حیرانی
هر کدام از اشخاص در برابر دیدگان حضار از سمتی به سمت دیگر رژه میرود
تاهانی و ماندانا چیزی در هیئت جهش یافتهای کور، لولیده در آغوش هم، سمت حضار پیش آمدند در حالی که در پی هم، یکدیگر را لمس میکنند
آنگاه وقتی گریه میکردند از چشمهایشان چرکی آبگونه آمیخته از مولکولهای مریض بر روی زردشان جاری شد
سپس پشت به حضار عشقبازی میکنند
اشخاص شهادت دادهاند
ما شهادت میدهیم آنچه گفته میشود از روی حقیقت است و جز این طلسم سرد ما را در خود میپیچد
سوگند باطل نخواهد شد
دستهای نقرهفامتان را بالا بیاورید
ما سرزنششوندهایم
نجواهای آنها تیر به مغز ما میکشد
اینک سرکوب شوندهایم
از اطراف کوبشهای عجیبی سر ما میآید
ما ویران شوندهایم
زیر گودی چشمهای آنها موجودات زهرداری لانه میکنند
حضار به احترام آنها قیام کردند اتفاق علنی میشود
هانی زانوهایش را در خودش جمع کرده، مات بر میخیزد مینشیند و هر شب که میگذرد از کابوسهایش متولد میشود در کابوسهایش میمیرد
از اتاق مجاور صدای تشویشهای ماندانا میآید صوت ممتد همراهی میکند
هانی و ماندانا میدوند اما هر چهقدر میدوند باز همان جا ماندهاند
آغاز و پایان خیابان در هم یکی شد
خلصنا من النار ما چرا بیرون نمیافتیم؟
دستهای آنها در دست هم چقدر داغ بود
خلصنا من النار ما چرا بیرون نمیافتیم؟
آنها خیس عرق داشت همینطور موهای سرشان از جا کنده میشد
خلصنا من النار ما چرا بیرون نمیافتیم؟
بخراشید بر سر و صورت خویش که این مجلس را برای شما تدارک دادیم
یکی از اشخاص بانگ برداشت که آی روح فرو رفته تا زیر استخوانها به زیست خود ادامه میدهی تا ترمیم شوی همچون سوسکهای زخمی در انزوا
اشخاص چرخیدند، مدام چرخیدند و کل میکشیدند
هانی و ماندانا در مرکز ثقل یک گردبادند
فیگورهای موهوم چون خون در رگهایشان جامد شد عکسوار به ثبت رسیدند بگویید بچرخند
بچرخید بچرخید در این عشق بچرخید
در این روز در این شب به گردباد بچرخید
بمویید بغرّید در این حول بچرخید
بگویید بچرخند بچرخند بچرخند
و صدای ضجههای هیولای افسرده حول سرشان چرخید تا از گوشهایشان رسوخ کرد به مغز پیرشان
تا از پس آن قطرهچکانهای کبریایی بالای سرشان ظاهر شد بل که نم نم باران بر آنها فرو ریزد
شما لحظه ی عزا را به نوحه و ماتم پایانی گمان مبرید که این رنج مدام است
شمایی که دور نشستهاید در ملاءعام خاک بر سرتان میپاشید چون از فراموشی در هراسید ببینید که هانی، نمایندهی نجاتبخش، سوار بر فرشتهی جنگ برای روز انتقام میآید
آن روز ماندانا تا آخرین حد خود به ذرههای مهربانی تقسیم خواهد شد و خود را میان همه میپراکند
شما همچون نیاکانتان سرها را برگردانید تا ببیند
عجز و لابه را در حنجره مسکوت نگهدارید و آنی که در ذهن خود اندام کمجان ماندانا را دیدید وقت کشیده شدن برخاک چهگونه رد خود را به جا گذاشت اگر میتوانید صدایش زنید
گفتمانشان به پایان که رسید حضار نگاهشان را دزدیدند، به جایی غیر از آنجا بازگشتند تا از نظرها پنهان شدند
اما روزنههای بشارت داده شده گشوده شد، کلههای حضار از آنجا بیرون زد و یک صدا خواندند: لالا لا لا غمم هانی سر سرخم بچین هانی هایهایهای
بدنهای پژمردهی اشخاص روی خود خیمه زدند
امیدها به معجزه تحلیلروندهاند
و ما طور دیگری پیش میرویم
هانی و ماندانا رختهای رسمی را به تن می كنند و در صحنهی بعد به جایگاه قصاص احضار میشوند
دستهی سازهای زهی كار خود را شروع كرده است
۱۲ آذر ۱۳۸۹
کلههای عزیزم
در يكي از همان سالهایی كه گذشت میديد كلههای عزيز با موهای زرد مجعد به عقب برمیگردند
بر میگشت در خودش با شرافتی حيوانی، به سالهايی كه میگذرد خو میگرفت
واين همه جراحتی كهنه بود در اعماق ذهنش، در اعماق عزلتش
که از هول در خشمي خفته ذرهذره ترك برداشت
ميخ میشود در جایش
به سمتی از پشت، كه كلهها با چرخشی مادرزاد ، ناگهان به كلهاش اصابت كردند
