نامه ای به آرش اللهوردی درباره کتاب «عصبانیت»
درک عصبانیتت را میکنم؛ این که باید دست کشید به گوشههای این ادبیات ـ به کنارههاـ ، این که تا حال معرفی کردیم خودمان را به کانکسهای انتقال خون و در شیشه میریختند خونمان را تا بتوانیم یکی دو ساندیس بگیریم و شکر کنیم، این که میخواهی خونت را به در و دیوار بپاشی، این که از خیر و شر همان ساندیس هم گذشتهای و این که سنگینتر است اینگونه.
راجع به شعرهای مجموعهات خواهم نوشت و قطعن خواهند نوشت… کاری ندارم. از تراشیدن ریش است خوشحالیم. « کم شدن» نیما صفار را هم که دیدم این طور شدم. «عقل دور» محمد حسن نجفی را هم که در آینده خواهم دید قطعن این طور خواهم شد و بهتر خودت میدانی که این خوشحالی خارج از مناسبات خمیر و آب و شعلهی ممزوج رایج در ادبیات که قرض داده میشود است و باز خودت بهتر میدانی که هر چند خیلی مطرود نیستم اما خیلی هم سعی نمیکنم مطرود جامعه نباشم. هنگام که وحخندهای ما را میشنوی در واکنش به کارهایت، ادامه بده و بدان ( لابد میدانی) که بنا به قولی گاهی امتداد سراب به رودخانه میرسد.
۱۷ مرداد ۱۳۸۶
