شش شعر از انسیه اکبری

لولیده‌گی

انگار هلویی از پوشش

کاسۀ زانوهات از پوست درآمده بود

وکرم‌ها سرگرمِ خالی کردنشان بودند

کرم‌ها با آن جمعیتِ عظیم

آن مهارت در لولیده‌گی

خوردن در نهایت حُجب

با صدایی شبیه به همزدنِ یک حلبی چسب

بردبار و بختک‌وار مغلوب می‌شدی در موجودی غیرخودی

ملحق می‌شدی به جذبه‌های اَجنه‌یی قد‌کوتاه

که دستگاه تنفسی‌ات را وفادارانه

در یخدانی موروثی حفظ کرده بود

آلت‌های شکنجه‌گری خواهرت را

در قالب پتویی دَبِل‌سایز

به عشق‌بازی گله‌های عظیم کیر وارد می‌کنند

به بستری‌شدن باغولی بالغ

که دوسرِ الکترود را بین دوباسن‌اش فشار می‌دهد

و ارابه‌ران جنگ‌های صلیبی لثه‌هایش را تازیانه زده

آکنه‌ها قارچ‌گونه رشد می‌کنند

در نمور

در تاریکی‌های مطلقاً صامت

در آبریزگاهِ اندامی در طبقۀ هم‌کف

با احتراق ماده تحریک می‌شوند

با قطع عضو

با بوی اِتِر

با تعلیق در چالِ‌گونه‌هایی متورم

با تنی فربه

آلوده به آب کله‌پاچه

با آبِ‌آدم

با آبِ‌معدنی

به عصب‌های پشمی‌ات مسلط می‌شوی

آبستنی درغرقآبی از ریق

یاخته‌های جان‌دارت را برای زور‌زدن لوله می‌کنی

حلزون‌ها از سوراخ‌های دماغت دخول می‌کنند

مغزت را به نرمی چپاول می‌کنند

پوشک خونی فرزندت را به همراه جفت به آغوشت می‌دهند

فرزندت را پانچ می‌کنند به عکس‌های رادیوگرافی

مثل گردویی خراب و کرمو

که پوکیده برطلقی سیاه

طوری که سرش

از چاک پستان‌های زنی زیباروی بیرون زده با چرک و خون قاطی

با چشم‌هایی که هنوز کامل نیست

سفیدی‌هاش طوسی‌اند و سیاهی‌ش سفید

به تماشای جفت‌گیری الاغ‌ها رفتیم

شادمانه

با شهودی رسیده

و یک تشت زالو که حرفه‌یی در ما چاق میشدند

شبیه به دوتا کدبانو که له‌له‌زنان

روباهی لاغر را با وسواس و ترس قیمه می‌کنند

و مشاجره‌های لفظی مثل شلنگی قطور

واژن‌شان را می‌کاود

وقتی با چهره‌هایی غبارگون به یقین می‌رسند

از ما چیزی نشت کرده بود

عذابی الیم

محسورکننده

جنبنده

هَروَله‌گر

چیزی شبیه به میوه‌های بلوط

شبیه به شن‌کشی حشری که تقلا می‌کند به روده‌هایم بپیچد

به شهامتی که از من شتک می‌زند به خلاء

عین مکیده‌شدن در دست‌کشی دولایه

که کافور را

در چند مرحله به تنت می‌مالید

و تورا

به سازه‌یی بدل کرده بود شکوفا در بانویی هندو

به سمبلی هیبنوتیزم شده با رنج

دهانی مستعمل روی پیشانی

که گِرَس انقیه می‌کند

پریود می‌شود

تنش‌های جنسی برانگیخته‌ات را

با شوک‌های الکتریکی خفیف

سُر می‌دهد پشت چشم‌هات

توی واژۀ جوارح که تورا مملو کرده از مردهای عورت نما

مردهایی آزارطلب با دست‌هایی نرم و نوازشگر

بدنی‌چرب و پاهایی فلکسی‌بل شبیه به جدارۀ معده

مردهایی با روکش‌هایی برعکس چون سطح طبل

