خوک سفید و سی بچه
گرازیلا ! ای تمامی رگها
رگهای خجول و خزنده در متکا در شب های بی ماهیچه و عضله
شب های بی سرخپوست شب های بی نیزه در جگر
ای دانه دانه تسبیح از دندانِ نیش پُرشده در رشته های رگ
رگهای عیان بیرون از فشارِ پوست
وقتی نشسته یی فقط و اندام های داخلیِ مهجورات
برماسه ها می دوند می غلتند و خونِ تازۀ براق بر سطح شان
تهییج ات می کند
ای عسلرگ ! ای برکتِ رگها در فصل های خشکرگی
همان رگهای لیز همان رگهاي لزج بر جذابیّتِ موزاییک
قابل ترین صافِ ممکن برای استشهاء
برگرد برعکس بخز
زمین بر خلاف جهت در گریز است مرکزِ من
و رود بر خلاف ماهی ها ای تو جنگِ مغلوبه در رگها
رگهای شناور در اندامِ آن دیگری
بر قُمبل شدنِ پارتِ سگی اندام ات بر سیب ها و گلابی ها
که تورا ترگ گفته اند با کرم های منفجر و بی احشاء
با ملون ترین دشنام های سخیفِ ممكن
که تسخیرت کرده اند از دور
و حالا نزدیک اند
هی صبوریِ رگهای شُل در تزریق و تورّم
ای سندرمِ بیقراریِ گلبول
ای عنگیزه برای گه مالی
در سوسک های پرندۀ سرگین خوار
ای تو قیاسِ شاهرگ و مویرگ
به فاصلۀ گردن تا مغز
چون مقایسۀ مورچه و پلیکان
به فاصلۀ سوراخی در گور تا فرازِ آبشار
ای شکوهِ رگهای سالم و قبراق رگهای کلفت و نیم نشده
ای دیلدویِ داخلی به ارگاسمِ چرک و تخیّل
ای تشّنج به احترام تو در رگلوله ها در تلاطم و قل قل
از تو ای آویخته بر فراز درختِ افرا
نشان دهندۀ جزیره به مومیایی و ماه
شهد است که میریزد
ای سراپا مجسمۀ طلا از ازدحامِ زنبورهای کارگر
گردآگردِ گلوکزهای در عصاره ات
گرازیلا ! گرازیلای زیبا
رگها رگهای کلاف مانندِ چسبناک
وقت می برند وقت می برند برای گشایش
یکی از رو یکی از زیر
صورتی و کبود و قرمزِ ماتیکی
با قدرتِ کشیدنِ دلفین دنبالِ کشتیِ بی لنگر
کِش آمدن قوس آمدن
ارتجاعِ روح در تنی کرخت
قطر دنیارا تخمین زدن با شکافتنِ من
بدنی بافته با رگ با تو
به ازای مساختِ درد…درد
سزاوار و یاغی
رگها رگهای پُرنشده خالی
لوله های بازیافتیِ متّقی در پوششی دوجداره از فلسِ آفتاب پرست و کاهو
در مثلثی پنج ضلعی در پنج دست در پنج جفتِ مُرده در شکم
در شش هزار ذهنِ منتفی و مسئول
در مخیله هایی رگ به رگ آبسه پرور در فُرغانه
ای کارکشته ترین مَلاح در اقیانوسِ مخروطیِ رگها
غیبگوی کدام رگ سیاه کدام رگ سرخ کدام رگ مسدود
با بربطی در دست
از پوست گاو کشیده بر لاکِ لاکپشت
رگ ها
رگکوری به واسطۀ کُندانسور و وکیوم
قطره ها قاره هایی گم شده با ساکنینی از مادیان های آدمخوار
مخترع خیش در سَگرگ شن کِش در اتلانتیکِ شمالی تن ام
تو محبوبی گرازیلا ! و چنان زشت که هرکه در تو می نگرد
سنگ می شود بیدرنگ
با موهایی از مار و مفصل هایی از نافِ نبریدۀ زائو
