هشت شعر از اسماعیل سراب

موفقیت‌های جغرافیایی

یک

درهای آویزان کمد به دیوار راه‌پله می‌زنند و باز‌‌‌ ‌کردن را محکم نشان می‌دهند

گوشه‌های فرش تکان می‌خورند/ در میان موش‌ها تعدادی گرسنه اند

غذا فرق می‌کند/ سوسک‌ها و مگس‌ها فرق می‌کند

پشه‌های زباله‌ها پشه‌های زباله‌ها نیستند

حشرات خزندگان اند

مارهای بلندی هستند

عقرب زیر رختخواب هستند

چیزهای دیگری هستند

آن ردیف زیبا و شگفت‌انگیز مورچه‌ها

آن ردیف زیبا و شگفت‌انگیز مورچه‌ها سر رسید

رویداد همان‌ست

خونِ تند داغ می‌کند

بدن را نشان می‌دهد و رگ‌ها را به هوای اتاق پرتاب می‌کند

کفش‌ها همدیگر را نگاه می‌کنند

روی پاشنه‌ی دری که خون را به پاها می‌رساند زندگی آغاز شده است

خطِ نور که با حرکت پرده کم وُ زیاد می‌شود نشان از آن دارد که آب بدن را رها خواهد کرد

نگرانی به خواب می‌رود

خشکه‌های اطراف کشاورزی را بی اثر کرده‌اند

و من که پاهایم را در آب انداخته‌ام جزیره را ترک خواهم کرد

بر‌ آنم تا یخ‌ها را به قطب جنوب برگردانم

آسمانِ ناحیه‌ی نهم هرات را به در وُ دیوار بزنم

و قبل از آنکه حیوانات بزرگتری به آن مرد برسند و شیشه‌های پنجره را باز کنند، از لابلای غبار، روی صندلی، از این طرف میز خدمتت عرض کنم که من رویایی ندارم، من مریضم دکتر!

برمی‌گردم

آینده اتفاق را از دست داده‌است

بر بام خانه‌ای در همین حوالی کسی پیام خدا را به زبان عربی برای همه می‌خواند

اینجا همه چیز به خوبی پیش می‌رود

روح را در خانه نیافته‌اند

فقط کمی گوشت، کمی استخوان

و سگی که از نیم‌متری رختخواب بلند می‌شود و اتاق را ترک می‌کند

دو

بایست

اجازه بده شتاب به صورت وهم بزند

آدم برگردد و خیال کند یکی از روزهای آخر تابستان ا‌ست

اجازه بده پای راست‌ات با پیاده‌رو برود

و پای چپ‌ات لای دست‌های پیر و لاغر من وجود نداشته باشد

همین‌جا بایست و به نرده‌های آهنی *«دَ‌ افغانستان بانک» تکیه بده

روبروی‌ات خیابانی ا‌ست که از میدان مین می‌گذرد

کف پاها روشن        کف دست‌ها تاریک

اینبار جنازه سنگین ا‌ست

شانه‌هایی که روی آسفالت می‌خزند سر را عمیق به چاله‌ها زده اند

آسمان صورتی چروک را از دست داده ‌است و چشم‌ها که چهره‌ای برای ظهور ندارند قبل از آمدن‌ات کوچ کرده‌اند

نگاه کن مرا! اتوبوس به ایستگاه کوبید وُ از کنارت نگذشت

به یاد بیار آنکه دوست ات داشت و رگ‌هایش به دنبال قلب تو می‌آمد

لای بدن‌اش دری باز می‌کرد و به زندگی‌ات پایان می‌داد

تو خیال می‌کردی که آن زنجیر کوبیده بر پیشانی‌ات

که آن پاهای آهنی و برآمده از پس سر ات به هم پیچ خواهد‌ زد و مرا به عنوان یک سیاهی تاریک گرم خواهد کرد

تو خیال می‌کردی حافظه بیشتر وقت ها همین طوری‌ست، آدم را یاری نمی‌کند

اما من به یاد دارم که گلوله‌ام را از تو درآوردم

آب وُ نور وُ هوا را از شکاف‌هایت عبور دادم و باد در دالان‌ها پیچید

دهن‌ها به صدا افتادند

گفتم: دندان کرم‌خورده منم، اجازه دهید بروم خودم را معرفی کنم

گفتند: نمی شود، اسب‌های سفید در خون سرخ می‌دوند

تو همانی که در آب تکان می‌خوری و آینه‌ها را خراب می‌کنی

تو مدام موهایی داری برای ریختن

و بعد از نسیمی که جمع کند تو را از دست می‌روی

باورم نشد

خودم را به آن راه راست زدم

مادرم قبر را تکان داد و از رختخواب بلندم کرد

ساعت چهار صبح، و هفت *ثور بود

گفت: فرزندم! آن که در زندگی نیست در مرگ ظهور خواهد کرد

سه

و اشاره کرد به تعدادی از سنگ‌های رودخانه

و اشاره کرد به ارتفاعی که در قبرها فرو‌می‌رفت، و نمی‌توانست خودش را بیرون بیاورد

و گفت که نترسان مرا برو

آب نیست

غذا برای همه نیست

ما چیزی را نلرزانده‌ایم پسرم!

