دوک
منشعب شدهای به پلکانی حلزونی پیچیده در کرباسی اُخرایی
پیچیدهای بر مثانهای زخم حول گردابی از زردآبه
پیچیدهای به انگشتهای دستی جذمی لای باند
پیچیدهای شبیه به خشمی کُند در فضلهگاه گوشهای من
پیچیدهای به هیکل قابیلی نامیرا ارضاشونده با سراسرِ بیل
تمامی عصاهای بیدسته
کُلِ میلگرد ولی صاف مملو از جذبههای روحانی و اروتیک
انگار خونِ دلمهبسته در دماغی عقابی است با قوسی برعکس
زنی مبتذل و چاق خوابیده در زعفران و پیاز
خوابیده با گوشت تردِ قرقاول
خوابیده ماهیوار بر تخته با فلسهایی از آنِ خود چسبیده توی چشم روی پلکها
غلت میخوری به خاطر کمبودهات و از هر حیث مجزایی از قلب و شش
یکی شدهای با کوهانِ مردی قوزدار که رودههاش کمپوتهایی مقویاند خریداریشده برای ملاقات
دَنسرها برهنه شدند
بذرهای پاشیده برفرازِ خودآگاهیات استخوانهایشان را به نرمی شکافت
با دهانی از شیرهی انجیر لبانشان را جوید
با حلقهایی معلق خدایی الکن را وسواسگونه سرودند
مرغان مگسخوار بکارتشان را بر ما ریدند
و آراستگی ما را درآغوش چشید
باید با جسمی نیمه مایع بر تو کشیده شوم
کشیده شوم با فرچهای بدنی فروبروم در رنگهایی جاری در کاسهی لگن
با زبانی بیرونکشیدهشده از هرجا زبانی بلغاری زبانی مفهوم
با غدههای بزاقیِ برآمده و مریض دیگچهای لبالب از آبسه و آفت
باید دقیقن پهن بشوم
آگاهانه درزها را بگیرم با پیه با مغز استخوان
با صمغهای انسانی تهیهشده به شیوهی دستی
باید حضوری پیداکنم پیر در ساعت مشخص غربالیدهگی
دخولهای دستهجمعی را تکنفره با قساوتی عاریه متبرک کنم
باید با سمضربههای بوفالو روی دندههام مُرس بزنی
بشارتام بدهی به گرزهایی اِمدیاِف شبیه به آلت مَرد که جاساز میشوند لاپا
با قدرتی معادل هفتصد اسب بخارِ عرب مکیده در یال
باید از فوارهی مجانی پستانهام شیرنارگیل بنوشی
از کُنج چشمهام سیرُم
درختان زبان گنجشک را در جهازتناسلیام برویانی
نصب کنی پروانههای طلقی را با آهنربا به دربِ آبچالههای تنم
در وَهمِ وید فرو رفته بودیم
اسطورهای هموفوبیا بادی بیلدر چرب و چیل
مشترکن در ما حلول کرده بود
به تعلیق شیاری شدیم در نوزادی نارس
که از حشرههای نباتی تغذیه میکرد و شاد بود
و داشت با شیشهای شکسته جادوی معجزهی پشت را در ما میکرد
فکری عمومی را که در شورتهایمان ذخیره و چون نور ساطع بود
ترس را که ورم کرده بود دراتلهای نعشکشی
در ظرفهای سرداتاق عمل
در شبکیهی محبوس مادرت سکتههای منحوس و آن به آن و اَنی
من با دهانی همهچیزخوار به آبنباتهای بیضهای نزدیک میشوم
به مجسمههایی که از اندام محدود تو درست شدهاند
از فرزندان معذبات که ضایعات گوشتی متهوعی بودند با اسامی قرون وسطایی
به من نگاه نمیکردی
به تخدیر خودت خیره مانده بودی و شرافتی که از تو بیرون میریخت شیره وار
به لایهلایه پوستهای تنات که ورقورق کنار زده میشدند تا تو را با زجر درونی تر کنند
پردههایم را کنار کشیدم تا شکافهای سرم را به وضوح ببینی
پایههای تخت را که زانو به پایینِ آدم بود خونریز در محل برش
تا سهون گیر کنی در فضایی فراتنی
در آبشخور خوکها که دورتادور گردنام سفت شده بود
و داشت تو را میریسید
با دوکی از استخوانِ بابا
