شش شعر از آرش الله‌وردی

بی‌خوابی

یک ـ وقتی آدم در زیر نور آفتاب کم‌سویی که حوصله‌ی تابش‌اش را سال‌هاست از دست داده

صورت‌اش را در معرض زبانِ کله‌های مختلفی در بیرون از خودش قرار می‌دهد

شب را چه‌طور  می‌تواند بخوابد؟

چه‌طور؟

وقتی که زبان‌های شیمیایی آدم‌ها

آدم‌های نرمالی که هر روز به صورت نتراشیده‌ات مالیده می‌شوند

و ترشحات غلیظ و لیزشان تمام منفذهای چهره‌ات را پر می‌کنند

تا تبدیل شوی به ماده ی چسب‌ناکی که آدم‌های نرمال را به یاد اسپرم‌های حرام‌زاده می‌اندازد

و به یاد پدران مادرقحبه‌شان

پدرانی که جد  در  جد

زبان‌شان حاوی تاول‌های چرکینِ  مسموم و تحریک‌کننده‌ای‌ست

جهت حملات انتحاری به حشرات پارانویدی که به محض دیدن یک کوه اَن

فقط به قطر نزدیک به 2 سانتی متر  اًن

به رعشه‌های هول‌ناک انزال فوری و بی‌قیدوشرط می‌رسیدند

در برابر  این همه هجوم عمومی

تو چه‌طور می‌توانی بخوابی؟

چه‌طور؟

و تو مرا به یاد این حشرات می‌اندازی

و من تو را به یاد آن کوه دست‌نیافتنی اَن.

می‌دانم.

این چیزی نیست

این هیچ چیزی نیست

که بخواهی به یاد بیاوری

هیچ چیزی.

دو ـ مثل باد بودن مثل صدای باد کردن مثل بوی باد بودن مثل تصویر باد دادن مثل فکر باد بودن مثل بادی در قفس کردن مثل ورم کردن مثل تصویر دور بادی در قفس بودن مثل از قفسه‌ی سینه استفراغ کردن مثل باد شکم بودن مثل بادی در جمجمه بودن مثل بادی در گلو بودن مثل بادی در گوش بودن مثل بادی از لب بودن مثل لب مالیدن و لیس زدن مثل فوت کردنِ پس از لیس زدن و خنک شدنِ پوست مثل یک رویا مثل امضا بعد از لیس خوردن و خم شدن مثل لیز خوردن در ریدن وقتی که باد در همه جات فرو رفته است وقتی همه جا آبیِ آسمانی‌ست  وقتی تویِ مردمک چشم‌هات، بادی  ناموس‌ات را ترتیب می‌دهد مثل بادی که ناموس‌اش را ترتیب می‌دهد  و مثل هیچ بودن بعد از ترتیب دادن .

و رد شدن.

سه ـ بیداری، فشار چروک‌های پیشانی و خارش آلت، فراموشی عمدی

شب‌بیداری در شبِ برف‌های خونی

خون‌هایی که عقده‌ی بارش برف را در معده‌شان قایم کرده بودند.

انگار که خفت‌گیرها منتظرت باشند توی تاریکی خیابانِ کلیسای آشوری‌ها.

و تو هی داد بزنی ای برف‌ها برینید ای برف‌های خونی برینید و هیچ کس به دادت نرسد

و بعد همه می‌گویند ما در گوش‌هایمان باد فرو رفته بود

در گلویمان باد فرو رفته بود

در شکم‌مان باد فرو رفته بود

در کون‌مان باد فرو رفته بود

در تخم‌هامان باد فرو رفته بود.

و من به یاد رفقایم افتادم

توفان شد

کولاک شد

با رفقایم داشتم پیاده‌روی می‌کردم

باد کلاه‌ام را برد

رفقایم بلند می‌خندیدند

باد صدایشان را گرد می‌کرد

صدایشان می‌رفت و برمی‌گشت

باد رفقایم را برد

باد صدایشان را هم برد

رفقایی که مردند

رفقایی که جلوی مردمک چشم‌هام مردند

و من چشم‌هام را کولاک و باد گرفته بود

ومن توی گوش‌هام باد فرو رفته بود

و من حس گناه‌ام را روی پوست بازویم تجربه می‌کنم

از آشپزخانه چاقو را بر می‌دارم

گوشت بازویم،

گوشت بازویم،

عضلاتی که سال‌ها روی آنها کار کردم

عضلات خودارضایی

عضلات نان

عضلات لختِ نوستالژیکی که تو را به یاد خودت می‌اندازند

را روی میز آشپزخانه می‌گذارم.

