سه شعر از مارینا ایوانوونا تسوتایوا
١-
ساده كه زندگی میكنم، شادترم
مثل یك ساعت یا شبیه به یك تقویم
مهاجری به خاك، لاغر
عاقل، چونان یك مخلوق
به سمت شناختن.
روح، علاقهمندی من است
برای رسیدن به هر معنایی، چابك
مثل شعاعی از نور
یا نظركردنی سریع.
برای زیستن
این چنین كه نوشتم : نحیف
خداوند درخواست داده است
دوستانام اما، نه…
٢-
چنین لطافتی از كجا میآید؟
اینها اولین حلقهها نیستند
اطراف انگشتام
مملو است از این زخمها
لبهای من سیاهترند از بوسه
تا لبهای تو .
ابرها
شسته و سیاهاند
( این چنین لطافتی از كجا آمده است؟)
انگار چشمهای دیگران میدانستند
كه روی برگرداندند
از چشمهای من .
اما من، هرگز
كلماتی شبیه به این نشنیدم در شب :
این لطافت از كجا آمده است؟
با سرم به روی سینهی تو، آسودن .
چنین لطافتی….
و من باید
با آن چهكار كنم ؟
جوان، قدرتمند، شاعر،
مشتاقِ ورود به شهر
تو
و مژههایات
بلندتر از هر كسی…
٣-
از روی دستهای من
این شهر را بردار
این شهر را
كه با دست ساخته نشده
ای غریبهی من، ای برادر زیبای من!
بگیرش، كلیسا به كلیسا
تمام چهل مرتبه، تمام چهل كلیسا
پر باز كن به سمت اوج، كبوتر كوچك!
و ورودیهای اِسپِسكی
و دروازهها، و دروازهها
جایی كه ارتودوكسها
كلاه از سر برمیدارند
و كلیسای كوچكِ ستارگان
كلیسای پناهندگان
جایی كه كفپوشها
صیقل خوردهاند با اشك.
محفل را
از چنگالِ پنج كلیسای جامع
دربیاور
زغالِ من، روحِ من!
گنبدها ما را خواهند شست
با آبهای طلایی تیره
و روی شانههای تو
از ابرهای قرمز رنگ
مادرِ پروردگار
بالاپوشِ نازكاش را فروخواهد انداخت
و تو برخواهی خواست
روی میدهی،
چون اتفاقی از یك قدرت شگفتانگیز.
هرگز شرمسار نخواهم بود
از این كه عاشقام بودهای…
۲۰ مهر ۱۳۹۲
