شش شعر از آرش الله‌وردی

چلۀ تهی

بستوه و افسرده‌ای

با  آرواره‌ای پر از مردگان

بی گناه

گاه مومن بودم

گاه پشیمان

دیگر کسی نیست

هیچ‌کس

حتی فرشتگان

و تو به این فکر می‌کنی که گفته بودمت:

بویحیی!

اطمینان کن!

همۀ مردگان گمان می‌کنند

  خود مرده‌اند

به تقدیر ِمرگی حادث

و بر تو هیچ کینه‌ای نخواهند گرفت.»

بلند می‌شوی

مهیب

کسل

خشمناک

و بر تمام مناطق این شهر مرده

با هفت‌هزار پای گنده‌ات

قدم می‌کوبی

می‌کوبی

اما بی هیچ صدا

عجیب است!

سکوتی محض.

و بعد

من

آن نام عظیمم

که فرا می‌خوانمت

تو

هنوز مومنانه بال می‌زنی

با چهار هار هار هزار بال حجیم‌ات

بلند می‌شوی

و دو دو دوباره می‌نشینی

بلند می‌شوی

و سه‌ سه سه‌باره

بر زانوی مرگ

روبروم

بی‌توانانکه طوفانی کنی

لرز لرز پیکری کری از هزاران چشم ِچشم سرخ بی‌آرام

بال‌های ریخ

ریخته

پیکری از هزاران چشم سرخ بی‌آرام

سوخت

سوخته

خیره در منی

در هول محض!

روزآخرست

عزیز من

عزای آخر است

ادرار می‌کنی

بر بام شهر مردۀ بزرگِ مرده‌ای

نعره‌ای

شهر بزرگ‌ ِمردۀ منی

عق بزن عزیز من!

تمام مردمات را بریز بیرون

هنگام است

هنگام قبض!

کوهِ مرده‌ها.

۱۴ بهمن ۱۳۹۳


ایمان

دیوانه‌ی قوزکرده بر تختِ ابد

آب به کولر نمی‌رسد انگار

یکی دارد چکش می‌کوبد به دیوار

جیر‌جیرِ درِ توری

لخت

دارم به خودم نگاه می‌کنم

انگشت‌های دراز

انگشت‌های بی‌حس

مردم از دادسرا بیرون می‌آیند

و مردمی دیگر به دادسرا فرو می‌روند.

اما من

بی‌گناه

در خانه نشسته‌ام

بیرون نمی‌روم

من فکر می‌کنم که اخته‌ام مادر

حتی نمی‌دانم شواهدی که دال بر یک بدنِ اخته هست چیست؟

حتی نمی‌دانم که من این شواهد را دارم یا که نه؟

اما من فکر می‌کنم که اخته‌ام.

حتی اگر که اخته نباشم

می‌دانم فرزندی که به دنیا خواهم آورد فرزندی پشیمان است

حتی اگر که اخته نباشم

شاید چیزی شبیه به شیطانم

شیطانی شکست خورده از آدمها

و می‌دانم که به زودی خواهم مرد

یا در بستر بیماری گم خواهم شد.

راحتم بگذارید

ساعت دوازده ِ ظهر است

و تو پول نداری که به رفیقت قرض بدهی

او در آینده زودتر از تو خواهد مرد

تمام دوستان من در آینده زودتر از من خواهند مرد

و دیگر

آنها که در آینده زنده مانده‌اند همه دشمنان من‌اند

من از آینده می‌ترسم

این را وکیل من نخواهد فهمید

آینده تاریک است و گرم

و تاریکی

برشته خواهد شد

و تاریکی خورده خواهد شد

و آن کس که تاریکی را می خورد بیماری کبدی می گیرد

و از ادرارش آتش می‌چکد

وقتی که از سوزش ادرار

جهان برایت ناممکن می‌شود

وقتی که هر صبح آینه از دیدار صورت تو منفجر می‌شود

او بر نخواهد گشت

راحتش بگذارید.

وطن

ای وطن عزیز

نقش خط مار کشیده‌اند بر تخت‌خواب من

افسردگی ترسناکی گرفته‌ام

انگار پوتین‌ام را گم کرده‌ام در آن شب عزیز

در آن شبی که خداوند قرار بود ترسِ مرگ را از سرم پرت کند

در آن شبی که هزار بار با پیکرم تمرین سختِ کشتن می‌کردم

انگار هیچگاه خون پیروزی نخواهد چکید بر جنازه‌ام

آرام باش

تو پیروز نمی‌شوی

تو مادر من نمی‌شوی مادر

برام قصه بگو

این صدای شکنجه از کجا می‌آید؟

این صدای چکش

چکش

چکش

که هیچ‌کس جز من به گوشش نمی‌رسد

مرا پرت کن دور

من بر نخواهم گشت.