چیزی را که قطعن قابلیت ابدی تقسیم‌پذیری بالایی خواهد داشت هم‌چون من ,

همچون بدن و روح کلی من که هرگاه در معرض بیرون از خودم قرار می‌گیرد زود تقسیم می‌شود.

زود رضایت می‌دهد.

زود وفق می‌یابد.

و نمی‌دانم چرا تو مرا به یاد جان تراولتا می‌اندازی.

به یاد جان تراولتا، وقتی که دارم خون‌هایم را با پنبه می‌گیرم

وقتی که دارد برف می‌بارد.

چهار ـ دریغا

و وااسفا که حس گناه بازسازی نمی‌شود.

حس گناه بازسازی نمی‌شود.

و دردناک‌تر از این چیزی نیست، این‌که حسی را نتوانی بازسازی کنی.

زخمی‌را نتوانی بازسازی کنی

زخمی‌را نتوانی به دیگری بزنی

و چاقویی را که خورده‌ای نتوانی به بدن آدم‌های دور و برت فرو کنی.

دردناک تر از این چیزی نیست.

انگار که مثل باد نباشی خائن !

مثل بادی حتی در قفس مثل بادی در معده مثل بادی در گلو مثل بادی در تاولی سرطانی مثل هیچی

هم حتی

هیچ.

وقت دردناک ننوشتن، وقت تولید نکردن قربانی ، وقت پاره نکردن قربانی، وقت زخمی‌نکردن قربانی

یا بازسازی‌ای از بدن خود نکردن.

وقت نکردن و بیدار بودن.

و تو هر روز تبدیل می‌شوی به ماده‌ی چسبناکی که همه‌ی آدم‌ها را به یاد اسپرم‌های حرام‌زاده‌ی خودشان می‌اندازند.

و تو بعد آن‌ها را به یاد پدرشان می‌اندازی.

به یاد پدران ِ مادرقحبه‌شان

پدرانی که مدام تو را باد می‌کنند، خالی می‌کنند

پدرانی که تو را خشک می‌کنند ، تقدیس شوی

و دوباره تو را خیس می‌کنند

و دوباره تو را خشک می‌کنند

و تو

در برابر این همه هجوم عمومی

چه‌طور می‌توانی بخوابی؟

چه‌طور؟

۲۹ دی ۱۳۸۹


نصف کردن

شروع شد

شروع شد به نصف‌کردن

شعرِ شروع به نصف‌کردن

شروع، نصف شد

یک موش رفت زیر کفش‌هام

موش نصف شد

پاهام نصف شد

به ساعتم نگاه کردم

زمان نصف شد

تاریکی و روشنایی نصف شد

دردم بیشتر شد

بیش‌تر دردم نصف شد

نصف دردم بیش‌تر شد

داشت بدنم را می‌خورد

بدنم نصف شد

از درد خوابم برد

خوابم نصف شد

ریختم روی باد

باد نصف شد

یک باد نصفم را برد روی پشت‌بام

یک باد نصف دیگرم را برد روی دریا

دریا و پشت‌بام نصف شد

آزادی نصف شد

خانه و ماهی نصف شد

اتاق‌خواب نصف شد

اتاق بیداری نصف شد

در نصف شد

کشتی‌های تجاری و جاسوسی نصف شد

کشتی‌های مسافرتی نصف شد

مسافرت نصف شد

از در بیرون آمدم

بیرون‌آمدنم نصف شد

مسافرها غرق می‌شدند

غرق‌شدن‌ها نصف شد

میدان انقلاب نصف شد

پری دریایی نصف شد

زن‌ها نصف شدند

ران و سینه نصف شد

دریا تمام شد

و من بیش‌تر نصف شدم

وسپس در چندین جا فرود آمدم.

