سهگانه
به پیشنها یاور سه شعر از دفتر مناجات با خودم در اتاق روانیکه او آن را سهگانهي این دفتر مینامد، اینجا میگذارم؛ شعرهایی که به نظرم از جهان ممنوعه و مطرود آمدهاند و ریشههای قلمدادی حادبیانگری در زبا شعری من هستند.
شعر اول
البته که لاک پشت دریا را لاکی بزرگتر می دید
درخت از بی مادری سخنی نداشت
و ما هی آزاد به رودخانه می گفت
مادر من چقدر بزرگتر شده ام
چقدر تنها تر ترک می کنمت
ترسو تر ترسو ترک می کند بچه اش را در زنبيل
قابيل کنار تير چراغ برق در چراغ برق
مثل يک لاک پشت با موهايی بلند تا کمر
وقتی عروسکش را زمين گذاشت لابد هابيل را شير داده بود
و قابيل انگشتهايش را مکيده
مکيده تا خون پشت پوست
مکيده تا به خاطر يک نوزاد هفت ماهه ی بی پدر
تا هفت بار اخراجش نکنند
نترکيده بود لاک پشت وقتی تخمهايی را ديده بود که به جای آنکه زير شنها باشند
در اغوشی تنگ با گرمای تن مادری ديگر جوجه می شوند
درخت نسوخته بود که پرنده وجوجه را خانه داده بود
و برای عروسکش بارها قصه ی مادری را گفته بود
که مادر همه بود و مادر هيچ کس نبود
مادری که برای بچه های سر راهی
سر راه عروسک می برد مرد
حوا مادرم اگر چه با تئوری تکامل داروين کاملا مخالفی
اما تو هيچ وقت با هر اندازه عروسک
بچه دار نمی شوی و ادم دروغ می گويد به خاطر تو از شهر
الف لادن بود و ديگر هيچ
ج لادن بود و يک کوله پشتی
دال لا لادن بود
الف لا تن بود
الف لام ميم تلک ايات الحکيم بياوريد
اين بار نوبت لادن است
و در آخر بچه های بی سرپرست هميشه بی سر پرستند
مثل قابيل که فکر می کرد شهر بازی جايی است که بچه ها را در آن گم ميکنند
ودزد ها به خاطر النگو دختر ها را بيشتر
و اين همه عروسک برای بچه ی لادن
به خاطر همين است که نسل مادرها بيشتر از زنها ست
زمستان ۷۹
شعر دوم
به من چه که فراموش نمی کنم
به من چه می رسد از اين بازگشت زما نی
در خيال تو موجودی به دنيای من نمی آيد
برای من
موجودی وجود ندارد تا حرفهای پير زنها را باور کند
به من چه اين همه صورت شبيه من نيست
به من چه هيچکس نيست
از اتاقهای مهد کودک تا اتاقهای دانشگاهی
همیشه چند نفر با هم بهتر از تواند
چند نفر به قیافه ات می خندند
چند نفرترا دست می اندازند یا دستت را می گیرند
در اتاقهای بیمارستان
کنار تخت پیری خودت
با معشوقه ی خیالی آسمانیت
در صداهای نامعلوم ذهنت
دست وپا میزنی برای عکس لای کتاب
دست وپا میزنی در گونی سلامتی بدون سیگار
در گردش سریع خون در رگها
چند دور دور سر پیرزنها
در خیال دختر دم بخت خیالی آنها
رو درروی پنجره های کم نشدنی
با پرستارهای هفتگی درآشناییهای اتفاقی
به من چه آنها روانی نیستند
گاهی به گاهی آسمانی نمیشوند
به من چه خستگی ندارند
در ساعت لحظه های نامعلوم
دروغهای گنده در لیوان نمی خورند
به من چه من چند ساله فراموش نکرده ام
در تخت انفرادی با روکشی سفید
به من چه داده ای معشوق مانتو پرستاری
من بند پشت و زیر مقنعه ی تو ام
من دوره ی بی خوابی بی برو برگردم
همسایه ی دکتر بازیهای بچگی ات
دروغ دردم را نمی خورد
من به رگ پیدا کردنت
به حرفهای پیر زنی ات
عادت کرده بودم
به من چه داده ای
