شش شعر از آرش الله‌وردی

سفر خروج

چرا تمام کرده‌ای؟

تمام روز

تمام شب

تمام زمان

زمان ما از دست رفته است

مکان ما از دست رفته است

روان ما از دست رفته است

غزل ما از دست رفته است

دازاین ما از دست رفته است

سوراخ ما از دست رفته است

آلت ما از دست رفته است

دوای ما از دست رفته است

چرا تمامِ این را تمام می‌کنی

چرا اینهمه جدی گرفته‌ای؟

شیزو شروع به کار می‌کند

شیزو تمامِ لباسهای رنگیت

شیزو تمامِ عقربه‌های ساعت

شیزو سرِ چهارراه ولیعصر

شیزو هر وقت هوس شعر می‌کنی به صفحه‌ی من سر می‌زنی

شیزو هر وقت هوس شعر می‌کنی دستت را ببر تو،ماشه را فشار بده

شیزو فشار بده

تمام نوشته‌هات

تمامِ گوشت و پوست تو کار می‌کند

بدن جوانِ من

بدن جوانِ تو

ما

جانِ جوانِ ما

بی صحبت جانانه

بدن جوانِ ما

کارگر جوانِ ما کار می‌کند

کارگر ول معطل

کارگر کس‌چرخ‌زنِ جوان

کارگر مشنگ و گشادِ سیاه‌سوخته

کارگر شاعر

کارگر مصیبت

کارگر عزادار

کارگر از دست رفته است

شعر از دست رفته است

شیزو شروع به کار می‌کند

شیزو

شیزوی از دست‌رفته

شیزوی از پا‌رفته

شیزوی از بدن‌رفته

شیزوی از بی‌پیکر

شیزوی هیچ‌کاره

بدنت را تمام نکن تخمه‌سگ

ما خوش آمده‌ایم به این وطن

ما خوش آمده‌ایم

چرا بدنت عرق نمی‌کند

چرا بدنت بوی عرق نمی‌دهد

چرا بدنت راه نمی‌رود

چرا بدنت کار نمی‌کند

چرا بدنت تمام می‌کند

چرا تمام می‌کنی

چرا تمام کرده‌ای رفیق

شیزو شروع میکند رفیق

رفیق جوانِ من

رفیق جوانِ او

رفقا

رفقای جوانِ من

رفقای جوانِ او

رفقای جوانِ بد

رفقای جوانِ خوب

رفقای جوانِ دردسر

رفقای جوانِ کم

رفقای جوانِ پر

رفقا

رفقای اشک

رفقای خل

رفقای سوسک و درد

رفقای این سالها

رفقای گذرا

رفقای تمام

چرا تمام می‌کنی

یکی یکی چرا تمام می‌کنید؟

تمام زور

تمام شعر

شیزو شروع به کار می‌کند

شیزویِ تمام‌شده

شیزویِ تمام سایه‌هایی که از پشت تمام کرده‌اند

چرا تمام می‌کنی

فشار بیار

خشونتم چرا تمام می‌شود

رفقا چرا تمام می‌شود

باب دیلن چرا تمام می‌شود

شعرهام چرا تمام می‌شود

خیابان چرا تمام می‌شود

روزها چرا تمام می‌شود

بدن چرا تمام می‌شود

شب‌ها چرا تمام می‌شود

نفس چرا تمام می‌شود

آدمها چرا تمام می‌شود

نیروها چرا تمام می‌شود

خودت را نکش تخمه‌سگ

خودت را تخریب کن

تخریب کن

تخریب کن

تخریب کن

تخریب کن.

کفنی از گِل

کفنی پر از گل.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱


زقوم

ببین چطور نشت می‌کند در رگهام شریْ آتش در سیاهیِ گناه؟

ببین این فرشته‌ی عجوزه‌ی شعر است آیا که دارد با لطافتی ریاکارانه می‌شاشد در روده‌های خشک و پیچیده‌ی من؟

