شش داستان از کسرا صدیق

تو حتمن عاشق ِمن بودی مادر

و من با مشمای مشکی تووی دستم در خیابان‌ها قدم زده‌بودم و از کنار پل شیری تا آن دورترها رفته‌بودم.

رفته‌بودم وحتا تووی پیاده‌رو کنار گلدان‌ها چند دقیقه‌ای نشسته‌بودم و هیچ‌کس هم نبود که از من بپرسد این‌وقت شب آنجا زیر نورِ دور و سفید چراغ‌برق چه می‌کنم با آن مشمای مشکی تووی دستم. من هم یواشکی کنار گلدان‌ها شاشیده‌بودم و بعد پایین را نگاه کرده‌بودم و با یک لبخند تلخ، هلویی را که از تووی جیب راستم درآورده‌بودم گاز می‌زدم و با خود می‌گفتم نه، هنوز شب است. هنوز شبه که دکتر نیومده، فردا میاد. خدا عمرش بده، دکتر آدم قابل‌اعتمادیه. همینجا منتظرش می‌مونم. فردا حتمن میاد. و بعد هسته‌ی هلو را کاشته‌بودم پای گلدان و زردآب را از پای چشم‌ام پاک کرده‌بودم. حتا نتوانسته‌بودم گریه کنم. من تنها زیر نور سفید گریه نمی‌کردم. نمی‌توانم بلند شوم من که تمام این راه‌ها را تووی تاریکی قدم  زده‌بودم با این مشمای مشکی که از دستم آویزان است و انگار کودکی تاریک، تمام راه را آمده‌بود پابه‌پایم. نه من بلند نمی‌شم چون هنوز شبه هنوز دکتر نیومده مشمارو بگیره هنوز نمیاد مادر بالای سرم با اون لبخند بزرگش بگه بلند شو پسرک ِقشنگم. و من تووی عرق ِتن خودم غلت بخورم و به پهلو دراز شوم و مادر یک هلو بگذارد کنار سرم و دور شود و تابستان از راه برسد. و من دستی به پیشانی‌ام بکشم و با چشم‌های تب‌زده به پل نگاه کنم. نه نمی‌توانم. من تمام شب این راه‌ها را قدم زده‌ام و تووی تاریکی خندیده‌ام تا اینجا دکتر را ببینم و این مشمای مشکی را به او بدهم تا با من کمی مهربان باشد و با دست‌های پرمویش مشما را باز کند تووی مشما را نگاه کند و بعد زیر این نور سفید بی‌رمق تووی چشم‌های زرد من نگاه کند و بگوید پسرک قشنگم! سرطان یه مورد نادره. و بعد من تووی خیابان‌ها هلوها را از جیب‌هایم بیرون بیاورم و پای گلدان‌ها بشاشم و از کنار پل شیری تا خود صبح راه بروم تا آن دورترها. بعد مادر دست بکشد تووی موهایم و با انگشت خیس قی را از پای چشم‌ام پاک کند و برایم بگوید که شب‌ها شیطان تووی چشم‌هایت کثافت می‌کند پسرک قشنگم. و من بگویم مادر تو حتمن عاشق من بودی تو عاشق من بودی مادر که یک تکه از بدن‌ات را گذاشتی تووی آن مشمای مشکی و دادی دست ِمن. و بعد آرام پشت گردنش را ببوسم و از کنار پل شیری راه بروم تا آن دورترها و برگردم. و بروم تووی نور سفید. و برگردم. و دکتر کنار گلدان‌ها نشسته‌باشد و دست‌های پرمویش را نشانم بدهد و بگوید چیزی نیست چیزی نیست بیا مشما را پس بگیر بیا مشمارو بگیر ببر بذار لای پای مادرت حرومزاده!‌ و بعد لبخند بزرگش را روی صورتش پهن کند و مشما را به سمت من دراز کند. و من با دست‌های پرمو مشما را می‌گیرم و موهایش را کنار می‌زنم و پشت گردنش را می‌بوسم و دکتر می‌خندد و هلویی از جیب راستش بیرون می‌آورد، روی هلو را که پر از مو شده نشانم می‌دهد و باز می‌خندد. و من دست‌هایم را لیس می‌زنم و مشما را که پر از بوی خون است پای گلدان‌ چال می‌کنم و دکتر از کنارم رد می‌شود و دست‌های پرمویش را روی صورتم می‌کشد و می‌گوید رحِم فقط یه کیسه خونه فقط یه کثافته که شبا شیطون تووش کثافت‌کاری می‌کنه. همه زنده می‌مونیم. آره همه زنده می‌مونیم پسرک قشنگم! سرطان چیز کثیفیه. و بعد دکتر می‌خندد و از زیر ِنور ِسفید دور می‌شود. و بعد هلوها از بطن خاک سرد جوانه می‌زنند و گلدان‌ها پر از مو می‌شوند. و آدم‌ها می‌خندند و پشت گردن همدیگر را می‌بوسند. و بعد شب به تن ِگرم تابستان می‌پیچد و عرق می‌کند و پیاده‌رو زیر نور بی‌رمق چراغ‌ها محو می‌شود.