موجودی در من خوابش نمی برد
چهارشنبه، 7 آبان، 1382
شعر سوم
با شمعی در دست از کنارت می گذرند سياه پوشان سایه
دستهای دوستانت را در دست گرفته اند
سپيديهای جنونت را در ثانيه های عقب مانده
يا دستهايم کوچک بودند
يا ترا نمی ديدند در خوابهای بچگی
که همين لحظه های تو بودند
در کنار تو جا مانده در راه پدری
عقب نشينی کن
تو همان فروغ فرخ زادی که شعرهايش را شير می دهد؟
يا دخترکی که جوشهای صورتش را در آسمان پشت اتاق می گيرد
تا معشوقه اش رارصد کند
بر روی پوست کشيده می شود
اشکهای با خون جوش آمده از درون
درون داری در بيرون
پنهان می کنی درونت رادروغ می گويی بيرون
حرفهايت قهوه ی سياه فرانسوی اند
حرفهايت ادرار سگ در برف تازه ی هر سال
مجسمه ی بی سر عيسی
حرفهايت کاجهای افتاده در آتش کليسا
بکارت موناليزادر شبهای داوينچی
لبخندت عروسک بی دست وپا افتاده در آکواريوم بود
کله ی جنين در شيشه نبود
نشستن کلاغها در صندليهای آمفی تئاتر
لبخندت ژوکوند نبود
درخت نيم شکسته برگهای زردش را جمع می کند
ريشه هايش را از خاک در می آورد
سر به سر خودش می گزارد می رود
سر به سرم نگزار من درد سرم
سرم درد می کند برای اين حرفها در سرم
سرما می چرخد
عقربه ها می درند لحظه های بلا تکليف احمق را
دست از سرم بر دار
من کرايه ی تاکسی تو نيستم
زير پوش گل گلی مامان دوزت را در نياوردم
قهوه ی سياه فرانسوی ات
سايه ی پشت سرت
پدرت نيستم دست دوستت را پشت اتاق بگيرم
الکل شيشه ی جنينم را سر می کشم
مادر مرا سقط کرده ای يا
دستم را در بازار جهنم ول کردی
يا دستم کوچک بود
در اتاق عروسکی ات
شکلاتهای ديوار را می خوردم
آکواريوم ما هی های گوشت خوار
جنينم را در کجا ول کرده اي؟
بیرون
دوشنبه، 28 مهر، 1382
انجمن بیصورتها
/تقدیم به شاعران مطرود
در دورانی که هنوز صورتهای فلکی نمی رقصیدند
ان هنگام که بی صورتها دنبال حالتی بودند تا خود را معرفی کنند
جهان جز گفتگوهای محو شونده در هم نبود /
در چهار جهت سر و دست و پا / بادها هیچ را جابه جا می کردند
در صورتکده ها صورت افرین صورتکها را تجسم کرد
صورت نگار خطهای موربش را زد
و صورت بند انها را در صورتخانه ها گذاشت
بی صورتها که با صورتکها مواجه شدند
احتمال صورت پذیری خود را تخمین زدند
صورت بین ها برای ازمایش بی صورتهای پشت صورتک انها رادر برابر حیرت انگیز قرار دادند
اما در این لحظه از هیجان بی صورتها دوام نمی اوردند و صورتکها را محو می کردند
بی صورتهایی از پشت صورتک در برابر باد / یاد گرفتند که چشمهای صورتکها را ببندند تا حیرت نکند
و چون تجسمی روی زمان اجتماعی از چهره های چشم بسته را به گفتگو بنشیند و حیرت انگیز را شگفت زده کنند
حیرت انگیز انها را چنان بیگانگانی در کنار خود احساس کرد / و برای باز شدن چشمهای صورتکها خود را از میان محو کرد
بی صورتها در یک عظم جمعی پلکهای صورتکها را باز کردند
اما وقتی که چشمها در حال باز شدن بودند / خشکی صورتک با حرکت جانبی پیشانی می شکست/
و صورتک در یک لحظه گرد و غبار می شد
باد که به چیزی برخورد نکرده بود / انها را پخش کرد/ و کسی نمی داند که انهابه درستی کجا رفتند
//