ما اکثرن بیکار در حاشیه‌ی شرقی صحرای حشر نشسته‌ایم، و روزی سه وعده روح برزگرها را لت وُ کوب می‌کنیم

ما چشم از تاریکی برنمی‌داریم

زیرا همیشه پشت آنچه نیست، کسی هست که فکر می‌کند

دست از تازگی بردار و در جایی که تو را می‌بلعد فروبرو

گفتم آیا دیده‌ای که چه پلک‌هایی دارد؟

انگار که گهواره به راه شیری بسته وُ از صورت‌های فلکی برمی‌گردد

بی آنکه اعتقاد مرا آورده باشد

دست می‌کند در سبد میوه‌ها و چیزی برای من بیرون نمی‌آورد

من می‌روم زیر پتو زندگی‌ام را خراب می‌کنم

یعنی خودم را خیس می‌کنم

و باز برمی‌گردم

و باز می‌ترسم تا بتوانم همین کار را تکرار کنم

گفتم دیدی چگونه همه چیز تمام شد؟

من بی آنکه چیز مهمی را از میان وسایلم پیدا کنم، و یا پرتگاهی را بیابم، بی آنکه به مفهوم ناشناخته‌ای شیرجه بزنم به اینجا آمده‌ام

و حالا هیچ چیز خوب نیست

و حالا هیچ چیز برای من دشوار نیست

ما سه گروه آدم ایم

گروه اول که منم

گروه دوم که شماها هستید

گروه سوم نیستند

گفت می‌دانم

پدرت و خداوند موفق‌ترین افراد زندگی‌ات بودند

پدرت تو را ساخت و خداوند هم هیچ کاری نکرد

قدر دود را بدان

آتش را به دست گیر، و در نقطه‌ای که گردبادها به گرد وُ خاک فشار می‌آورند، بمیر

روزی که در میان علفزار گیاه نامعلومی بر پایت پیچید و روی زمین افتادی، آنجا بمان

بال وُ پر هوا را ترک خواهد کرد

آسمان را جمع می‌کنند

و کتاب

و کتاب آفریده خواهد شد

چهار

مگس‌ها از لابلای جمعیت پریده‌اند

تعادل بهمریخته، و هم‌اکنون که با شما حرف می‌زنم صدا در هوا به وجود آمده‌است

سطرهایی از یک کتاب با حالتی عمود کناره‌های آن طرف میدان را فرو برده‌اند

گودال زیر پای مان همه را دوست دارد، اینگونه نمی‌توان ادامه داد

انگشت اشاره را می‌برم نوک چاقویی، تا دسته فرو می‌کنم‌اش در گوشت و استخوانی مسئولیت‌پذیر

انگشت اشاره را می‌برم سمت فضا، گوشه‌اش را می‌گیرم تکانش می‌دهم

سر از تیغه‌ی دیوار برمی‌‌گردد، با اراده‌ای که رو به کاهش است، نیم دایره می‌چرخم روی دست‌های شما

باید این را هم اضافه کنم که به خدا من گناهی ندارم، غلط کردم!

مشت‌هایم را از سر وُ صورت این میز برمی‌دارم، قطعن اعتراض نمی‌کنم، لق لق دهن هنوز با من‌ست، ادامه می‌دهم و تکرار می‌کنم، ادامه می‌دهم و تکرار می‌کنم، ادامه می‌دهم و تکرار می‌کنم…