تو متصلی به کونِ آراخنه
خدای عنکبوت الاهۀ گردش حیات در مُردن
و نیوشندۀ مایع نخاع
و پایین تر
رگ ها
رگهای اَخته به زیرِ درختچه های انجیر
مسیرِ جزر و مدِّ ادواریِ خونموج به حولِ چوپان و ندیمه
برودره دوزی از داخل بر بازو و ران ها
با رقصی وحشیانه و شهوانی در استوانه های اِرلِن
گرازیلا ! این تو هستی رگ هستی تو رگها هستی
باهزار چشم که نیمی از چشم ها همیشه در من بیدار است
تو رگی تو ناوگانی شاهزاده یی از حبش هستی تو
که در نبردی تن به رگ شکست خورده و در تمام من زندانی ست
رگها رگهای تلنبار از هجوم ملخ ها در موسمِ خونخواهیِ رگ از رگ
تو نکتاری تو کهنسالی را سرعت می بخشی
سروشی ساری هستی از گلوی کلاغی ناقص نشسته بر شانۀ چپ ام
که هر صبحگاه قربانی می طلبد گرازیلا
درمانگری کن به تیغ و طُرّه…بیا
با لباسی گشاد آمده ام تنگ ام کن
در تسلطِ عفریتی با هفت سراز کفتار و سیزده پا
یا به بوی بلوط و بلال تازه
به دّرۀ ران هایت سوق ام بده
و به صمغِ تن ات
شمعی بگیران
۷ آبان ۱۳۹۲
خون سیاووشان
و آنگاه نشانی از روده و فلز در سقف پدیدار گشت
زنی كه پوست بتن نداشت
برهنهتر بود
و با حجابی از مُشك و مدفوع
برجسته بود و صخره وار
و تاجی از هزار ستارهی خاموش برسر داشت
زن آبستن بود
اژدهایی سرخ فام و پسر
با هفت آلتِ فنری
و بر هر آلت نامی كفرآمیز كنده شده بود
خداوندا به دادخواهیام توجه فرما
به حال بُزی از رمه
كه شمرده میشود برای كشتار
حال من از این سه خارج نیست
مسخ ، تهوع ، استحضار
عروسی هستم با جامه كتانِ نفیس
كه در ماتم و شیون و دود كِل میكشم
أیكی قارداش قانی را نیز سركشیده ام
دوباره یك سگ هستم در قبیله یهودا
باید قلاده ببندم و روزی یك ساعت
جاده خاكی را
با زبانی آویزان از سرخوشی بدوم
باید به مادر مستهلكِ درد تعظیم كنم
باید اهالی ده را به گوسفند بدل كنم
باید قوچی باشم كه برهیی با پشمهای طلائی دارد
باید قوچی پرنده و سخنگو باشم
كه فرستندههایی برای نجات از درد
روی شانههایش دارد
قوچی كه در گذار از اقیانوس
خورشید
موم بالهایش را ذوب كرد
و أو به دریا افتاد
و دریا
لاشههای متورم و ملبس به جلبك را پس داد
میتوانی برگردی
بادرنج بویه را بخیسانی توی دهانات
خوب آبگیریاش كنی و تفالهاش را
بیاندازی از بین دندانهات به آرامی
در گلوی نخستین شاه افسانهیی تروا
و بعد از زنا با مورها خودكشی كنی
میتوانی كاهن باشی
با الوهیتیی شیطانی
كیش خدایی را ترویج كنی
كه از آدامس خرسی درست شده
باد میشود میتركد میچسبد به لب و لوچه
و خندانندهی كودكان است
تو میتوانی پیشگویی كنی
میتوانی گرازی وحشی را
وادار كنی درخت را بشكافد
تا نوزاد هیولا نور را ببیند و بگرید
