شش شعر از بهنام بدری

پنجه‌ی اردی‌بهشت

 

ما گرفتار اشخاصی غائب شده‌ایم

که با تمامی ‌اشخاص حاضر مشکل دارند

در حاشیه‌ای مثلثاتی به دام‌مان انداختند

رفتار نامعقول ما را نمی‌فهمند

افکار بی‌اهمیتی که با احساسات غلیظ گره می‌خورد

در ذهنیت نامتعادلی که در بیداری و خواب

فقط مشغول حذف یک نام از یک لیست

در یک پرونده‌ی کم شده از یک اتاق بایگانی متروکه از یک ساختمان اداری بسته شده

در یک شهر حذف شده از یک کشور جعلی

در یک کره‌ی دیگر داخل کره‌ی زمین بود

کار ما گذشتن از همین حرف‌ها بود

برای اشخاصی که به ما به چشم یک انسان نگاه نمی‌کردند

ما اشخاصی بودیم که باعث شدیم اشخاص آخر

در کنار همه‌ی استدلال‌هایی که دارند

ودر برابر همه‌ی مثال‌هایی که می‌آورند

از ما برای فهم خرابی انسان استفاده کنند

در حالی که زمین اشخاصی را می‌خواست که از لحظه‌ای دوباره در لحظه‌ای که می‌گذرد بیرون بیایند

ازحمله‌های زندگی کاذبی که دیده می‌شود بگذرند

وساعت‌‌ها به یک رودخانه فکر کنند

خواسته‌ها‌ی یک رود را ببینند

ببینند که کوه با آن تلاشی که در نگهداری سنگ‌هایش می‌کند

چه‌گونه سنگ به سنگ می‌شکند

چه‌گونه در خود فرو می‌ریزد

و آن حقیقت دست‌کاری‌شده از خروار‌ها سال بیرون می‌آید

برای رسیدن به اشخاصی که از مدت‌ها قبل در انتظارش بودند

برای ماندن در خوش‌بینی

در عمری جداگانه

غوطه‌ورشدن با خوش‌خیالی

در جانی دوباره

که لحظه‌ی غیبت ما

از یک خود جعلی بود

که همواره باز می‌گردد

به پهنای یک جسد می‌خورد

دوباره باز می‌گردد

تردیدی نیست

گزینه‌ها‌ی واقعی کم شده بودند

ابهامی ‌هرگز وجود نداشت

زیرا برای همیشه

صورت آن سایه‌ی نقاب‌دار رو شد ه بود

در لحظه‌ای که اشخاص حاضر در چندین وچند وضعیت ممکن معلق ماندند

موقعیت‌‌ها‌ی کوچک و بزرگ‌شان را با دست‌پاچگی ازدست دادند

و یک سره در روایتی چند سر گم شدند

که دیگر چیزی از آن نمی‌فهمیدند

با چند بدنی که ر‌ها کردند

در چند بدنی که چند پلک داشتند

با چند پای بی‌استخوان که همواره جا می‌ماندند

با چند دست معیوب و بدقواره که دست‌های توانای‌شان را گرفته بود

با چند دهان بدگو که عقب‌تر از همه

درسالنی که نمی‌دیدند

برای معرفی بیش‌تر به حضاری که نمی‌دیدند

اعتراف می‌کردند

گناهان ما ازعقده‌‌ها‌ی‌مان بود

از حسرت‌‌هایی که سراسر فکرمان را گرفته بودند

از آرزو‌ها‌ی محالی که اشخاصی غائب در سرمان انداختند

اشخاصی که شاهد لذت ما از گناه‌های‌مان بودند

شاهد خنده‌هایی که از اعماق سر حالی سردادیم

و ریدیم به ماه عسل یک زوج خوشبخت که نمی‌دیدیم

وقتی که رد دادیم

به زیبایی قتل بدون ترس و واهمه

به لذت تجاوز به مقتولی که نمی‌دیدیم

به کشتار دسته‌جمعی اشخاصی که نمی‌دیدیم

اشخاصی که می‌دانستند سایه نقاب‌دار

چند نقاب دیگر روی چند صورت دیگر دارد

اشخاصی که از نام وعنوانشان می‌ترسیدیم

و از گردن به بالا سنگ شده بودند

 

اشخاصی که در فکرما به بیچاره کردن ما فکر می کردند

 

ما به ایستادگی فکر نمی کردیم

 

ما به تیر بار بستن

 

به بالارفتن سر اسلحه به آسمان

 

فکر نمی کردیم

 

ما به مردن در آلودگی رضایت داده بودیم

 

ما به افتادن بر خلاف جاذبه خو کرده بودیم

 

ما با یک اسلحه خالی و یک جسد که نمی دیدیم

 

حرفی نداشتیم

 

ما با اشخاصی که با شوخی با لگد به پهلویمان می زدند

 

کاری نداشتیم

 

چون تیر خلاص ما را

 

مدتها قبل از مرگ ما زده بودند

 

 

۱۰ تیر ۱۳۹۲

 

 عشق مغولی

 