فرود

هبوط

سقوط

خوشی

خوشی نصف شد

بدبختی

نصف شد

ساعت کار اداری نصف شد

خوش‌حالی ریخت توی نصف گلوم

خوش‌حالی شاشیده شد

هوش‌یاریم نصف شد

ناخوداگاهی‌ام نصف شد

رفتم به کودکی

به تاب باغ شوهر‌عمه‌ام

باغ نصف گشته بود

پدرم نصف گشته بود

مادرم نصف گشته بود

مدرسه نصف گشته بود

لـواط نصف گشته بود

تاب می‌خوردم بالای رنوی قرمز پلاستیکی‌ام

رنوی قرمز پلاستیکی‌ام نصف گشته بود

نوستالژی نصف شد

دردم برگشت

از درد برگشتم

برگشتنم نصف  شد

خبرش پیچید روی تخت ‌خواب

دیدم که نصفم نبود

خون ریخته بود

تخت خواب نصف شد

اخبار سیاسی نصف شد

اقتصاد نصف شد

نوار بهداشتی و نفت نصف شد

تفریح و برج میلاد در کنار درد قاعدگی نصف شد

حاملگی نصف شد

زمان ارضاء نصف شد

درد داشت ادامه می‌داد

درد ریختم را داشت می‌شاشید

ریختم نصف شده بود

نصف‌تر شد

کلمات نصف شدند

شعر نصف شد

بیضه نصف شد

آینده  نصف شد

زندگی نصف شد

مرگ نصف شد

روزمرگی

شب

ناامیدی

مهاجرت و امیدواری

همگی نصف شد

ارتزاق نصف شد

هنرمندی نصف شد

معنا نصف شد

دروغ و افسردگی نصف شد

جدائی نصف شد

و نصف‌ها از هم جداتر شد

و یکی از نصف‌ها بیش‌تر رفت

دور‌تر رفت

و یکی از نصف‌ها ماند

ماند

و درد من بیشتر شد

اشک ریختم

اشکم نصف شد

صورتم را آستین کردم

صورتم نصف شد

نصف‌تر شد

و ریخت روی زمین

و زمین نصف شد

و همه چیز در شکاف‌هاش فرو رفت

و تمام شد

و تمام‌شدن نصف شد

و نصف‌شدن تمام شد

تمام شد

تمام شد.

۳۱ خرداد ۱۳۸۹


خونی

دارد خون می‌آید

دارد

خون

می‌آید

خون دارد با آژانس می‌آید

خون دارد با یک غریبه می‌آید

خون دارد با یک زن خراب می‌آید

زن خراب با خون دارند به چشم من نزدیک می‌شوند

من به آلت حجیم خون زل می‌زنم

خون با زن پچ‌پچ می‌کند

زن خراب دولا می‌شود توی چشم من و پسـتانش را

سر پستـانش را در دهانم فرو می‌کند

خون دست زن خراب را می‌گیرد

و می‌کشد

و می‌برد

پستان از لای دهان و دندان من در می‌آید

زن و خون به خانه می‌روند

آب‌دهانم دارد از بدن زن می‌چکد

خون بیرون می‌آید

خون چیزی مابین خجالت و عصبانیت است

خون، زن خراب را با آزانس می فرستد به ناکجاآباد

خون نگاهم می‌کند

من خودم را خراب می‌کنم

خون دماغش را می‌گیرد

و از چشمش می‌زند بیرون

خون می ریزد روی صورتش

خون صورتش را پاک می‌کند

خون به آینه نگاه می‌کند و به خودش می‌گوید :«فقط خون»

من می‌فهمم که زن خراب  نتوانسته است خون ما را ارضا کند

خون به خودش فشار می‌آورد

خون درمی‌آورد

و قطره‌ای از خودش را در دست می‌گیرد

قطره‌ای که می‌شود «یک‌ خون‌ دیگر»