در این جهانِ درونیِ بی‌دوست

با سقفی پر از رتیل‌های داغ

مردهای نترس جمع می‌شوند

بیرون شلوغ است

اعتراف می‌کنم که فکر می‌کنم که اخته‌ام

یا فکر می‌کنم که فرزندم فرزندی‌ست که بیماری کبدی گرفته است

من فکر می‌کنم او شهید خواهد شد

و فرزندش را نخواهد دید

یا او نیز فکر می‌کند که اگر شهید نشود

چون من

اخته خواهد شد

و در اجتماع چیزی نخواهد شد

چیزی نخواهد شد.

پس پوتین گم‌شده‌ام را بیاب‌ وُ بپوش فرزندم

پوتینی پر از رتیل‌های پیر

اینجا دوزخ است

و بیرون کن از روانت این جماعِ تاریک

تصمیم دیگری بگیر.

منقلی آتش درست می‌کنم درست وسط هال

و تمام آینده‌ام را

و یک ران کوچک مرغ را برشته می‌کنم

تا با شراب سرخ قلات

تنهام

تنهایِ تنها.

۱۱ مرداد ۱۳۹۲


امید

روزی تو حس می‌کنی که تمام زندگی‌ات را تشنه مانده‌ای

می‌روی سر یخچال

آن قدر آب می‌خوری

آن قدر آب می‌خوری

تا پر بشوی.

پر می‌شوی

از همه چیز پر می‌شوی.

آنگاه تو بی هیچ انسجامی

بی هیچ انقباضی

بی هیچ عضله و استخوانی که در خور باشد

می‌بینی که در مربعی با شیشه‌های دودی گیر کرده‌ای

تو ادرار داری

و احساس می‌کنی که این مربع شیشه‌ای جای خوبی برای دفع ادرار توست.

زیپ شلوارت را باز می‌کنی

صدای نفس می‌آید

دقیق می شوی

پشت شیشه‌ها

سرها

سرهای زشت و زیبا

سرهای مهیب و لطیف

سرهای زنده و مرده

به نظم ظالمانه‌ای

با دستهای سایه کرده

با صورتهای فشار آورده بر شیشه

دارند تو را نگاه می‌کنند

دارند تو را بی‌آنکه بفهمند فهمیده‌ای

آنها می‌دانند که تو هیچ‌گاه نفهمیده‌ای

تو می‌کشی بالا

و این پا

آن پا

می‌پیچی

به شیشه می‌کوبی

و آنها بی وقفه کار می‌کنند

و تو بی‌هیچ عضله و استخوانی که در خور باشد

پیرهنی

شلواری

زیپی

ادراری.

بعد

این تنها چیزی‌ست که به ذهن تو می‌رسد

در گوشه‌ای از اضلاع

منزوی می‌شوی

بی‌آنکه بشاشی ساعت‌ها قوز می‌کنی

تو قوز می‌کنی که آنها را به فکر بیندازی

اما آنها بی‌وقفه تو را نگاه می‌کنند

آنقدر تو را عمیق نگاه می‌کنند

که تو بی‌آنکه خود بفهمی بیشتر قوز می‌کنی

قوز می‌کنی که نهان کنی

که نشان بدهی چیزی را نهان نکرده‌ای

انزوای خوبیست

چرا که تو ادرارِ گرم و شرمناکت را درآن زاویه فراموش کرده‌ای.

فراموش کرده‌ای.

نگاه کن!

و ناگاه

گرما

و سعادت

صدای هول و انفجار

انفجار روشن

وقفه‌ای در نگاه مردم

انفجاری مرگبار که گوشه‌ای از یکی از اضلاع این چارگوش شیشه‌ای را می‌شکند

سرهای مختلفی در فضا غلت می‌خورند

چند دقیقه می‌گذرد.

سکوت

تاریکی

آوار وُ گرد وُ خاک.

نور ، راهروئی طویل را به تو نشان می‌دهد

نور، راهرویی عمیق را که از ته آن می‌تابد

تو فریاد می‌کشی:

« بتاب ای نور بلند

بتاب

بتاب و کورم کن!»

