روی ناخن چشمت لاک سرخ زنانه می زنی
برای تولدت کلسیم می خرم
ناخنت تکثیر کرد
ودرچشم ابلهت حالا دو ناخن سرخ درآمد
شهوتی می شوم
برای ناخنها نیز اتفاقات مویی می افتد
ناخن اول موی ناخن دوم را می کشد
وادامه
بدان قرار پیش…
آرام می شوم
چشم تو مثل چهارشنبه سوری ست
چشم تو مثل عضله است
چشم تو مثل عینک است
هرگاه بخواهم می توانم آن را تنم کنم
وآستین هایش را بزنم بالا
وبه گردش بروم
اما
تو هم بیا
من بی تو به گردش نمی روم
درچشم تو ناگاه موی سوم دست من نیز رسوخ می کند
روابط گسترده تر می شود
ووظایف ما سنگین تر
مجبور می شوم چشمت را بتراشم
و صورت دستم را سه تیغه
دستی
شبیه پنبه های گوش پاک کن
وهمیشه
اوامرخداوند را
اطاعت کن!
۲۲ اسفند ۱۳۸۵
ادامه دارد
چهره مخوف رب انوع براق تر از قاشق
گرد می اورد نقش کلمه ای مقدر را
از این رو زندگی من /که به ماه و خورشید دلخوش بود
به چیزی شباهت می یابد که اتفاق نیفتاده است
( کامینگز )
فضای مادرم فرق می کند
من بارسلونا را دوست دارم
فامیل ها را دار بزن
آنها همگی مارا به جنگ می فرستند یاور!
وگونه های دختری که مدام سرخ می شود
مثل لب یاچیز های دیگر دختری که مثل گونه های همان
دختری که مدام سرخ می شود
مثل موهای بانو آنی شرلی که مرد
البته با حجاب کامل اسلامی و
را دوست داشته باش
من آشنایم: فلان بن فلان
آن روز بهشتی را به خاطر ندارید؟
تمبک می زدیم و دختر و پسر می رقصیدیم
او دوستان زیادی داشت
ازجمله من که او مرا دوستان زیادی می پنداشت
آنها که روزهای پیش شعر می سرودند
حالا در روز های پس نیز شعر می سرایند
خاکش کردیم
اما فضای همسرم فرق می کند
همسرم حالا در کنار زن برادرش نشسته است
و برای او تی اس الیوت می خواند
ومن
آه
دلم پیش اوست
اما روز به روز موشها بیش می شوند
و او هنوز بیدل دهلوی را شروع نکرد
رفت خواستگاری
دوباره مادرش داد زد
و بچه ها هم بعد پشت سرش داد زدند
سکوت کردم
همه به احترامم سکوت کردند
به یاد دارم روزی سوارپراید دوستم بودم
ودر شوکا شعری خواندم
بعد دیدم همه انگشتانشان را بریده اند
دویدم رفتم تلفن عمومی
باعطیه تماس گرفتم
اما او گفت چند تا موش کشته ای عزیزم؟
سریعا قوز در آوردم
دوستان خونی ام هرچه بیشتر فشار می دادند
بوهای بدتری گروهن تراوش می کردیم
هنگامی که ساعت 21 است خوشا بویی که ازعشق
تراوش میکند
ودارم دست خودم نیست به معشوقه های مرده ی
بابای پدربزرگم
فکر می کنم
باید آنها را لخت در بغلم ببرم بیرون برایشان ویراژ بدهم
تا نیامده
اما حیف که به تنها چیزی که فکر نمی کنم کنکور 1385 بود
در این وضعیت خونی
بنابراین این شعر شاهکار است
سبز خواهم شد می دانم
وهنوز پاییز نشده شروع به خوردن تخم مرغ های روغنی
میکنم.
فامیل ها را دار بزن
و مگذار به اسلام درونیت دخالت کنند
هوا بوی گذشته می دهد بهنام بدری!
قصد نکرده است کسی را کتک بزند
قصدکرده است لاغرتر بشود.
دوباره مادرم داد زد
اینبار سرگنده برادرم داد زد
بااین کارتان نمی گویید تحقیقات ادبی ام را قاطی میکنم
معشوقه های بابای پدر بزرگم
دستم نزنید
می خواهد لنگش را هوا بدهد وتورات بخواندپسرک
دروغ نگو دختر کوچک جا شدنی من
دوستم داری،نه؟
ای انسانهای سنگدل فساد نکنید
پشت سرم حرف نزنید
اوامر خداوند را اطاعت
وسعی کنید این شعر بلند را با اشکهای تضرع از حفظ کنید
کاش می شد بروم شمال حال کنم
یعنی چه چیزی بحران درست می کند توی این دهات ها
هوا دارد سرد می شود
بچه را ببر تو عزیزم!
ما پنیر و گردو سفارش می دهیم تا روزنامه ها توقیف شوند
و عکس دسته جمعی می گیریم
و به سرکوب همه آغوشی کامل دسته جمعی
شرم آورایرانی
لبخندآرامبخشی می زنیم
ای علی سطوتی
من
نامزد دارم.
۲۸ شهریور ۱۳۸۵