خون با « یک‌ خون ‌دیگر » می‌روند توی اتاق و با هم پچ‌پچ می‌کنند

خون دارد با« یک‌ خون ‌دیگر » هم‌جنس‌بازی می‌کند

خون سرش را از در بیرون می‌کند

خون ‌خودمان را می‌گویم

و به چشم‌هایم نزدیک می‌شود و می‌گوید که کمی روشنفکر باشم

و حرص می‌خورد از تاریک‌فکریم

خون ‌روشنفکر فشارش بالا می‌رود

خون سکـسش را رها می‌کند

خون دارد بالا می‌آورد

خون

خون جنون

انگار خون دارد می‌دهد

انگار خون دارد می‌ریند

انگار خون سزارین کرده است

خون دارد شلوارش را پاش می‌کند

و با «یک خون دیگر» که شلوارش را هم پاش کرده است

و بچه‌اش را هم بغل کرده است

از خانه می زنند بیرون

خون‌ها که از خانه می‌زنند بیرون

خون‌ها که از خانه می‌زنند بیرون

خون‌ها که اجتماع را نگاه می‌کنند

خون‌ها که تلویزیون را درک می‌کنند

خون‌ها که سوار مترو می‌شوند

خون‌ها که با ترس به رگ‌های خشک سام ‌مقدم در ایستگاه شهید بهشتی نگاه می‌کنند

خون‌ها که یک نفر را در مترو با والتر بنیامین اشتباه می‌گیرند

خون‌ها که به والتر بنیامین می چسبند

خون‌ها که آگهی‌های تجاری را نگاه می‌کنند

خون‌ها که  پول‌هایشان را در مترو زده‌اند

خون‌ها که رفته‌اند کلانتری و گفته‌اند که پول‌هایشان را والتر بنیامین زده است

خون‌های جنون

خون‌هایی که فرم استخدام پر کرده‌اند

خون‌ها که فرم استخدام را خونی کرده‌اند

خون‌ها که اخراج می‌شوند

من

ایستاده ام

خون

دارد تنها می‌آید

خون دارد پیاده می‌آید

خون با خانواده‌اش نمی‌آید

خون بدون نان می‌آید

خون بی‌کار است

خون حشیش خورده است

خون سرش گیج می‌رود

و شاش‌بند می‌شود

خون به چشمهای من نزدیک می‌شود

خون دولا می‌شود

و از پستان من خون می‌نوشد

خون دارد می‌رود

خون

دارد

می‌رود

خون

دارد

از این‌جام می‌رود.

۲۴ اسفند ۱۳۸۸


روزهای سعد

عقل آزادم را رها کردم

دیشب آسوده خوابیدم

و می‌دانستم که جامعه‌ام دارد ریزش می‌کند

خلیل حالا دارد می‌شاشد

من این را از روی وضعیت ستارگان آسمان می‌فهمم

من الان دارم تایپ می‌کنم

این را حتمن خلیل از روی ذرات پراکنده‌ی شاشش بر اطراف چاه عظیم توالت درک می‌کند

به شرافت این‌روزها‌، حامد شاملو سوگند

من دارم حالا ریشم را می خارانم

مردم دارند دعا می‌کنند

زنم دارد آرایش می‌کند

مادرزنم دارد از سی‌سی‌یو به بخش می‌رود

یاور دارد به ایتالیا می‌رود

علی دارد اخراج می‌شود

من دارم پس‌فردا به سر کار می‌روم

عقل زندانم را در بغلم می‌گیرم

مردم دارند فکر می‌کنند

مردم دارند می‌کنند

هی جو

هی جو می‌کرد جیمی‌هندریکس می‌کند آنا آخماتوا را

جیمی هندریکس چه ربطی به اکبر عبدی دارد

اکبر عبدی با زن همکارم ریخته روی هم

آنا آخماتوا زن همکارم مرتضا شفیعی‌ست

زنم آرایشش تمام شد

زنم دارد بستنی می‌خورد

زنم می‌گوید یا من یا مریلین منسون

من

هی جو

هی جو می‌کنم

و می‌گویم آه ای مردم زیبا

اذان ظهر شروع شده است

زندگی را از گوشتان شروع کنید

زنتان را دوست داشته باشید

اداره را ترک کنید

به خـایه‌هایتان بگویید

به ستارگان نگاه کنند

و از آنها بپرسند وضعیت کاپیتالیسمی کره‌ی زمین را

بیایید با هم شلوارهامان را در بیاوریم

بیایید با هم بخوابیم

بیایید با هم به ستارگان نگاه کنیم

بیایید با هم شعر مرا بخوانید

بیایید با هم برقصیم

بیایید با هم برویم دبی

بیایید با هم برویم کتابخانه

بیایید با هم یک نشریه باز کنیم

بعد بیایید با هم برویم فشم

بعد بیایید با هم بروید

بروید ولم کنید

زنم بستنی‌اش تمام شده است آهای ای مردم زیبا

زنم می‌گوید تو همش بهم زور می‌گی

دارد ریزش می کند جهان

من دیشب آسوده خوابیدم

خلیل از ترس زلزله داشت می‌شاشید توی خودش دیشب

خلیل صبح رفت دوباره شاشید

و از ذرات زرد شاشش بر دیوار فهمید که من دیشب خوب خوابیدم ای مردم‌ زیبا و شیرین‌زبان

و من از رد ستارگان تمام این‌ها را فهمیدم

تمام این‌ها را

از رد ستارگان سعد

۱۳ اسفند ۱۳۸۸


تفکیک

قدرت تفکیک اجسام وُ ارواح را توی خانه‌ی موروثی‌ام از دست داده بودم.