داری باکسی نزدیکی میکنی که کس و کوناش قاطی شده
به سیخ کشیده شده بدون سوراخ
به نیش کشیده شده با دندانهایی ایمپلنت شده
به جیش با سوندهای شناسنامهدار
میتوانی این را درک کنی ؟ میتوانی مچاله و خوراکی دوام بیاوری توی کنسرو ؟
پس رازهای کثیف خانوادگیات را بگو
لازم است زمانِ وضع حمل را اعلام کنیم
لازم است برقصی با اَمریکن جَز
حتا به قیمت شکستن دندانهای من که توی خایههات فرو رفته
دارم با خودی نزدیکی میکنم که توی لولههای صدبار مصرفیاش
در رانهای فنری هفتکارهاش
دارند مسیحی فرضی را کار میکنند کلاژگونه با میخ و پونز
خدایی بینام خدایی هم پدر هم پسر با هم بدون کالبد بدون مردانگی
که چلیپا صدایش میزدیم یا چخماق
با آفریدههای صنعتی شهوتدارش و زخمهایی پیشرونده و عروسهایی فرمپذیر و مرتعش
خدایی ددخوی و در عین حال ریزریز که اغلب
وقتی به خانه میرسیم در دهان سگ است
خدایی به طرز بیماری لاغر استوانهای کج بین نردهها
از کنارت بلند میشوم میخوابم روت
لب کلفتِ پایینی را چون کرمی سفید و تربیتشده فرو میکنم به قلابات
لابد مراسم تدفین من است که از مسیر دهان
بویی ترش را با تنفس مصنوعی فشار میدهند در تو
پدیدار میشوی با چاکهایی جسمی
با رگهایی بیرونِ پوست که هنوز پُراند تُپُلاند از خون
با رویهای چغر که بی شک نموداری است میلهای برای مرگهای جنسی
ضبط صدای مادیانی حشری است که آبهای تاریخ گذشتهات را قرقره میکند در دشت
ستارهای است دُمبالهدار با ردی آسمانی از چرک
یک آشغال فکرِ عوضی که اراده کرده برگردد
اراده کرده برگردد
اراده کرده برگردد
۱۴ بهمن ۱۳۸۹
ژاندارک
سه تا پرندهی مخلوط
باهم پرواز کرده بودند در تو و بسته نمیشدند
سه تا پرنده که خلطهایشان اسپری شده بود هوایی
در مراتعِ عمومی و ممنوع
سه تا پرنده از گلوی تو با زخم قوز میکنند
نفوذ میکنند در چالههای صورتی جذامی
توی هاشور با ضربتهایی صخرهای
در هلالِ دماغهای خرطومی
سه تا پرنده
سه تا شکافِ شبیهسازیشدهی خالدار
با لبههایی فرهمند
ورودیهایی ربوده شده ازجاها تاجی از گلهای گوشتخوار
و پیشبندهایی پر از پرترهی ژاندارک
دارم با هوشیاریِ یک گوزن با تو میخوابم
مسئولم تا با عضلههای کروکودیل بغلات کنم
میگویی با توانایی یک فیل گوسالهای سامری بزا
محتویات شکمبهاش را به کاسهی سرت برگردان
حالا دندان بزن دمبالچه را با چربیهای فنریش
مویرگهای سکسی خونهای کم رنگاش
تا سوگوار و خندهرو
سفیدی چشمهایمان را به هم بزنیم با چوب خیزران
تا پوزههایی از کفتارهایی آشنا فرو بروند توی خشتکام
و لبهایی تزئینی تو را بدوزند به حاشیهی پرده
دقیق میشوی و به یاد میآوری که قبل از مردن جان ندادهای
سرت را پیدا نمیکنی
دستهایی مردانه تو را برمیگردانند روی شکم
باسنات را بالا میآوری تا کرموار بخزی به جهتی مبهم
سوراخِ بزرگ گردنات آتشفشانی معلول بود
که هوا را با شهوت میکشید توی خودش
در خودی خالی و تمیز روشن و صورتی
داری آدمها را با خزیدن دنبال میکنی
داری آدمها را با خزیدن میترسانی
باز و بسته میشوی و مثل آرد مرغوبْ آمادهای برای فرم گرفتن
با اکراه خم میشوم روت
ببخشید شما پستان ندارید
پس بیشک مذکرید
یک عده بیمقدمه و مداوم از سوراخهای من «سر» درمیآورند
مال شما نیست؟!