و مردی با چشم‌های زرد تووی تاریکی گریه می‌کند و از کنار پل شیری تا آن دورترها راه می‌رود و با خود بلند می‌خاند:

تو حتمن عاشق من بودی مادر…

۱۲ مرداد ۱۳۹۰


برف روی همه‌ی آن‌هایی که نمی‌دانستند

برای سپیده

نمی‌دانند. اغلب نمی‌دانند و من تووی این ندانستن آن‌هاست که نفس می‌کشم. حتا روی این توالت فرنگی در این دستشویی تاریک و نمور، حتا روبروی آن یخچال ِقدیمی تووی تنهایی‌ی شب که صورتم را روی برفک‌های جایخی می‌مالیدم. حتا در همین لحظه‌های شاد و کوتاه و مسخره می‌دانم که هیچ‌کس نیست که بداند و این یعنی من به شدت تنهام. تنها، مثل بخار ِدهان ِسگ تووی سرما. دارم لیز می‌خورم. از میان آدم‌ها، از تووی خودم، از لای قفسه‌های خیس و آهنی‌ی یخچال. هه!‌ شاشیدن گرمم می‌کند. از بیرون صدا می‌شنوم. باید صدای یک عده که نمی‌دانند باشد. روی توالت فرنگی می‌ایستم و سعی می‌کنم بیرون را ببینم. هه! هه هه! همه‌چیز کوتاه و شاد و مسخره است. صورتم را با یک حواس‌پرتی‌ی ممتد از جلوی ذهنم دور می‌برم و به بیرون نگاه می‌کنم. هه. ‌هوا صاف و روشن است و مردم از هم دور و نزدیک می‌شوند. می‌گفت سفید، سفید، خیلی سفید. هه. او هم نمی‌دانست. مگر اسکیموها چقدر عمر می‌کنند؟! می‌خندم. هه! هه، هه. باید سر جایم روی همین توالت فرنگی بنشینم و به چیزی فکر نکنم. باید چشم‌هایش را لای برف‌ها ببرم و دهان سفیدش را فراموش کنم. هه. او هم نمی‌دانست. باید برگردم و سورتمه‌ام را گوشه‌ی پارک ِرجایی پارک کنم و بعد تووی توالت عمومی روی تنها توالت فرنگی‌ همه‌چیز را فراموش کنم. هه. تنها توالت شهر. هه. موضوع روشن می‌شود و هیچ‌کس هنوز نمی‌داند و همه‌ی آدم‌ها فقط هیکل‌شان را از کنار هشت‌بهشت دورتر می‌برند و لای مورْدها تف می‌اندازند. نه هیچ‌کس نمی‌داند، مثل شاش که رنگ خودش را نمی‌داند. هه. صورتم تووی برفک‌ها خنک می‌شود. در ِیخچال را می‌بندم. باید چشم‌هایم را دورتر ببرم از جلوی صورتش که اینطور نگاهم نکند. هه. نمی‌داند. از نگاه خالی و مسخره‌ش پیداست. از توالت می‌زنم بیرون. آفتاب ظهر روی آجرها زرد کرده. سگ‌ها از سورتمه جدا شده‌اند و روی گلدسته‌ها زوزه می‌کشند. سگ‌ها هم نمی‌دانند. هه. سگ‌ها فقط گرمشان شده با آن‌همه پشم. شلوارم را می‌کشم پایین و می‌نشینم. هه. دلم می‌خاست سگ بودم و لای برف‌ها می‌دویدم و لیز می‌خوردم. به پایین نگاه می‌کنم لای پاهایم. تخم چشم‌هاش از میان زرد ِکثیف و بوی شاش نگاه می‌کند. هه. می‌گفت خانه‌ای از یخ و سرما. می‌گفت بدون هیچ واژه‌ای برای سفید، برای برف. می‌گفت شش ماه ِتمام روز. شش ماه ِتمام شب. هه. و بعد در یک لحظه‌ی شاد و کوتاه و مسخره همه‌چیز تمام می‌شود و لای سفیدی محو می‌شود. هه. نه نمی‌توانم من که فهمیده بودم. از توالت عمومی بیرون می‌زنم. از چارباغ بیرون می‌زنم. از در اتوبوس بیرون می‌زنم. از یخچال بیرون می‌زنم. از لای نگاهش بیرون می‌زنم. از خنده‌اش، از بین دندان‌هایش بیرون می‌زنم. هه. ردیف دندان‌ها مثل خانه‌ای با آجرهایی از یخ و سرما. دستم را می‌گیرند، می‌کِشندم بیرون. آدم‌ها همه با هم به من نزدیک و دور می‌شوند. یک نفر جلو می‌آید که نمی‌داند و شبیهِ یکی از سگ‌هایم است. یک نفر می‌آید که تمام حقیقت را از جلوی ذهنش دور کرده. یک‌نفر می‌خندد و فرار می‌کند. یک‌نفر آتش طلب می‌کند برای سیگار. هه. نگاهش می‌کنم. آتش از دستم روی زمین می‌افتد. روی چمن‌ها می‌افتد. دراز می‌کشم و سیگار و صورتم را لای سفیدی می‌برم. برف همه‌جا را گرفته. سگ‌ها زبانشان را توو کشیده‌اند. سرایدار ِمسجد می‌خندد و دندان‌هایش را نشانم می‌دهد. سگ‌ها تخم چشم‌اش را لیس می‌زنند. از لای برف‌ها تکان نخورده. هه. شش ماه ِتمام شب. شش ماه تمام شاش داغ برف‌ها را آب کرده بود. گرمم می‌شود. تابستان فرار می‌کند و نمی‌رسد که عبور کند. بوی عفن از تنم بالا می‌رود. مردم هنوز نمی‌دانند. هه. همه‌چیز شاد و کوتاه و مسخره است. هیچ‌کس نمی‌داند. سگ‌ها دندان‌هایشان را نشانم می‌دهند. چشم‌هاش لای پاهایم تووی شاش شناور است. هه. مگر چقدر قرار بود طول بکشد؟ حالا برای شش ماه ِتمام، نگاهش با بوی شاش داغ، لای برف‌ها می‌ماند. سگ‌ها رفته‌اند. خندیده‌اند و رفته‌اند. سگ‌ها هم نمی‌دانند. سگ‌ها نگاهم را از بین ذهنشان دور کرده‌اند و رفته‌اند. یک نفر می‌خندد. هه، هه. در یخچال را باز می‌کنم. نگاه می‌کنم. نگاه می‌کند. از لای دندان‌هایش داخل می‌روم. می‌نشینم میان خانه‌ی اسکیموها و ذهنم جایی دورتر می‌رود آن بیرون. بو برمی‌گردد. ترش و تند. هه. برف روی چارباغ. برف روی هشتی‌ی بهشت. برف روی تخم چشم‌هام. برف تووی توالت عمومی‌ی پارک ِرجایی. برف تووی ذهن یک اسکیمو. برف لای دندان‌های سگ. برف روی مناره‌های مسجد. برف لای مورْدها. لای آدم‌هایی که نمی‌دانند. برف روی تاریکی روی تابستان.