میتوانی با داسی چخماقی
روح كیریام را أخته كنی
تا از قطرات خون من
درختان زبانگنجشك برویند
و آلت تناسلیام
إلاههی عشق باشد
إلاههی دلباختگی به فرو
میتوانی با دلوی در دست و عقابی برشانه
به دوجنسهها
كه بر چمنزاران كنار ساحل خفتهاند حسادت كنی
نیلبك بزنی و توی رویاهایات
از بدو تولد گوژپشت و چروكیده باشی
میتوانی با نگاهات چهرههای گرد و كریه را
نیشخندهای مخوف را
دماغهای بیپره را به ریگ و ریش مبدل كنی
قالب بگیری با گچ و آفریدگار خودت باشی
آفریدهی خودت باشی
میتوانی در نزاع دو لاشخور
برسر جنازهای پروار
قاضی باشی
و عدل را برقرار كنی در دریدن
خون یك رگات قدرت زنده كردن لأشهها را دارد
خون یك رگ دیگرت مرگبار
خون تورا جمع میكنند در حوله
به دیوارههای دلیجان میمالند
برای جذب كوسه
میتوانی در رودخانهی نسیان
با پلنگان آمده از كوه شنا كنی
پاهای مرا با ساقههای تأك اشتباه بگیری
و این یك كیفر است
بریده شدن از ساق
قطع شدن و نداشتن جای پا
گیج خوردن بین آمدن یا رفتن
این یك عقوبت است در نبود سنگسار
كه چون شهر بابل
جولانگاه هر پرنده ناپاك و نفرت انگیز باشی
چراكه از شراب عقل سوزِ زنای آن زن
كه بر تختِ آبها لمیده نوشیدهیی
تو مسكن دیوان شدهیی
میتوانی گرگ باشی یا داركوب
یا یك زوجه كه بیوه شده و درپی انتقام است
میتوانی این بار نیلبك را وارونه بنوازی؟
پرست مرا زنده زنده بكنی
و از درخت صنوبر و سرو بیاویزیام؟
تا از اشك حوریان و چركام
رود نیل دوباره جان بگیرد
رودی كه نیلی نیست
آب اناری ست یا هندوانهی كال
میتوانی سربازان را
از دندان اژدها برویانی؟
كاری كنی كه گاوها
نخ دندان بكشند و آتش از دهان بدمند؟
با سری بزرگ به دنیا بیایی
و فكر كنی همه چیز
چهقدر كوچك است … چهقدر كوچك است
و به جهان زیرین نزول كنی
و زنان پرندهنمای مردكُش را
شیپورچی و قره قوروت خطاب كنی؟
جزیرهی سیرنها را در جرعهیی گلاب غرق كنی ؟
در گوشهایمان مومِ عسل آب كن
زمین پیرامونمان را با اسكلت ملوانان سفید كن
در میان مارچوبههای وحشی پنهان شو تا هوا خنك بشود
بعد میتوانی برگردی به رحم مادرت
به سرآغاز درد
میتوانی نافات را بعدِ بریدن با شاخه آویشن
گره بزنی دور یك قطعه سنگ
واز آبشار تخت زایمان بپری
و قربانیان تقدیمی به مردگان را بخوری
این چنین
لبهای پرشورَت را با دلی شریر طاق میزنی
ظرفی گِلی میشوی با اندودی از نقره
كه افلیجانِ بیاراده در ادرار در آن میشاشند
حنجرهات گوری گشاده است
زبانات با دنبههای انسانی چرب میشود
و تو خوشنودی به الطاف آسمان
كه نه آبی ست نه سیاه
از كثرت زرداب زرد است
اخگرهای دوزخ گرمات میكنند
و سهم پیالهات گوگرد گداخته است
و بادِ سوزان نوازشگرت
زیرا ایزد عادل است
هللویاه!