چشم‌های قهوه‌ای ما

در نقطه‌ی کور شب

می‌درخشید

مثل پوست صحرائی‌رنگ ما

که در میانه‌‌های پنج آب بود

موها‌ی تیره در تلاطم ما

سیلی از خواستن

روی شانه‌‌های‌مان می‌ریخت

بارانی و مرطوب

همان‌طور که پیش‌بینی شده بودیم

همبازی نور و خاک و سایه

به چیزی که هستی

گوش کن

من صدای آن روزم

روزی که در سکوت باستانی خود

از برابر چشم‌های‌ات کنار کشید

ارباب غوغا

توپخانه‌ی سردرگم را

به رقص در آورد

ارباب تفرقه

در هر خانه‌ای

دست می‌برد

کاش چشم‌های‌ام کشیده نبود

کاش در سرزمین‌‌های اجدادی

جایی برای پنهان شدن داشتم

کاپیتان هشتاد کشور تیموری را

به بار انداز یک جزیره برده بود

کاپیتان نقشه‌ی شاخ آسیا را کشیده بود

کاپیتان میان بشکه‌ی مشروب شناور بود

نام هرجایی را می‌دانست

کاپیتان نقاط کم‌طاقت

دیوار‌های قلعه را می‌شناخت

کاپیتان مهارت‌اش

تفکیک آدم‌ها بود

نام هر نژادی

ورد زبان‌اش بود

تو ایندین بودی

خون نجیب‌ات آریایی بود

من مونگولین بودم

خون سرکش چنگیز

دررگ‌های‌ام بود

مردان مونگول ما تا آخرین نفر

در برابر باران گلوله‌ها

دویدند

وقتی که مردند

هنوز می‌دویدند

بی هیچ سلاحی

بی هیچ تاثیری

می‌دویدند

وقتی که شاه زمین افتاد

مردان شما

در سوراخ موش‌ها‌ی معبد بودند

میدان جنگ

به سراغ خون من می‌آمد

صدای توپخانه

فریادم را دزدیده بود

مثل یک کرم

بی دست و پا

از کنار جنازه‌‌های هم‌خون‌ا‌م

می‌خزیدم

دیدم

مردان شما

لباس‌‌های شاه را از تن‌اش در آوردند

زخمی بر پشت‌اش دهن باز کرده بود

قلب‌اش هنوز می‌تپید

گفتم شاه

کاپیتان به هندی‌ها می‌گوید

ما مغول نیستیم

مونگول ایم

گفتم شاه

کاپیتان می‌گوید

از ایندین تا یوروپین

پسر خاله اند

فقط مونگولین از شما نیست

بگذارید خون‌شان بر زمین

نشان مرگ خشونت باشد

هندی‌ها برای‌اش دست می‌زنند

به تعداد هر جنازه

یک تفنگ دارند

همه جا دنبال‌ام می‌گردند

شاه زیر لب گفت

از سرنوشت مغول

هیچ پیشگویی آگاهی نداشت

چنین سرانجامی

هرگز در آسمان نبود

ستاره‌ها

آنها خون مردان ما را ریختند

حالا من لخت‌ ام

مثل کاخ‌ام

غارت می‌شوم

از خون خود بترس

از اینجا برو

و سرنوشت ما را بازگوی

آن شب دریای سرد پوشیدم

به هشتاد وپنج جزیره رسیدم

و نور هزار فانوس دریایی

درخاطرم گشت می‌زد

سکوت قله‌ها را شنیدم

گرگ‌های آواره هم‌آوازم بودند

باد بوی خون مغول می‌داد

دشت‌‌های مه‌گرفته به من گفتند

نژاد‌های مغول

به تاج محل سیاه می‌روند

پدرو مادر واقعی من در مغولستان هستند

زن و بچه واقعی من در مغولستان

منتظر من هستند

من برای این پنج قاره نیستم

مغولستان روی قاره‌ای پنهان شده است

مرزبانان مغول

در سایه‌ام صدای‌ام می‌زنند

تاج‌محل سیاه

زیر نور ماه

در‌‌های تاریک‌اش را باز می‌کند

چشم‌های کشیده‌ی من تصویر خودم را

در آینه‌‌های قدی تالار اصلی

پیدا کرده است

من تا آن لحظه سوار اسب بودم

از اسبی که فکرش را نمی‌کردم

پیاده شدم

نام‌ام را می‌دانستند

هزاران مغول

به من زل زده بودند

گفتم

شمشیر زخم‌ام می‌زند

عین خیال‌ام نیست

گلوله می‌سوزانم

عین خیال‌ام نیست

من جان مغولی دارم

احساس می‌کنم که از درون می‌توانم

سرزمین‌ام را گرم کنم

آنقدر گرم

که دانه‌‌های یخ زده

جان بگیرند

ارواح مغول

در کنار ما خواهند بود

چنگیز و تیمور

آرایش نظامی ما را خواهند گفت

دوباره چین را می‌گیریم

به هند باز می‌گردیم

خودم

لباس‌های شاه را

از صندوقچه‌ی کاپیتان

بیرون می‌آورم

مثل جنازه‌ات

در دل هند بی تاب است

برای تو

تاج محلی سفید خواهم ساخت

آنجا کنار مقبره‌ات

مراسم مغولی خواهم گرفت

آن گاه

مرگ‌ات را

در پیشگاه خدا

گردن می‌گیرم

 

۴ دی ۱۳۹۲

 

درخت‌های کال

 

 

او یک نفر نبود

که من را

وحشی می‌خواند

و چیزی از تمدن نمی‌دانست

که به آن می‌بالید

 

 

او یک نفر نبود

که انسان بودنش را

باور کرده بود

چون ماری

که از تخمی باستانی

محافظت می‌کرد

وهمه درونش

مغز مردگان بود

 

 

آن غنچه نگون بخت

محبوس در جمجمه‌ای

که یک زیر خاکی بود

و من

تصویری از

تماشای خطوط آن

وجود پنهان شده

در تنش را می‌کشیدم

 

 

می‌دانست

در طبیعت ما

دست برده‌اند

اما نمی‌دانست

ما انسان نیستیم

و جمجمه‌های مختلفی

از ما هست

که به ناف انسان می‌بندند

 

وانسان

موجودی اثیری است

که ما را

احاطه کرده است

 

مربع

مربع

نوسان می‌کند

موجودی به ظاهر

هشت ضلعی

که تقسیم می‌شود

و دندانه‌هایش

در ذهن ما

سنگینی می‌اندازد

 