ببین چطور دارد می‌غرد باران مضطربی در این بهارِ آخرالزمانی بر خیابان نصرت؟

و من در لای شعرم خنجری دارم

شعری برای جانوران

شعری برای وحوش

شعری برای فرشتگان

شعری برای دوزخ و دوزخیان

گوش می‌کنی صدای سرد سگ در این رعد وحشیِ شب؟

صدای نحسِ گربه‌ای حامله که تا شروع می‌کنم شب را از این حروف هار

شاید زلزله نزدیک است

خداوندا

پس چرا چیزی پیدا نمی‌شود که آرامم کند؟

پس پرت کن خنجرت را از پنجره‌ی اتاق

خنجر و گربه را بکِش تو

خنجر و گربه را در سطل بچپان

گربه امان نمی‌دهد

گربه دارد جان می‌دهد

عطیه بیدار می‌شود

عطیه نمی‌گذارد که گربه را در خونِ خودش غرق کنم

«حامله است،گناه دارد،عذاب می‌کشد»

تمامش می‌کند

خنجر و گربه را پرت می‌کند بیرون

و به جاش قسم می‌خورد که برام خنجر تازه‌ای بخرد

پس من هم حروفی به او تقدیم می‌کنم

حروف عمیق و جنائی

حروف خونِ لخته بسته

حروفی که در زیر پای پدرم،رحیم لخته لخته در سطل می‌ریخت

از هیچ‌کس کاری ساخته نیست

و پرستاری عجوزه آمد سطل را برد

و این تصویر ، روشن است

و این تصویرِ یک خانواده‌ی جوان و بی‌گناه‌ست

تصویری به روشنی شعله‌ی شر در سیاهی گناه

تصویری به روشنی کفن

تصویری به روشنی عجز

نشانه‌ها عیانند

تف به کفن

تف به سطل

تف به عجز

ببین مادر را که رفته بود بقالی ماکارونی بخرد چقدر خیس شده است

ببین روده‌ها دارند می‌ریزند زیر پام

زیر پام

زیرِپام دوزخی‌ست

آه چقدر روده

روده‌ها سرد می‌شوند

سبز می‌شوند

رشد می‌کنند

شکوفه می‌دهند

سایه و میوه می‌دهند

درختی از روده

روده‌هایی از گناه

پدرم همیشه دارد جان می‌دهد در زیر این درخت

تا کی می‌خواهی بلرزی پدر؟

پدرِ بی‌گناهِ من!

از هیچ‌کس کاری ساخته نیست

در زیر این حروف آخر‌الزمانی

از هیچ‌کس کاری ساخته نیست پدر

همه دارند نگاه می‌کنند

خارش رهایم نمی‌کند

«نخون آرش»

حتی این خنجرِ خنده‌دار

در حنجره‌ام فرو کنید

همه چیز سرِ آتشی‌ست شاید

که داشت در ترحیمِ رگهام می‌دوید

آتشی که سرد شد

تلخ شد

پس تو چرا تمام نمی‌شوی گناه؟

دیگر بس است

باران

من در برابر فرشتگانِ هذیان و گناه شکست خورده‌ام

دیگر بس است

امیدی نیست

اختیاری نیست

حروفی نیست

میوه‌ی تلخ

میوه‌ی تلخِ درختی

میوه‌ی تلخ درختی پیچان

در دوزخ

باید بخورید

تعظیم می‌کنم

آرام نمی‌شوم

آرام نمی‌شوم.

————————

زقوم: درختى است در دوزخ كه خوراك دوزخيان است. (غياث اللغات) گويند درختى است در جهنم داراى ميوهء بسيار تلخ كه دوزخيان از آن خورند. (فرهنگ فارسى معين) (از اقرب الموارد) : اذا لك خير نزلا ام شجرة الزقوم. (قرآن 37/62). ان شجرة الزقوم. (قرآن كريم 44/43). لاكلون من شجر من زقوم. (قرآن 56/52).

۹ اردیبهشت ۱۳۹۱


فلق

سخت می‌شد چیزی دید

عینهو گچ شده بود

پتو را پرت کرد

با موهای آشفته پرید

و داد زد: «خون،خدایا خون»

دستِ رعشه‌ات را گرم کردم

سرد بود و سیاه

تاریکی

شرِ نفاثات

گفتم :«بخواب عزیزم

خون کجا بود؟

خواب دیده‌ای حتماً»

زل زد

خوابید

پتو را کشیدم روت.