دست چپات را دو بار روی دریچهی گردنات میگذاری و برمیداری
مردی تماشاچی میگوید این یعنی نه!
آسان نیست بیان این تغییر
هضم نکردنِ پاشنههایی کبرهبسته
عمود در نای
دردی که از مردهگی مثل درپوش به شیشههای ترشی تحمیل میشود
با یک تکه پارچهی اضافی برای سفتتر
انگار اشارهی انگشتی شکسته را بگیری
و فرو بروی در ماتحتی مرمرین در واژههای سخیف
از کنارههای دهان سگ بیرون بریزی لزج و کشدار
و غوطهور بشوی در استخری از زالو
میتوانم با ناخنهام از فلزها خون بگیرم
میتوانم با نوک پستانهام حلبیها را خم کنم
میتوانم سراسر شب
فرو بروم در کالبد ستاره های پورن
خودارضایی کنم با تصور حواریون
میتوانم یک خط تولید راه بیاندازم
از مادرانی که شیونکنان ما را لعن میکنند
و قرص های تعمید از شورتهایشان سرریز میکند
تقاضا میکنی واژگون بمانیم
همینطور که هستیم آرام بگیریم و یواش صحبت کنیم
گیر کنیم ریلکس به ببری بنگال تا ما را تشریحگونه میل کند
استخوانهایمان را هورت بکشد و لباسهایمان را بو کند قبل نزدیکی
التماس میکنی مردههای تنگدست
به جای خاک بر ما بخوابند
میخواهی به شدیدترین وجه تابوتی قرین در گُل باشی از چوب گردو
با میخهای طلا در نواحی بیرونیت
و شیارهایی از دندانهای نقره بر سقف
میخواهی با کاغذ کاربن از خودم لاشهای درست کنم بینظیر
مصون از آب مصون از رسوخ
مصون از مردهای مهجور با کلاهبوقیِهای مبتذل
و فرزندانی تطهیرشده در ادرارِ خونی
سعی میکنی از توی آینه خودت را روی بوم پیاده کنی
هنوز سرت را پیدا نکردهای
هنوز در فقدانِ توپی هوشمند و پرزدار مغمومی
موهایت را روی شانههات میکشی و لبانات را بالای ناف
گوشهات فرو میروند لای دندههات
و ابروهات رشد میکنند روی خط بیکینی
کز میکنی کنج صندوق پست
تا کلهای ترکیده خودش را بفرستد به تو
انگار توی کیفهای زنانه تاریک و گشاد
با کوکهایی شیک و فاصله دار میخواهی چیزی سفت را ثابت کنی
یک بیست و هشت سالهی چاق را
که توی مربعی تنگ قفل شده
اسبهای بالدارِ اساطیر یونان را با آلتاش تهییج کرده است
انگشتهای تو را بعد مثله کردن من لیسیده
چنگک را به باسنِ کندهشدهام میکوبد
و دهانام را با تنزیبی کتان پر میکند
تو به تنهایی
تصاویری شده ای متحرک از حیات وحش
زندهخواری را به ما لینک می دهی با بشکه های اضافیِ گوشت
کمانه می کنی در استخوان خاجی
در پوستهای چغر که جر میخورند با صدایی بَم
عمیقن اصرار میکنی بمانیم
شق کردهای
و فاصلهی تو از ما
چند متر بیشتر نیست
۱۰ دی ۱۳۸۹
وازلین
عنقریب دستانش را بالا کشید به استجابتِ نفرین
دستهاش که به شکلی معمولی دست نبودند
مقراضهایی پلاستیکی بودند عفریته خو