حرکت ذهنی ما را

در زمان

منحرف کرده‌اند

شهر

انکار طبیعت است

این ذهن اجدادی ما نیست

که برای ما

به تصویر می‌کشند

برای او فرهنگ

ظاهر سازی است

منع استفاده

از دست است

منع لختی

انکار حقیقت

غیر انسانی‌ما است

 

که از سایه‌اش

می‌ترسد

انسان

هیز است و

حیله‌گر

آن موجود بیمار

که طلاهایش را با خود

به گور می‌برد

 

 

و در اتاق‌ها‌ی مربعی

به دست می‌آورد

همانطور

که می‌خواهد

از هرطرف

زیر نظر دارد

و انسان من

تحمل انسان تو را

از دست داده است

انسان من

تن تو را می‌خواهد

و این اتاق

ظرفیت سکوت ندارد

این خانه ما را نمی‌خواهد

این اتاق کوچک

بچه می‌خواهد

و آن میز بزرگ

که برای ارضای انسان من

ساخته بودند

چیزی در کشوهایش نبود

 

با من بیا

با من

به اعماق بیا

و مواظب

شاخک‌های ریز باش

نجات دهنده

من هستم

من به راستی

ضریبی از چهار نیستم

و بیزارم از چهار هفته‌ای

که همه نیرویمان را گرفته‌اند

همه خلاقیت‌ها

و بازیگوشی‌های ممکن

در آموزش‌هایی که

از طبیعت

آموخته بودیم

 

و انسان بودن ما

شبیه خر شدن پینوکیو

در سیرک است

 

تعمید دهنده

من هستم

و دلائلی دارم

که این زیر خاکی

راز همه بدبختی ما است

 

 

نگاه کن

به اعماق من

نگاه کن

سرنوشت ما را

میز به میز

می‌نویسند

آنانکه

به آنها

خدا می‌گفتیم

و هر کدام

سلاح مخصوصی

برای کشتن ما داشتند

 

و انسان

در جلدشان

رفته بود

آنان که

زنجیرهایی

برای بستن پاهای ما داشتند

زنجیرهایی که

نسل به نسل

مچ‌های پای مان را

ضعیف و لاغر کرد

که رو به جلو

قدم برداریم

در روزی که

همه انواع ما را

به یک نام صدا زدند

چون گله‌هایی زبان بسته

به قلعه‌هایشان

هدایت شدیم

 

 

علامت‌های ما را

می‌دانستند

آنانکه به ما

سر هم کردن را آموختند

به گوش‌های ما

حلقه‌هایی کردند

که با ما

حرف می‌زدند

حلقه‌هایی که

نرمی گوشهایمان را

نسل به نسل

کشیدند و گفتند

 

ما انسانت کردیم

ما حلقه‌ها و زنجیرها

ما دستبند‌ها و

شلاق‌ها بودیم

که گودی کمرت را

با هر ضربه

کم کردیم

برای کشیدن باری

که از پسش

بر نمی‌آمدی

 

 

و این تن اجدادی ما نیست

که ما هستیم

پیش از انکه

از هفت در بزرگ

می‌گذشتیم

وقتی که به ما

می‌گفتند

دیگر

گرسنه و تشنه

نمی‌مانید

وقتی که

انسان شوید

و دهان‌های ذهنی

در آوردید

که وعده‌ها را می‌جوند

 

وماحصل

غوطه خوردن ما

درهم

بستن دهان وحشی من بود

زیرا من

نقص فنی دارم

وهزاران سال دیگر

کار دارم

که انسان

از اعماق من

بیرون بیاید

وقتی که

تمام زوایا

در جهت او

قرار می‌گیرد

وتمام موهای من

ریخته است

زمانی که اندام مربعی دارم

 

 

و من

گریختم

از کسی که باید

باشم برای او

از کسی که باید

می شدم برای او

گریختم

و بیرون کشیدم از تنم

آن حلقه و

آن زنجیر را

و انسانی را

که عذاب می‌دادم

روزها

و هفته ها

از من ترسید

 

ومن به شکار

انسان رفتم

کنار آتش بودم

و هیچکس

جز من نبود

وقتی که گیر افتادم

تنها می‌غریدم

به زنجیر بستنم

علامت‌های من را

نمی‌دانستند

برهنه

و کثیف

با نیزه‌ای

که از چوب و سنگ

گرفته بودم

از هفت در بزرگ گذشتم

مثل یک علامت

زیر سوال بودم

وقتی که

به انسان من می‌گفتند

دیگر

آفتاب را

نخواهد دید

 

۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

 

[بدون عنوان]

 

هنوز کنار من است

 

اما از این سرو صداها می‌ترسد

 

صدایش را دوست دارم

 

نگاه رنجدیده‌اش را

 

که به باقی مانده سرُم‌هایتان باقی مانده

 

با آن سوال همیشگی

 

کی تمام می‌شود

 

تمام شد دخترم

 

بالاخره تمام شد

 

دیدی دروغ نمی‌گفتم

 

می‌دانم با همان سر تاس

 

وچشم‌های متفکر کنارم هستی

 

و دوباره به این فکر می‌کنی

 

که دارم دروغ می‌گویم

 

که من یک چیز دیگر گفته بودم

 

که هیچ وقت هم یادم نمی‌آمد

 

می‌خواهم از تو معذرت بخواهم

 

می‌خواهم از خودم معذرت بخواهم

 

می‌خواهم از مادرت معذرت بخواهم

 

می‌خواهم از همه پرستارها و دکترها معذرت بخواهم

 

که نمی‌فهمیدم اینجا بیمارستان است

 

یعنی چه

 

وقتی که از خجالت پرستارها درآمدم

 

و همه سرم‌های بچه‌ها را کندم و

 

گفتم اینها دوغند

 

و آن طفلک‌ها چقدر ترسیده بودند

 

من از همه آنها معذرت می‌خواهم

 