بی صورت هایی امدند که وقتی چشمهای صورتک را باز کردند به جای خیرگی خندیدند
و صدای خنده طراوت را بر پوست صورتک می کشید
انها صورت پذیرفتند و درقید لایه صورتی دیگری فرو رفتند
هرچه می شدند برایشان کافی نبود // انها می خواستند در کامل ترین صورت برای صورتگر نقش بازی کنند
باد انها را با لای شانه هایش برد / باد انها را با غبار ها برد
انهارا در چهار جهت سرو دست وپا //
توده بزرگی از گفتگو ها بر سر یک چیز باقی ماند/ یک سوال داده نمی شود
کامل ترین صورت کدام است تا پرستش شود
حیرت انگیز با چه انگیزه ای تحریک می کند //
حیرت انگیز می دانست انها مقاومت هیجانی کمی داشتند / یک لحظه را اجتناب ناپذیر احساس کرد/ بی صورتها تحمل نداشتند
در جا از درون صورتها بیرون امدند / مردمکهای بیرون افتاده شان متناقض شد/ در گستره کیهانی از هم دورمعنا پیدا کردند
شومی و ستایشگری اختلاف عقیده داشتند که کجا هستند /
گفتگویشان که با لا گرفت // بی صورتها در بین گردو غبار ها گم شده بودند
///
بی صورت هنر برای چهره پیدا کردن تنها به یک بازبینی احتیاج داشت
در چند جهان خود را به همه معرفی کرد / اما کسی ان را نمی شناخت / او را مجبور کردند شکلهای خود را بیشتر توضیح دهد
بعضی از مضمونهایش را برای صورت افرین توضیح داد / صورت نگار و صورت بند انهارا کامل کردند //از صورتخانه های مختلف
صورتکها را در صور صبحگاهی برای هنرمندان بردند / و ان هدیه ی اعتماد انها بود
هنر انها را انتخاب کرده بود تا دنبال حیرت انگیز بگردند // وشعر را به یاد اورند /// وقتی زمزمه ان نخستین شعر پایان یافت
هنر در زبان پنهان شد تا شاعر دنبال کلام گم کرده اش باشد // و ان را به مردمش باز گرداند
پس شاعر از انبوه معانی حیرت کرد ///هنر از چهارسو ی ان حیرت را نگاه می کرد //و از هر حیرتی نتیجه ای خاص گرفت
بعضی از حیرتها برایش اشنا بود //پس نتیجه گرفت صورتکهایی را برای شاعران سفارش دهد /که تحمل حیرت را داشته باشند
////
صورتک ستایشگری امد به دنبال چیزی گشت تا پرستش کند // هنر اورا به مخفی گاه اساطیر می کشاند / او پاورچین راه می رفت و می گفت :
کسی هست ؟ /در کوه و رود و دره و دریا
انها هر بار که اسطوره ای را می دیدند انگشت هایش را امتحان می کردند تا انسان نباشد
هنر به او نزدیک می شد /سر تا پای اسطوره را دید می زد
و اگر شبیه بی صورتی بودصورتش را فوت ارامی می کرد /چشمهای اسطوره اگر بسته می شد
شاعران سرپرستی اش را بر عهده می گرفتند و انها را برای مردم می برد ند
مردم به شاعر ها اعتماد داشتند /زیرا اسطوره ها در حماسه ها در کالبد مناسک حضور پیدا می کردند
اما شاعرانی که هنوز چشمهایشان را باز نکرده بودند به ستایشگری حیرتی برخواستند که انسانی بود
اسطوره ها خشمگین شدند و جنگ هفتادو دو ملت بر سر معشوق اغاز شد
/////
مردمی شاعران را به دو دسته دروغین و حقیقی تقسیم کردند
جرم شاعران دروغین ابستن کردن اسطوره ها بود / اسطوره های انها از خصوصیات و صفات انسانی برخوردار شده بود ند
نیروهای هستی انها انسانی بود /مردمی جنگجو شاعران را طفیلی صدا کردند
شاعران خصوصیات فکری ضد باور مردمی و ضد جمعی پیدا کرده بودند