رخنه گر در استخوانهایی اریب
دستهاش که به پیکری کرخت شباهت داشت اتوکشیده برمتقالِ سفید
دستهاش که یک باغ بود
با درختهای پرغّده
مارهایی چمبرزده به جای رگ و ده دکتر پزشکی قانونی به جای ناخن
دستهاش دو تا اسب با طبیعتی همجنسگرا و خایههایی جویدهشده
دستهاش دو تا شیارند
کنارههای قنداقِ بچه که تا شده به لیسیدن نافی زخم
دستهایی تخدیرکننده گیرکننده افلیجوار
که صورتکهای دفُرمهی آرایششده را
به قماش ما اضافه میکنند تا نترسم
دستهاش که وصل میشوند به لباسهای مغزی
به آسیبشناسیِ فرشتگانِ بالای تخت
به زنای بامحارت به داس چینی
به گلهای خشخاش قلمبه و مفتون
به دندانهای لق به دندانهای لوق
و تکان میخورند فجیع
و پلکهایی به بزرگی اقیانوس اطلس را
میدوزند به گونیهای غلات با مفتول
چشمهایی تلنبار شده در چرخ گوشت را
با دندههای زرهپوش بدنهای خرسند
اهرمهایی حرامزاده و سفت
ورز میدهند به آفریدن مادرانی
با ماسکهایی ملول
دراز میشوم در جهت چمنزار
تا از کشالههای تو گلهای محمدی دوغهایمان را معطر کنند
تا موشهای خرما
با دندان زدنِ پستـــانهام
به زیرخوابیِ مردهها تحریکم کنند
به پوشیدن پوستی از نوزاد
و جویدن دکمههای سردست
شمایلهایی تکراری از عروسهای سلیطه مرا به نام ریدهاند
گلایلهایی سیاه با بذرهایی از تخمِ جغد
گلوگاهام را خراش میدهند با ذکر منبع
بی شک من
مگس استریپتیزری هستم ردشونده از حلقههای دماغ
شکلی هستم با اضلاعی درخور
حلزونی فربه که به دهانهی رحم میچسبد برای نوشیدن
دهانی گِردم برای گاییـدن
عضلههایی ورزیده
مکنده با تلالویی خاص برلبها
من برازندهام
طبقهای حیوانی مابین اجساد زنگیان
به یاد بیاور غاز را
که ذوقزده به ما نگاه کرده بود
تا منظرههای درازچنگ تو را
به بافت دریدن دعوت کنند
داری اسقامت میکنی
داری لابهلا در فاک و خون غلت میخوری
داری به رغمِ ترکیدن جوراب شلواریات
فروتنانه دستهایت را میبُری
سابشهای شنیعِ ارّه را اجابت میکنی
به خدایان وازلینی تعظیم میکنی
به بودایی کلـهکیری و ژیگولو
که تو را بشارت داده به قالبی صابون
به املاح انسانی که تهیگاهِ مخملیات را پر کنند از راه درزهات
داری مبدل میشوی به پاتیلی زهرآب
به پارچ به بوی زیربغل
به چیزهای متورم و خیس
به زنی که در جیغهاش نرم میشود به طرزی نمایشی
به دخترانی بههمچسبیده از صورت
که اشاره میکنند ما فرزندان توییم
ما فرزندان توییم…
مارا با زهدانت ببوس…
۳۰ آذر ۱۳۸۹
موعظه
آری برادر، سگ
چهره اش مردد بود
و اسید چشمهاش تهی میشد برکفپوش
اتفاق شعفباری در او خالی شده بود
در او و گورهایی زیادهخواه با قلبهایی جوان و تپنده
