سنبه
و این بود بسته شدن درها و بعد فضایی که از هیچ کجا نیامده بود
به تو فکر میکنم و دست میکشم روی شلوارم تووی اتوبوسهای دروازه دولت
به تو که انداختییم از پشت ِیک روز بلند روی سنگفرشهای خیابان ِسپاه
به تو که هر روز میایستی همانجا زیر همان حجره و دستهات را لیس میزنی و میگویی تمام تمام
به خسرو
به علفهایی که توی بهمن پیچیده شد آن سال ِخشک کف زاینده رود و دود شد در شبی خشک مثل گلو
به دست دادنهام با پیرمردی که میگفت سیوپنجسال نخابیده و شمارهی ابول را میخواست
به دست دادنهای پشت سر هم به سرهامان به سرهای بزرگ و شریفمان که میماند همیشه بیرون از اتوبوس از مغازه از خانه از جلسه از همهی درها و پنجرهها
به بهروز که تمام درختان فارابی را بوسیده بود
به یوسف که دستهای شکنندهاش تووی دست اتانول بود
به ابول که میلرزید مدام به محسن به شنگول
به خاکزاد که میخاست خویشاوند خاکستان باشد
به پارکها به میدانها به چهارراهها به جلفا به آمادگاه به پارک رجایی به هشتی
دیده بودم سرهای عزیز دوستان عزیزم را که ریخته بود روی زمین و تن لخمشان که گیر کرده بود لای همهی لولاها
و من راه میگرفتم از میان تابستان و پوست عزیز عزیزانم چروک میخورد زیر پاها و من راه میرفتم تنها
اینها همه باهم از من میگذرند چون سیلی از جنگلهای سوخته و بعد تویی که صورتم را گرفتهای که چیزی نیست تمام شد تمام
بعد چشم باز میکنم اینجا جهان دیگریست و من در قرائتی از زمستانم و گرما شبیه خاب پلک و پوست پیشانییم را میجود
چشم باز میکنم تلفن خالیست موبایلم خالیست شمارهها نیست چشم باز میکنم نمرهی دخترکی سیمین-ساق توی کتابخانهی مرکزی نیست باز میکنم همهچیز را همهجا را باز میکنم حرفهام نیست نوشتهها نیست چتهام نیست با آن ماهروی ملالانگیز که گم شد توی شعرهای بودلر در را باز میکنم فضایی که نیست پورنها قرصها دستمالها گریهها نیست و لخت نیست روی پشت بام سرد و تو نیستی و اینجا جهان دیگریست
فضایی
که از هیچجا نیامده بود
قرار بود نوشته شود
اما کلمات درهای بسیاری گشودند لابلای تنم
و من که پشت شمشادها نشسته بودم و گریه میکردم روی زانوی شلوار جین
و چنگ کرده بودم پوست عزیزانم را و موهای پشت ِمشتم را لیس میزدم، خابم برده بود
بعد اردی بهشت بود
دخترها آمده بودند از کوچههای کازرونی و از بازار و از حجرههای شاه با پوستهاشان شفاف و آبدار
من با تو راه میرفتم و توی کوچهها چرم فروشها میخندیدند و همه با هم به اشاره گاو عظیمی را نشان میدادند تووی آسمان که چون گوشت لخمی بود و میخندید و من دیدم که تو داری میخندی و دستهات را لیس میزنی و من دیدم که پوست تو شفاف بود و من دیدم که منارههای مسجد ِشاه آفتاب را مثل تیغی دو شقه کرده بود
باید به یاد آورد
باید گریست و به یاد آورد
باید بازگردیم
باید بازگردیم به قرائتی از تنهامان در آن مرداد لعنتی
باز گردیم و از همهی درها رد شویم و من تو را و موهای شور تو را و پیشانیی شوره بستهات را از لای آجرها بیرون بکشم
کجا بودیم
کجا بود آن دیوارههای خاک در گلوی کارگرهای تشنهی کهنه-میدان
کجا بود آن بوی چرک و داغ ِزیربغلها در سایه-راه ِباریک ِبازار
کجا بود چشمهای چرم فروشها خونین و تب زده دورتادور سرمان میچرخید و سنبهها به پیشانیمان مینشست
کجا بود آن بعدازظهرهای لعنتیی حیوانی که کوچهها داغ بود و مامورها دنبالمان میآمدند و میخندیدند و ما دستهامان بالا بود
که ما باخته ما باخته ما باختهایم ای دوست
و تو
که نقش میشدی آرام در تالارهای عالی قاپو
و تو که حلقهیی از اشک میتابیدی و تبخیر میشدی از چشمهای موربام
وقتی خیره مانده بودم به خورشید و آفتاب همهی دریچهها را میسوزاند
پس همینقدر بود تابستان خنده و خیسی همین بود و بعد
تنها تو بودی و آن شالگردن آبی بود که تمام اصفاهان را تویش جمع کرده بودی و میبردی
میبردی و من که ساکت بودم با چشمهام آرام درست مثل چشم حیوانها در شب ِدشت
مثل چشمهای خونگرفتهی ترسیدهی گاوها که فقط لیس میزنند دستهایم را لیس میزدم زندگیام را لیس میزدم
پس همین بود فصل همین بود اصفاهان
همین
من بودم و بهمن
من بودم و تو ای زمستان غریب شصت و شش
با پوستهای چروک و بسیارمان
با سرها و دستهای بسیارمان
که از هیچکجا نیامده بودیم
من بودم و چرم دباغی شدهی عزیزانم
من بودم و اشک من بودم و عفن
من بودم و هیچ
یله بر سایههای هشتبهشت
پشت کردم به درهای درونم
پشت کردم به تنم
بستم
دیدم شاخهها را زیر تنهاییی برف خم شده بودند
دیدم میدان را که خالی بود و پوستم میسوخت
دیدم گاوها را که میافتادند روی زمین یکی یکی و میگفتند
تمام
تمام
تمام
۲۴ تیر ۱۳۹۲