اینگونه است که موقعیتی درشت از دست می‌رود

سیلِ این خیابان آن خیابان روبرو را شکست می‌دهد

نعره‌ی برحق شما معکوس‌اش را شکست می‌دهد و کار تمام‌ست

چند جِت جنگی عبایی سبز، سرخ، زرد، سفید… و بنفش می‌کشند به شانه‌های درخت‌ها

چند کله با ضرب بال پرنده غلط می‌زند

ما در میانه‌های راه خسته می‌شویم، شروع می‌کنیم به خوردن پاهای مان

ما اعتقاد داریم که سنگ و کلوخ در هستی مقام بالایی دارند

بنابر این هیچ راهی را ادامه نمی‌دهیم

وسط همین میدان، با همین نشستن به شیوه‌ی بی‌حال وُ بی حوصله، و حتا ناچیز وُ نامفهوم، دست را می‌بریم سمت کوهستان، از آنجا یک شاخه گل برمی‌داریم و یک سنگ، به همه اعلان می‌کنیم که این گل این سنگ را خسته کرده‌است، ما بیش از این تحمل نمی‌کنیم، ما مثل دوران بچه‌گی ادرار مان را رها می‌کنیم، ما بو می‌دهیم

حتا اگر بال موج دریا را بلند کند

معتادی با آستین‌های بلند از شدت آب‌های زیاد کنار ما پهلو بگیرد، به درگاه باز نخواهیم گشت

ما می‌دانیم که دلائل کافی وجود ندارد

خشکسالی هست، و همین طور خودش را ادامه می‌دهد

ما هم هستیم

آه که هیچوقت ستاره با ابر نبارید

خاک رشد نکرد

خاک رشد نکرد

———————————————

*نام بانکی به زبان پشتو؛ سعی کردم فقط یک نام باشد

*اردیبهشت؛ ماهی که در هفتم آن کمونیست ها کودتا کردند و در هشتم‌اش دولت مجاهدین به پیروزی رسید

*برزگرها در افغانستان کشاورزانی بودند که برای زمین داران بزرگ کار می کردند. سهم شان یک چهارم محصول بود. نوع زندگی و امکانات شان هم شبیه برده ها بود. این نوع کشاورزی بعد از کودتای کمونیستی و تقسیم اراضی تقریبن از میان رفت.

۴ اسفند ۱۳۹۳


مراسمِ افتادن عبدالکریم

او را برای افتادن برپا کرده بودیم

دست‌هایش را می‌دادیم به دست هوا

گردباد را ایجاد می‌کردیم

و کنار می‌رفتیم

یار مهربان, آفتاب درخشنده غروب کرده بود

ملائکه می‌آمدند

صورت‌اش را می‌زدند به زمین

به اجسام سخت

و هرآنچه بتواند آن بینی خدادادی را فروببرد به عمق صورت‌اش

و حال ما به اطراف گودالی بودیم

نورِ زنده‌ی زمانِ حال به خواب رفته بود

نعره می‌زدیم بسوی آسمان

آسمان از ترس ما تکان می‌خورد

شکاف در صورت آسمان به خون می‌شد

ارواحی که زن بودند به گریه می‌شدند و ستاره‌ها را یکی یکی جمع می‌کردند می‌ریختند به دامن‌های گلدار شان

تعدادی از آن ستاره‌ها را به گوشه‌های روسری‌های شان می‌بستند و تعدادی دیگر را به انتهای زلف گره می‌زدند

در این میان درخشان‌ترین ستاره‌ها برای سوراخ کردن بود

همانطور که از قبل گوش‌ها سوراخ شده‌بود

درخشان‌ترین ستاره‌ها هم سوراخ می‌شدند

و از لاله‌های گوش آویزان

از مایان یکی ندا داد که آهای زن‌های قبیله‌ی ‌مان!

این کار ابلهانه است

درخشان‌ترین ستاره‌ها از چشم‌های شماست

تا فردا باید صبر کنید که نور بیاید

آفتاب بزرگ بلند شود به آسمان منطقه

سپس خیره شوید به عمق روشنی و درک کنید اطراف را

به حدی که روشنی به جای چشم بنشیند

و هر حفره‌ای که در این اطراف به حال خودش رها شده از نور لبریز شود

آهای زن‌های قبیله‌ی‌ مان!

آخه تا به کی؟

اکنون که صبحدم است لابد چیزی به صبح نمانده‌است

از شما که ارواح هستید انتظار می‌رود در هنگامه‌ی افتادن عبدالکریم بریزید و غنائم را جمع کنید

نگذارید وقت و غنائم به هدر برود

همیشه اسب‌هایی هست که ما مردان سوار شان شویم

ولی شما چکار می‌کنید؟

حال که عبدالکریم هست

حال که نعمت‌اش نصیب ما شده‌است

زمان را از دست نداده و آمادگی بگیرید

بخدا که آنها باز هم می‌آیند

چرا که انداختن طبیعی‌است

قوت باید استفاده شود

توان در اصل مسافر است

می‌آید که برود

نگهداشتن‌اش عاقلانه نیست

معمولا پیش از آنکه لبریز شود استفاده‌اش می‌کنند

اگر این کار را نکنند توان فشار می‌آورد

و کالبد مقاومت افراد آنطرف خطوط را می‌شکند

عزیزان! عبدالکریم می‌افتد!