برف روی یک جفت چشم شناور در توالت فرنگی

برف روی شاش

برف روی همه‌ی آن‌هایی که نمی‌دانستند.

هه

برف روی جنازه‌ی من تووی یخچال.

۳۰ مرداد ۱۳۹۰


سگ لای پای لورِلای

(1)

برای ف.کاف، ابوالفضل خدّام، و روزهای مدفون در گاوخونی

به یک حس خیس و خنکی از تابستان رسیده بودم آن سال که دوستان! باور بفرمایید هیچ‌کدامتان نخاهید دانست. همینطور تووی بغلم یک قزل‌آلای گنده را چسبانده بودم و هی خیابان ولی‌عصر را می‌رفتم. میدان ونک را می‌رفتم پارک دانشجو را می‌رفتم میدان تجریش را می‌رفتم و هی عرق می‌کردم و کنار لب‌های قزل‌آلایم را بوس می‌کردم. حتا زیر آن پل هوایی هم رفتم که کنارش یک گالری بود و احساس کردم چقدر الان مهم خاهم بود. من با کیف کوولی و یک قزل‌آلای خیلی بزرگ تووی بغلم باور کنید-حتمن باور کنید- خیلی مهم بودم تووی آن لحظه‌ها. ظهر آمده بود بالا و توی آسمان راست ایستاده بود. از آن بالا هی خودش را می‌انداخت روی سر مردم و روی خیابان ولی‌عصر و دوباره بلند می‌شد و می‌ایستاد. من فکر کردم حالا حتمن همه مرا می‌بینند و فکر دریا سرخوش‌شان می کند ولی انگار زیر ِظهر خیلی له شده بودند چون انگار سر نداشتند و خیلی خم، گردن تووی خیابان کرده بودند و می‌رفتند. سرم را چرخاندم دیدم عماد دارد پابه‌پام می‌آید و سرش را پایین انداخته. ابروهاش را تیغ زده بود و خودش را حسابی سفید کرده بود. متاعی شده بود لامصب. خاستم بگویم تو اینجا چیکار می‌کنی که یکهو یک ماشین ایستاد از آن خوشگل‌ها که اسمش را نمی‌دانم و راننده سرش را بیرون کرد و رو به عماد داد کشید: میای؟ من خاستم کلفتی بارش کنم که دیدم عماد برگشته طرف من دست‌هاش را تووی هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: با نام تو بندرها لنج‌هاشان را برانند و کشتی‌ها از کناره لنگر برگیرند. یارو یک مقدار خندید و گاز داد و دور شد. من هم خندیدم و یک بوس دیگر از کنار لب‌های قزل‌آلا گرفتم. بعد آن جلوترها خاطرم هست تووی جوب یک مقدار زاینده‌رود ریخته بود که من نگاهش نکردم البته و شاید تووش شاشیده بودم اگر آنهمه شلوغ نبود آنجا. دودستی سفت قزل‌آلا را بغل کرده بودم و باز می‌رفتم که سرم خورد تووی شاخه‌های انگورستان ِملِک. با خودم گفتم بابا من که اینجا نیستم و بعد انگشتم را به شکل بیلاخ گرفتم سمت خیابان ِملِک و از کنارش رد شدم. حسابی حواسم پرت مردک راننده بود که یکهو عماد از پشت یک درخت بیرون پرید و به من پیشنهاد داد بیا یک عالمه سگ بدزدیم با مترو ببریم میدون شوش بساط کنیم. من گفتم عماد شوش که مترو نمی‌خوره و پیش چشمم یک عالمه زاینده‌رود ریختم تووی تونل‌های مترو و حسابی همه‌جا را به گه کشیدم. بعد عماد از شبی گفت که عبای برادرش را تووی حیاط به شاخه‌های درخت آویزان کرده و به آتش کشیده و قضیه را داده دستش که بابا تو سگ ِمن هم نیستی و بلند خندیده. مردک هم عماد را با مشت و لگد کشان‌کشان برده تا باتلاق و می‌خاسته تووی گاوخونی غرقش کند. خنده‌ام گرفته بود از عمامه‌ی آن آخوند مجهول که تووی مترو روی آب شناور مانده بود به خودم آمدم دیدم رفته‌ام تووی لک و یک ظهر گنده افتاده روی عماد تبخیرش کرده. باز من بودم و لب‌های ترش قزل‌آلام که