مردهایی مفعول

با شاخ‌هایی اغواکننده

مَنی‌ریز عفن بو

دستی نامرئی تورا چون پوستینی درید

جسدهای بادکرده بر سطح‌ات

تورا غریقی شاد صدا کردند

سگی که از سوراخ کلید به سمت شرق نگاه کرده بود

هزار حشره دیده بود حول میدانی مغناطیسی

شیرجه رو در درد

چتری باز دیده بود که داشت

با فشار و تمانینه

در ماتحتی خشک فرو می‌رفت

و تعلیق

۱۲ شهریور ۱۳۹۰


 آدمسگ

یک‌باره و بدون توقف

از اتاق بیرون بیا

با پاهایی وجین‌شده از زانو با جوراب و کفش

با همان دست‌ها

با همان دست‌های آخته

که دو اشاره‌ی خون‌ریزند به مکندگیِ موکت

به خستگی پوستی گشاد که دورتادور تن‌ات لق می‌زند

می‌خواهد به‌آهستگی از شانه‌هایت سُر بخورد بیافتد پایین

هورت کشیده شود با صدایی شبیه به مشمع در موکت

بیرون بیا از اتاق با بدنی متعلق به گلادیاتورها

مردانی با امراض مراقبتی

و کتفهایی پهن که به شکل افقی قارچ خورده‌اند

ساعت یه‌کسدقیقه‌ست … ساعت یه‌کسدقیقه‌ست

این همان زمانی ست که می‌شود تورا

چون عاج بریده به صورت یک فیل

به هرزگی برگرداند

به فرو رفتن در پوستی تُرد و شکننده چون تخم لاک‌پشت

به قرقره کردنِ ادرارهای دهانی

دندان زدنِ به آیاتی منطقی برای هضم بهتر

و فروکردن انگشت اشاره‌ات از لبه‌ی زخم‌های باز

و بعد سرایت کردنت به گوشت

و جدا کردن لایه‌ها از هم شبیه به خزیدن موشی زیر فرش

و نفوذ کردن به مغزِ استخوان

باید با بوی خون تورا به وعده‌گا کشید

به نصب زبانی چغر چون گوشت نمک سود شده‌ی خوک در دهان

و وادارت کرد که شعر بخوانی خرفت‌وار به زبانی منسوخ

که زجر بکشی ذهنی که حس کنی هر روز فقط حس کنی

که استخوان‌هایت نرم شده خیلی نرم مثل کره

و مالیده می‌شود چون ضماد به لایه‌ی توییِ پوست‌ات با کبریت

و ترغیب‌شان به ایستادگی

می‌خواهم کمانه کنی توی تخم‌دان منجمدم

توی سنگ‌دانی پُر

در عصبی فرعی که مداخله‌جوست

و درخواست‌های مکرر بدن‌ام را

برای مُ تِ

لاشی شدن رد می‌کند

عبور می‌دهد برده‌ها را

با توله‌ی انسانی مسخ‌شده که راهنماست

و توضیح می‌دهد که گرگ حیوان نیست

جلیقه‌ی نجاتی‌ست پاره در قعر شاش

خلطی‌ست در گلویی مسلول

زنی‌ست بدون ناخن و مژه

نطفه‌ی مخروبی‌ست در رحِمی هزار جزیره

دست بریده‌ی مردی‌ست حین جلق زدن

باید جشن بگیریم

دست‌هایت را تا کتف در کشاله‌هایم فرو کرده‌ای

مچ‌هایم را از پشت گرفته‌ای

و سعی می‌کنی مرا در خودم گره بزنی

سعی می‌کنی خودم را سق بزنم

با دهانی که باز مانده چون دریچه‌ی توالت

و پرشده تا بالا

لب‌به‌لب‌شده با باسن با اندرونیِ من

سعی می‌کنی ناقلِ حریصی باشم به بیضه

ملعبه‌ای در صنایع دستی

گهی دچارِ بواسیر

مدفوعی صرفه جو در ریدن

جسدی مستتر در مرگ که با تسمه می‌کوبد روی قوزک پات