داشت سرم کلاه می رفت.

می‌رفت که مخلوط شوم با فضولات ارواح متوفی خانواده‌ام.

اعضای خانواده با قدرت بالای تفکیک و شناخت خود،

هریک گوشه‌ای ایستاده بودند انگار در غاری عمیق و گاهی در حال خیرگی به من دراجسام دیگری فرو می‌رفتند.

به شکلی که زنم شده بود جعبه‌ی مداد رنگی‌های دخترم

گاهی مادرم شده بود یک عالمه برنج و آب و نمک و چیزهایی ناشناخته

برادرم شده بود تندیس مفرغی مردی پر از ریش که من ناگهان به او گفتم مادر.

برادرم که مادرم شده بود بینی مفرغی‌اش را گرفت و با دست دیگرش به خواهرم اشاره کرد و گفت برادر ببین، مادرمان اوست و رفت دورتر. تندیسی در هزاره‌های قبل از میلاد.

دیدم خواهرم را که برادرم می‌گفت او مادرمان است.

خواهرم زد توی گوشم و گفت برو گم شو بیرون از خانه‌ی شوهرم هیز کثیف بدبو.

او از خانه‌ی موروثی‌مان می‌گفت.

من اما هیچ‌گاه به اندام خواهرم نگاه نکرده بودم

من اما هیچ‌گاه به شوهرش و آلـت شوهرش حسادت نکرده بودم

فقط شوهرش تبدیل شده بود به شلوار من که داشت کمربندم را در می‌آورد به سوی منِ محتضر، تا یک‌عالمه برنج ریخت زیر پاش و سرخورد توی کـون خواهرم.

من اما بیرون نرفتم

من پیش رفتم

من فرو رفتم

بعد دیدم کم‌کم شورت من شده بود پر از نطفه‌های پسر خواهرم که داشت از درد کـون مادرش با دخترم ور می‌رفت.

به زنم گفتم نمی‌بینی من علیلم؟

برو دِ، دخترمان را نجات بده از دست این حرام‌زاده.

زنم از شکل جعبه‌ی مداد‌رنگی‌های دخترمان درآمد ، شد خشم

خشم، خواهرم و شوهر خواهرم را توی شلوارشان به شـاش نشاند

داشت می‌آمد صدای باقی‌مانده‌ی مادرم که دم کشیده بود و به ریش‌های برادرم نیاز داشت.

خشم، خشم خوشگلم، خشم مهربانم، چتر نجاتش را به دخترمان رساند و پسر خواهرم را خواباند به پشت و چتر را چتری که فقط چتر بود را فرو کرد درون او.

تنها چیزی که فقط خودش بود را.

آن‌گاه خانه‌ی موروثی‌ام را به دست آوردم

آنگاه قدرت تفکیک اجسام را کم‌کم به دست آوردم.

بلند شدم و لباس‌هایم را تنم کردم

برادرم را برگرداندم و ریشش را در برنج ریختم و با شاش واقعیِ مادر وُ برادر وُ زن و ُدختر باکره‌ی عزیزم هم زدم

خواهر و شوهرخواهر حرام‌زاده‌ام راسیر کردم و بعد تفکیک کردم و اجزایشان را ریختم سر کوچه تا موش‌ها، موش‌های حلال‌زاده استخوانشان را برای سگ عزیز جنگ‌جوی زخمی من آماده کنند.

پس این شعر شعری بود برای سگ عزیز جنگ‌جوی زخمی من.

۱۰ آبان ۱۳۸۸


 آوار

یک‌ آدم‌ عصبی زیرزمینی

یک‌ آدم‌ منتقد مشهور‌ روزنامه‌ای

یک آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

یک آدم شهروند موفق خانواده‌دار و غیرتی

یک آدم مجروح و لت‌و‌پاره

یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

هزار آدم عصبی زیرزمینی

هزار آدم منتقد مشهور روزنامه‌ای

هزار آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

هزار آدم فنی و خانواده‌دار و غیرتی

هزار آدم مجروح و لت‌و‌پاره

هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

دارند می‌آیند جلو

دارند می‌روند عقب

دارند شلوار‌هایشان را در می‌آورند

دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند

دارند به من اشاره می‌کنند

نزدیک می‌شوند

انگشتشان را در دهانشان می‌کنند و در‌می‌آورند

و بعد ‌انگشت‌ خون‌آلودشان را به من نشان می‌دهند

من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم

آن‌ها می‌دانند که من از توده‌ها متنفرم

آن‌ها تبدیل به توده می‌شوند

آن‌ها ‌ابر‌‌ می‌شوند

آن‌ها دور می شوند

دور می‌زنند و برمی‌گردند

سرگیجه می‌گیرم

هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن

من برای خودم نمی‌نویسم

از صبح می‌روم با دشمنانم می‌جنگم و شب کله‌ی گنده‌ام را شکست خورده بر شانه‌های زنم آوار می‌کنم