حتی از انتظامات بیمارستان

 

وآن دکتر مهربانت که گفت

 

دست کم شش ماه دیگر وقت داریم

 

وقتی پای قطع شده

 

تخت کناری‌ات را دیدی

 

باید چه می‌گفتیم

 

چه کار باید می‌کردیم

 

وقتی پای عروسکت را ناز می‌کردی

 

ومن ترا نمی‌فهمیدم

 

من از تو معذرت می‌خواهم

 

به خاطر همه دروغهایی که به من گفتند

 

چون باور می‌کردم

 

همه دروغهایی را که به تو می‌گفتم

 

همه دروغهایی که با خنده و خدا را شکر

 

پشت تلفن می‌گفتم

 

و همه اینها که برای مراسم تو آمدند

 

و همه کسانی که حتی نیامدند

 

باید از تو معذرت بخواهند

 

که حرفهای من را باور کردند

 

این آخرین باری است که برای تو قصه می‌گویم

 

حالا که دیگر سرمی در کار نیست

 

دخترم

 

نه روز سپید بود و نه شب سیاه

 

نه خورشید خانوم بود و

 

نه ماه

 

زمین پدر ومادر نمی‌خواست

 

و خاله بزغاله

 

هیچ وقت

 

توان ‌آن را نداشت

 

که بره‌هایش را از دل آقا گرگه

 

بیرون بیاورد

 

و این را تو می‌دانستی

 

که ماهی سیاه کوچولو

 

هیچ گاه نمی‌خواست به دریا برود

 

اما من نمی‌فهمیدم

 

که کدوی پیرزن

 

وقتی که از دره سرازیر می‌شود

 

می‌شکند

 

تو درست فکر می‌کردی

 

حسن کچل تنبل نبود

 

کاملا درست می گفتی که

 

حسن کچل

 

برای دزدی به خانه دیو رفته بود

 

و چهل گیس هیچ وقت عاشق یک کچل نشده بود

 

فقط می‌خواست نجات پیدا کند

 

مثل تو

 

که چهل گیس من بودی

 

و دیو گیس‌هایت را کنده بود

 

حالا بگذار که از ماست‌های بالا شهر برایت بگویم

 

همانجایی که آن سرسره پیچ پیچی را دارد

 

وپارک ما ندارد

 

اما ماست آنجا هیچ فرقی با ماست ما ندارد

 

دوغشان هم مثل دوغ ما ست

 

دوغهای ما چینی هستند

 

و اصلا از ماست ساخته نمی‌شوند

 

یک سری پودرهای سفید مثل گچ هستند

 

که از دیوار قدیمی چین می‌کنند

 

می‌دانی دخترم

 

دیوار چین را چینی‌ها نساخته‌اند

 

مردم همه دنیا ساخته‌اند

 

تا چینی‌ها همان جا توی چین باقی بمانند

 

اما به مرور زمان همه فراموش کردند

 

وچینی‌ها

 

دروازه‌های تمدن را باز کردند

 

راستی خوابت را دیدم

 

دیدم که در کلاه سیلندر بزرگ یک شعبده باز نشسته‌ای

 

وخرگوشی بدون مو را

 

در دستهایت نوازش می‌کردی

 

به او می‌گفتی

 

موهای ما

 

در همه جای این بیمارستان

 

پنهان شده‌اند

 

خرگوش می‌گفت

 

موهای من در آزمایشگاه ریخته‌اند

 

ما دیگر به درد شعبده باز نمی‌خوریم

 

شعبده باز

 

رفته مسافرت

 

برای ماجراجویی در

 

آن دریای توفانی

 

که با انداختن هیچکس آرام نمی‌شود

 

ومن حس کردم

 

که روی دریا ایستاد ه ا م

 

بالای سرم هم دریا بود

 

وموج‌های این دریا

 

روی آن دریا می‌افتاد

 

تو من را نمی‌دیدی

 

وبه خرگوشت می‌گفتی

 

پس کی تمام می‌شود

 

اما خرگوشت که انگار

 

من را می‌دید

 

به تو یا من می‌گفت

 

هیچوقت تمام نمی‌شود

 

تو داخل کلاه سیلندر

 

با امواج می‌رفتی

 

اما من حتی یک قدم جلو نمی‌رفتم

 

تا اینکه یک موج بلند

 

روی تو ریخت

 

وتو برای همیشه

 

ناپدید شدی

 

اما حالا خدا را شکر

 

که اینجا هستی

 

و ان خرگوش را با خودت نیاوردی

 

 

۱۷ خرداد ۱۳۹۴

 

آخرین شبح قیصر

 

 

آهنگی مبهم می‌نوازد

 

پرده تاریک

 

گاهی می‌خواهد

 

کنار رود

 

بدون جواز پخش

 

و حتی بدون فیلم

 

سینما نیست

 

این سینما

 

و هر آنکس که به آن می‌آید

 

و یا نیامده

 

می‌رود

 

نه جلوه‌های ویژه‌ای دارد

 

نه طراحی صحنه

 

گیشه‌ای تاریک دارد

 

با شبح وثوقی در گوزن‌ها

 

با یک بلیط

 

برای دیدن همه فیلم‌ها

 

ژست‌ها و نمایش‌ها

 

تماشاچی این سینما بودن

 

هنر می‌خواهد

 

و استقامت

 

که چشمهای بسته می‌خواهد

 

این سینمای خواب در بیداری

 

این سینمای خانوادگی

 

در نهایت سادگی

 

مدرسه است این سینما

 

دانشگاه است این سینما

 

کانون بازپروری است

 

زندان تماشاچی است

 

با آپاراتی فرسوده

 

که دائم تماشاچی را

 

از تماشا

 

مایوس می‌کند

 

وپشت هر صندلی‌اش نوشته‌اند

 