صدای گنجشکها،کلاغها،گربه‌ها و نوحه از موهات

فلق بود

بمبی در چیزی منفجر شد

پتو را پرت کرد

گفتش:«چی بود؟»

گفتم:«هیچ،بخواب،رعد بود،رعدی در چیزی،رعدی در موهات»

زل زد

خوابید

و من به سلوکی فکر می‌کردم که در نعشم گوشه کرده بود

به سلوکی در گوشه‌ی نعشم.

سخت می‌شد چیزی دید

سخت بود

زل به موهاش

به آشفتگی

به ویرانیش

زل به زل

به زیست

زل به ضعفِ زیست

بخواب

بخواب عزیزکم

چیزی نیست

هیچ خبری نیست…

گره‌ها گره‌ها پناهِ گره‌ها

۱۰ اسفند ۱۳۹۰


مرغ آمین

دریغا

دریغا که من

که زن نیستم.

بیا

بیا در روحم

در سوراخِ بدبویم

بیا در تنِ موجودم

در هستیِ مطرودم

عفونت کن .

بیا

سرایت کن

در خونِ نرینه‌ام

چرک

در خونِ نرینه‌ام

ورم

در خونِ نرینه‌ام

عفونت کن.

حالا

رسیده‌ای به بطن بدنِ من

چند شبِ تیره

فشارت میدهم

استخوانهات را خورد میکنم

مغزت را از جا در میاورم

خفه‌ات که به زور بخوابی

چند هفته‌ی تیره

چند ماهِ تیره

بخواب در لابه‌لای روده‌هام

بخواب روی کَبِدَم روی کلیه‌ها زیرِ پوستم تویِ شکمم رگهام

لمس کن درونِ سوراخم را

بطنی

لمس کن

بطنی.

من بیدارم خودم که خود زنی میکنم

هضمت میکنم حاد شوی که کلِ بدنم را از سمِ عفونتت مسرور کنی

این بدن ، بدنِ من نیست

مسرورم کن

مسمومم کن

خراشم بده.

قلقلکم میدهند کرمهات

قامتم را به قبله رو می‌کنم دمِ عمیقی می‌کشم بیایی زیرِ قفسه‌ی سینه‌ام توی گلوم عق بزنم خفه‌خون بگیرم خون بیارم توده‌توده ریز‌ریز بیرون بریزمت

وِلوِله می‌کنند کرمهات.

با کفِ کم‌توانِ پام

کرمهات را له می‌کنم

دور می‌ایستم

فریاد می‌کشم:

بیدار شو

بیدار شو

اما

شرمناک

به رد پای بزهکارِ خونینم نگاه می‌کنم.

الهی

الهی که بچسبی به هم

الهی که دست و پا درآوری

الهی که شکل بگیری

الهی که بروی

بروی که تنهایی

الهی که تنهایی ، بروی خانه‌ای بگیری

الهی همین حول و حوش میدان انقلاب

الهی همین نزدیکی‌ها

من بیام به تو سر بزنم

هی به تو سر بزنم هی به تو هی سر بزنم

بیام تو چای بریزی

سیگار بکشیم بخندیم به میدان انقلاب

خونم را از خونت جدا کنم

مغزت را پس بدهم

بروم.

زنی دارد از دور چیر می‌کشد و این گوشهای یتیم من است که می‌شنود فقط می‌شنود هنوز دریغا که من

که زن نیستم

مریضم

دوات کنم.

۱۶ مهر ۱۳۹۰


گُه‌کشی

بیا

بیا وُ دراگ بزن

دراگو بیار وُ بیا بزن

بنوش

بنوش آب را

به مثابه‌ی منی بنوش آب را.

