هتل مسرت
دو مرد و یک زن در ایستگاه پیاده شدند. باران شدیدی میبارید. یک باربر جوان اثاثیهی این گروه سهنفره را به دوش گرفت. زن به باربر گفت: « هتل مسرت لطفن!»
باربر گفت:« هتل مسرت؟»
حالت پرسیدنش نشان میداد سوالش از سر نشنیدن نیست. بلکه حس غریبی از میل برای باز شنیدن حرفی زیبا داشت. صدای زن زیر آن باران، همچون صدای بارانی لطیفتر، طنین انداخته بود. مردها یقهی کتشان را بالا داده بودند و بیصدا به سمت ساختمان ایستگاه پیش میرفتند. زن جوان با سر به سوال باربر پاسخ مثبت داد. سپس با گامهای بلند به سمت دو مرد و بادی که از روبرو میوزید و بارانیاش را تکان میداد راه افتاد. لحظهای بعد رو به سوی باربر کرد و گفت: «پسرم! بهتره واسه ما یه درشکه پیدا کنی.»
هر سه تنگ هم تووی درشکه نشستند. باربر اثاثیه را کنار درشکهچی گذاشت. بعد سرش را به سمت داخل درشکه چرخاند و رو به صورت بچهگانهی زن گفت: «موفق باشین. خدا به همراهتون!»
مردها ساکت بودند؛گیجی و غربت کسانی را داشتند که برای اولین بار سفر میکنند. زن به باربر گفت: «ممنون.»
درشکه راه افتاد. دستان باربر خالی مانده بود. درشکه و مسافرانش از میان گل و لای رو به سمت شهر دور میشدند.
چرا اینقدر دیر به ذهن زن خطور کرد. ناگهان گفت: »آه! چقدر احمقم. فراموش کردم پول باربر رو بدم.»
مردها طوری که انگار زن گفته باشد “چه هوای افتضاحی” سرشان را تکان دادند و غرق در بیخیالیی خود شدند. درشکهچی اسبهایش را هش میکرد و باد روی شانههای پهنش میوزید.
زن با چهرهای اندوهگین به بادی که بر سر و شانهی درشکهچی میپیچید خیره مانده بود. چندبار خواست صدایش کند. اما جرئت نکرد. از امکان مواجهه با چشمهای شرور یک راهزن در پس چنین هیبتی میترسید.در واقع از وجود چهرهی یک محکوم با موهای خاکستری، چشمهای نافذ و اشتیاق جنایتکارانه در پس این شانههای با ابهت اطمینان داشت. اما با جسارتی آمیخته به کنجکاوی که ناگهان در دلش جوشیده بود گفت: «درشکهچی!»
آن شانهی پهن و ستبر در باد خشکش زد. اما سر خیس و بارانخوردهاش برنگشت. زن برای بار دوم محکمتر صدا زد. وقتی سر، با ترکیب صدایی از غر و لند و هش کردن اسبها برگشت، تناقض میان حقیقت و تصورات زن، او را غرق در سکوت و احساس حماقت کرد. حالا صورت زیبا و دهاتیی پسربچهای سیزده ساله از او میپرسید: «چی شده خواهرم؟ چیزی فراموش کردهین؟»
« پول باربر رو فراموش کردیم بدیم…»
« ایرادی نداره خواهرم. من برگشتنی بهش میدم.»
بعد انگار درشکهچی از درشکه پیاده شد و به جایش تصویر همان شانههای ستبر در چشمهای زن نشست. زن دوباره تصور همان چهرهی راهزن و شریر را به خیالاتش دوخت و محو تماشای خیابانهای بیروح، خیس و گلآلود شهر کوچک شد.
هتل مسرت، زیباترین هتل شهر بود. دو مرد که غریبیشان را مثل باز کردن شال گردنی، کنار گذاشته بودند، داشتند مشتاقانه اسمهاشان را برای هتلدار ذکر میکردند. زن داشت سالن کوچک را بررسی میکرد. او دو زمستان را در عمارت دوستداشتنی ِیک پانسیون خانوادگی در سوییس گذرانده بود. سالن در نظرش ساده، تقریبن خالی اما قابل استفاده و همهچیزتمام بود. با کنجکاوی برای ملاقات کسی که فضای روستاییی سوییس را در این ناحیهی کوچک و دورافتاده در آناتولی حاکم ساخته بود، رو به هتلدار که به حالت تعظیم پشت یک میز کوچک ایستاده بود و مشغول پر کردن فرم مسافران بود گفت: «صاحب این هتل شما هستید؟»
مرد جوان بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «بله، من هستم.»
زن خواست بپرسد متاهلاید. گویی دلش نمیخواست باور کند سالنی مرتب و مزین، متناسب با سلیقهی یک بانوی اروپایی را این مرد ِسر-تراشیده ترتیب داده باشد. اما به هر دلیل این سوال را نپرسید.