تو دیگر در خود نمی‌گنجی

بلند می‌شوی

می‌روی

ساعتها و ساعتها می‌روی

دست به دیوار می‌مالی و کورمال می‌روی

دیگر نمیتوانی بیشتر از این خودت را نگه داری

دور شده‌ای

سخت دیده می شوی

به دیوار می‌خوری

به ته راهرو رسیده‌ای

راهی نمانده است

دیگر نمی‌توانی

در خودت می‌شاشی

گرم

گرم

گرم وُ شرم ناک

خاموش می‌شود

نور خاموش می‌شود

و تو

تهِ راهرو

بی هیچ انسجامی

قوز کرده‌ای

نشسته‌ای

و نورِ دیگری

نورِ سردی از جهان بشری

از فراز آن مربعِ شیشه‌ای

بر پشت خمیده‌ی تو فرود می‌آید

و قوزِ کمرِ تو را

به مردم نشان می‌دهد

و تو

شرمناک وُ تهی

دوباره احساس می‌کنی

که تشنه‌ای

و باید

باز گردی.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲


کیومرث

«او/آنکه روح در او سخن می گوید/باید/خیلی زود بگذارد و برود»

هولدرلین

در میان این رنج

در میان این خیابان

مرا چون پرستوهای بدوی رها کنید

من که چیز زیادی نمی‌خواهم

من خانه‌ای می‌خواهم

خانه‌ای که از پنجره‌های پهناورش

شهرِ طبیعی‌ام را

دید بزنم

شهرِ طبیعی‌ام را

بعد پنجره‌ها را باز کنم

بپرم

بپرم

دور بزنم

و باز برگردم به خانه‌ام

من فقط از خدایانم خانه‌ای می‌خواهم

وَ خانواده‌ای می‌خواهم

وَ اتاقی برای تنهائی‌ام

خواندنم

وَ نوشتنم

شهوتم

وَ مردگانم

صدای مردگانم

سکونتم

چرا نمی شود؟

باز همه چیزم موقت است

بی همان پنجره‌های فوق‌الذکر

و همان بال‌های پرستوئی

همان جهانِ حقیر

همان

کجاست؟

و شکستن

بلوا

بگو

بگو من برای چه به وجود آمده‌ام در این بلوا؟

و من برای که به وجود آمده‌ام در این بلوا؟

من مناسکم

تقدیری مغموم

کجاست

کجاست

مرا بِهِلید

این پرهای کرکسِ تیر‌خورده را از پشتم بکنید

به که

و دستهای که می‌توان اعتماد کرد؟

کجاست

این گربه‌ی سیاهِ چشم‌زاغ را از وجودم پرت کنید

به که

و گوش‌های که می‌توان زمزمه کرد؟

کجاست

بگو

گوش می کنم

کجاست جای من؟

آیا وقتی که گربه‌ای سیاه

شبانه‌روز

درون ِتو

درونِ گوش‌هایِ طبیعیِ تو

چون عجوزه ای کریه

مدام حرف از وسوسه‌های جنسی‌ش میزند

تو را هنوز می‌توان جوانی بیست‌ونه‌ساله خواند؟

تو را و گوش‌های تو را ؟

آیا هنوز می‌توان تو را

و گوش‌های تو را خانه‌ای داد؟

و تو را

ای کرکس پیر، بال‌هایی از پرستو؟

کجاست جای من؟

باری

دیگر توقعی نیست

من جوانی مریضم

مرا بهلید

بهلید

در میان خداوندان

در میان این خیابان

۲۳ بهمن ۱۳۹۱


زوال

دارم به یک پیاز تبدیل می‌شوم گلم!

این روشن است.

از این که پاهام،جوراب هام،شلوار وُ کفش‌هام هی دارند فرو می‌روند در باسنم متأسفم.

خیلی متأسفم.

من این جورابها را،مخصوصاً این جوراب‌های ساق بلند پشمی را که پارسال با عطی از هفت‌ِتیر خریدیم خیلی دوست داشتم

متأسفم

حُکمن بعد از این

نوبت دستها و صورتم است

پس دارم با افتخار به یک پیاز گنده تبدیل می‌شوم

به یک مشت دایره‌ی تو در تو و زیبا

یک گنده‌ی بو گندو که در بوی‌گندش حکمتی الهی خفته است

این اتفاقِ پیشِ رو اما

قطعاً اتفاق و رخدادی الهیاتی نیست

این اتفاق

یک حکم است

حکمی که یکی از قاضیانِ دادسرای منطقه‌ای از مناطق تهران بزرگ برای جرم من صادر کرده است.