نمایشی تازه در کار نیست

 

آن روز

 

مثل دیروز آن روز

 

و حتی مثل فردای آن روز

 

ما همیشه برای دیدن فیلم قیصر می‌رفتیم

 

اما آن روز

 

قیصر را دیدیم

 

مست و لایعقل

 

که برای فیلم بهروز

 

آمده بود

 

و یا شاید داشت

 

می‌آمد

 

مثل کندوی کتک خورده

 

زنبور از دهانش

 

بیرون می‌آمد

 

زنبورهایی که ما را نیش می‌زدند و

 

می‌گفتند

 

انتقام خونت را بگیر

 

حتی

 

خونی که نریخته است

 

انتقام عرقت را بگیر

 

عرقی که در این

 

سینما ریختی

 

اگر نمی‌توانی انتقام خودت را بگیری

 

انتقام برادرت را بگیر

 

انتقام خواهرت را بگیر

 

انتقام پدرو مادرت را بگیر

 

ودنبال خان هشتم نباش

 

که خان اول است

 

این سینما

 

در این سینما

 

من همیشه یک نامرد پیدا می‌کردم

 

نگاه تو چشمهاش می‌کردم

 

تیزی رو

 

فر می‌دادم تو شکمش

 

می‌چرخوندم

 

می‌کشیدم بیرون

 

دوباره نگاش می‌کردم

 

تیزی رو فر می‌دادم

 

انتقام بگیرید

 

انتقام

 

حتی از خودتان انتقام بگیرد

 

حتی از من

 

حتی از این سینما

 

وما از سینما

 

بیرون نیامده

 

مشغول انتقام

 

از همدیگر بودیم

 

تیزی را فر می‌دادیم

 

در قلب همدیگر

 

و از زندگی لذت می‌بردیم

 

و از کشتن لذت می‌بردیم

 

وحتی از مردن لذت می‌بردیم

 

بعد به این نتیجه رسیدیم

 

که برادرمان را

 

قیصر کشته است

 

در توالت این سینما

 

گفتیم دآخه تو قیصر ما بودی

 

چرا درتوالت آدم می‌کشی

 

تو افتخار این سینما بودی

 

چراجلوی مردم

 

خودکشی کردی

 

قیصر روم

 

کی جلو مردم

 

از این کارها می‌کرد

 

گفت

 

مردم تماشاچی من نیستند

 

من آخرین انتقامم را

 

از اولین کارگردانی می‌گیرم

 

که پای من را به این سینما باز کرد

 

سینمایی که در آن

 

از خون پاک برادرشان می‌گذرند

 

متهم را تا اون بالا می‌برند

 

بعد پایین می‌آورند

 

انگار فرقی میکند

 

اونا دیگه قیصر نمی‌خواهند

 

آدم شر خر نمی‌خواهند

 

نه لات می‌خواهن نه تیزی

 

نه کسی که براش بمیری

 

سوسول باشی عزیزی

 

انتقام خون داشتو اگر بگیری

 

پیش همه مریضی

 

دیگه کی ما رو باور می‌کنه

 

کی حال قیصر و داره

 

به ما میگن

 

فیلم فارسی

 

میگن کشتن جنایته

 

انگار هر کشتنی کشتنه

 

انگار انتقام جنایته

 

مردم

 

دیگه

 

نه باورای

 

خودشون رو باور دارند

 

نه باورهای قیصرو

 

بد دوره‌ای شده داش

 

دنیا دیگه جای ما نیست

 

جای

 

کیریم آب منگولهاست

 

که واسه دوزار

 

جلو عقب طرفو پلمپ کنن و

 

جای بی رنگ

 

بکنن تو پاچه مردم

 

قیصر مرد

 

قیصر مرد

 

و

 

سبیل‌های داش آکل درآورد

 

از پشت پرده

 

رفت توی شهر قصه

 

پرید روی صحنه

 

ومیمون شد

 

خمیازه کشید وگفت

 

دیگه نه طوطی مونده

 

نه لوطی

 

طوطی شاعر نبود

 

قیصر شاعر بود

 

در آن اتاق تاریک

 

انتقامش را از فیل گرفت

 

و با اینکه کور شد

 

هنوز رنگ‌ها را

 

تشخیص می‌داد

 

رنگ شما پریده است

 

زیرا همرنگ جماعت هستید

 

در سینمای سیاه وسفیدی که در آن

 

نمی‌توانید حدس بزنید

 

چرا

 

بدون باور داشتن به هیچکدام از رنگ‌ها

 

می‌توانید

 

به وجود رنگ‌ها

 

باور داشته باشید

 

و این سینمای مرده

 

برای شما فیلمهایی دارد

 

که هیچ وقت

 

اجازه اکران نداشتند

 

سپیده دم بر ارتفاعات سیاه بیشه

 

آخرین شبح قیصر

 

با دشنه‌ای ساخته از یخ

 

به دیدار یک اورکت کهنه می‌آید

 

این آغاز یک فیلم رمانتیک نیست

 

آخرین قیصری

 

که تنها خودش فکر می‌کند که آخرین قیصر است

 

و من به شما می‌گویم

 

که او عقلش را از دست داده است

 

هرچند که فقط

 

شما فکر می‌کنید که عقل دارید

 

و من برای شما می‌توانم داستانی تعریف کنم

 

از بی عقلی همین انسانی

 

که خودش را اندیشمند هم می‌داند

 

بدون داشتن خودآگاهی ذاتا آگاه

 

و حتی بدون داشتن ناخودآگاهی

 

که ذره‌ای از آن آگاهی داشته باشد

 

اورکت مرده‌ای بود

 

پرت شده دردره‌ای که پایانش نیست

 

اورکتی که ظاهرا

 

سعی می‌کرد

 

فیگوری از کت قیصر باشد

 