انگار رفته بود انگورستان و اسید معده‌اش برگشته بود تگری زده بود از بس که لب‌هاش ترش بود. تووی چشم‌هاش نگاه یک ملوان ِغمگین گیر کرده بود که من هیچ‌جوره نمی‌خاستم اسیرش بشوم. ملوان ولی چشم‌هاش که تووی نگاه قزل‌آلایم بود سگ داشت لامصب و حکمن فکر کرده بود من سیرنی چیزی هستم یا اینجا کرانه‌های راین است و من می‌خاهم براش از حنجره لورِلای شعرهای هاینه را بلغور کنم. ولی کور خانده بود ما همه فراموش ِهمین خاک بودیم و دست‌های ملوان هم به چیزی جز شوخی-دستی‌های جاشوهای انزلی نمی‌رسید. ماهی یک لحظه مرا برده بود تووی حال و هوای رمانتیکی که خوب خودم را جمع‌وجور کردم. خلاصه راهم را گرفتم و بی هیچ سطری از فانتزی -بقول عماد- راهم را ادامه دادم. جلوتر یک مقدار آب جمع شده بود که من دوباره عماد را دیدم که کف خیابان دارد تووی آب گل‌آلود غرق می‌شود. می‌گفت دوست-دخترش دیشب خودش را مالیده و بعد هم گفته که تو از یک سگ کمتری و حسابی عماد را شسته گذاشته کنار چون ظاهرن هر شب لخت، دو لنگش را باز می‌کرده برای یارو سگه تا سرش را بکند بین پاهاش و حسابی لیس بزند. گفت همه‌ش اشتباه بود من اینکاره نیستم. می‌رم شمال می‌رم تهران کار می‌کنم. اونجا همه مث خودمونن. من گفتم چی میگی عماد ما همین الانشم تهرانیم. خارجیم اصن. اونجا نیستیم دیگه. ما خیلی مهمیم عماد، خیلی. دستش را گرفتم بکشمش از آب بیرون که عماد یکهو افتاد تووی حوض پارک رجایی روبروی هشت‌بهشت. گفتم لعنت بر شیطون عماد اینجا که اصفهان نیست کفشاتو بپوش همه دارن نیگا می‌کنن که دوباره عماد از دستم سُر خورد افتاد جلوی عمارت. همینطور داشت دست‌وپا می‌زد و انگار جان می‌کند کف سنگفرش‌های روبروی عمارت. من بالاسرش ایستاده بودم دیدم همینطور دارد کوچکتر می‌شود. گفتم عماد خاکو فراموش کن فراموشی کن بابا ما به یه زندگی‌ی حسابی نیاز داریم که دیدم گریه می‌کند و از چشم‌هاش همینطور زاینده‌رود می‌ریزد پایین. من هم که تووی خیابان ولی‌عصر بودم هنوز و اصلن حوصله‌اش را نداشتم هرطور شده بغلش کردم و از آنجا دور شدم. دوباره یک بوس از لب‌های قزل‌آلام گرفتم و رفتم سمت آخر ِخیابان که به نظرم خیلی مهم‌تر می‌آمد. انگار که آخر خیابان جای مهمی بود و من باید با این ماهی خودم را می‌کشاندم از لای خاک به آنجا و از آب‌ها رد می‌شدم می‌رسیدم یک جایی که سرد باشد تلف نشنوم بابا! یک قدم براشتم و بلند گذاشتم آنطرف. عماد دست کرده بود تووی جیبش و شبیه ساقی‌های پارک ِآیینه‌خانه جلو می‌آمد. گفت بیا حشیش بکشیم. من گفتم کف ِرود ترک برداشته عماد، لبامو ببین خشک شده‌ن، دیگه نمی‌شه خندید. بعد عماد غمگین شد و خودش را تووی بغل من ول کرد. پاهاش را از روی زمین کندم و بلندش کردم. تنش بوی زُهم می‌داد. خیس شده بودیم از گریه‌ی عماد. هق می‌زد تووی تنم. نتوانستم خودم را نگه دارم سیگارم را خالی کردم همینجای داستان. عماد با دست‌های لرزان کبریت زد گرفت زیر گلوله. پر کردیم. داشت خیابان ولی‌عصر تووی سرمان چرخ می‌خورد. کیفم از پشتم افتاده بود. عماد از بغلم افتاده بود. همه‌چیز افتاده بود. صدای خوشگل ِاُپرا تووی سرمان کش می‌آمد با سازهای کلیسا و لهجه‌ی بایری‌ی لورِلای که صداش دور بود:

Ich weiß nicht, was soll es bedeuten

Dass ich traurig bin²

عماد به خنده ‌گفت عاشق لب‌های پسری شده که مفعول است و هرشب کت‌شلوار می‌پوشد می‌رود دست‌فروش‌های میدان شوش را گز می‌کند و چیزهای بی‌مصرف می‌خرد. می‌گفت چه لب‌هایی. آب می‌ریخت از چشم‌های عماد. خاک تووی چشم‌هامان بود. وضعیت مسخره‌ای داشتیم. عماد دیگر نگفت. ساکت بود و می‌کشید. من همه‌چیز را از جلوی ذهنم دور کرده بودم و به وضعیت مسخره‌ای رسیده بودم. عماد برج‌میلاد تووی گلوش بود لامصب. قلاب بود انگار تووی گلوش. دست‌هام را بو کردم من. بوی بندر هامبورگ بود. بوی دریا بود. بوی عماد بود. کام گرفتم. نگاش کردم با آن دو چشم ِبی‌حالت ِسرخ. از چشم‌هام چیز مسخره‌ای می‌ریخت پایین. تا زانو خیس شده بودم. حس ِخیس‌ی داشتم. عماد خنک بود و باز تووی بغلم تقلا می‌کرد و لیز می‌خورد. دهنش بوی ترش و شور ِخزه می‌داد. ضجه می‌زد که تو فاعلی کسرا، فاعلی تو، فاعل ِمن باش، زمستان ِمن باش و دست‌هاش را تووی هوا تکان می‌داد و نمی‌توانست نفس بکشد. بعد صداش قطع شد و لب‌هاش آرام باز و بسته می‌شد. سرم را بالا گرفتم خیلی. چشم‌هام را بستم و همینطوری که زور می‌زدم نگهش دارم، داد زدم : نه تو تازه‌ای عماد گرما خشکت می‌کنه. تموم میشی بمون. می‌برمت یه جای سرد. داد زدم: نداره عماد! بخدا زاینده‌رود قزل‌آلا نداره…

نبود عماد. افتاده بود، گم بود.

دست گذاشتم روی چشم‌هام. چشم‌هام مثل ِسگ سرخ شده بود افتاده بود کف ِآب. دست‌هام تووی هوا باز مانده بود. جمع کردم، کردم تووی جیبم دیدم یک عالمه چیز ِبی‌مصرف هست. گفتم عجب بساطی! یک سیگار در آوردم روشن کردم نشستم کنار رودخانه، روی نیمکت‌های پیاده‌روی ولی‌عصر.

(1)

Lorelei

صخره‌ای بزرگ بر ساحل رود راین که پژواک صدا در آن بسیار است و گذار از کنار آن برای کشتی‌‌ها دشوار. این صخره، الهام‌بخش ِافسانه‌ای ژرمنی شده است که بنابرآن لورِلای پری دریایی‌ی زیبایی است که جاشوان و ماهیگیران را با زیبایی و آواز خود می‌فریبد و به سوی خود می‌کشد و کشتی‌هاشان را در پای صخره در هم می‌شکند. هاینریش هاینه شاعر آلمانی شعری به همین نام دارد.

(2)

بخشی از شعر لورِلای اثر هاینریش هاینه:

“نمی‌دانم چه معنایی باید داشته باشد

این که من اینقدر غمگینم”