می‌دانم تعدادی از شما مخالفت کرده‌اید

در هنگام جمع‌آوری غنائم نیامدید

بعضی از شما حتا نعمات این خوان کرم را انکار کرده و نادیده گرفته‌اید

ولی قسم به ابرهای خداوند که فرویخته‌اند

قسم به آسمان که از نعره‌ی نخست ما تکان خورد و به خون شد

قسم به نوری که در چشم‌های شما لانه کرده‌است

هرآنچه ایستاده باشد روزی خواهد افتاد

و هرآنچه بی‌افتد خسارت به‌ بار خواهد‌آورد و نعمات

نگاه کنید به درخت‌ها و از خشکیدن‌شان غم را به دل راه ندهید

همه چیز تحت کنترول است

عیش به پا خواهد شد

کباب و نوشیدنی‌های خوب

کباب و نوشیدنی‌های خوب و زن‌های خراب

شب و شعله‌های که مهربانانه عده‌ای از ما را گرم می‌کنند

نگاه کنید به خانه‌ها و از آوار نهراسید

از تخریب چیزی نصیب‌تان می‌شود که سال‌ها پیش در دل این کُپه‌های خاک چال کرده‌اید

نگاه کنید به هرآنچه می‌تواند تخریب شود و دل نسوزانید

ببینید که باز عبدالکریم ایستاده‌است

انتظار می‌کشد

صورتی دارد برای له‌ کردن

برای کوبیدن به هرچیز سخت

و هرآنچه توانی دارد تا نعره‌ی خون را به شیشه‌ها بزند

آنهایی که او را می‌اندازند درحقیقت در این دنیای فانی تنها به مایان است که پاسخ داده‌اند

چه حکمتی بالاتر از این است؟

ما او را برپا می‌کنیم و آنها او را می‌اندازند

فرزند را آماده می‌کنیم به پیشواز می‌رویم

و آنها قبول می‌کنند

ای قوم! بخدا که شما برگزیده‌اید!

بیایید

اینک عبدالکریم

با صورتی سالم و آماده‌ی نبرد

اینک اجسام سخت و زمین سهمگین خداوند

بفرمایید شروع کنید

ندا دادیم که آماده‌ایم

گفتیم ما از ازل در این صحرا ایستاده‌ایم و عبدالکریمی داریم برای انداختن

حال هم او را برپا کرده‌ایم, مشکلی نیست

خلاصه عبدالکریم آمد

و در حالیکه آب از ابرهای خداوند فرومی‌ریخت

می‌خواست بنشیند اما جایی برای نشستن‌اش نبود

زمین پر شده‌بود از گل صدبرگ,

نرمه‌های نان,

خار مغیلان,

و خاک اولیاءالله هرات

——————————————

عبدالکریم پسری شش هفت ساله بود که به علت ترسیدن در یک مکان تاریک, که آنهم درست معلوم نیست, مشکل افتادن پیدا کرد. یعنی اکثرا علایم مریضی‌اش در حالت ایستادن به یکباره پدیدار و دچار شوک می‌شد. و بعد هم می‌افتاد. معمولا مریضی‌اش را افتادن می‌گفتند. آخرش هم آنقدر افتاد تا به یک شخص علیل تبدیل شد و به کنج خانه رفت. سال‌هاست که در حالت احتضار در بسترش دراز کشیده و منتظر مرگ مانده‌است.

۳۱ مرداد ۱۳۹۴


ماه مبارک رمضان

کله را از زیر میز بیرون کشید، گفت: می‏روی؟

گفتُم: ها.

گفت: نرو من پرنده‌ها را می‌بینم.

وقتی طالبان به چوک رسیدند این پرنده‌ها از روی مجسمه‌های حوض،

حوضِ اسب‌ها واقع در پارک گل‌ها،

پریده‌اند و عنقریب است که به اینجا برسند.

این پرنده‌ها مثل پوست دستی از اندام ما وُ شما که به آتشی نزدیک کرده‌ باشند،

مثل ترسی که همه حیوانات از ما وُ شما دارند،

وقتی به میان گله‌های شان می‌رویم و آن بیچاره‌ها پراکنده می‌شوند،

مثل همین باد که به جای موهای ما روح ما را پراکنده کرده‌است، گریخته‌اند،

و این گریز هم خدا شاهد است که گناهی محسوب نمی‌شود،

چرا که او رحمان وُ رحیم است.