یک بار برای همیشه

 

می‌خواست

 

به احترام

 

همه آنهایی که پیش از این

 

زیر آن بودند

 

در برابر روم مقدس

 

که همه راهها به آن ختم می‌شود

 

ایستادگی کند

 

و شغالهای گرسنه

 

هنوز به یاد دارند

 

گوشت سفت و نازک کارگری را

 

که زیر این اورکت

 

سپیده دم از خوابی سرد

 

با یک لا پتوی از کار افتاده

 

از جنگ جهانی اول

 

با صدای سگ‌ها

 

و آمدن وایت من‌ها

 

و تکان‌های دست‌های نامرئی

 

قاتل برادرش

 

از خواب می‌پرید

 

زیر این اورکت

 

کار می‌کرد

 

زیر این اورکت غذا می‌خورد

 

زیر این اورکت

 

دوباره می‌خوابید

 

و تنها دارایی گرانبهایش

 

یک ساعت زنگ دار بود و

 

یک تیزی

 

ساعتی باقی مانده

 

از یک مهندس دانمارکی

 

که در سرمای پشت کندوان

 

آنقدر مشروب خورد

 

که صبح دلش نیامد

 

از روی جزیره موزه‌ها

 

آن دختر نا آشنای

 

محله زلن دورف

 

را ترک کند

 

دختری که اعتقاد داشت

 

آن طرف دیوارهای موزه

 

یک موزه قدیمی را می‌شناسد

 

که همه اشیاء تاریخی ژرمن

 

از آنجا بیرون می‌آیند

 

بنابراین تصمیم گرفت

 

که کمی دیرتر بیدار شود

 

تا سارقان اسطوره‌های وایکینگ‌ها را

 

دستگیر کند

 

و هیچ کس دیگر هم

 

نتوانست

 

او را بیدار کند

 

حتی همین ساعتی که

 

قاتل برادرش

 

همیشه می‌خواست

 

آن را پرت کند توی دره

 

ساعتی که اززمان جلو میزد

 

و هر بار که تنظیمش می‌کردی

 

چنددقیقه از کار می‌افتاد

 

ساعتی که هیچ یک از کارگران

 

به آن اعتماد نداشت

 

اما آنها به این اورکت

 

فکر می‌کردند

 

و باور داشتند

 

که زیر این اورکت

 

آدم زنده می‌ماند

 

حتی اگر سقف بریزد

 

زیرا این اورکت

 

به انسان شهامت قتل می‌دهد

 

وکارگران معتقد بودند

 

مشابه آن بر تن کارگران مسکو بوده است

 

و عده‌ای از کارگران دیگر

 

شهادت می‌دادند

 

که در میدان توپخانه

 

لنین را دیده‌اند

 

که زیر چنین اورکتی بوده است

 

و دیده‌اند که دستش را در جیبش کرده

 

و می‌خواسته سی هزار ریال

 

به اندازه حقوق

 

یک ماه یک وایت من

 

توی کت

 

قیصر کند

 

و عده‌ای دیگر می‌گویند

 

که زیرچنین اورکتی

 

شبها جوانی هیتلر

 

در اتاق کارگران ساختمان

 

دست به نطق بیانیه‌های پر شور

 

برای انتقام می‌زده است

 

و کارگران که زیاد هم مست نبوده‌اند

 

با هر کلام هیتلر

 

می‌خندیدند و

 

ریسه می‌رفتند

 

اما وقتی که خیلی مست می‌شدند

 

با هر تشر هیتلر

 

افسرده و افسرده‌ تر می‌شدند

 

و سیگار پشت سیگار

 

و می‌گویند در یکی از شب‌های سخنرانی

 

کارگری سیگارش را روی

 

اورکت هیتلر خاموش کرده

 

وصبح مرده

 

واین اورکت سر از آمریکای جنوبی درآورده

 

واز آنجا به چین آمده

 

و در نهایت

 

سر کارگران هندی می‌گفتند

 

این اورکت اگر همان اورکت هم باشد

 

اما مملکت صاحب دارد

 

انگشتهای سرما زده کبود

 

درمان دارد

 

این جاده اگر راه بیافتد

 

درمان است

 

این تونل اگر کنده شود

 

درمان است

 

صبح زیر این اورکت

 

انتقام می‌گرفت

 

سلاحش یک کلنگ بود

 

عصر زیر این اورکت

 

انتقام می‌گرفت

 

سلاحش یک بیل بود

 

شب زیر این اورکت

 

در فکر انتقام بود

 

و خرید یک برنو

 

در جاده پنجاه و نه

 

کارگری از کارگران جاده چالوس

 

همیشه در فکر انتقام بود

 

و فکر می‌کرد

 

دارند مسیر تونل را اشتباه می‌کنند

 

و درست از روزی که مهندس دانمارکی

 

خواب به خواب

 

مست

 

به رحمت خدا رفت

 

مسیر تونل کج شد

 

کارگری که با چک و لگد

 

هم مهندس سوئدی را

 

مهندس نمی‌دانست

 

می‌ترسید

 

سقف بریزد

 

وکوه انتقامش را بگیرد

 

تمام آن چهار سال

 

یک روز برای التیام

 

انگشتهای کبود شده‌اش

 

یا فرار از قتلی

 

که در نظرش ناممکن بود

 

در کوره راهی ناممتد

 

دل به دریا زد

 

هدفش رسیدن به رودی بود

 

که کارگران همه فکر می‌کنند

 

تنها صدایی از رود بود

 

رودی هزار آبشار

 

که پژواکش در افسانه‌ها

 

از هزار چم

 

به هزار شکل مختلف

 

و از هزار جهت

 

شنیده می‌شود

 

قوچی سفید

 

با هیبتی باستانی

 

راهش را گرفت

 

راهی که

 

جز حرکت تدریجی مه

 