بنوش وُ بشاش

روی سرامیک اداره بشاش

و به همکارت نگو که شاشیدی

بگو شربت پرتقال است این‌ها

همکارت خوشحال می‌شود

و می‌گوید تک‌خوری عاقبت ندارد

و این عاقبت‌اش بود

اما نگران نباش

دروغ بگو

بخواب

لوراسپام بخور و در اداره بخواب

و در خواب به باسن فکر کن

به قابلیت‌های باسن فکر کن

بیاندیش

بیاندیش و بگریز

بگریز توی بازار و خیابان

برو بالای جدول

بایست و بخوان

بخوان و مگو

مگو من خواندن نمی‌توانم

حرف بزن

و بایستی بپرهیزی از صحبت نااهلان و حسودان کج‌خیال

و ملول نباش هیچ‌گاه

و به پوستت

به بدنت

به آلتت

به دست‌ها و باسن‌ات

معجون ساختگی‌ام را از تفاله‌ی خرچنگ و ماست و مایعات قارچ اِرگوت بمال

بمال تا گزندی نرسانند تو را

و تو چنان زندگی کن

که گزندت به مورچه‌ای هم نرسد

و دولا شو

دهان‌ات را ببر توی گوش مورچه

و بگوش

هشت بهشت وجود دارد

و هفت آسمان و چهار در

تو حالا کجایی ای مورچه؟

مورچه مبهوت و مرموز رفت توی سوراخ

چهار ملائکه به سوی تو هجوم می‌آوردند

به سوی تو

که اگر به بهشت اعتقاد نداری

چهار سوی‌ات را بگیرند وُ تو را پیش پدر زنت ببرند

و به ابهام می‌بینی

می‌بینی که همان مورچه رفته پیش پدرزنت لم داده است

و پدر زنت با خنده می‌گوید:« پسرم ، اگر بهشت نیست پس چرا می‌گویی هشت بهشت وجود دارد؟ »

و تو خودت می‌دانی که دراگ زده‌ای

می‌روی مارکس و بنیامین و بلانشو می‌خوانی

می‌میری از فردا که باید بروی اداره

و پدر زنت نمی‌داند که تو دراگ زده‌ای

می‌میری در اداره آخر

این را خودت هم می‌دانی

و این را بهرام هم می‌داند

انسیه هم می‌داند

فئو هم می‌داند

عطیه هم می‌داند

و تو این‌ها را درک میکنی

و می‌ترسی که قصه‌ی سوختن‌ات به سمع پادشه کامکارت نرسد.

اما تو خودت می‌دانی و می‌خوانی

خداوند

قلم صنع دارد

و او می‌داند که خداوند هزاران نقش بر

می‌آورد

و او خودش می‌داند که تو حتی یکی از این نقش‌ها هم نیستی

او خودش می‌داند

که تو یک تفاله ای، یک مدفوعی

و تو اعتقاد داری که در مدفوع

هزاران راز است که به خدا سوگند

یکیش در هزار گل سرخ هم نیست

و مرگ بر دماغ

و مرگ بر چشم که باور نمی‌کند

و مرگ بر کودکی تو

و مرگ بر نوجوانی و جوانی تو

کسی که داف ندارد باید درس بخواند

کسی که پول ندارد

باید در کنکور دولتی قبول بشود

باید سراغ داف و دراگ نرود

باید آدم محترمی بشود

او به ندرت می‌ریند غالباً

و غالباً مرگ بر دماغ او

مرگ بر چشمان او

مرگ بر بدن او

و کسی که پول دارد

مگر کسخل است که درس بخواند؟

و کارمند باشد؟

و داف غیرفرهنگی نداشته باشد؟

کسی هم که پول دارد غالباً دراگ نمی‌زند

او هم غالباً به ندرت می‌ریند

و انش را در وجودش حبس می‌کند

و مرگ بر دماغ او

مرگ بر چشمان او

مرگ بر بدن او

مرگ بر کیر او.

و این از خصوصیات خلق خداست.

از جدول بیا پایین

بیا و دراگ بزن

بیا و اسنیف کن

و بدان که دماغ فقط برای مرگ نیست

مرگ هم برای دماغ نیست

مرگ برای ان است

مرگ برای بدن تو است

بیا و برین

و چشم‌هات را بدوز به مدفوع‌ات

زوم کن

خیره شو

و مدفوع‌ات را در سینی طلا بگذار

انگار کن که داری جهاز می‌آوری برام

انگار کن که داری خودت را در تابوت خودت حمل می‌کنی

بیار

بیار تا برات شرح بدهم هزاران راز را

تهران جهنم است

و این عاقبت توست

این محله جهنم است

و این عاقبت توست

این شهر خیلی کیری‌ست

و این عاقبت توست

این‌جا همه خشمگین‌اند

و زن و مرد با هم سکس نمی‌کنند

اینجا همجنس‌بازها هم با هم سکس نمی‌کنند

و این عاقبت توست

اینجا همه تجاوز می‌کنند

اینجا همه دخول می‌کنند

اینجا کارگران هم دخول می‌کنند

اینجا همه‌ی جانوران کارفرما هستند

فئو میگفت:« اینجا به تو پول بیشتری می‌دهند تا خشک‌تر تو را بگایند پسر»

و این عاقبت توست پسر.