تو را بزرگ می‌کند

پروار می‌کند برای خشاب شدن

ماشه شدن

بویی غلیظ بین دو رانِ زنی حیض

فرفره، بادبادک، سوت

هذیانی بی‌صدا اما فرورونده از دو سمتِ شقیقه

شبیه به عددهایی که به ساعت نچسبیده‌اند

لیز می‌خورند

تاب می‌خورند بین یه‌کسدقیقه و فاحشگانی سری‌دوزی‌شده

با بال‌هایی چرمین

بین گاوی یائسه و مردی عقیم که روی هم نمی‌افتند

با تکبر چنبر می‌زنند روبروی هم بر تختی سزاوار

و گریه می‌کنند با شوقی زائد به دگردیسی

به هم می‌چسبند ناخودآگاه

شبیه به تسلسل فساد در نعش

و توی دفع خسیس‌اند

گه را می‌چرخانند توی روده‌ها تا بدل شدن به مایعی سبزرنگ و اسیدی

و گاز معده شدن و بعد بادِ گلو

مرا بیخته‌ای

مرا فشار داده‌ای به ریزیِ سوراخ در اَلَک

دارم رشته‌رشته عبور می‌کنم به‌آهستگی از آلمینیوم

داری آلیاژ مرا فرم می‌دهی

با دست‌های کنده‌شده با مقراض

دارند می‌رسند

دارند می‌رسند تابوت‌های پُر

تشکیل می‌شوند جسدها در خایه‌های تو

تجلیل می‌شویم

مغروق

متواری

دارند می‌رسند کفن‌ها

بی‌گمان مرا موریاخته‌ها جویده رها کردند

تا دهلیزهای خودم را سینه‌خیز طی کنم

تا رد بشوم سحرآسا از صفت‌های شوم

از دوزخی که کرکره را باز می‌کند به جمود

ماسیدن برفراز کشتارگاه‌های مجازی

به‌شکلی دارخورنده از پاها

چگونه چاک‌چاک و گشوده‌شکم رقصیدیم ؟

پنجه‌درپنجه با نشئگی

کژدار و مریض

چطور خیمه بستیم گروهی در سنجابی لال

که سعی در مفقود شدن داشت در فندقی شکسته ؟

سعی داشت به قشرهای فرتوتی از ما بیالاید

پیکری سازگار بسازد ستودنی در جمع

آب را با پمپاژ بیرون بریزد

آب‌های جمع‌شده‌ی مقدس را درکمرهایی که قاطعیت دارند

و چیزهایی غلیظ و چسبناک، شیشه‌ای رنگ

نگاه کن هفت‌نفری به بالای تپه رسیده‌اند

هفت موجود مفتضح باسایه‌هایی شهوت‌زا

که مهربان‌اند با شکم‌هایی در پشت

دم تکان می‌دهند توی آفتاب

و درحلق‌هایشان استثغایی چرب وحوش را به خنده می‌اندازد

تو را خائنی جلوه می‌دهند توی اسلایدهایی قدیمی

که پستان‌هاش با لایه‌های کلفتی از چربی ضدگلوله شده

رویه‌ای خایه‌مالی‌شده است از انسانی کبود

متاثر از اشعه‌ی گاما

موجودی هزارپا و بی‌دست

که متعال است قادر است به درست کردن آدمسَگ

خالی کردن رگ از رگ و برافراشتن پرچم

زنگ می‌زنم به همه

می‌بایست جشن بگیریم

۳ شهریور ۱۳۹۰


تجرید

خروس سه بار خواند

به علامت بدشگونِ خیانت به نشانه‌ی انکار

گرگ‌ها به پیکره‌هایی از بوزینه بدل شدند

و کفتار به کین‌خواهی

شق‌کرده و خموش به آغوش انسان خزید

می‌گویی نگاه کن

به یوغی کتان که از درون به مهره‌های گردن‌ام چسبیده

به چشم‌هایی طمع‌زده که درحدقه پخته‌اند و رگ‌هایی نازک‌شده ازشدت استعمال