۱۲ خرداد ۱۳۹۱


مرداد

مورچه می‌رفت هی روی فرش. من دست‌هام را گذاشته بودم روی پیشانی‌م نگاه می‌کردم. وضعیت بدی بود. پر بود همه‌جا. از پاهام بالا می‌آمدند. پژی گفت: گرم شده ریخته‌ن بیرون. تن‌شان گوشتی بود حسابی. قهوه‌یی. طاقت دیدن نداشتیم انگار. صدای بهروز آمد بعد و پاهاش آمد از کنارمان رد شد رفت نشست لبه‌ی حوض. قالی گرم شده بود. مور مورم شد. پژی بلند شد دست‌هاش را تووی هوا تند تند تکان داد. گفت: طاقت ندارم طاقت ندارم. من گفتم غازان همه‌ش آب-الکله. نخوریم. گوشه‌ی قالی تا شده بود روی پام. بهروز دراز کشید تووی حوض. یکی‌شان را برداشتم انداختم ته گلوم. بهروز زد زیر خنده. تن گوشتی‌ش گیر کرده بود تووی گلوم. شاخک‌هاش را می‌مالید به زبان کوچکم. صدای اذان ظهر آمد و بعد سایه افتاد روی موهای پام. خنک شدم. پژی از پایین می‌زد به پنجره‌ی زیرزمین و می‌خندید. گفت آهنگ بذارم بهروز برقصه؟ دوباره خندید. بهروز با پاهای خیس آمد روی کاشی‌های داغ کف حیاط. می‌پرید هی. طاقت نداشت. من گلوم بسته بود. نمی‌شد نفس کشید. داغمه بود انگار تووی گلویم. با دست بوته‌ی محمدی را نشان دادم. بهروز رفت شاشید پاش. دست‌هاش را گرفته بود بالا و از مچ می‌چرخاند. باسنش قهوه‌یی بود با چروک‌های ریز. خودش را تکان می‌داد و می‌پاشید. صدای خنده‌ی پژی می‌آمد از پایین. هی می‌گفت الکسی! الکسی! خم شدم از لبه‌ی ایوان دیدم صورتش را چسبانده به نرده‌های پنجره و هی بوس می‌فرستد برای بهروز. خاستم فحش بدهم دیدم تووی گلوم مانده. مثل گوشت ِخنک بود. قورتش دادم. مورچه هه آب شد تووی گلوم مثل بغض. یاد تابستان هفتاد و شش افتادم. ظهر دلیجان، تن عرق‌کرده‌ی مامان، مورچه‌های سواری روی آسفالت داغ. بهروز دراز کشیده بود تووی حوض دوباره. گفتم: می‌دانی، اوزون حسن خاهرش را به نکاح شیخ در آورد(1). خندید و گفت: خفه شو ترک خر! خفه شو! دراز کشیدم روی قالی. صورت را چسباندم روی نقش‌های نازک شده‌ش. تن‌های قهوه‌یی‌شان کنار چشمم می‌لولید توی خاکستر زیرسیگاری. کبریت کشیدم. بوی جزغالگی پیچید به هوای دَم کرده. دست کشیدم. وسطش چهلستون بود لاغر. بعد سوار بود و کمانگیر و چله. دست کشیدم روی گل‌هاش. پوسیده بود. بهروز سیگارش را روشن کرد. گفتم: و سلطان با ده هزار صوفی سلحشور به جانب اصفهان روانه شد(2). پژی هی می‌زد به میله‌ها و می‌خندید. طاقت نداشت پژی. گفتم بریز بخور پژی بریز بخور. خیسی نشت کرده بود زیر بغل بهروز.‌ گفتم: رودخونه رو بستن بهروز. بهار که بود نه درنا اومد نه هیچ‌چی. دست کرد و پیراهنش را در آورد پرت کرد روی کاشی‌ها. آب روی سینه‌ی بی‌موش سُر می‌خورد. نوک پستان‌هاش قهوه‌یی بود شکل دکمه. انگشتم را گذاشتم وسطش فشار دادم. دو نصف شد ولی هنوز دست و پا می‌زد. له‌ش کردم. بعد ظل آفتاب بود راست که ایستادم تووی ایوان با رنگ آبی مناره‌ها. خاندم: و ما روی عکس‌های قدیمی راه رفته‌ایم و خندیده‌ایم و دور کوچه‌های سنگی‌ی جلفا(3)…بهروز گفت خفه شو! می‌ریم تبریز. دیگه باید بریم. ساکت شدم. پژی از زیرزمین داد زد: تموم شد تموم شد. طاقت نداشتم. نگاه کردم دیدم هوا حسابی گرم شده. گلوم خشک شده بود. مورچه هه داشت روی آجر های شوره بسته می‌رفت. خندیدم. بهروز بلند شد.

(1)و (2) از رستم‌التواریخ/محمد هاشم آصف

(3) و ما روی عکس‌های قدیمی راه رفته‌ایم وُ خندیده‌ایم وُ دور کوچه‌های سنگی‌ی جلفا سنگ شده‌ایم وُ در دورِ پرت شدنیم.(سمیرا یحیایی)