که ملافههایی بخارشو شده را با پنجههایی از کائوچو
در حفرههایی خیس خواباندهاند
سگ از پوک شروع کرده است
به قرصهای معکوسکنندهام خواهد رسید
به پایههای بران کارد که تو را
برش زدهاند ازپستانهای اسفنجیات به بالا
و انحنای تو با تندیسهایی از خفاشهای آبیرنگ پر شده
و سگ آنقدر تحریک شده بود که میلرزید
وسگ آنقدر پلید بود که میغرید
به شیوهای که تار دیده میشدیم در جامههایی گلفام و وحشی
و سگ آنقدر عوضی بود که فقط میرفت
بین الوارِ دندههاش
شیار دندانهای جلوش
در اسپاسمهای شکمیش
درآمیزشهای بازیافتیش پوستهای کندهشده را
پاپیون میزنم به تنم
به زهدانی مملو از قلابهای چدنی
دیزاینشده برای صید کوسه
تا مَرد افلیج با بافتهای گوشتیِ بدونِ اسکین
خبرها را مرور کند برعرشه
دیریست سرنگون شدهام
دیریست زنی زرد کرده است و قدیسهایی پوزهدار
رنجهایی چرمی را با خودشان به ارمغان میآورند
آیا شرافتی در کار هست یا بیمی؟
وقتی مهربانانه در آشپرخانه آفتهای تنت را طبخ میکنم؟
و پاچههای خونی ِ ماچهخوک را سه بار
در خرطومم فرو میبرم برای تطهیر
آیا شرارتی …. در مقایسه با سرویسهای چایخوری
در رقابت با کیسههای شاش که لببهلب میشوند از عقدههایی گشتاپویی
دریغا
و دستهایت را بمال به چهرهی من
به چشمهام با حدقههای نارنجی
و مژههایی از پشم خرسهای گریزلی
و مادرم را به یاد بیاور
با بهشتی که لای رانهاش بو گرفته
و ناخنهای بیل مکانیکیر
انگشت کرده اند در مقعدهای اشکیش تا سرحد سقط
و دستانش را مدام
کوتولههایی سوخته صدا میزدند به صرف زخم
با بخیههایی که خطکشیهای پوستیاند برای عبورِ درد
روی بریدگی گردنات سرب داغ ریختیم
جریان خون درباقیِ بدنات ادامه دارد
ما با آلتهای جانوریشکل وارد شدیم
با دهانهایی سیمین خندیدیم
و از کنارههای دهانمان خاکروبه میریخت
داری با سری بریده در خانه میچرخی
داری به فراخور بزم ماجرایی شبهمغزی را برایمان بازی میکنی
کاراکترها همه با نخهایی مرئی به اندامات دوزیدهاند
زننده گیت زندهست
در سطلهای پراز یخِ مرفین
با سیمهایی که خاردارِ مرا صیقل داده در دستگاه تناسلیت
دارم با عصبهایی سوخته با تو حرف میزنم
دارم از فراز تِراس که روبهروی توست چاک میزنم
دامنهای بیپشتمان را پوشیدهایم تا با علامت تو وارد شویم
و در کسوت نرینههایی مادینهخو مدعوین را به سُخره بگیریم
تو پبامبر مایی
با بیضههایی حجیم و رانهایی چسبآجین
جمجمهای با جدارههایی گندزا
لبانی چاکچاک با منقار
دستهایی فقلشده از پشت و ردپایی برعکس
صورتی که از ماتحت من بیرون میآید برای موعظه
و فرزندانی معلول
معمول
و کمی شور
آری برادرِ جنسی!