۶ شهریور ۱۳۹۲
خوان سی و یکم از طرۀ مو
به روایت آن زن که مادر اودِسئوس بود
به روایت ماراتن بر ریسمانی درهزارتوی شکم
به روایت دردهای کترهای که گاومیشهای سیاه را
به قرمزی خونام رم دادهاند
گردونههای آتشین و بالدار پسران عجیبالخلقه میزایند
پسرانی با مارهای بدون پوست به جای بازو
و حبسهای مدت دار در کالبد
و جنینهای مستعد که از جمجمه بیرون میجهند
و آرام گرفتنشان در خرطوم فیلی مقدس و کور
سوال برانگیز است
من محیا بودم
من محیا بودم با گردنی کج
ترانسفورم شده به پرندهای جنگلی برای مغازله با دد و دام
چون طلسمی برای عشق که اورادی عبری را
در سوراخهای صورتی و روشنام زمزمه میکنند
من آماده بودم
من آماده بودم
با زالوهایی فربه از خون در کاسه سرم
که له له میزنند برای نمک
جنازهها را آوردهاند برای ختنه
از سر از کمر از زیر سینه از همان جاها که مادرم
علامت گذاشته بود برای بوسیدن بر بدنام
آوردند
با پلکهایی چسبیده بهم با نعوظ
دُبُرهایی لاک و مهر شده با مدفوع نعش کناری
مردههایی خوابیده در پیاز و پودرکاری
با صورتهایی لیفتینگشده کبود و ناقص
مردههایی با پلیورهای آبی خالکوبیهای هفت رنگ و مشعشع
و یک سرنخ که از نافهای متورشان بیرون زده بود
مردههایی هرکدام با یک کارد سبزی خردکنی توی مشت
با عطر گوزنهای عرق کرده سکههایی چسبیده بین دو چشم
و لحنی سرزنشگر وقتی ملافه را کنار میزنند برای شناسایی
مردههایی با شالودهیی از مایع قندی مملو از بوی ارگاسم و انستیتو
با امیال جنسی خاص پدرانشان و البته زیرک و فکاهی
مردههایی مواج وقتی دختران جوان در آب شیرجه میزنند
با دوقصه یا بیشتر درباب کاناپههای مخملی قرمز
با پایههایی از فلز و استخوان
مردههایی با لقمههای دسر توی دهان
رولت و برشهای تخم مرغ و پنیر
مردههایی پیپ در مقعد عصا در بینی
که معنادار و رام
در حوضچه یی از پشه های درختی و آب لیمو شلپ شلپ می کنند
مردههایی بی تفاوت با دردهای روماتیسمی تب های فصلی و مخملک
مردههایی انگار دیواری خنک بعد آب پاشی
با جاگلدانیهایی برنجی برای میخک و رُزهای رونده
مردههایی خرفت با رانهایی تکه تکه از رنده و اره توامان
سهلالوصول چون کاغذهایی مرطوب برای طهارت ماتحت
مردههایی با سوسیسهای چربی پس داده به جای آلت
خالهای گوشتی تروتازه و زگیلهای خوش خیم و وفادار بر سطح زبان
مردههایی با خواب های بد
در خانههایی مملو از موش
مملو از پوست نارگیل
مملو از قورباغههای همه چیزخور و عورتنما
مرده هایی غمزده حین طبخ کیک با اوراق تابعیت در دست
مرده هایی که سگ را نمی شناسند
با تنش های درونی دمخوراند غنی از ادرار و غیضاند
مرده هایی خوش ذات با نگینی از الماس و یک چراغ قوه در فتق
مرده هایی با آبسه لثه های جلو
با خوکی روی سینه که پوزه اش را به پشم پستان می مالد
مرده هایی با زن هایی خیالی نشسته روی بیضه
خاله زنکهایی با ذهن هایی سیال و شعرباز
مردههایی ساچمه نشان مابین دنده ها و نواحی اطراف گردن
پیچیده لای پنبه
مردههایی با مسواک و دهانشویه و یک شیشه زنبور زنده توی مشت چپ