در جامعه مردمی که شاعران حقیقی را بزرگ می کردند شاعران انسانهایی اشفته و اغلب در حالت خلسه و ناخوداگاهی بودند
شاعر حق فکر کردن را نداشت زیرا فکر کردن تنها برای فیلسوفان مقدر شده بود
او نباید طرحی می داد فقط در حالتی از رویا باید اسطوره های ناخوداگاه جمعی را می دید و برای انها ستایشگری می کرد
از اغاز جنگهای خدایان دینی تا اغاز صلح تاریخی هرچه که مورد تایید موبدها نبود کفر به حساب می امد
اما شاعر نمی توانست با چشمهای دیگری دنیا را ببیند انها به جهان دیده شده و شناخته شده احتیاج نداشتند
و ظیفه ای که اسطوره از او می خواست راهی شدن در معانی و رسیدن به حیرت انگیز بود
مردمی انها را جن زده فرض کردند و انها را مجنون صدا کردند اما عده ای از شاعران گفتند که اینها را الهگانی گفتند که
اشکار شده بودند ولی بلافاصله خشک شده بودند و شکسته بودند
//////
خسته تر ها با ستودن بی صورت ها سوگواری کردند
دومین صورتک با گریه خود را حفظ کرد
دستهایش را روی پیشانی اش گذاشت و ناله ای کرد
کسی که هستی چرا جواب نمی دهی ؟ نمی بینی ام یا نمی بینمت
برای اینکه این صدا نمی تواست شنیده نشود سوگواری گرد و غباری در جهان های هنری پخش کرد
که شاعران راخون دل خورده جا می انداخت
شاکی ترها با لحنی شوم حیرتهای دیگری را بر چهره زدند /مشعل سومین صورتک را دستش دادند
فریادهای اذرخشی کشید ند : نه نیستی نه نه نیستی هیچ صورتی کامل نیست
مردمی انها را سزاوار عذاب خواندند / وطبل های مراسم قربانی کردن شومی به صدا در امد
بدین ترتیب مردم سرپرستی اسطوره ها را پذیرفتند و شاعران بر سر یک دوراهی تاریخی قرار گرفتند
انچه تاکنون به شاعر زندگی اعتباری می بخشید /دیگر در میان نبود
و شاعران طبق عادتهای ستایشی به شاهان روی اوردند
و صورتک مدح را از صندوقچه ها بیرون اوردند در میان صله ها و بدره ها و سیمن کمران و زرین کمران می چرخید ند
و با صدایی اغواگر زیر گوش دنیا می خواندند: کسی هم اگر نباشد ایشان را چه کنم بی صورت کامل در برابر صورتکهای مقتدر چه چیز می تواند باشد
در راهی دیگر شاعران به احساسات انسانی روی اوردند و از انها صورتکی از احساسهای شاعرانه را به وجود اوردند
و ستایش برای قهرمانی معشوق شد انها معشوق هاو ایزد بانوها را دست مایه گلایه ها و احساسات خود کردند زیرا ان زندگی جعلی را نمی پذیرفتند
انها از ایزد بانوها خواستند تا حیرت انگیز باشند اما انها خیانت کردند زیرا در برابر حیرتی دیگر قرار داشتند
///////
دیگر راه برای خود بینی بود دیگر بینی برای هنر از میان رفت و شاعر در شعر از خود گفت و ارجوزه سرود
هنر به شاعر نزدیک شد صورتش را به ارامی فوت کرد
شاعر چشمهایش را نمی بست هرچه فوتش را سرد تر کرد شاعر چشمهایش را بیشتر می گشود
سپس ترک معانی کرد در خلوت در جستجوی دیدار با هنر می نشست
و خود را از حیرت هنر دور نگه می داشت تا برایش رجز خوانی کند و خود ستایی کرد
خودستایی با غرور همه چیز را دست انداخت و زیر گوش هنر گفت :
رها کن این جستجو در من است من را رهایی بخش
این شعر برای حیرت از من است که می ماند
/////////
