شش شعر از سام مقدم

1

سر در ستون

پا بيرون از ديوار مانده شد

و اين بازی شياطين سرخ و سفيد و سياه است

اينجا کسی از زمين برای سرش مو جمع نمي کند

و کسی به آهنگ چکش گوش نمي دهد برای انتظار شعر

در بازی قايم موشک

آنها سعی مي کنند يک ديگر را نبينند و آن کس که زودتر ديده شد برنده بزرگ نام دارد

شايد بتواند فکر کند

و تفاوت من را که بيرون اين چند ضلعی ايستادم

با سايه ام که مقداری ناخنک چند ضلعی بزرگ زير ناخن هايش گير کرده

و سعی مي کند از شرش خلاص شود بفهمد

آن دستهايی که به صورت غريبی در هوا حرکت مي کرد

به نظرم سعی به تراشيدن مجسمه ای ظريف از هوا داشت

که در نيمه راه پليس به معرکه اش گريخت و با صوتی بلند توانست مجسمه را منحدم کند

آيا آن گربه لاغر با موهای بلند و خرمايی رنگ کثيف و در هم برادر ناتنی من نيست که يک در ميان از لای ميله ها دور مي شود؟

چه قدر عجيب است که هنوز آهنگها در اين نمايش جا دارند

شياطين برنامه امشب را با سکوت خود اعلام کرده بودند

شايد ۲ بار يا ۳ بار کور شدن برای يک جغد اهميتی نداشته باشد اما تداوم صدا و زردی چشم برايش چيز ديگريست

او با نگاه دقيق کوکانه اش از چشمان آن سوی قفس غذا می خورد و بهای غذا را با قدرتی فزون از توهم می پردازد

جغد غمگين , ناراحت است که قدرت های زير آب را نشناخته

برای همين است که او خودکشی ميکند تا به جغدی بزرگتر تبديل شود.

۲۱ اسفند ۱۳۸۴


2

پاشا خیابانی بود که گاهی ما از آن عبور می کردیم و من از آنها ناپدید می شدم

مردی با دو دندان در میانه اش می ایستاد به ما زل می زد بعد آن قدر جیغ می زد که خیابان تغییر نام می داد و ساختمان ها با عجله لباسشان را در می آوردند

بعد هیچ کدام از اتاقها ضرورت خصوصی خود را بجا نمی آوردند و همه چیز را به سطح خیابانی می ریختند که با سرعت تغییر دما می داد

حقیقتاً از خود بی خود شده بودم وقتی دوباره همه آمدند و مرا کشتند

باور کنید این اتفاق هر بار با بار قبل تفاوت دارد

اما هر بار کسانی که مرا می کشند و با سر به دنبال روح سرگردانم فرو می روند در درون بستگی وهم های بی رنگی ثابت می مانند

شاید هنوز کشته شده باشم چون هر چیزی که اراده می کنم از زمین بیرون می آید اما احساسم نسبت به آن بیشتر از یک احساس چند گانه است

زنی که مغزش را در شیشه ای پر از وایتکس نگه داری می کرد قدرت لخت شدن نداشت

اما همیشه در خیابان پاشا کنار مردی که 2 دندان در میانه اش داشت می ایستاد و به ما زل می زد

باران شروع به باریدن کرده بود و ما با عجله یک دیگر را می شمردیم

ما هفت نفر بودیم و تصمیم داشتیم تمام رفتار های لازم را اجرا کنیم

بعد ها معلوم شد برای هر کداممان اتفاقی مشابه افتاد هر چند نوع اجرا به شکلی ضروری فرق داشت

هیچ جا از فرارمان خبری نشد

چون هیچ جا از محاکمه خبری نبود

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶


3

تقدیم به شاعران مطرود که آن شب خطابم کردند

فرصت تفهیم نمی کردم

یا با سرعت نگاه دومین نفر به زمین کشیده می شدم شلیک

کسی به من تلفن می کند اما یکی دیگر زیر بغلم را گرفته قدم می زند

پشت می کند

دیگر نه منی نه کسی نه هیچی که بشناسد

یا اینکه وهم من چنین بود ، چون بعد از این اتفاق همه در حرکتی نمایشی صف کشیدند و یکی یکی مرا نشناختند