بر روی دیوار دو تابلوی نقاشی نصب شده بود. نقاشی اول یک آسیاب آبی را با سایهاش، شرشر صدایش و درخشش آب در نور کمرنگ شامگاه، در قالب ِبیروح یک عکس به تصویر کشیده بود. اما تصویر دیگر، تلاش سردرگم ِقلممویی ناشی اما حساس، برای ثبت روحی گریزپا بود: پرترهی یک دختر جوان. دو مرد که کارشان با هتلدار تمام شده بود هم مقابل تصویر این دختر جوان میخکوب شده بودند. بعد از مدتی یکی از آنها با چهرهای آشفته، که آشکارا تاثیر پرتره بر خودش را بروز میداد، گفت: «در این پرتره شتابی هست. انگار نقاش در قطاری سریعالسیر در حرکت بوده و بعد در یکی از ایستگاههای غیرقابلتوقف، روح دخترکی که از تب بیماری نوبه رنج میبرده را دیده، آن را در تصوراتش جان بخشیده، بزرگ کرده و بعد به تصویر در آورده.»
همه ساکت شدند.هتلدار هم به همان سمت نگاه میکرد. با لبخندی بر لب خیره مانده بود به دیوار. نقاشی را نمیدید، فقط به آن سمت نگاه میکرد. ساکت بود. چهرهای ملالآور و نگاهی متفکر داشت.
با صدایی متواضع گفت: «خواهرم، چند ساعت قبل از مرگش.»
همگی دوباره به تابلو خیره شدند. زن بی که صورتش را برگرداند پرسید: «این نقاشی را شما کشیدهاید، درسته؟»
دو مرد گویی منتظر شنیدن جواب منفی از هتلدار بودند. زن طوری که انگار قبلن جواب سوالش را گرفته، با آسودگی خاطر منتظر پاسخ بود. هتلدار آرام و متفکرانه گفت: «خیر.»
مردها نفس راحتی کشیدند. زن از این پاسخ منفی تعجبی نکرده بود. هتلدار ادامه داد: « خود او کشیده. یکی از دوستانش آینه را نگه داشته. او با دست خودش، همانطور که تووی تصویر میبینید لبخند بر لب، خودش را دقایقی قبل از مرگ نقاشی کرده.»
زن اگر زنی معمولی بود، داستان این پرتره را آرام آرام از زیر زبان هتلدار بیرون میکشید. اما حالا چهرهاش را غباری از بیتفاوتی در بر گرفته بود. رو کرد به یکی از دو مرد: « میشه به من یه سیگار بدید؟»
هتلدار با قدمهای آرام و سنگین از سالن بیرون رفت. چند ثانیه بعد دوباره داخل شد. گفت: «اگر دستوری داشتید، زنگ رو فشار بدید. پیشخدمت اتاقهاتون رو به شما نشون میده. اگر قبل از خواب چیز گرمی میل داشتید میتونم براتون چای آماده کنم.»
صورت هتلدار آشکارا هیجانزده بود. دلش میخواست درست مثل کاری که پیش از این برای صدها مشتری انجام داده بود، بر عکس روی یک صندلی بنشیند و بی که چشمهای پرتره را ببیند، بیاراده داستانش را تعریف کند. اما زن…
« متشکریم. بله قبل از خواب چای میخوریم. خیلی ممنون.»
بعد از اینکه هتلدار برای بار دوم بیرون رفت، زن خواست که برای همسفرانش داستان زنی نقاش که در سوییس میشناخت را تعریف کند. اما بعد خودش را به اندازهی بازگو کردن این قصهی معمولی خسته و ناتوان حس کرد و حتا از گوش نکردن مخاطبانش در میانهی داستان ترسید. سکوت کرد و با خاطرهی دوست مردهاش مدتها به پرتره خیره ماند. حرفهای دوستش وقتی او آینه را نگه داشته بود را کلمه به کلمه، در سکوتی میان صدا، نور، باد و باران دوباره میشنید:
«در ایستگاه باربر جوانی اثاثیهات را خواهد گرفت. برای شنیدن دوبارهی صدایت، از تو خواهد خواست که حرفت را تکرار کنی. تو فراموش میکنی مزدش را بدهی. درشکهچی تنومندی وقتی به سوی تو برگردد، چهرهی کودکی سیزدهساله را خواهی دید. بعد درشکهچی پیاده خواهد شد و باز آن شانههای تنومند روبروی تو خواهد بود. محو تماشای خیابانهای بیروح شهر خواهی شد. شاید هوا بارانی باشد. بعد برادرم…چشمهایش، چهرهی ملالآورش، نگاه متفکرش…
به من قول بده..حتمن خواهی رفت و شبی را در هتل ما خواهی گذراند. مگر نه؟»
این داستان برای اولین بار در 9 می 1935 در شمارهی 45 مجلهی Varlik (دارایی) و پس از آن به سال 1936در مجموعه داستان “سماور” توسط انتشارات Remzi Kitabevi منتشر شده است.
۳ دی ۱۳۹۳