جابه‌جا لخته‌شده

چون گلوله‌هایی فسفاته در تپانچه‌ای پوستی

که خون مرا به بیرونِ من شلیک می‌کنند

به نشانه‌گذاری پنجه بر جسمی ‌نگاه کن که تازه از لرزش افتاده

که هنوز خیس است و موجودی ددخوی نیمه‌زن نیمه‌زنگ‌زده را

وقیحانه تحریک می‌کند به مالیدن

کشیده شدن بر تخم چون سُمباده‌ای پوشیده از مادّه‌گی گل

مثل ستاره‌ها درخشان

نزدیک به دُبِ کشاله

می‌گویی نگاه کن

تو را به خدا نگاه کن

چادرش از زیر در پیداست

هنوز ساعت دوازده نشده هنوز یازده است

هنوز توانایی چیره شدن بر مرا ندارند

در را قفل کرده‌ام و دست‌گیره‌های مُطّلا به تمامی‌ در ماتحت‌ام پنهان‌اند

این قلعه دیوارهای شفابخشی دارد

دیوارهایی ضد و نقیض تسکین‌دهنده‌ی ارواح

و نگهبانانی شهیر با خایه‌هایی از سنگلاخ و قابلیت تورم

کلاه خوک‌هایی عتیقه با نشان سزار

سپرهایی با نقوشی از عمل‌های جنسی و تعدادی انتر در سقف

واژگون با پستان‌ها وشکم‌هایی چروکیده

که چون لاشه‌هایی ایستا بیرون خاک مدفون‌اند

که شورت‌ها و سینه‌بندهای چرکِ زنانه می‌پوشند

و صدایشان به نجوایی شبیه است استغفارگونه در قعرعقیانوس

مملو از حباب و در آستانه‌ی خفه‌گی

دارند از لای انگشت‌هام روده بیرون می‌کشند

انگشت‌های من که با ظرافتی مینیاتوری مارها را به سوراخ‌هایم می‌کشند

و پرستوها را به لانه‌هایی مملو از باکتری‌هایی گرم

انگشت‌هایی چرب و در عین حال تیز

که فرو می‌روند از پشت درست زیر کتف تا پستان‌هایت را بتراشند

خالی کنند حفره‌های لغزنده را برای تلنبار کردن حشره

دارند با دئانت و احترام روده‌های بزرگی را بیرون می‌آورند

که چاق شده‌اند از پوره‌ی کدو حلوایی

روده‌هایی ترامواگونه که کوپه‌های گوشتی بدن‌ام را چون عذابی الیم به هم متصل کرده

و شکمبه‌ی لزج‌ام را در فرد فرد آدم‌ها خالی می‌کند

در شخص به شخص جاکش‌هایی کنج‌کاو که در می‌زنند

هی درمی‌زنند

عر می‌زنند

تق تق می‌زنند

وق می‌زنند

جق می‌زنند با دخول

با خروج

سریع و تلمبه‌وار با شماره‌ی تلفن با فکس با کیبورد

با خراش‌هایی خون‌بار توسطِ ناخن به مثابه تحریک

و دخول از عقبِ عقرب‌ها با لایه‌ای قطور از کِرِم

و وسواسی شیطانی که آیا

آیا پاکیزه بیرون می‌آید ؟

بَری از گه

تمیز

چون صورت نوزادی بعد از اولین حمام

و نزدیکی بدون فوت وقت با آیین کشت که درتمامی ‌اتاق چون ادرار خر جاری ست

و فرو رفتن در رحم‌هایی عرق کرده و تابستانی با تمام بدن به شیوه‌ی غسل

و بارور کردنشان با جام و نیزه

با مظاهر آلت در قرون وسطی

دارند تشریح ام می کنند به شنیع ترین شکل خیلی بچه گانه و هول هولی

طوری که دست هایشان اغلب از زیادی خونم می سوزد

کنده می شود از آرنج و من را مشخصن من را که خروسِ درحلقم زنده ست