بیا وُ سکس کن

سکس کن

دراگ بزن وُ سکس کن

کانکت شو

اکسپت کن

فکر کن

لمس کن

بمال

گرم شو

خیس شو

سکس کن

له شو

گه شو

مسطور شو

سیطره شو

این مسلول‌ترین شعر من است

این مسموم‌ترین شعر من است

این مسلم‌ترین شعر من است

شما دارید در شعر ایرانی من دخول می‌کنید

شما دارید به شعر ایرانی من تجاوز می‌کنید

و این تقصیر خودِ من است

من متولد شکافم

من متنفرم از این‌که بگویم تو مرا شکاف داده‌ای

من خودم خودم را از قبل از خودم شکاف داده‌ام

و همه چیز را شکاف می‌دهم

و هر شکاف مستحق کیر است

مستحق کیر است

مستحق تجاوز است

مستحق دخول است

مستحق کارفرماست

و این

حق من است.

از جدول بیا پایین مدفوعِ متنفر

بیا برویم دراگ بزنیم

بیا

خداوند مراقبمان است

بیا.

۱۱ تیر ۱۳۹۰


فالوس

خداوندا

زندگی از یک سـوراخ شروع می‌شود

و به سـوراخ دیگری ختم می‌گردد

خداوندا

چرا دندانهای مرا می‌ریزی؟

سـوراخ می‌کنی؟

چرا سـوراخ‌هایم را پر از حشرات می‌کنی؟

چرا این جانوران را زیر پوستم رها می‌کنی؟

خداوندا

این روزها همه مزاحمند

گربه‌ها مزاحمند

پشه‌ها و آدمها همه مزاحم‌اند

صدا

همه‌جا صدا می‌آید

صدا مزاحم است

صدای ماشین

صدای موتورسیکلت

همه‌جا موتور‌سیکلت است

اتاقم موتور‌سیکلت است

میزم

کامپیوترم

پرینترم

موتورسیکلت است

مزاحمت

موتور سیکلت است

آدمها خودِ موتورسیکلت اند

بچه‌ها مزاحم اند

خانواده مزاحم است

صدا

صدا مزاحم است

دزدگیرها مزاحم اند

دزد‌گیرها

موتورسیکلت‌اند

صدای دزدگیرها عین باتوم برقیِ کـلفتی توی مـقعد است

گفتم مـقعد

و به یاد آوردم که بدتر از همه، این مـقعدها هستند

مـقعدها مزاحم اند

مـقعدها هم نوعی از موتورسیکلت‌اند

مـقعدها اخبار شبکه یک سیما هستند

شبکه‌یک‌سیما موتورسیکلت است

موتور‌سیکلت ها نقطه‌ضعف مرا یافته‌اند

و رفته‌اند توی سـوراخ آن هی گاز می‌دهند

تک‌چرخ می‌زنند

آنها درست در جایی که من شبهای رویایی‌ام را می‌گذرانم

درست در جاییکه فرشته‌های آسمان نوازشم می‌کنند

درست در منفذ آرام و فرحبخش جسمانی روحانی‌ام فرو می‌روند

و گاز می‌دهند

دود می‌کنند

زخم می‌زنند

وای

از همه بدتر

این موش‌ها

این گربه‌ها

حتی نمی‌توانی از پیاده‌رو عبور کنی

حتی نمی‌توانی در سطل آشغال سر کوچه کمی به خواب فرو روی

وای این بوق اتوبوس‌ها

این صوراسرافیل‌ها

این فالوس‌ها

این فالوس‌های متجاوز

این چراغ‌های زنون ماشین‌ها

این اگزوزهای داغ و خار‌خار

انگار همه چیز می‌خواهد درون آدم فرو برود

اگزوزها نوعی مـقعد‌اند

صداها مـقعد‌زاده‌اند

من نوعی مـقعدزاده‌ام

صدا با من فرق می‌کند

و همانطور که می‌دانی

من هم با صدا فرق می‌کنم

روزگار غریبی‌ست

روزگاری که مـقعد در مقعد فرو می‌رود

و ای دیریافته به من بگو

به من بگو که این‌روزها چطور می‌توان از آسمان توقع داشت

از ماه

از خورشید

چطور می‌توانی توقع داشته باشی از علف