باز صبح بلند می‌شوم

فحش می‌دهم که چرا باید بلند بشوم

و دوباره به جنگ می‌روم که چرا به جنگ می‌روم

که چرا…؟

من از خودم نمی‌نویسم

من از بیرون خودم می‌نویسم

جوان‌های بیرون خودم

جوان‌هايی که با دوست‌دخترهایشان نمی‌سازند

جوان‌هايی که با دوست‌پسرهایشان نمی‌سازند

جوان‌هايی که به هرحال با پارتنرهایشان نمی‌سازند

من از جوان‌هايی می‌نویسم که از پنجره‌ی اتاق به خانه همسایه نگاه می‌کنند‌ تا‌ در‌ تخیل لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند

من از کـاندوم نمی‌نویسم

من از تف می‌نویسم

حقیقت

تف

پوست‌ِ تف

نفس عمیق.

من از نادر خسروجردی می‌نویسم که هرروز کارش را عوض می‌کند و تخم‌اش هم نیست که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.

من از کسانی می‌نویسم که تخم دارند

من از کسانی می‌نویسم که تخم ندارند

من از خودم نمی‌نویسم

من یک کارمندم

من عیالوارم

کودکانم دور و برمند

من تمیزم

و نمازم را اول وقت می‌خوانم .

من قول می‌دهم

قول می‌دهم وطنم ایران باشد

قول می‌دهم ایران را سرافراز کنم

قول می‌دهم ادبیات را جدی بگیرم

قول می‌دهم هرگز به کـرست زن همسایه نگاه نکنم

قول می‌دهم شعر سیاسی ننویسم

سیاست اروتیک است

سیاست یک هارد‌ سـکس بدون عشق است

در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت می‌دهد

باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوان‌هايي بنویسم که با نیتی کاملاً غیر‌اروتیک شرط می‌بندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک بشاشند و قرار می‌گذارند هرکسی که آلت غیر‌اروتیک‌اش کمتر از دیگران دیده شود  همه را شام دعوت کند، زیرا جهان در واقع کاملن خالص است و شام برکت خداست، شام نباید اروتیک باشد، شام نباید سیاسی باشد.

باید بیرون بروم و از جوان‌هايی بنویسم که لیسانس گرفته‌اند

از جوان‌هايي که دیپلم گرفته‌اند

از جوان‌هايي که سیکل گرفته‌اند

من از جوان‌هايي می‌نویسم که سیکل نگرفته‌اند و سر کار هم نرفته‌اند

من از جوان‌هايي می‌نویسم که سر کار نمی‌روند

من از جوان‌هايی می‌نویسم که خواهر صاحب‌کار را جلو چشم‌هایش آورده‌اند

من از جوان‌هايی می‌نویسم که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند خواهر صاحب‌کار را جلو چشم‌هایش بیاورند

من از جوان‌هايی می‌نویسم که زن گرفته‌اند

من از جوان‌هايی می‌نویسم که شوهر کرده‌اند

من از جوان‌هايی خالصی می‌نویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه می‌روند همه فکر می‌کنند آنها کـوني‌اند

اما آن‌ها نمی‌دانند که کـوني‌ها خالص نیستند

من از جوان‌های آزاده‌ای می‌نویسم که با ماشین کار می‌کنند

من از مردم ناخالص شهر می‌نویسم

من از داروخانه‌هایی می‌نویسم که مشتری‌هایشان را برای

فقط برای چند میلی‌گرم آرامش می‌پرانند.

من از دوستانم می‌نویسم

دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند

ولی فقط تخم‌هایشان برگشت

یا‌ من فقط در فضایی‌ تاریک تخم‌هایشان رادیدم که با من حرف می‌زدند

یا آنها دیگر تخم‌هایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.

نفس کرم‌آلوده‌ی عمیقی می‌کشم.

من ازخودم نمی‌نویسم

من از بیرون خودم شروع می‌کنم به ریختن

به نام خدا

من…

۲۰ شهریور ۱۳۸۸