که جماع می کند با حلقومی بریده که نُک می زند خوره وار

و زخم های تخمیرشده ام را گود می کند

این بار با کتف هایشان هدایت می کنند

من را همین من کدبانورا را که سفیدی چشمهایش با منی تغذیه می شود

با دندانهایی مفرغین ازمن هایی نوعی جدا می کنند

سواسوا می کنند از تصویری منبت کاری شده بر استخوانِ ترقوه

و سرهایشان

وسرهایشان در چاله های متعدد تنم پنهان می شود

در گودال هایی که انگار پیاله هایی برنجی اند بر سریری نارنجی

تبدیل می شویم به یک به علاوه

به علاوه یی انسانی که درشکه را به یابوها متصل می کند

ومتشکل است از تنه هایی بدون کله اهرم وار با مرکزیتی مرطوب و قرمز

که گاهن با صمغ محکم تر می شوند

به سلاطینی وحشی با قروقمیشی اندوه زای در جهت فرو رفتن در من

طوری که با هر چرخش پلکان هارا نشان می دهند در هالۀ غبار

و دهانِ گشودۀ گل های اهریمنی را

که در هیات اشباح در کنار هر پاگرد مشهود است

می گویی نگاه کن

ما بهم چسبیده ایم

شرمگاهی تو به کپَل های من چسبیده

گوشت به گوشت

حالا تو

فقط توانایی شاشیدن داری

من توان ریدن

۵ تیر ۱۳۹۰


ژوپیتر

بخواه

بخواه زنی پابه‌ماه را که با شرارتی مهجور

خیمه‌بسته بر بطن‌هایت

که مداوم‌ات کرده برایستاده شاشیدن بر ران‌هایش

و حالا عروس دریایی‌ست

با پولک‌هایی تراشیده‌شده

پوستی پاره‌پوره

باله‌هایی قیچی‌خورده از ته

و دوتا آلتِ الاغ روی سرش به جای رادار

که تا راست نباشند خودش را پیدا نمی‌کند

که صورتکی‌ست فرتوت

پرتره‌ای‌ست خائن

که روزی سه بار پریود می‌شود از مقعد دماغ

که تنی فاسد است

چاک‌چاک

غلیظ‌شده با عطرهایی رونده و لجوج

که می‌روند اما برنمی‌گردند

که له می‌شوند

عین ریق سرریز می‌شوند

ازحجمی گشاد‌شده که به شکلی طنزگونه مفقود است

که تسلسل صفت‌های شوم توی جمجمه‌اش ماسیده

عین کشک

یا لااقل باتلاقی حقیر

لجنِ شل

مغذی، مناسب برای آش، بادمجان

رُتیلِ مخملیِ آبیِ مفلوک‌تری را بخواه

که به ازایِ دست‌هایش پارو دارد

که با خشم تایپ می‌کند دَه تایپ می‌کند دَه

و با خشم منتظر است تا نوشته شود نُه نوشته شود نُه

تا بر گدازه‌ها قدم بزند بخوابد

غلت بخورد ارگاسم شود با گداختن

بخواه بجو با دندان‌های آسیاب

اَنی را که بو-زدایی‌شده طبق آناتومی

مالیده‌شده مثل کاه‌گل از تُو به دیواره‌ها

و یک جفت دارکوب عاشق دارد به جای چشم

که نوک می‌زنند به ذخیره‌ی مغزی‌اش با هر پلک

بخواه بخواه حشراتی تیمارشده را

که حلول می‌کنند به کالبدی صامت

جستجوکننده اند

و یابنده‌ی ژوپیتر

پرودگایِ آذرخش‌های کیری

قوانین تخماتیک

که کمر به پایین خواهر-اش را

به بالاتنه‌ی زن‌اش چسبانده بود

واز این تناقض ارضا می‌شد

و زنان‌اش خیلی موقر