بی صورتها که فراموش شدند از خود شکایت کرد ند / انها از تلاش چند وقته برای اشکار شدن نتیجه ای نمی گرفتند
حیرت انگیز همچنان در حالتی از اغواگری انها را محو می کرد
صورتک ملامت بر چهره شاعران افتاد و انها را از همه چیز ناراضی کرد
ملامت با لحنی سوگوار از صورتکها پرسید : چرا گردو غبار نباشیم
من پشت صورتک ان بی صورت چگونه می توانم حیرت انگیز را بیابم
وقتی صورتکها و گرد وغبارها کنار رفتند
شاعران نام ها را در انجمن بی صورتها خواندند
انها با شنیدن خود محو می شدند کمی بعد صورتهای فلکی ماتشان زد
شاعران به صورتکها و انها به بی صورتها نگاه کردند و اخرین نامی را که گفتند
حیرت انگیزدر میان گفتگوهای محو شونده درهم خود نمایی می کرد
۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
بانوی تاریک و مردی که دورتادور سرش چشم داشت
بانوی تاریک : می خواهم اعتراف کنی
برای انکار صداهایی که من را محو می کنند
با تصوری همراه تردید در انتظار پرتویی هستم
ایا قادر هستی که حس کنی مغلوب کدام جمله ها شده ام
زیرا تاریکی دقیقا ان چیزی نیست که با روشنایی اشکار می شود
جایی که از هیچ پرتویی انتظار بازگشت نیست
کسی نیست که برای سوالهای تو جواب قانع کننده ای داشته باشد
انهم برای توده ذهن هایی که تنها پراکنده شدن را اموخته اند
تاریکی بر پیشروی روشنایی احاطه دارد
و شفافیت انعکاس تصویر دلخواهی که هرگز خودش را نمی بینی
تاریکی هیچگاه در جستجوی روشنایی نیست
وشاید این ضرورتی در انتخاب تو باشد
هنگامیکه احساس کنی راهها به جای دیگری نمی رسند
و هیچکس قادر به دیدن تو نیست
نمی فهمی که دور خودت می چرخی یا برمی گردی
تنها چیزی که از خودت می دانی
به یک جمله خلاصه می شود
باید گذشت
مردی که دور تادور سرش چشم داشت :
مردها و زنها از عریان دیدن هم منع شده اند
زیرا درعریانی حیوانات اشکار می شوند
و مرد و زن با نر و ماده برابری می کند
اما جسمی که زنها از زنها می بینند
کدام مرد را وسوسه می کند
دنده ای را که دست نیافتنی تر از دنده ای است
که شهوت را به درک جسمانی زن قادر می سازد
در اختیارش می گذاری
درحالیکه در هر جسمی که بیاراید
همان می شود که نشناخته بودی
واگر تمام دنده ها به جسمهای زنانه تبدیل شوند
دیگرجسم سابقت را نخواهی داشت
وممکن است برخی را مرد گونه احساس کنی
بانوی تاریک : زیرا پنهان ترین جسم زنها مرد است
و درزیر پوششی از حسادتها
تقاضای انجام درخواستی دارد
که از هر وحشتی نورگیرتر است
این سرنوشت را هنگامی پذیرفت
که نخستین بار اشکار شد
درحالیکه جسمهای دیگر برای پنهان کردن ضعف هایشان
چاپلوسی میکردند و بر کمال مطابقتش اسرار داشتند
برای مرد ها از او عفریته ای ساختند
که از زشتی در تاریکی پنهان می شود
و با نقصهای جسمش در تقارن زن و مرد دخالت می کند
و بی سرانجامی را گسترده می کند
در معاشقه ای پنهان به قصد خسوف جسم مرد در خود
کمینهایی در تاریکی دارد
که هیچکس انهارانمی شناسد
مردی که دور تادور سرش چشم داشت :
برای گذشتن از این تردید به کدامیک اعتماد داشتم
به تصویری که در ان یک لحظه تنها حدس می زدم که دیده باشم
یا تصوری که جسمهای دیگر القا می کنند .