حمله ی اتوبوسی شکل می گرفت

نگاهم را برداشته بودم و روی تمام مخلوط ها می پرید

دست چپ

تاکید می کنم…. دست چپ

دوست داشتند شلیک کنم

اما اصرار داشتند که انکار خواهند کرد

به باران شک داشتم یا شاید زیاد یادم نیست

هنوز صف کرده بودند

قرارشان این بود که احترامی در کار نباشد

رفتار ساختمان ها بیش از حد اتو کشیده بود

می دانستم این قبیل ساختمان ها کم نیستند

به سمت یکی فرو می رفتم

تاکید می کنم دست چپ

چشم هایم را بستند و رو به رویم نشستند

بعد باند ها صدای خورده شدن چشمهایم را پخش کردند

احساس می کردم گشنه شان شده

می دانستم این کارها برای تازه وارد ها رسم است

تاکید می کنم

مثل آهنگ زنبور عسل منتظر بودم

تاکید می کنم همه چیز به راحتی تغییر شکل می دهد

با یکی 2 روز دیر و زود به جایی نمی رسیم این مطلب تا چند ساعت دیگر حتمی می شود

می خواستم بروم یا 3 نفر از هفت جهت وارد شوند

گفتند سلام

نشستیم و 17 ساعت حرف زدیم

بعد طبق قائده 5 بار صدا کلاغ در آوردیم و از هم جدا شدیم

نهار پرچمی ….

اینجا هوایش زندانیست

اولین بار بود کسی را می دیدم

وسط چاکیدن ، نگاه ها به روی خودکارم جلب شد یک دفعه

با بیا و یا ببین تمام لای انگشتی هایی که کرده ای

نستالوژی احساس می تواند تمام مردیت را زیر سوال ببر

آقای سطوتی: اینجا به شکل علنی هیچ کس دکتر نیست

هدایتی چوبش را بر می دارد می گوید : من بی سوادم می زند

من توی خاک و خل بزرگ شدم می زند

دانشجویی؟؟؟ می زند

با سواد ! می زند

بعد چیزی نمی گوید فقط با آن چشم های سبزش زل می زند می زند می زند می خندد

آبش که آمد یادش می آید نمی داند چرا جلویش ایستاده ام و می پرسد چرا آمدی اینجا…

5 روز پیش از او جدا شدم و ستون فقراتم تیر می کشد وقتی چیز سبزی می بینم

هژبری می گوید حیف که دانشجویی

احساس می کنم آدم کشته ام

به یاد بهنام و آدرنالین خاموشی اضطراری اعلام می کنم

اعلام ممنوعیت روزنامه ای جیغ می زند و من در اعتراض به این موضوع دندان هایم را با دقت مسواک می زنم

هر روزه درخواست صلوات های بلند زیادی اجرا می شود

و صدای گنجشک های سادیست که رنج می کشند

تغییر موقعیت ناگهانی نصفه شب را تحمیل می کند

مثل جغدی بی گناه دراز کشیده ام

از خواب هایم عکس می گیرم یا در خواب هایم عکس می گیرم

در حالت انفرادی هر فکری می تواند به ذاتت حمله کند

از یاورم شنیده ام …چیزی نمی سازم

سمت راستم اعدام شده و حبیبی می گوید نوبت دست چپت می شود به زودی

از صدایی بیرونم و انفرادی تمام می شوم

گنگ بنگ شبانه وقتی 4 نفر در هم می خوابیم و نمی توانیم دست در دماغمان کنیم

دست چپی ها سینه می زنند و می دانند عزایی در کار نیست

سرما خوردگی وجه بارز تری از خود نشان می دهد

شکنجه کولری آغاز می شود ، انگشت های پایم با آن شیشه های تلویزیونی کوچکشان می لرزند چهره یکی از این پنج تن زخمی شده

باید به روی میز حمله کنم و در وسط معرکه سنگر بگیرم

از آن طرف دور تر در موقعیت فرار بودند

فقط در گوشم فریاد می زدند هر روز : دیگر خبری نشد!

همه چیز در موقعیت طلایی خاصی قرار گرفته

رودخانه ها از وسط زندان شروع به جوشیدن کردند

از هیچ حمله کولری یا اتوبوسی خبری نیست و همه چیز با نسیم خنکی تمام می شود

زندانیان هر میوه ای که بخواهد تماشا می کنند

سرها را پایین می گزارند … نا امید می شوم

۶ مرداد ۱۳۸۶


4

قدیس‌های گچی با سر سنگینی بزرگ

حتی برای رد گم کردن هم سوی ما نمی‌آیند نامرد‌ها

صدای شکست جنسی چشم‌هایشان را کور کرده

وادارمان می‌کنند که پیشروی را با سرعت بیشتری به درونمان ادامه دهیم

سراسر بر عکس … پوستمان را با درونمان پوشش می‌دهیم

بی غذازیان با بوی بدی به خواب‌های همیشگی ادامه می‌دهند و هواپیماها بدون وقت قبلی بدنشان را ترک کرده‌اند پس احساس‌ها با تاکید بیشتری ثابت می‌مانند