۳ اردیبهشت ۱۳۹۲


مارالان

برای ح.ن، طیبه پورعلیجانی و زانوان بافته به خاک

مامان آمد نزدیک با یک پرده گونی روی پاهاش. گفتم مامان زانوهات درد نمی‌کنه؟ پاهاش را بغل گرفته بود تووی دامن قهوه‌ای ِچهارخانه‌اش. از آنجا که نشسته بودم یک عالمه سنگ معلوم بود و خاک، که دور پاهام بود و ته گلوم. نشسته بودم سر تپه شانه به باد داده بودم پیش مامان. آخر یک صدایی از دور میامد، می‌پیچید تووی دامن مامان و چشم‌های من را خاک می‌برد. گفتم مامان اونجا که بودیم پارک قشنگی میشه ولی. مامان چیزی نمی‌گفت و ساکت پیچیده بود به خودش. مرد ِبا کلاه از لای سنگ‌ها آمد نزدیک و گفت خسته نباشی خسته نباشی. مدام می‌رفت کمر ِتپه نصف صورتش را می‌گذاشت لای سنگ‌ها و یک چشم و کلاه سبزش را نشانم می‌داد. بعد دوباره میامد بالا و می‌گفت خسته نباشی. داشتم کلافه می‌شدم، یک سیگار گذاشتم روی دهانم و چشم به مامان کبریت کشیدم لای دست‌هام. گفتم غُر نزنی مامان! سیگارِ خوب می‌کشم. ناخنم را نشانش دادم که دیگر زرد نبود و بعد لبخند مامان بافته شد تووی قهوه‌ای. گفتم مامان چشم‌هات کو؟ که جواب نداد همینطوری. مردِ کلاه به سر آمد بالا گفت خسته نباشی انتقال سنگین است. الان خانوم می‌رسن دیگه، خسته نباشی. گفتم خسته نیستم و دود را از لای باد کشیدم تووی سینه‌ام. خاله خانم دیر کرده بود و ابرها بالای تپه سر تووی هم کرده بودند انگار که زمستان رسیده باشد. مردِ کلاه به سر نشست روی یک سنگ سیاه یک جوری که من فقط یک چشمش را می‌دیدم و دندان‌هاش را که لای ریش بود. دست کشید روی زانوهاش گفت عجب سرمایی. بعد خاله خانم از پشت سنگ‌ها یک چشمش را آورد بیرون و بعد تنش با هن هن رسید بالا. نگاه کرد به مامان گفت وقتشه؛ کارها شده و حالا وقتشه. گفتم خاله خانم مامان سنگینه روی خاکِ اینجا.خاله خانم پشتش را کرد رفت نشست روی سنگ سیاه یک سیگار گذاشت روی دهانش. مرد کلاه به سر با صدای زیرش یک چیزهایی می‌خواند زیر لب. گفتم اونجا که بود مامان، نمی‌شد بمونه؟ هیچ‌کس چیزی نگفت. یکهو یک بچه دوید سر تپه نشست روی تاب. پشت زانوهاش را که شیارهای آفتاب نخورده‌ی سفید داشت با موهای ریز طلایی دیدم گذاشت روی آهن. مامان داشت هل می‌داد گفتم مامان زانوهات درد می‌گیره ول کن. مردِ کلاه به سر آمد دست کشید به مامان و گفت خسته نباشی خسته نباشی. پرت شدم روی سنگ‌ریزه‌ها زانوم زد به خون. خاله خانم یک چشمش را از پشت سنگ نشانم داد گفت خون نجسه خاله نباید زبون بزنی. سرم را از روی زانوم بلند کردم نگاه کردم به مامان دیدم چمباتمه روی خاک و سرخی نشسته به دامن قهوه‌ای‌ش. تکان تکانش دادم که خاک با صدای استخوان نشست دوباره روی زانوش. دست کشیدم دیدم خون از روی ریش‌هام رفته تا لای دندان‌ها. زبانم مزه‌ی زنجیرهای آهنیِ تاب را می‌داد که سرما چسبیده بود روش. گفتم هل نده مامان زانوت درد می‌گیره. مردِ کلاه به سر رفت پیش خاله گفت خسته نباشی خانوم باجی خاک اینجا عجیب گرانه. جان‌تان گران نباشه، خسته نباشی. من گفتم نمی‌شد مامان همونجا باشه پارک رو کنارش بسازن؟ خاله خانم سیگارش را انداخت سنگریزه برداشت. گفت خاله جان ببین مامان من هم اینجا خسته شده. بعد دستش شکل علاوه‌ای کشید روی سنگ سیاه و تق زد دوبار که سلام. گفتم مامان دوس داره من رو ببره پارک همه‌ش. و بعد دهانم را گذاشتم روی زاونم که زد به سرخ. انگشت کشیدم پشت زانوم که سرد بود هنوز. به خاله مردِ کلاه به سر گفت خانوم باجی دوبار تلقین‌اش مستحب است. خاله خانوم یک چیزی گذاشت تووی مشت مردِ کلاه به سر و صورتش را کرد پشت یک عالمه سنگ سیاه و دور شد. مردِ کلاه به سر یک مشت کاغذ سرخ را کرد تووی جیبش و بعد آمد جلو دست انداخت مامان را برداشت. سرخیِ دست‌هاش بافته شد به دامن ِقهوه‌ای مامان و بلندش کرد. گفتم زانوهاش! که بعد دیدم مردِ کلاه به سر گونی را تووی دهانه‌ی گودال می‌لرزانَد و تووی ریش‌هاش چیزی می‌خواند. صدای استخوان‌های شکسته از دهانه می‌پیچید بالا و باد از دور صدای گریه را می‌بافت به دامن ِقهوه‌ای مامان. هیچ‌کس روی تپه نبود و یک صداهایی هم از دور می‌آمد که نمی‌فهمیدم چیست. ابرها سر تووی هم کرده بودند سرخ، یک جوری که انگار چله‌ی زمستان باشد. من دیدم چقدر خسته‌ام. سیگار را انداختم. خون را تف کردم جلوی پام و نشستم روی زانو، مشت مشت چمن‌ها را کندم پاشیدم به هوا هی کندم هی پاشیدم به هوا. مامان غش غش می‌خندید و باد صدایش را می‌برد پایین تپه، پشت سنگ‌ها.