بانوی تاریک : صداهایی را می شنوم که با لحنی سرزنش گر
می گویند : انچه را که انها می گویند باور کن
اما چگونه ان لحظه را از یاد برده ای
لحظه ای که چشمهایت ثابت بودند
و دیگر در جستجوی من دیوانه وار نمی چرخیدند
مردی با گوشهای چند لایه وقتی در حال گوش دادن
به تنها اهنگ مورد علاقه اش بود
: رازی را می شنوم که تنها معدودی از سرهای گردان در تاریکی
فرصت لازم برای درک و تحلیل ان را دارند
زیرا کسی که راز را می گوید
می تواند شنونده را به رازی برای خودش تبدیل کند .
بانوی تاریک : من دلیل دیگری برای دیده شدن ندارم
و اگر تو تنها مردی که توانست من را ببیند
همان عفریته ای را می بینی که قصد گرفتن جسمت را دارم
پس هنوز به روشنایی اعتماد می کنی
مردان پر ادعایی در جستجویم بودند
اما نه برای اشکار کردن تنها برای اینکه بفهمند
ایا زنها چیزی برای پنهان کردن دارند
و ایا ان چیز می تواند طور دیگری بروز پیداکرده باشد
و تو کمینهای من را می دیدی
حتی تو با همه چشمهایی که باز کرده ای
تنها تصویری را دیدی که از زنها شنیده بودی
مردی با گوشهای چند لایه وقتی هر اهنگ دیگری گوش می کرد :
گوش چپ میانی ام نجوای پر تشویشی را می شنود
چگونه چنین اهسته اواز می خوانند
که از تارهای شنوایی می گذرند و تحریکی در میان نیست .
مردی که دورتادور سرش چشم داشت : نه نمی توانم بگویم
زیرا من تنها به نگاههای وحشت زده ات خیره شدم
من قاتل تو نیستم کسی که ترا می کشد زنها هستند
زیرا تو مثل پسر بچه ای هستی که لباسهای دخترانه بر تن کرده باشد
و ناشیانه از لوازم ارایش مادرش استفاده کرده است
پسر بچه ای که می داند هیچ شباهتی با زنها ندارد
اما خود را جذاب ترین زن می پندارد
طوری که نیازهای جنسی اش را ارضا کند
بانوی تاریک با نوازش ناخنهایش هرکدام از چشمهای
مردی که دورتا دور سرش چشم بود را پاره کرد ،
اما مرد هیچ مخالفتی از خود نشان نداد و
وقتی چشمهایش را با دهان می مکید
احساس تهی شدن رهاننده ای داشت
او در تاریکی همراهش شد
بانوی تاریک از او می خواست که با دستها صورتش را لمس کند
اما همیشه همان پسر بچه را توصیف می کرد
درحالیکه هر بار مطمئن تر می شد که هرگز او را ندیده است .