نشان دیگری نداشت

 

قوچ سفید

 

وسط جاده

 

در نظر کارگر

 

برادر مرده‌اش بود

 

برادری بدون زنگوله

 

یا هیچ نشان چوپانی

 

قوچی آزاد

 

که ما همه فکر می‌کنیم

 

منقرض شده است

 

اما کارگران جاده چالوس

 

می‌دانند

 

که آنها هنوز

 

در بیشه‌های سیاهند

 

مثل گنج نادر شاه

 

قوچ به کارگر گفت

 

کجا سرت را انداختی

 

کارگر گفت

 

می‌کشمش

 

قوچ به او گفت

 

برگرد

 

اما کارگر لجوج بود

 

با چکمه‌های آبستن تاول

 

به صخره‌ها زد

 

ازپشت پرده

 

بیرون آمد

 

زیر پرده سینما نرفت

 

در تیتراژ پایانی

 

ما از سینما بیرون می‌آمدیم

 

و باز دریک سینمای دیگر بودیم

 

با تیتراژی مشابه قبلی

 

در یک سینما قیصر

 

میمون شهر قصه را کشته بود

 

با تیتراژی مشابه قبلی

 

در سینمای دیگر

 

قیصر کارگر جاده چالوس را کشته بود

 

با تیتراژی مشابه قبلی

 

در سینمای دیگر

 

قیصر بهروزرا کشته بود

 

با تیتراژی مشابه قبلی

 

در سینمای آخر

 

قیصر خودش را کشته بود

 

با تیتراژی مشابه قبلی

 

اما ما هیچ وقت

 

قاتل برادرمان را پیدا نکردیم

 

که بخواهیم رضایت بدهیم

 

یا انتقام بگیریم

 

و یا حتی مرگش را

 

در تاریکی این سینمای مرده باورنکردیم

 

حتی در تیتراژ پایانی‌اش

 

در قبرستان

 

کنار جاده پنجاه و نه

 

۲ مهر ۱۳۹۴

 

دشت های تندرا

 