۱۳ آبان ۱۳۹۲

تبریز


سر-گردان

ماهی گیر کرده بود تووی خیسی پلاستیک. گفتم: «دو دوک دوکا! ینی چند دَم؟» پیچیدم تووی کوچه. آخر کوچه دیوار ِمه راست ایستاده بود. پاهام خیس بود. داشت باران می‌بارید صبح. قبل نور رسیدم پشت دیوار. هوا خودش را گرفته بود دو دستی. زدم با سنگ به دیوار. گفتم: «آقا توکا! آقا توکا بیداری؟» گفت: «انداخته‌م شاه‌پسر! منتظرم.» دست گذاشتم روی دیوار. سرد بود. گرفته بود دورتادور باغ را. ماهی لای مشتم دَم می‌زد. تووی باغ بود آقا توکا. گفتم: «باز چی میخای صید کنی آقا توکا؟» گفت: «چیزی نگو شاه‌پسر! منتظر باش تو هم.» گفتم: «نمی‌شه که آقا توکا!» بعد دست برداشتم از دیوار. سردی‌ش دور شد پیچید دور باغ. گفتم: «ینی چند دم؟» نشنید آقا توکا. گفت: «می‌شنوی پسر؟ عجب نزدیک شده‌ن.» من تووی سایه بودم پشت دیوار. نور نیامده بود هنوز از لای درخت‌ها. تاریکی مثل یک لایه جسبید بود پی دیوار. گفتم دریا صد متری از اینجا فاصله داره آقا توکا! موندی اینجا که چی بشه؟» ساکت بود آقا توکا. معلوم بود نشسته دوباره لبه‌ی ایوان، نگاه به یک عالمه بوته‌ی کوتاه و سبزی که قد و نیم‌قد روبروش تا چشم کار می‌کند فرو رفته‌اند تووی مه. نشسته آنجا با آن صورت پیر و سرخ و آن موهای سفیدش نوک قلاب را نگاه می‌کند. نگاه می‌کند که چطور محو شده دنباله‌ی قلاب تووی سبزی و سفیدی ِروبروش. با صدای خنده گفت: «نزدیکن این بار. همه‌شون هم هستن.» بعد صدای بشکن آمد و بعد شاخه‌های سبز درخت‌ها قد کشیدند از پشت دیوار. گفتم: «دیشب دم آب بودم آقا توکا. نمی‌دونی چه موجایی بود. بلند و پرصدا می‌ریخت و هر بار که می‌رفت یه عالمه از آدم رو می‌برد با خودش. قیامتی بود آقا توکا! چه‌کار به کار این خاک داری تو؟» سردی فلس‌هاش کف دستم بود. بعد دوباره صدای دورِ مو‌ج‌ها بود و ترس بود از صدای کوفتن‌شان روی سنگ تووی تاریکی. دلم تندی زد. یک قطره چکید روی دستم. نگاه کردم به بالا. بعد نور ابر که آرام می‌ریخت و شاخه‌ی درخت‌ها که کنار می‌رفتند. گفت: «دریا شده دکور.» صداش انگار با سبزی درخت‌ها می‌رفت بالا و بعد می‌پرید پایین این طرف دیوار. گفتم: « آقا توکا!‌ تو که هر روز صبح می‌آی اینجا، بگو ببینم چند دم؟ ها؟» گفت: «دریا شده دکور. دریا شده دکور.» صدای بشکن آمد. «اما برمی‌گردن. با دشتِ‌باد. اُزِروا. از سمت شوروی میان.» بشکن شکست وسط باغ دوباره. نفهمیدم چند دم. ماهی خش خش زیر دستم لرزید. «همه‌شون برمی‌گردن. خودم می‌گیرمشون همینجا با همین قلاب. اونا از اول هم مال دریا نبوده‌ن. سرگردون شده‌ن توو این مه.» دهان باز کردم نفس بکشم بزرگ. چکید تووی گلوم. شور بود. قد کشیدم پشت پنجره. پیدا نبود هیچ‌چی. زدم روی شیشه آرام با نوک انگشت. پیدا نبود. دو دوک دوکا! آقا توکا1! نشنید. صدای مو‌ج‌ها می‌آمد از لای سفیدی و صدای بشکن که دور می‌شد. دلم گرفت. رفتم پای دیوار. چند قطره افتاد روی پیشانی و پلک‌هام که داغ بود. دلم تند زد. انداختم. ماهی، مچاله با صدای پلاستیک نرم افتاد روی زمین. نور مانده بود پشت ابرها و شوری تووی دهانم بود. لای خیسی پلاستیک نه سر می‌گرداند نه دم می‌زد دیگر. نشستم پای دیوار تکیه دادم به سردی باغ. چیزی نمی‌گفت آقا توکا و از دور صدای موج‌ها می‌آمد و سفیدی مه داشت می‌خزید روی ساحل. چشم‌هاش هم هیچ‌چی نمی‌گفت مثل یک دکمه خیس و بی‌حالت پشت پلاستیک. سر گرداندم به بالا. نور لرزید تووی چشم‌خانه‌ی گرم‌ام. خیس نگاه کردم به دکمه‌ها. گفتم: «ینی چند دم؟ نفهمیدم. نفهمیدم، که سرگردون، ینی چند دم؟ دو دوک دوکا. آقا توکا.»

اول خرداد نود و دو/ تنکابن

اردی‌بهشت نود و سه/ تبریز

(1)

ز مردی در درون پنجره، آوا، ز راه ِدور می‌آید:

«دو دوک دوکا، آقا توکا!

همه رفته‌ند، روی از ما بپوشیده،

فسانه شد نشان ِانس ِهر بسیار جوشیده

گذشته سالیان بر ما

نشانده بارها گل شاخه‌ی تر جسته از سرما.

اگر خوب این، وگر ناخوب

سفارش‌های مرگ‌اند این خطوط ِته‌نشسته؛

به چهر رهگذر مردم که پیری می‌نهدشان دل شکسته.

(آقا توکا/نیما/20 اردی‌بهشت 1327)

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