ترکیب می‌شدند با سگ‌ها

فرم می‌گرفتند عین خمیر نان

ور می‌آمدند پف می‌کردند

و پخته می‌شدند

در بصل‌النخاع زنی پرنده‌نما

در صدای منجّمی که حلقوم‌اش را فشار می‌دهند تا بگوید

سِی یو وانتِد تو بی فاک ! سِی یو وانتِد تو بی فاک

و او له‌له‌زنان خواسته بود اما صدا نداشت

صدای جنده‌ای که تو را رنج می‌دهد

از فاصله‌ی نیم‌مایلی فقط می‌دهد و خیلی خوب است

که اصلن زن نیست که هیچ وقت زن نبوده است

الاهه‌ای بوده با پیاله‌ای در دست به علامت زایش

ایستاده بر سنگی خارا

در احاطه‌ی میدان‌های مغناطیسی

در حومه‌ی این شهر مادر فلان

و پستان‌های خالی‌اش را

بین لمبرهایی مجهول‌الهویه

فشار می‌دهد مته‌وار

مخروطی

مانند میوه‌ی کاج

مانند زگیل

مانند ازگیل

مانند جوش حتی

که خیلی شورانگیز

اسطوره می‌شود به تنهایی توی چهره‌ات

سوراخ می‌کند و خیس است

و بو می‌دهد بو , بوی کائوچو

بخواه جسمی دی‌سکس‌شده را ببلع با دهانی غنچه

جسمی که جارختی‌ست که درنگ کرده در وان

که شکنجه می‌شود با قطره‌های دسته‌جمعیِ قاطی

که انگشتان‌اش را یکی‌یکی

در سوراخ‌های درپوش می‌شکنند

یک مشت پونزِ طلاییِ براق را

فرو می‌کنند به شقیقه‌هاش باوسواس

طوری که از دایره‌ای فرضی بیرون نزند

و می‌خندند خیلی ریز می‌خندند

وآب وان از او

خالی نمی‌شود

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰


کفتار

نیمی از کفتار در دهان تو بود

در دهان‌ات

آشیانه‌ی عقاب‌های شکاری

مملو از گل‌های شیپوری

و وروجک‌های پشمالو که با تملک لب‌هام

به دیوهایی بدل می‌شوند گرسنه و چابک

نیمی از کفتار در دهان تو بود

و تو را لایه‌لایه پرده‌های مشبک

از خیل عظیم آدم‌ها جدا می‌کرد

از جمعیتی در غلیان

چوبین

که قهقهه می‌زدند از فرط ضعف

غیب می‌شدند و بختک‌وار

فرود می‌آمدند بر مادیان‌ها در فصل جفت‌کُشی

من تو را بر عهده گرفتم

با شکمی آب‌لمبو شده

مکیده شده با دهانی غول‌آسا

و ریسمانی از کنف که دریچه‌های خون‌ریز تن‌ات را

چون لب‌هایی چاق به‌هم‌دوخته بود

تو در معیت من به برده‌ای روشن بدل شده بودی شیری‌رنگ

با اندامی مجاب‌کننده و روغن‌پاش که اسف‌باری نگاه‌ات را چرب کرده بود

به تخمی شکافته شده بینآبین دو ران بر تختی کینگ‌سایز

که مناطق حاره را به یاد می‌آورد

و رنجی را که گزنده و توده‌وار

از قیف گوش‌هات در تو خالی می‌شد

آیا این سازه‌ی انسان‌گونه‌ات نبود که مرا مبهوت کرده بود ؟

دست‌هات که چنگال‌هایی برنزی اند با نقش و نگاری بر دسته ؟

یا بدشگونی خنده‌هات

پلیدی آغوش‌ات که بی‌اختیار

چون میدانی مغناطیسی

چاهکِ مقعدم را جذب کرده است ؟

من صدایی مستعمل‌ام

صدایی نارس کرده شده ریتم‌خور