تو پیامبر مایی…
۱۰ آذر ۱۳۸۹
رزومه
با خدایان بوداده خوابیدهای
با خدایان تفتخورده در تابههای مسی با گلپر و نمک، بی آن که بدانی
تقدیس گرگها رویینتنات میکند
به دوست داشتن مردها فکر کردهای و جمجمههایی تهی
که از تُو خراشهای عمیقی دارند و از بیرون مو
ضخیم، مثل سنگنوشتههای عهد عتیق
مثل جراحت تیغ که عمقاش
از تمیزی برشش کم نمیکند
مثل مستراحی که جهت ندارد و پرستشگران را
روزانه پنج بار هدایت میکند
داری بیاراده و کلاسیک خون آینهها را سر میکشی
داری با دستهایی مصنوعی و مقاوم
سوراخهای تعبیه شده در رحمات را برای مارها باز نگه میداری
و خندههای هیستیریک مادرت را با تمام قوا در خودت جمع میکنی
گفتم به دستهات شک کن
به بازو به پایینهای خائنی که تورا برای خودت قاچقاچ میکنند
به انگشتهای مثله شدهی بیعضلهات
که تورا خاتونِ جـندهها خطاب میکنند در مجالس لهو
اسمها را به زور به یاد میآوری
طفره میروی همیشه از خاطرههایی که به یاد بیایند و زخمهای جزئیات را
با حجم زیادی از دواگلی بشورند درطشتهای طلا
گفتم من زن لوزیمانندی هستم از طوایف سگپزان
همانها که دستمالهای سفید اتوزدهشان را تماموقت در هوا تکان میدهند
و خون زنانشان را مینوشند در روزهای عید
و این رزومهی من بود…
گفتم اشارهها را به یک ورت هم حساب نکن
همینها گاهی جانهای بی ارزش بسیاری را گرفته اند با فشار یک ماشه
و تو خندیدی
انگار مادرت صدایش را در میکروفونهای بدنات
تعبیه کرده باشد
داری جدی جدی به خودت ضربه میزنی
داری وقوق دواگزوزهی اسپرتی را درونی میکنی که مال تو نیست
داری به عصبانیت خشک من تف میاندازی مکررن
تا نرمتر پا بدهم به خوردنهات
مهرههام صدایت میزنند
فرض بگیر به پستانهای من سجده بیاوری
ریزش دستهدسته موهای تنم را توقفی هست؟
این شمعها را که ایستاده میشاشند وردار
فرو کن به سوراخهای صورتات به جای چیز
به جای گارد دندانی که موجبات فشار را فراهم میکند و با تورم،
لثههای تازه عفونی را به میدان پخش بو وارد میکند
من آروارههای اضافیام را
زیرعمل به دست آوردهام، تو را دادهام به جای حقالزحمه
این زخمهای باز، متواری و جونده را فقط
بزاق کفتار نر به هم جوش میدهد
۲۲ آبان ۱۳۸۹
دیزی
مادرم داشت تندتند از گوشتهاش جدا میشد من داشتم
در بدترین شرایط به گرگی سگنما میدادم و تو تحمل نداشتی تا سیگارمان را بگیرانیم در سرمای حیات
دیشب ملافهها کشیده نمیشدند پیچیده میشدند به ساقهای کشیدهی تبم وقتی سرنگ تا انگشتهای پرستار بخش
فرو رفته بود دَر
بزم ادامه داشت … بزم ِ سکسی یکطرفه ادامه داشت و برانکاردها دستهایشان را به هم داده بودند با جامهای سِرُم
مادرم داشت خودش را به استخوانی مکیدهنشده نزدیکتر میکرد صورتش را با خون
تو دخترت را بغل کرده بودی و دنبال من پلهها را میآمدی بالا
خرپشته عجیب گرم بود
پردهها را کنار زدم تا تو راحتتر مسیر دهانم را جدا کنی ازلبهات صمغی میریخت که مرا مثل کرم ابریشم توی خودش میبست روی قیرهای داغ پشتبامِ پشتم خارج از دستهات به پاهام بریده شدن را یاد میدهی
غضروفهات توی مفاصلم میچرخند و تزریقاتچی حقیرتر از «آن» بود که «این» را درست ببیند
مادرم توی زودپز نبود … محو شده بود توی چربیهاش …حالا عفونیترین بوها رد سقط را به دامن گشادی میرساند که کنار گاز درآمده بود و تنورزیدن شدیدتر از قبل ادامه داشت به صفر میرسید درهمهی عددها تقسیم شده بود در هشت که دو تا سوراخ تنگ داشت و لذتی وافر برای دخول و خروج… دخترت را نگه داشته بودی با دست دیگرت مرا توی ذهنی که از بلندی میترسید در سطح
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
