شعری از انسیه اکبری

متاسفانه

تنم را دراز کرده بود در ملاءِ خاص فرد مزبور

و ساکنین مجتمع ردیف شده بودند برای استقبال روی مُوزاییک‌های پاگردی ذوزنقه

میت توی حال خودش نبود توی هال بزرگ‌تری رها شده بود که صندلی نداشت… پرده نداشت اما

پر بود از سران گوزن‌های وحشی که به دیوارهای روبه‌رو شاخ می‌زدند بدون بدن…

خون حجامت قطره‌قطره اضافه می‌شد به شام

و حول و حوش میز را دوازده ریشتیر خرمای مضافتی بم می‌لرزاند سینه‌هام بیرون زده بودند از ژلاتین داغ و حالا خیس می‌خورند دَرَت که بازمانده چهارطاق درملاءِ کسی نیست

تا مثل هر روز بیرون بزنیم از پوست‌های رسم‌دار بی‌اسم و به شیو‌ه‌ی جنین بخوابیم روی تخت‌های دست‌ساز هندی

که صدای خورده شدن لثه‌های تورا می‌شنید و تو قسم می‌خوردی که راست است ولی

بیرون شلوارت هیچ علامتی هویدا نبود، هیچ… جز یک زل‌زدگیِ خفیف به جزءِ پار‌ه‌ی یک شورت که زنی تُپل را تپانده توی خودش با تمام هنری که از آروغ‌هاش نصیب دهانت می‌شود مکررن خودت می‌شوی

یک استکان لب‌پرید‌ه‌ی کهنه که شیاطین کوتوله توش شاشیده‌اند… می‌شاشند

ضدزنگ‌ها بی‌وقفه به صدا درمی‌آیند توی سوراخ‌هام اَن‌باشته است از آب آهکی سفت مثل آلت الاغ حین شب‌کاری

و چند تا مغازه پایین‌تر چراغ‌های بدون فتیله را نصب می‌کنند به دنده‌هام وقتی دست‌های سرایدار را محکم گرفته‌ام که شاید مرگ را از مسیر انگشت‌هاش منتقل کنم توش… اما درد… اما درد

خرخره‌ی آهنی‌اش را پوشیده است درآفتاب تموز

متاسفانه…

۱۳ مرداد ۱۳۸۹