خوری که از خوردن تفاله شده تف شده اُف شده

که بارها شنیده شده

چون صمغ بیرون کشیده شده از خلزونی

با گوش‌پاک‌کن

اتراق کرده در جنجره‌ای سرطانی

وقتی تو ایستاده‌ای برای شاشیدن برمزارِی باستانی

بر اسمی مفلوک که تقلا کرده از سنگ کنده شود

که خواسته قلاده باشد بر گردن سگی تازی

عود باشد در دست بانویی هندو

ولع باشد استحاله شده در متانت

یا پارچه‌ای زربفت بر تابوت

باید به موقع قابله را صدا می‌زدیم

هنوز مصر-ام که اصطبل جای خوبی برای هم‌آغوشی‌ست

برای زایشی ظریف برای یوگا

پاره کردن بِکریّت یی چرکمُرد

و خندیدن با اجنّه‌های صد صورت

یکی نجیب

نود و نه تا دماسنج

عدد-دار و محزون

مادام در پایین‌ترین دما با مایعی شَبق رنگ

ما تمامی کفتار را خورده‌ایم تا آخرین مو

کفتاری ژاکت‌پوش و بالغ با تپانچه‌ای در دست

شکمبه‌ای متورم از گزنه

و چشمانی لوچ که ما را به‌هم چسبیده

بی‌سر دیده بود

در بطنِ یک گیاه گوشت‌خوار

با لباس‌های بالماسکه

غوطه‌ور در خونریزی رحم‌ای

و یک دست دندان طلا

که کمربندوار به لبه‌ی گردن‌هایمان فرورفته بود

و چشمک میزد

به باطل‌السحری در نای

مطهر و چرکین

۲ اردیبهشت ۱۳۹۰


 الوار

باید حل می‌شدم به‌تمامی

باید عجین می‌شدم به‌تمامی با همه‌ی هورمون‌های مصنوعی

یاخته‌های آرشه‌گون

مفصل‌هایی تغییریافته به آباژور با کلاهک‌هایی از کوهان

باید به حالت نسیان عبور می‌کردم از پوسته‌ها

از ببری که خطوط تنش را می‌برید

و تا کمرگاه در خون فرو رفته بود

باید به تعلیق درمی‌آمدم در کاسه‌ای مُلَین

در فرآیندهای شیمیایی

در شکنجه‌گاه‌های بدنی و آلت‌هایی تراشیده شده از عاج فیل

منقوش به ضرب‌المثل

باید برمی‌گشتم توی بازی

باید برمی‌گشتم به بازیِ شن‌کش‌ها و پدرها

فوت کردن در شیپورهایی شبیه پوزه‌ی زن

و خالی کردن تلخآب از دهان‌هایی جمع شده

در حلق لاشه‌ها

شروع به لیسیدن کرده‌ای

شروع به لیسیدن تخت بعد از سقط

شروع به فرو بردن سرت

در مدخلی نمور و تاریک بدون هوا بی‌نام

مملو از قارچ‌هایی حسود و تهمت‌زن

چون ضیافت گه‌خوری در ظرف‌های کریستال

چون بی‌خبری از دست‌ها بعد از تپاندن‌شان در ماتحت

چون شربتی از کافور که تزریق می‌شود به پمپ آدم‌ها

چرا که من جسم‌ام را به سوی تو می‌راندم

چرا که شُش‌هام دوتا پتیاره‌اند پیچیده در زرورق

تحریک‌شونده با هر دَم

ارگاسم‌شونده با هر باز

تو را می‌قاپند به درون می‌کشند

تو چون زرده‌ی تخم‌مرغ می‌ترکی

باز می‌شوی درسطلی از مرواریدهای لزج

بر گردن‌آویزی از چنکگ که فرو رفته عمودی در جناغ سینه

بر گوشواره‌هایی از سرگین

زهدانی پوکیده که نام‌ات را زوزه می‌کشد ورد-وار

وخونت را قرقره می‌کند

و چون رُمنسی طلسم‌شده روح مرا