و زردآبی جاری از کناره بینی بر سبیلهای سفید
مردههایی لوچ و کم حرف
با خاطراتی تلویحی و پشتهایی کک مکی
مرده هایی هرکدام با رست بیفی زیر بغل
و حلقومی خال مخالی از بلع گیاه جوجوبآ
مرده هایی با ساسون هایی از روی پوست و سرخس هایی به جای کلاه
پاهای تورا گرفته ام که ساقه های تاک اند در واژن ام
به نقل از گرزهای آهنین و گیاه لوطس که همزمان جویدیم
به نقل از صور فلکی
که سر بدون تن ات را به آغوش ام دادند تا ببویمت
حالا لاغرترم
می شود با خیش مرا کشت
و هلال های زیادی از من بیرون کشید برای تابیدن در شب
می توانم با غاصبان ام تلاقی کنم
می توانم لباس های زنانه بپوشم و برقصم در کارخانه های نخ ریسی
می توانم با ظاهری مخوف چون کفتارهای دوزخ
از آب دهانم گیاه تاج الملوک برویانم
تا زخم هایم را بمن ببخشند
به لبهایم برگرد
به لبهای برعکسام برگرد
نگاه کن
عریضه مینویسند شیاطین
دندان گربه را
چهل شب در دهان گربه پنهان کردن
این عاقبت دوست داشتن است در شش ماهه دوم سال
یک حب مخمر آب جو
دُم پرپشت جانوری با پوست پاپیروس
و سر میمونهای تازی با یک نی برای نوشیدن مغز
خرس مرا میخورد
کلاغ مرا میخورد
مورچهها مرا میخورند
من خدای کوچک و خروس نشانی هستم
که گرگها شکارم کرده اند
ذرهیی از من تلف نمی شود
از عصاره خودم به وجود میایم و زاده خودم هستم
با آبهای روان از من اَختهگیها درمان میشوند
و غولها انوار بلعیده شده را
در اقیانوس ازلی چشمانم قی میکنند
نامم یادآور صدفهای حلزونیست و گلویم بوقی
که دریای سرخ را خشک میکند
بر عرشه پستانهایم بایست
ای نوح ماده
و حرفات را بگو…
۳۰ تیر ۱۳۹۲
عصارهی قرقاول
از دستگیرهها وقتی دستهات قطعاند
از آینهها وقتی حدقههات ورودی کندوهای زنبور عسلاند
از پشهبند وقتی که پوست نداری…
با ملاجی منفجر در مانیتوری اکواریوم وقتی
کابوسهای رودهایات شکلی حقیر از دیلیلایفاند
لولهیی و مقطوع توی مستراح
با انگشتی بریده روی شاسیِ اینتر داری چکار میکنی با کیبورد در رحمام ؟
داری مثانۀ سخنگویات را جایی خالی میکنی که دلفینها میرقصند
به لبههای توالت لیز میخورند
و آلتات را میبوسند
آن لبهای پانچشده را فشار بده در دهانی مشمایی
بگذار زبان از منافذ لبهات
از این پنیرهای چدار نفس بکشد
این یک عشای ربانی ست
تحت مراقبت بودن در یونیفورمِ یک مُرده
در قنداقی سفید منقش به تصایری از گونههای سمندر
هنوز روی تخت جابهجا نشدم
هنوز آن پرستار لُخت آن موجود مونثِ ربالنوعی با بدنی پوشیده از فلس
و یک دوجین قلابِ گوشواره گیرکرده به پستانهاش
صوفیانه مرا نلیسیده
خلایی بین ماست مملو از سِرُم
از آب مقطر
از الکل و پنبه
مرا با کتان بخیه بزن با نخِ ابریشم با نخِ اصلاح
زخمهای نداشتۀ بازم را
پوستهای سالمام را به پوستهای دیگرم بدوز
انگشتانم را بهم
رانهایم را
لبانام را
هر جایی از مرا که دو لبه ست بدوز
گره بزن و با دندان بِبُر
صدا میزنم
اسمی را صدا میزنم که آن روبرو به دیوار است
کسی را صدا میزنم که روی تخت روبهرو مُرده
این پنکه سقفی پایینتر از همیشه نمیچرخد ؟