از علف

که تو را در آغوش ابرهای آسمان فرو کند

وقتی که آسمان و ماه و خورشید

تورا به هزار تکه‌ی متساوی تقسیم می‌کنند

و بعد هر تکه‌ات را پشت ترک یک موتورسیکلت پرت می‌کنند

و هر موتور سیکلت هر تکه‌ات را به مسلخگاه می‌برد

و بعد به تمام سـوراخ‌های گوشهات آنقدر تـجاوز می‌کنند

که خودت دیگر نعره‌های خودت را از درون خودت هم نخواهی شنید

وای این نعره‌ها

این روزها

هفته‌ها

این کت و شلوارها

این نامه‌های اداری

این خیابان‌های جنوب خیابان انقلاب

این ترس از صدای زلزله

وای از این چاله‌چوله‌ها

این دست‌اندازها

پیاده‌روهای مسدود

هی همه به آدم تنه می‌زنند

تو فکر می‌کنی دارد زمین لرزه می‌آید

هی همه می‌خواهند کیفت را بزنند

و تو فکر می‌کنی که دارد زمین‌لرزه می‌آید

خب به تخـمت که زمین‌لرزه می‌آید

خداوندا

این زمین را از جهان محو کن

خندیدی ای دیر‌یافته

و بعد

گفتم چقدر لوس

گفتی انِ خروس

بخند ای دیر‌یافته بخند

و به آدمهای سرزمینت بگو

که چراغ‌ها را خاموش کنید

از هم فاصله بگیرید

در تاریکی راه بروید

و سکوت کنید

سکوت .

ببین

اینجا را ببین

اینجا پر از صداست

عذابِ صداست

صدا

صدای مشمای توی دستم

صدای خشتک شلوار

صدای سگ

صدای زمین‌لرزه

صدای خش‌خش کیف و یقه

گرما

گردن

خارش‌گردن

صدای خارش گوشت

مرا چه به تو؟

چه به لمس تو مرا با این بوی بدنم؟

با این موهای بدنم

وقتی که من حتی به موهای تنم مشکوکم

وقتی که حتی کرم‌ها هم از جنازه‌ی زنده‌ام گریزانند

چرکِ خون زیر ناخن‌هام

صدای گند خون و خارش

خارش

خارش پوست مسموم

پوست مرموز

پوست حـشری

خارش من ، موتورسیکلت است

موتورسیکلتها نوعی مگس‌اند

آسفالت پر از مگس است

مگس‌ها با اگزو‌زهای تقویت‌شده

مگس‌های رعب‌انگیز

مگس عین یک باتوم برقی کـلفت توی مقعد است

مگس مقعد ما را درک نمی کند

اینجا هیچ کس مقعد هیچ کسی را درک نمی‌کند

گوشهام را می‌گیرم

می‌پرم توی اتاق

اتاق ناتوان

پنجره های ناتوان

دیوارهای ناتوان

خانه های ناتوان

شات‌آپ

ببندید

گوشم را کَر کرده‌اید

رد اعصابم را زده‌اید

و زنم روزی هزار بار می‌گوید تو پارانویا گرفته‌ای

و زنم روزی هزار بار می‌گوید تو مرد نمی‌شوی

و من هیچگاه این حرفها را به شوخی نگرفته‌ام

سوگند می‌خورم همسرم

همسرم تو را به خدا سوگند

تو را به این صدایِ اذان صبح سوگند

بگذار بخوابم

همسرم

مادرم

تیماردارم

این جا پر از موتورسیکلت است

صدام نکن

من سرکار نمی‌روم

فقط یک ماه

بیدارم نکن

و اجاره‌خانه را

اقساط را

این ماه اگر داری خودت پرداخت کن

بگذار

فقط یگ ماه بگذار بخوابم

بدون اینکه دندانهام در خواب بریزند

بدون اینکه زیر پوستم این حشرات تکان بخورند

یک ماه در تاریکی

یک ماه در مرگ

در سـوراخ

در سکوت

فقط یک ماه

فقط یک ماه

بگذار

بخوابم.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