به تسخیر چند گاو اَخته درمی‌آورد به ثانیه‌ای

ما در آن نوامبر غمگین

عصاره‌های‌مان را چون مرباهایی بهاری به اندام هم مالیدیم

چون مارهایی زنگی خو کردیم

به چمبر زدن روی میزهای غذاخوری

به تنفس بوی وحوش در روشنایی روز

صیقل دادن تابوت‌های خالی از مرده با تصورِ تن

با خریدن مرده‌هایی متورم دور از خاک

جاساز کردن مادرت در شیشه‌ی بتادین

به شکلی انسانی خندیدن

پی در پی ورود یک مشت کفن‌پوشِ حشری را به فال نیک گرفتن

گشودن بدن‌ها چون فواره‌ای در میدان

پاشیدگی بر خلاف جاذبه‌ی آدم‌ها

به سمتی مجروح که هیچ پرستاری را صدا نزده

تو به شکل کینه‌توزانه‌ای وفاداری

تو ماهی قرمز را خورده‌ای

ماهی قرمزی را که در استکان قهوه بود

و من تمام شب آن را در مهبل‌ام خیسانده بودم

تو ناباورانه لمس می‌کنی

به ما پیوستی در کازینو

با شمایلی موقر نگاهی رو به بالا

دست‌هایی چون دو کیسه‌ی خیس

خالی از بالای کتف

پیکری لعاب‌خورده با خونِ یخ زده‌ی خر

لب‌هایی کاملن پخ‌شده توی صورت‌ات

بی‌اشتها مزه می‌کنی پاهایی را که قانقاریا تا زانو خورده

سیاه و چسبناک با حفره‌هایی تفتیده در قیر پنهان در قیر

با ذهنیتی اندود-شده با کوکائین

پستان‌هایی که انگار دو دهان باد کرده بودند از فشار استفراغ

با شراب تو را شستم

شرابِ جامد

زخم‌های‌ات گشاد شدند برای ورود

دخول می‌کنند روی زانوها روی آرنج‌ها

از غفره‌هایی با دورنمایی برفی

یک عده نشئه با صورتک‌هایی مهیب بدون حقیرترین شکاف

و پلک‌هایی درگیر با قلاب‌های صید کوسه

و باقیِ بدن‌هایشان فشرده‌شده در هم

درهم‌فشردگی به معنی ادغام

به‌هم‌خوردن در پاتیلی از میکروب

خرابه‌ای مملو از دانایان کل دیس‌اِی‌بِل‌های جزء

شبیه به شبکه‌هایی کلفت و پوسته‌پوسته از میوه‌های کاج

مخلوط شدن در عضوهای داخلی

گل‌میخ شدن به بدنه‌ی کشتی‌ها در محل خروج لنگر

با سرهایی مستعفی نصب‌شده بالای یک فنر

که از خاطره خالی‌ست و از ساقِ گیاهان پُر

اینها به تمامی سفارش من بود

تازیانه‌ای از پرهای طاووس آغشته به اسید و تراشه

پیچیده به بیضه‌هایی پاناروما

برای شکستن در گلو چون استخوان ماهی

مته‌هایی مرغوب به ضخامت دردی سترون

نفوذکننده در کاسه‌ی زانو

سخاوت‌مندانه پستان‌های زنی اندوه‌زا را با تمشک جوشان شستن

بریدن‌شان از رستن‌گاه

قلمه زدن به مردی شیرده و مغموم

بدل به شیئی شدن که ارواح روسپی

چون مگنت هورت‌اش می‌کشند

هضم می‌کنند

می‌رینندش بر تذکره قدیسین

مهمیز ام من

آهکِ شفته

که پیچک‌وار خشک می‌شوم برحجم ارابه‌ای چهار اسب

الواری که خیس خورده

قوس برداشته بر اندامی فقیر

که ایستایی‌اش را از دست داده است

بره‌ی خداوند-ام من

در انتظار ذبح به شیوه‌ی بدوی

صبح‌گاهِ عید

۲۹ فروردین ۱۳۹۰