جنازه ملافه را کنار میزند
می ایستد روی تخت و سرش را میفرستد لای پرهها
هرگز چیزی به این روشنی به این شقاوت به این ملوسی ندیدهام بی هیچ کم و کاستی
ای کاش برف ببارد
از سرگیجههات به گوش میانیات وقتی پزشک
میدل فینگرش را بالا میآورد و باید با نگاه دنبالاش کنی تا خشتکاش
این آفتی ست که با من است
این بلایی زیرزمینی ست که به همکف نمیرسد
دردی ست هویجگون در ریشه
سوزاکِ زنانهیی شیک است
از عصارۀ قرقاول توی شیشههای مربا
از مردی که نمی شناسیاش و هی اشاره میکند بیا …
دنبالام بیا در کوچهپسکوچههای پانزده خرداد
امامزاده کدام طرف است ؟ بولدوزرها پاهای مرا کندهاند جناب
این گلبرگهای قرمز رابه همین منظور
چسباندهام به بیضههام
از قالبهای صابونِ گلنار به شیاف
از کیستهای آبکی و ذیقیمت در تمام تنات که تیرکوار تو را عمودی فریز کردهاند
از روغن جلا به پارگیهای تیغدارت
از موریانهها
ردههای خونی سیاه که راه میروند
غلیظ میجوند
خالیات میکنند
وانِ گوشتیِ قرمزی میشوی برای استحمام اسکیزوفرنیها
حمامی از اسید و گلاب
من فضلۀ کدام پرندهام بر گیسوانِ اکستنشنات ای عشق ؟
دستی بکش
ببوی و بگو…
۱۳ مرداد ۱۳۹۱
مگنولیای زیبا
از بفشههایِ غیرِ بنفش
از ضربههای چکش به زانوهات
از دنبلانِ گوسفند که ببندی به خایههایت
از مالیدنِ عرقِ سیاهدانه به ملاجات
نه , تو عصبی نیستی مگنولیایِ زیبا
تو رامترین مادیانِ این دشتی
دشتِ موحشِ بیلاخ به دکترها
تو یک گیوتین هستی
یک گیوتینِ دستسازِ حکاکی شده
درست شده از قیر و خمیرِ اسباب بازی
ابزاری مرغوب برای بریدنِ آلات
قطعِ بیکششِ ادواتِ مردانِ انتزاعی
تو یک فاشیستی
که آروارههایت حینِ خشم
چون استخوانِ ماهی
در گلوی الاغی شپشو گیر کرده است
نیازی به درمان نداری
نیازی به دارو هم
تو فقط پردهیی حلقوی هستی
با شیارهای ملوسی از جای ناخن روی لبههات در سالنهای پذیراییِ بدنی
و البته بسیار شیک و مجلسی
تو محمولهیی از باندی
بانداژهای مستعملِ بیمارستانِ سوانح و سوختگی
که به زور از زخمها کنده شدند
و دارند تورا
منتقل میکنند به درد
زیورآلاتِ بدلیات چون قلابِ صید فُک
گیر میکنند به واژنام
میدوم
به سرعتِ موشی کور و ترسو میدوم
طاووسی مغروق در نفتام با کاکلی در آتش
کمربندی وِرنیام
شلاقی خوشدست برای خفه کردن اردکها و مرغهای مهاجر
جر دادنِ شکمِ خرگوشها با گرهزدنام
آیا تو تا به حال
از سوراخِ کلیدِ یک در
سوراخِ کلیدِ دری دیگر را نگاه کردهای
و فضایی را که بعد از آن سوراخ تمامِ جهان را بلعیده دیدهای؟
موهایت را تجویز میکنند به شسته شدن در تشتهای اسید سیتریک
ریههایت را به استنشاقِ گازِ خون
و زبانِ سفیدت را
به فتیله شدن در چراغهای والور
کسی که میلیسد فکر نمیکند
او تنها سرش را تا گردن
لای پاهایت فرو میکند و مثل سنگی به نظر میاید در آب
آبی راکد که قرقاولها از آن مینوشند
کم کم نشت میکنی
از پوستِ برزنتیات عبور میکنی
عروسکِ پلاستیکیِ سخنگویی میشوی که باطریاش افتاده
و تهی گاهِ کمرش خالیست با چهار فازِ مثبت و منفی
قالبِ مناسبی برای کیر