۲۵ فروردین ۱۳۸۶
[بدون عنوان]
به آنها گفته بودم
میان درخت صاعقه خورده نشستن روی ابها جنون ترس است
برادران دره های ابر ، شوهران خواهران ما
اگر پسران این تیره را با رسمهایشان نمی راندند
رئیس با رقص جنگ شور می آمیخت
پدر بزرگ ، چرا مخالف کندن شاخه ها نیستی
خشکی دستهایت را باور کرده ای
تیره ترسیده ات را برای کناره ی مقابل قربانی نکن
نفر به نفر لای درخت کز کردند
مادرها سر های بچه ها را برای ندیدن گرفتند
تنها کاری که از من خواستند
هل دادن سنگینی شان بود
با دستهای بیا ، پس رفتند
جریانی که خون سر برادرم را برده بود
سر درخت را خم کرد
پدر بزرگ شاخ اقتدارش را تقدیم آبها کرد
با نام کودکی ام در امتداد کناره دویدم
به باز گشت امیدی نبود که برگشتم
ماهی های دود خورده را به رودخانه باز گرداندم
با سنگهای فرو ریخته ی خانه ها کوهی ساختم
اجساد همتیرگی هایم را به ترتیب علاقه ای که داشتم
در میان درخت صاعقه خورده پشتیبان هم کردم
و تیره را مردمان افتخارات بد صدا زدم
رودخانه ایستاد
و توتم ها گفتند روزی آنها را بر می گرداند
پسران رانده در بالای کوه سنگی به رقص جنگ پای می کوبند
با هر گامی سنگی را زمین می اندازند
در رشته های تفسیری تسبیح های منقوش تاریخمان
حیوانات وحشی استخوانهای حیواناتی را که خوردیم
دفن خواهند کرد
۱۸ خرداد ۱۳۸۶
[بدون عنوان]
پیش نگاه پیر قوم کوچکرده
خاک داغ را از لابهلای انگشتهایش آبشار میسازد
دخترکی با پوست ترکخورده مثل پوستین کویر
بیرون میکشد خود را از دهان چاه
زیر تورم گوشهای بدهکارش نجواکنان
پیرمرد زنمردهی سرزمین از یاد رفته به انتظار اجابت
در خیرگی افقهای گرمازده با کوزهای آب در بغل
به ابرهایی که نیامدند چه میگویی
مروارید چشمهایش سرخ میشوند
سرخی تنگ میشود بین سیاه و سرخ
دخترک را میبیند
با شنزارهای داغ که میریزند از انحنای پاهای بیابانیاش
با لبهای سفید شهوانیاش که التماس میکنند
پیرمرد غمخورده اسبت مرده همسایهات خورده
در سکوت شبها از خانههای متروکه چه میشنوی
اشک ریز نمیبارد از سوزن چشمهایش
چرا که از قرنها پیش آبی در کوزه باقی نمانده بود
دخترک کوزهی باستانیاش را با دستهای شنی از زیر پاهایش دزدید
و دستش ریخت
هنگامی که به داخل کوزهای خالی نگاه کرد
و ابرهایی را دید که در کوزهای گرفتار پیرمردی خشک شده بودند
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
شهر باغ وحش آدمهاست
شهر باغ وحش آدمهاست
با اون عوارضیهای تهیهی بلیط
و میدان بزرگ قدیمیش که حیوانهای زیادی را دیده است
که یه چند وقتی در کلاه فرنگی زندگی میکردند و بعد ماموران باغ وحش
طوری که کلاهشون نیفته جسدشان را در ماشینهای مخصوص گذاشتن
و به محلهای مخصوص بردن
بعضیها جثهی بزرگی دارن اما آپارتمانشون کوچیکه
مثل گوریل دستکوچک بیشتر ساعت تو خونهاند و جایی ندارند که برن
یعنی ته جیبشون فقط هزار تومن که برای سیگار ه
بعضیها هم جثهی کوچکی دارن اما تو یک آپارتمان سهخوابهی سوپرلوکس مثل یک شانپانزهخانم اپیلیدیکرده
مراسم احضار ارواح میذارن و یک میز رو تو هوا میچرخونن
