سوگواری
کسی مرده
حتا درختها هم این را میدانند
حتا رقصندههای فقیر پیری
که نشمهوار میآیند
با روسریها
و دستمالگردنهای سبزنخودی
با ستونهای صاف فقرات
مثل تیرکهای برق
فکر میکنم…
فکر میکنم
می شد بایستانم
این مرگ لعنتی را
اگر به قرصی یک پرستار بودم
اگر یقهی راننده را گرفته بودم
که از چراغ قرمز گذشت
اگر دستمال را
جلوی دهانام گرفته بودم
فکر میکنم
می توانستم
اگر متفاوت بودم
ازاین که هستم
عاقل تر و آرام تر
میشد میز را جادو کنم
حتا ظرفهای کثیف
و دستهای دستفروش را .
اما اتفاق افتاده است
همه چیز تمام شده
هیچ شکی نیست
در مورد درختی
که پخش کرده پاهای لاغرش را
در علفهای خشک خاک.
حالا آن دورها
غاز کانادایی
مثل بلوز خز خاکستری
پهن شده در آسمان
منقار آوازخواناش را
در بادهای موسمی ماه مارچ رها کرده
گربهی توی راهرو،
آرام و مطمئن
در کرکهای آبی تُنُکاش
نفس میکشد
ظرفهای شام
مانده روی میز
و خورشید
از آنجا که عادت به چیز دیگری ندارد
راه غروباش را در پیش میگیرد.
بگذار از صورت سگ آشپزخانهام بالا بروم
جستوخیزکنان
دوان دوان
راه به راه میآیند
خرناسکشان
روی لاشهها
کوزههای مقدس را
با ادرارشان پر میکنند
بیرون میپرند از پنجره
لگد میزنند به همه چیز
هنوهن کنان
ظرف کثیف غذای سگیشان را
لیس میزنند
مثل بوسهای لطیف
مطلبی نیست؟
در این خانهی تونلی
چیزی برایات پیچیده نیست؟
بگذار ساده حرف بزنم
از پشت تریبون جار بزنم:
مادر!
میتوانم از نام مستعارت استفاده کنم؟
میتوانم کبوتری را بردارم
ناماش را «مری »بگذارم
آن را توی صورت «آن» پرت کنم؟
میتوانم دستهچکام را بردارم؟
دستنوشتهها
هشت جلد کتابهای عادی شعرم را
و همه جا علامت بزنم
مری مری مری ِ شبها مست ؟
میدانم که نامام متجاوز نیست
اما به دام کشیده پاهایام را
می خواهم سفید باشم
آبی باشم
زنبوری باشم
که قلب پیاز را میکاود
همانطور که تو با من کردی
قلبام را شخم زدی
کاویدی و قوز کردی
با مرگات
با دندانهای نیش مرگات
درود بر تو
ای مری ِ سیر شده با من !
در اتاق نشیمن سَرَم نشسته
مرا گاز میزنی و اندک اندک میخوری
مری مری ِ همیشه باکره !
مری ِ همیشه فاحشه !
نامات را به من بده
آینهات را به من بده
نامات را اگر به من بدهی
دملهای چرک روحام را
خواهم بوسید و کنار خواهم گذاشت
بی نام و با نام
آنها مثل فرشتههای سگخور
فرار میکنند
با تو و با روحات
بگذار
از صورت سگ آشپزخانهام بالا بروم
بگذار
از شر سالهای هراسام فرار کنم.
غضب چشمهای نفرتانگیز
میخواهم
همهی چشمهای نفرتانگیز را
دفن کنم
زیر ماسههای دور از آتلانتیک شمالی
آنها را با ماسههای نفرتانگیز
خفه کنم
تا با همهی رنگهایشان
بروند در دل نرم خفگی.
چشمهای قهوهای پدرم را بردار
آن گلولههای تفنگ ،
آن گل ولای پست
دفنشان کن.
چشمهای آبی مادرم را بردار
عریاناند مثل دریا
میخواهد تو را به اعماق بکشد
جایی بدون هوا
جایی بدون خدا
دفنشان کن.
چشمهای سیاه عشقام را بردار
چشمهای ذغالی
که مثل گراز بیرحم
میخواهد به تو حمله کند و بخندد
دفنشان کن.
چشمهای نیمه کورم را بردار
دفنشان کن.
چشمهایات را بردار
حالا من وسط گود آمدهام
جایی که کوسهای زل زده به مرگ
قلبام را کمین گرفته
تا مثل یک شیرینی حلقهای لهاش کند
آنها میخواهند چشم مرا بردارند
سیخ در مردمکاش فرو کنند
نه فقط که دفن
که سوراخاش کنند و زخم بزنند
همان طور که با چشم تو کردند
درست روبهرویشان
خودم را تا میکنم
توی توپ بچه
تو آنها را
به ایالت تیمارستان میفرستی
ببین ! ببین !
همهی آن موشها
دارند تماشایات میکنند
از پشت میلههای زندان.
۲۰ آبان ۱۳۹۲