کلههای عزیز با موهای زرد مجعد با صفاتی که از خود به جا میگذارند
كلههاي زرد مجعد به هر وری
لقشده از گردن
ميافتند در پيرامون با هيبتي باورنكردني
كلههاي مادرزاد
با صورتهایی مبتلا
زهر از منفذهای تن جاری میشود به وقت پیری
به سال عقربهای پیر
و این همه بیماری ما بود بیآنکه کسی بفهمد
و بیماری ما معصیت ما بود
چرا که از نشانههای ایمان به سلامت زیستن است
ولیکن زجر بيرون نميريزد
در هم نميشكند
تنها در جانت رشد میکند و از درون تو را میجود
دشتبان رویای فراموشناشدنی
رویای عظیم الشان
سالهاست میمیرد در کلهی متعفقنم
خاکستر دلتنگی روزهای سرما سالهاست میپاشد بر پیکر گلگونش و فضای موجود را چرک میبندد
براستی شهادت از آن¬_ همین رویاهای متعفن است
همین رویاهای عظیم الشان
از آن_ شما رفقای گمنامم
شما شهدای گمنام
کلههایتان را در بشکههای قیر مذاب میجوشانید
از بشکههای قیر مذاب سگهای سیاه بیرون میغلتند با شکمهای شکافته و معدهای برآمده و برجسته از پولکهای لوزیشکل که ورم میکند ورم میکند ورم میکند که مار بشود، مار نه ماهی بشود، یا نه، مارماهی؟
مارماهی، سگ میخورد یا سگ، مارماهی؟
رویاهای من جسدهای روی زمیناند
جسدهایی که مار و ماهی میزایند تا زمین از وارثانش خالی نماند
جریان برق از کلههایمان که گذشت حیوانوارهای بودیم که زمین را چنگ میساید
و جماعت تحریکمان می کرد
احساس خوشبختی را نفهمیدن آدم را تخریب میکند
دوست میداشتیم چشمهایمان را باز نگه داریم
بیشک سیمهای برق اشکهای ما را به سمتشان هدایت میکند
سلام بر جنابان درخت که جماعت بر پوستشان ناخن میکشد
درختان عزیز با برگهای زرد مجعد به هر وری که میریزند در پیرامون با هیبتی باورنکردنی
ریشهی آنها ریههای سرطانی زمین اند
برگها می ریزند و مفصلهای زمین از کار میافتد
بر میگردد در خودش با شرافتی حیوانی، چوب میشود
سالهایی که میگذرند چوب میشود
دشتبان عظیم الشان در کلههای متعفن
و کلههای عزیز متعفن چوب میشود
رفقای گمنام چوب میشود و از خاک بیرون میزند
جماعت میریزد در خیابانها هوار میکشد
دست خدا بالای سر جماعت است
جماعت چوب میشود
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
بچهفرشته
بچهفرشته وقتی بغلم کرد بوی مرده میداد
بیرونِ کابوس جنسیام همزادهای خیر و شر بالای سرم دست به سلاح بردهاند
وقتهایی در خیابان تنها میروم از اینکه خودم را به نفهمی زدهام میشوم یک خدای گریهدار که همه را پشت سر گذاشته
بچهفرشته از جایی در گذشته میآمد و میرفت زندهبهگور شود
در نقطهای از خودش جا مانده بود همانطور که در خودش جمع میشد مثل بیگناهان نگاه میکرد
سیخ میشوم و احساساتم را از دست میدهم
دستهایشان از پشت سر به سمت من پیش میآیند اما بر که میگردم همه چیز مرده است و روح جمعی در کالبد یک زنجیری زیرچشمی نگاهم میکند از کنارم میگذرد و چند قدم آنورتر به خودش میشاشد
شاید انقراض نسل مسئلهای انتزاعی است که میخنداند چیزی شبیه اجسام خطخطی که در بچگی به ذهنمان خطور میکرد
نفهمی قضیه را شخصی نمیکند
همینطور پیش میرویم اتفاقات آنجایی که باید رخ میدهند و همین جای شک برای کسی نمیگذارد
واقعیت طبیعیِ چیزی است که در کابوس سر ما میآید
صداها قابلیت خود را از دست دادهاند به روی خودمان نمیآوریم و وقتی همدیگر را میبینیم با هم حرف میزنیم
تکرار توهمات نسبت به صوت از نیروهایی منجر میشود که خطاب میکند اینک شما گیرافتادگان در جهانی تنیده با تارهای عنکبوتی که در راه است باشد نظاره کنند غایتی اینچنین الیم را فرشتگان
بعد همه چیز مربوط به نویزهایی میشود که نجاتدهنده از حنجرهاش بیرون میفرستد
با خودم میگویم انسانیت مرحلهای از تناسخ بود که دایناسورها دچارش شدند
بچهفرشته میخندید و با بالهایش ادای پرواز درمیآورد
بچهفرشته مثل فرشتهها زیبا بود
مورمورم میشود و به فکر فرومیروم
۲۶ بهمن ۱۳۸۸