لکلکها رفتهاند مگنولیایِ زیبا
فصلِ تخمریزیِ سوسکهاست در بخیههای مرطوبت
ضمادِ زخمهای تو
تنها عفونتیست که با فشارِ دو انگشت
از جراحتهای دهانیات بیرون بپاشد
تو کیفِ صورتیِ داروهاتی
که هروقت بازش میکنی
تمام قرصها دست نخوردهاند و برق میزنند زیرِ لامپهای فلورسنت
باید تورا شکافت
مثل افکارِ گوتیک
مثل ماتحتِ بوقلمونهای گریل شده
و دوتا آباژورِ طلایی را با تمامِ دَم و دستگاهش در تو جای داد
این را قبول کن دوستِ میگرنیِ من
آدمی که به دستِ خودش نمیرد
انسانِ کودنیست
چون جلادی با قُپّههایی از تپاله
روی دوشهاش …
۳ تیر ۱۳۹۱
دسترنج
آیا تا به حال دراز کشیدهای
بر تختی درآتش
که سرهایی بریان بر آنها جوانه زده میچرخند ؟
آیا تا به حال
با تکبر و فخر
کهنههای شاشآلودۀ پُرملات را
در اَنفیهدانِ چشمانت چلاندهای؟
و با پوششهای زمختِ باغِبانی
بر خلنگزارِ آب ندیدۀ تنات دست کشیدهای ؟
بر مسیرهای جسمیِ میشرو
شیارهای عمیقِ بدنی
که انگشتانت را
مغز کرمزایِ حسودت را
هورت میکشند یک نفس آیا
آیا دست کشیدهای ؟
بر صورتی که سطح ندارد
که حفرهییست گودشده با مشت
صیغلخورده با پاشنه آیا نشستهای ؟
بر لبۀ یک تخت
روبروی پنجره با پردههای کشیده
و هی ساعت ها آیا سعی کردهای ؟
سعی کردهای که دوباره به بدنت برگردی
به حجم میکسشده با چسبی که پشتات روی تشک افتاده
که قرنیزِ سقفهای شیروانی ست
و تنها آب و کثافت را به چاهک بین لنگهاش روانه میکند
آیا تا به حال خوردهای ؟
با لبخند و تمأنینه
آن قسمت از تنت را که فکر کرده است
که تخیل کرده که نوشته که خندیده که وادارت کرده ادامه دهی بدهی
آیا دادهای؟
آیا تابهحال فرار کردهای ؟
بالاتنهات را روی دستهات برخاک کشیدهای
و از پاهات که به سمتت میایند گریختهای ؟
سرفههات به پچپچههای خفیفی میمانند مملو از لاطائلات
به تَلی سرگین
که اسبهای نعشکش
منتقلش میکنند به قبرِ دهانت
به ذهنات
به سمعکی فرورفته با انگشت در گوشهایی شمعآجین
در کونت
صورتی خضاب شده و استیجاری
مبتلا به بولدرد
آیا تا بهحال با وسواس
زخمهای پیشرونده را
در اجساد رو به فساد انتخاب کردهای ؟
و بین آ بینِ بذرهای بلال
در جانت در اندامهای داخلیات کاشتهای ؟
بایستی بند بیایم
بایستی این ملغمه را بند بیاورم این مَفسَده را
این کثافتِ زوالناپذیرِ نَمیر
این طلیعۀ کیریِ روشنایی را که یک جفت چشم پیوندی ست
که زل می زند به من از توی کاسۀ فلزی
اخطار میدهد که حواسش هست که میتواند به هرسمتی بچرخد
میتواند به پرستاران خونسرد انگشت کند فقط با دیدن
میتواند از تکه یخهای اطرافش تغذیه کند و ارگاسم شود با سردی
میتواند سوال پیچم کند که آیا تا بهحال گذاشتهای ؟
گذاشتهای سرت را بر بازویی قطع شده و خیره ماندهای ؟
به رگهایی که در امتداد تشک جاریاند
آبشاری از قزل آلاهای قرمزِ بیاستخوان
آبشاری از یاخته
که ریختهاند روی موکت
و همزمان صدای رود را
آیا شنیدهای ؟
میخواهم به روشی عهدبوقی تقاص پس بدهم
میخواهم نقب بزنم به مرگامرگی تکنفره
به روغنِحیوانیِ اصیلی که میقُلد روی حرارتهای غریزیام