سبک می شود از خودش

یک ذهن

و می گریزد از موقعیت نسبی اشکال

دیگر نمی شناسد

چهره کشیده اش را بر ظاهر آن نام که صدایش می زدند

و افکارش تایید نمی کنند

آن وجود ناشناسی را

که تسخیر شده است

بلاتکلیف و معلق

میان اقیانوسی از سر

چونان گیومرتنی هراسان ازخود

میان امواجی از سر

که می گریخت از آن دیر مغان

که در ذهن آن پیر خرابات بود

که از انکار

جسم و جان می گفت

و با این حال از عین ظاهر

حرف می زد

با پاهایی گداخته از ذغال

که می گریختند

از ناتوانی ذغال

که ذغال نباشد ذغال

فرش قرمز باشد

به هفت شهر عشق

که مرده را زنده می کند

و زنده را زنده زنده

زیر خاک می برد

اما دولت عشق

که همه این کار ها را بلد بود

وقتی به او می رسید

هیچ کدام از این کار ها

از دستش بر نمی آمد

با د صبا

هیچ خبری به جز سرمای بیش از حد خود نداشت

که بهار در زمستان شده بود

و رندان نه تنها سلام نمی کردند

رند هم نبودند

و آن پری زیبا

که روی از آنها نهان می کرد

از جهات بسیاری حق داشت

در زمینی که در آن

اهریمن خود انسان بود

که برای انسان

از گرفتاری خود

در چهار عنصر می گفت

او گرفتار انسانها بود

که از او می خواستند

بدون بال پرواز کند

و از او مایوس بودند

در جهانی که در آن

ذهن های مرغی شیدا

در خواب و بیداری

روی تخم خود نشسته بودند

و خود را انکار می کردند

در آن ورد سحرگاهی

که از دهان کویر بیرون می آمد

ومی گفت انکار کن

در آینه مبهوت آسمان

انکار کن

آنچه را که انکار نمی کنی

و با این حال از سلوک درون

حرف می زدند

سالکان راه راهی

با شمایلی از یک درویش

و یک مرغ

که از بازار نیشابوری

کوچه به کوچه تا غزنی

با مردمانی از محو می رفتند

و تئورک هایی از محو

از بلخ تا شیراز

و از سمرقند تا گنجه

سرروی سر می گذاشتند

و هیچ سحری حریفشان نبود

نه ان هفت یار بی نقاب

که روی نهان نمی کردند

و نه آن چنان که گفته اند

سبزه شاهدان

که پله های شهود بودند

وباز نمی توانست

انکار کند

به خاطر آن پری یگانه ای

که نظیر نداشت

زیر هفت گنبدی که یک گنبد بیشتر نبود

و یا به خاطر آن دختر چهارده ساله ای

که با یک پیر می خوابید

که مدام از خلوت این و آن می نالید

آن شیخی که از دیر مغان می گفت

و با این حال مسلمان بود

مانند آن شیخ دیگر

که اصلا شیخ نبود

و از کرمان می آمد

و ظاهرا از غزنی

راه افتاده بود

و یک خدا بیشتر نداشت

خدایی که همه چیز را آزاد کرده بود

و نه آن خدایی که هیچ الزامی

را ازانسان نمی پذیرد

نه لزوما باید عادل باشد

و نه دلیلی می بیند

که برای انسان توضیح دهد

چرا معشوق او نخواهد بود

و یا اینکه توضیح دهد

که چرا دولت عشق

دولت پاینده ای نیست

وچرا آن پری

که در باغ صبا

اسرار هویدا می کند

سر به سر

سالکان می گذارد

برای پیر

گاریچی لجبازی بود

که بی رحمانه

خر مرده اش را شلاق می زد

وزیر پوست کلفتی از خودش

که تنپوشش بود زندگی می کرد

و پشت در اتاقش

تار عنکبوت نمی بست

و قندیلهای زاویه

از چشمهایش

آویزان نمی کرد

و از هزارتوی سبز و هندسی پشت پلک هایش

بیرون می آمد

دیدن را برای چند بیننده

زیر سوال می برد

و با دون خنرو

به کاستاندا می خندید

حتی اگر اسپانیش هایی از محو

صحرا به صحرا

کوه به کوه

جنازه کنار جنازه می گذاشتند

و باز دون خنرو می خندید

زیرا جز خندیدن

کار دیگری بلد نبود

ودر ساعتی که پنج عقربه کوچک داشت

زندگی می کرد

و بعضی از وقتها

در دقت تخصصی اش

یادش می رفت

که می تواند بخندد

وقتی که یک عقاب را می دید

که داشت می خندید

و دیگر کسی خرده ستمگرش نبود

مثل همه

به یکپارچگی خود

در آن بشکه

اعتقاد کامل داشت

و خودش را گم نمی کرد

نه گربه ها را نوازش می کرد

و نه رفاقتی با سگ ها داشت

آن وجود دور از دسترس دیگران

انسانی بود

که نمی فهمید

چرا باید انسانها

کنار هم زندگی کنند

و هنگامیکه مردند

کنار هم دفن شوند

و یا اینکه چرا باید یک انسان

یک سگ را بغل کند

و یا اینکه سوار اسب شود

آیا فقط او نمی توانست باشد

آن انسانی که باید پیش بینی می شد

در آن خلسه ی مرموزی

که به ذهن

شهامت انکار خود را می آموزد

ذهنی که با خود

از وجودی ناشناس می گفت

در دشت هایی که

ذهن ها را در وهم می بردند

و او را در خودش وهم می کردند

از قبیله ای در وهم

که در پایان یخ بندان بود

و او شکارچی لجوج مانده در شکار ناشناس چموش

در تعقیبی مرگ آلود

به دشت های تندرا رسید ه بود

و هزاران سال

زندگی در یخ ها

برایش بی معنی بود

آن همه ایثار

برای آن قبیله

که باور نداشت

و یا به نفعش نبود

که کوه ها و دره های بدون یخ

به دشت های بدون یخ برسند

با گله های بزرگ شکار

کنار آن رود نقره ای

که با خود

ذهنش را برد

به اتاقک نمناک

کنار دریا

و پیدا شدن آن

شعله خاموش شده

به سان یافتن

آخرین جواب در تاریکی

روی انعکاس شیشه آن بطری

که تنها یک کاغذ سفید در آن بود

و گم شدن

روی صفحه شطرنج

با سادیسم ملایمی

از زدن شاهی خیالی

در سلول انفرادی یک خانه بزرگ سیاه

به خود باختن

چون کاغذ مچاله ای

در دستهایی که

نمی توانست

برای خودش نباشد

وآن خنجرآغشته از نفرت

که نمی توانست

خون پیاده ها را انکار کند

در ذهنی که می پندارد

باید انکار کند

به گردن نگیرد

ذهنی را که می پندارد

می تواند

خود به خود

از خود کاری وهم خود

از چله بیرون بیاید

به چهل نرسیده

حتی با خیال مستقلی از خود

در زمینی بدون انسانها

و بدون یخ ها

در قلمروی محدودی از خود

دور از تمام قبیله ها

در راه های دوار

در هم شونده

نور و تاریکی

و ساکنین مبهمی

که مشغول خواندن

کاغذهای سفید

روی شعله های آتشند

و هیچ گاه

نمی توانند

از نبودن کسی در اطرافشان

مطمئن باشند

قدرتی می خواهد

برای انکار دشت های تندرا

و یا شاید ترفندی برای

متقاعد کردن ذهن رئیس

با شهادتی کذب

از دیدار با خدایان رئیس

و خوش خدمتی برای خدایان رئیس

و کشتن آن خرس بزرگ خیالی

که گله های شکار را رم می داد

آیا تنها چند شاخه گل ناشناس

یا چند میوه ناشناس

کنار آتش یک غار

می توانند کافی باشند

و متقاعد کنند

قبیله ای را برای کوچ کردن

از ذهن افلاطونی

و فرشتگان شعر

آیا رها می کنند

آن زنجیر متصل به شاعر را

که شاعر از حلقه بودن

دست بردارد

که حلقه

سرگیجه می آورد

و گرداب کثافت درون را

باید از حلق خود استفراغ کرد

که شاعر خود

الهه کثیف شعر است

و هیچ الزامی ندارد

کسی ضامن گفته های شکارچی آن موجود ناشناس باشد

که رئیس رضایت بدهد

و یا اینکه انکار کند

ذهنی را که در دشت های تندرا

از یخ ها می خواست

اگر می توانند بازگردند

و همه چیز را

به حالت قبل بازگردانند

نه هرگز

چنین انسانی را نمی خواهد رئیس

زیرا برای ذهن رئیس

آن ذهن خود کار

که از خودش

ضربه می خورد

نهنگ بی تابی بود

که از شر دریا

به سختی می کشاند

هیکل بی دست و پای

ذهنش را

در دشت های تندرا یی

که محو میشدند

و گنگی می کرد در سرش

وجود ناشناسی که برای ذهن رئیس

ثمری جز مرگ نخواهد داشت

برای ذهن رئیس

نیمه ای به ظاهر عاقل بود

خیره به چهره ها

حرکت لب ها و

پلک خوردن ها

در حال انکار

دشت های تندرا

و نیمه ای دیوانه بود

که برای یک کودک

و یک جوان

و یک پیر

از زیبایی های دشت

روی صخره ها می گفت

و از آرامش ذهنهایی

که روزی

به دشت ها می رسند

و دیگران را فراموش می کنند

 

 

۲۴ مهر ۱۳۹۴