سرسره دارن و یک حلقه لاستیک اسپرت که از سقف آویزونه
رژیم گیاهیشونو به موقع میخورن و بعضیها هم توی سطل آشغالها دنبال یک تیکه باقیموندهی نون یا ساندویچ
یا پوست کاغذی زیر کیکند که لیس بزنن
اما شاعر وحشییه اونو نباید از طبیعت دور میکردین
نباید میبردینش پشت میز مدرسهها
و جادوی کلامشو میدزدیدن
برای اینکه ناظمُ شکل مامورهای باغ وحش نبینه
میخواستین اونو شکل بابای دومش ببینه
اما کور خوندین
اون هیچوقت گول این حرفا رو نمیخوره
چون گول حرفهای دیگهای رو خورده
که اگه گول نمیخورد
آوقت با هزار تومن پول از خونه نمیزد بیرون
یک گوریل دستکوچم که همش رو تپهها سر میخوره
باید از مترو استفاده کنه
ممکنه از آپارتمانش خیلی دور بشه
حتا ممکنه با یک خرس تنبل که تازه از خواب زمستونیش اومده بیرون تو پارک دوست بشه
بعد خرس تنبل قصهی دوستی خاله خرس رو براش تعریف کنه و دوتایی باهم برن تو کافه خاله خرس رو ببینن
و گوریل به این فکر کنه که
که هر چی به دستهایش فشار بیاره نمیتونه خاله خرس رو بغل کنه
پول چایی خودشو روی میزمیزاره و میزنه تو کوچه
حالا باید سه ساعت پیادهروی کنه اونم در حالی که دیگه سیگار نداره
چون سیگاراشو خاله خرسه کشیده
شانپانزهی اپیلیدیکرده فکر میکنه
به خاطر خوردن گوشت
مردم همیشه تشنهی وحشیگریاند
مخصوصن مردها که همیشه با اندامشان پز میدهند
یه قرون ته جیبشون پول نیست آن وقت ماشینهای مدل بالا سوار میشن
و وقتی که پلیس میآد چون مرده طرف اونو می گیره
و بعد وحشیها مثل خلا از جلوی آدم سبقت میگیرن
وتفریحشون رفتن به فستفودها و رستورانهاست
و هیچ وقت دماوند رو از بالای توچال هنگام طلوع خورشید ندیدن
چون خرن
فکر میکنن زندگی یعنی کار کردن و پول درآوردن و از گرسنگی نمردن
اما همین آدم وقتی تو اتوبان زد به گوریل دست کوچک
مثل بز فرار کرد
حتا از دست سگهای پلیس که همگی مرد بودند
مثل یه روباه از کوچههای شمرون فرار کرد
ماشینُ انداخت کنار یک پارک و دربست گرفت
گوریل دستکوچکُ رسوندن بیمارستان
اما ماموران باغ وحش دیر کردن
کلاه فرنگی گوریل شکسته بود
گوریل دستکوچک دیگر گوریل دستکوچک نبود
اون دستهای بزرگ دوستداشتنیش را پیدا کرده بود
دستهایی که میز خانهی شانپانزه را در مراسم ارواح بالا میآورد
دستهایی که هنگام خودارضــایی طولانی شانپی با اون ســکس میکرد
دستهایی که هنگام خواب طوری که بیدار نشود دستهای اونو میگرفتن
دستهایی که اونو نوازش میکردن
هنگامی که شانپی به یاد تصادف شدیدش میافته و گریهاش میکنه
و بلند بلند خودشو وحشی صدا میزنه
از حرص زنگ میزنه و پپرونی سفارش میده
بعضی وقتها فکر میکنه
دیگه خودشو نمی شناسه
فکر میکنه داره زشت می شه
زیر پوست هر انسانی حیوانی وحشی زندگی میکنه
زیر پوست حیوان وحشی انسانی مرده زندگی میکنه
زیر پوست انسان مرده ماهیهای پرنده زندگی میکنن
زیر فلسهای ماهیهای پرنده روح زندگی میکنه
هنگامی که میپرند و اقیانوس را میبینند
از پهنهای دیگه
انسان مرده تبدیل به حیوانی وحشی میشه
و حیوان وحشی در زیر پوست اپیلیدیشدهی شانپی زندگی میکنه
۱۸ آبان ۱۳۸۹