این حکم

بی‌چون و چرا پذیرفتنی‌ست

این حکم

یک بازی ست

یک بازی قطعی

قطعی‌ست

پیام روشن وُ دقیق به ما رسیده است

قبول می‌کنم

حاضرم

چرا که دیگر اشتیاقی به اعضای بدنم ندارم

چرا که دیگر اشتیاقی به کله وُ صورت وُ دهانم ندارم

چرا که دیگر آفتاب روزی بر من نخواهد تابید

و همین‌گونه برف

و همین‌گونه باران

و همین‌گونه کولاک و تگرگ

و همین‌گونه بهار.

دیر است

عجله دارم

از رگ به پوست

گوش کنید

امروز روزِ کشتن است

امروز روزِ پنجشنبه است درحالیکه فردا روزِ پنجشنبه است

پس

امروز غروبِ روز پنجشنبه است

این را بیابان ِ اتاقم به من می‌گوید

این را کسی،صدایی آشنا از بیابان اتاقم به من می‌گوید

کمی باد و شن می‌آید

همه جا پر از چراغ و برق است

همه جا روشن است وُ باد می آید

شن ها

شن ها

شن ها تمام پیکرم شن ها

تمام موهام

تمام مژه هام شن ها

هرگز تو را نخواهم دید

صدا بده

کمی با من حرف بزن

با من بیشتر حرف بزن.

پس چرا شما هیچکدام از این حرفهای مرا باور نمی‌کنید؟

کسی هر روز در این تپه‌های بیابانیِ اتاق با من حرف‌ می‌زند

و همو به من گفته بود که تو داری به پیاز تبدیل می‌شوی پسرم

و تو آگاهی که پیاز یک موجود است وَ جوهر هر موجود روح اوست وَ تو پیاز خواهی شد قطعن

متأسفم پسرم

متأسفم .

صدا نماند وُ ندیده رفت

چیزی نمانده است.

«خدای مهربان باقی‌ست

خداوند پاک

خداوند زیبا

خداوند سخن‌گفتن

خداوند پچ‌پچه

خداوند خشم.»

۱۷ دی ۱۳۹۱


سرگیجه

ای آسمان سیاهِ یائسه‌ی من

ای آسمان زبرِ و چروکِ من

ای آسمان بیمار و بی‌ستاره و ابر و خورشیدِ من

شعری بر فرق سرم بکوب

و به یاد آر

اسمم را به یادم‌آر

همسرم را به یادم‌آر

مادرم را به یادم‌آر

چاه فاضلابِ بی‌حافظه

حرف بزن

بگو که تو چرا سرِ جای خودت نیستی؟

بگو تو چرا چیزی به یادم نمی‌آوری؟

بگو تو چرا دهان وا نمی‌کنی؟

باز کن آسمان!

تمام هفت سوراخت را باز کن مارِ مرده!

مار له شده!

مار تقطیع‌شده ، مخلوط شده!

مارِ گرد و وسیع!

تمامِ شادمانیِ من ،تنها همین زمانِ ریدن است

دیگر شوری نمانده

باز کن!

زمان گذشت و تو باز نکردی

زمان باز هم گذشت و تو باز هم باز نکردی

باز گرد

بیا از کنار درختان خیس بگذر

بیا از کنار درختان پر از شاش

بیا و مرا در آغوش بکش

بیا مرا بوس کن

و رد تیره‌ی نیشِ لبانت را بر گونه‌ی چروکم بنداز

و حفره‌ای تیره بساز

این سرنوشتِ من است

مُخاطم را بکش بیرون

مغزم را بکش بیرون

این سرنوشتِ هر ولگردِ خیابانِ گه گرفته‌ایست که آسمانِ بالای سرش تو هستی،نجاستِ محض.

کفشها و پاهام گیر کرده‌اند

همه‌ی کفشها و پاها گیر کرده‌اند

مگس‌ها و سوسک‌ها و کرم‌ها روی کفش‌ها و پاها گیر کرده‌اند

مگس‌ها و سوسک‌ها و کرم‌ها روی هوای اطراف ما گیر کرده‌اند

مگس‌ها و سوسک‌ها و کرم‌ها در حفره‌ی گونه‌های چروک ما گیر کرده‌اند

حتی کلاغ پیری در تو نمی‌پرد

حتی کرکس گرسنه‌ای در تو نمی‌پرد

مارِ بی سرِ مادرجنده

نچرخ

مارِ بی سرِ مادر جنده

بایست

دارم دیگر همه چیز را کم‌کم فراموش می‌کنم

فراموش.

۳ مرداد ۱۳۹۱