این روز‌ها از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود

هنوز روزی را به خاطر دارم که سگ‌ها ساختمانِ متواری را دستگیر کردند و به پایین کشیدند او هنوز جیغ می‌کشد

سعی می‌کنیم هیچ کجا کسی به جایمان نیاورد

نکند کسی بفهمد از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود

بیاید نزدیکم و توجه نکنم مثل همیشه از ترس

ترس این روز ها خیلی بدتر از روز‌های قبلیم شده

هنوز صدای خرناسه‌های خیابانی زبانم را بند می‌آورد و چون خرسی بزرگ سر درد می‌گیرم

۱۱ بهمن ۱۳۸۶


5

نفر قبل من کشته می شود و زنبیل می‌گذارم بروم مستانه استمنا کنم

عشق من…

تمام دوستانم در صفی بلند ایستاده‌اند و من به یاد عشوه‌های تو به نوازشم دست می‌زنم

می‌گویند: نفر بعدی لطفاً

اندام گوشتالوی تو مرا مجاب می‌کند با آرامش خفه شوم

ای عشق من ، ویار سگی کرده‌ام ، گاز می‌گیرد

حمله‌های عصبی کنارم می‌زنند و شروع به فحاشی می‌کنند

من آدم آبرو‌مندی بودم… از گذشته‌ام حرف می‌زنم

وقتی در تنهاییم باب دیلن می‌شدم و صد هزار گلو پاره می‌شد با اسمم… یادش‌به‌خیر کودکیم

برای خودم آدم مهم‌تری بودم… از گذشته‌ام حرف می‌زنم

بعدی…

چه می‌شود کرد؟

فکر می‌کنی دوست نداشتم با همه برج‌های این شهر والس برقصم؟

و برای صدای ترسناک موتورهای جنگی شکلک در بیاورم؟

پشت کردن ساختمان‌ها به من تاریخی بیشتر از سنم دارد

فکر می‌کنی نمی‌دانم تمام رفتارهایم پنجره‌ای شده‌اند با لولا‌های محکم؟

نفر بعدی لطفاً

مرگ دست‌ ‌جمعی واکنش‌های عصبیم …

و در پایان ، مرگ دست جمعی واکنش‌های عصبیم …

امروز تمام خواب‌هایم جلوی تخت دست به اعتصاب زدند

و بنا به ضرورت اعتراضیشان خواب‌های غیر‌اخلاقی نمایش دادند

دیشب خواب دیدم پیر شده‌ام و موهای دستم سفید شده … خطاب به خودم که کنار آتش خواب بودم میگفتم

وقتی شاعری تمام عمرش شعر ننویسد حتماً پیش از آن که بفهمد عقیمش کرده‌اند

۳۰ خرداد ۱۳۸۷


6

در روز هایی که کرم‌های مغزم آشفتگی خود را به روی خیابان پخش می‌کردند

وهم‌های بنفشم لباس سرخ واقعیت می‌پوشید و من از زمانم فرار می‌کردم

شب‌ها خواب می‌دیدم، دختر پیک موفرفری از لاک سیاهش فرار می‌کند

و انگشتان قلمی‌ام ناخن‌های سرخش را نوازش می‌کنند

همان وقت، سپاه سیاه غولان، زوزه می‌کشیدند و نعره‌زنان سر می‌بریدند

فریاد می‌زدم اما حنجره‌ای نداشتم…

من درد می‌کشم و از می میِ شهر خرافاتی‌ام کنار می‌روم

هنوز صبح نشده.

به الهه‌های حشری قصه‌های قدیمی فکر نمی‌کنم

خنده‌های دردآورشان برایم واژگونگی دارد

به دختر اثیری قصه‌های صادق هدایت فکر می‌کنم

و گردنم، به جایِ خوابِ پوستِ سردش

از نو

هیولای خواب‌های کودکی‌ام آرام نگاهم می‌کند

انگشت‌های نصفه‌نیمه‌اش لای موهایم فرو نمی‌رود

موهایم ترسیده‌اند

اشک می‌ریزد

با صدای کنترل‌شده‌اش برایم لالایی می‌خواند

با عجله سعی می‌کنم کور شوم.

به زودی شیرینی‌های عید کپک می‌زند

و میوه‌های پیرِ رویشان، خواب درخت شدن می‌بینند.

امروز احساس بزرگ شدن می‌کنم

دیو عزیز من… همزاد زشت و کریهم…

من را ببخش که همیشه تندتر از تو دویده‌ام.

۵ فروردین ۱۳۸۸