به صیفیجاتی که از چهرۀ واقعیام تغذیه میکنند
که پوستم را پاره میکنند
که خربزه و خیارند
که چمبرک میزنند روی پستانهای سوالیام
دوباره پاره ترم میکنند برای برگشتن
برگشتن و دوباره باز از نو
باید تونل بزنم با چنگالی شکسته به خوشتراشی ه مرگ
باید بیوقفه حلول کنم
در اجساد کودکانی مُرده در زونکن
کودکانِ تعمید شده با شرابِ گوجهفرنگی
در پسرک بالدار , عریان و گوشتآلودی که میدود
پرواز میکند در نقاشیهایِ دوزاریِ رنسانس
توی دستهایی بریده شده که پلکهایم را از بالا و پایین میکشند
محکم میکشند تا دست بریدۀ سوم
تشتکهای نوشابه را فروکند توی حدقههام
و بعد پلکهایم را آرام
برگردانَد جای اولش و با اشاره بگوید که باید استراحت کنم
که ما خشک نمیشویم
تیرهتر میشویم
کدرتر میشویم
و همزمان ترَک میخوریم
من و تو
مغضوبانِ خداوندگارِ سوزاک
که مخاط بینیاش را به مقعدِ پسران نابالغ میمالند برای قوّه
باید بند بیایم
آیا تا بهحال پرده بودهای ؟
الیافگونه از رگهایی زده
و بر زخمهای خودت پدید آمدهای ؟
کبره بسته
کلفت شدهای ؟
آماده برای دوباره بریدن
عمیق بریدن
با شهوت بریدن
بهتر بریدن
با فشار بُ ریدن
آیا تا بهحال به میل خودت بدنِ اشباع شده از سرسامات را
به لاشۀ از ریختافتادۀ بینامی بدل کردهیی ؟
سیخ
ایستاده بر کُندهیی نیمسوز تا زانوان مربامالی شدهات
تولهخرسها را تحریک کند به لیسیدنات ؟
آیا تابهحال همه وجودات را غشاء تراخم دربرگرفته است ؟
حشراتی خُرد
حشراتی کشآمده
نرم
جذبشونده
و لایموت
پِیِ مفاصلات را خیلی شق و رق
با قُپههایی برشانهها فتح کردهاند ؟
و سریش گون
آرام با فشار از کنارههای تشتکها و درز دهانت
از شکافهای جسم گداختهات بر تخت
بیرون زدهاند سلامت و چاق ؟
تا خرخرهام را بیاد بیاوری
جویدن شهوتناک جناغ مرغ را
فعلِ تجاوز را که قلبمه مرا بلعید و عصاره م را
چکاند در هیأت گلولهیی دردهانم
در درد بیدرمانم
در درد پروستاتت
در درد یرقانام
در درد بُنِ دندانام
در درد بلاغتات
که آروارۀ تمساحست
و کاسۀ سرم را برای تشکر
میشکند
میجود
تابهحال بودهیی شبیه به فردی متوجه
فردی خجول و معذب آیا ؟
با اندامی جوان
پوستی کشیده و آبدار
فردی دوقطبی به طرزی گریزناپذیر از مرکز
و شمال و جنوبت را
مرضها فتح کردهاند آیا ؟
و تظاهر کردهیی به حلول در فردی معلولالحال آیا ؟
به انبانی از گوشت
محبوس در بدنۀ دُنژوانیْ دیابتی
که راست نمیکند
در قالبی از ستارۀ یمانی
عایقبندی شده با یأس
و متخصصین دگردیسی تابهحال آیا صدایت را تقلید کردهاند ؟
صدای منی از گوردرآمده
همین من خورندۀ کورنفلکس با خونخامهیی
کالِکتِرِ زیرجامههای نخی و صابونهای عطری لوکس
که در پوست سرخشدۀ ماهی پنهان میشود
ونیاکان تنلشاش همیشه از درون میلرزند و همزمان مغرورند
آیا تا بحال مالیده یی ؟
انبوهِ چرکهای داخلیات را
که به هیبتِ هیولایی گوژپشت درآمده
به مفصلهای بین ساعد و بازوهات که برعکس است
به دستهایت که از پشت درهم قفل شده
به دستهایت که دسترنجی جز گه ندارد
دست رنجی از گه
آیا تابحال مالیده یی ؟
۱۳ آذر ۱۳۹۰