از سویی دیگر طالبانِ بیچاره آن اسب‌ها را گردن زده و این را به تجربه دریافته‌اند که هیچ وقت از گردنی که با سیمان درست شده‌باشد خونی به دست نخواهد‌آمد.

و البته که آن‏ها این را از پیش دیده و فهمیده بودند.

اینکه موجودِ ارزشمند از جمله‌ی موجودات زنده است.

با پوستی نرم و گردنی برافراشته در طبیعت،

سالم،

درشت،

و با وقار،

چیزی مناسب برای شکار،

و یا چیزی مناسب برای همراهی در میدان‌های هجوم و غلبه بر دشمن کافر.

آری، سلحشوران اینچنین‌ اند،

در چهار راه‌ها می‌ایستند،

مسیری را تاریک می‌کنند و مسیری را روشن،

و آن‏گاه که مهتاب شود،

و آن‏گاه که نتوان رنگ‌ها را تشخیص داد،

رنگ آب را از رنگ خون موجودات،

چشم تنگ قبیله‌ی خود را از چشم تنگ قبیله‌ی دیگر،

صورت دراز اسب را از صورت دراز عبدالمجید،

آنگاه در این شهر و این عالم بسته سلحشوران‌اند که زنده اند.

آنها که زندگی را در دست گرفته‌اند،

همین حالا،

همین اکنون در این اوضاع خراب.

گفت: نرو ما نمی‌دانیم به کجا برویم.

به یاد بیار که کفر در پدران ما عیان شده‌ بود،

از نفس اماره‌ی شان روی سر موهای رشد می‌کرد،

آنها آن موها را شانه کرده‌بودند،

با آنکه بعدها آنها را پوشانده‌بودند ولی در اصل اعتقادی به آن کار نیک نداشته‌اند.

جسم بی‌حیا را پنهان کرده‌بودند و چشم دریده را آشکار.

نرو! پیراهن را خراب کرده‌ای، ولی این تنبان‌ها را بدوز.

بیا که مردمان این دیار را بپوشانیم.

برای منی که در این ماه مبارک،

با دهنی دریده تا بنا گوش،

در وسط روز غذا می‌خورم.

منی که میدانم در آینده‌ی نزدیک چشم‌های ضعیفم به چشم‌اندازی تاریک گشوده خواهد ‌‌شد،

سپس سردار شیاطین جهان با صورتی یک‌دست سفید و لباسی سیاه،

خالی از هر خط و مرزی که اعضای صورتش را از هم جدا کرده‌ باشد،

بر من ظهور خواهد‌ کرد،

بدون حتا سخنی و کلمه‌ای که قابل فهم باشد،

قلبم را چون میوه‌ای فاسد در مشت خواهد گرفت،

و فشار خواهد داد.

و فشار خواهد داد.

آه که من خود این رنج را از پیش مهیا کرده‌ام.

انگار که همین دست این قلب را فشار می‌دهد.

انگار که این منم که دست به اعمال می‌زند و زجر می‌بیند.

تنهای تنها در برابر خشم و گناهان کبیره‌ی خودم،

قیچی را برداشته‌ام،

ببین از زمانی که با اراده‌ی خشمگین خودم به میان مردم دویده‌ام راضی ‌ام،

نیت می‌کنم، پارچه‌ای را از تاقچه برمی‌دارم،

مثل نعش بیماری از جامعه‌ی خودم،

از هموطنانم،

به روی میز می‌کوبم و شروع می‌کنم.

حرکت دست‌های من درنده ‌اند.

دهان بی‌قرار قیچی‌ام قلب گناه را پاره کرده‌است.

همچنان که مرا می‌بینی در سنگر سلحشوران محدوده‌ای را تعین می‌کنم و می‌پوشانم.

و این معنای من است.

و این اختیار من است از وظیفه‌ای که انتخاب کرده‌ام،

با عقل و سرافرازی به پیش می‌برم،

تا آن زمان که در سرانجام کار بایستم،

و در نقطه‌ی پایانِ زندگی مستقر شوم.

اما تو که از آن یتیم‌خانه انتخاب شده‌ای،

پیراهن‌ها را خراب می‌دوزی،

روزه‌ات را به وقت و زمان معین‌اش به بارگاه می‌بری،

سست و بی‌رمقی،

هوش خدادادی نداری،

تنبان مردمان این شهر را بدست می‌گیری،

اما درزها را یکی‌درمیان چپه می‌دوزی،

تو که سه ساعت از روز را می‌دوزی و دو ساعت از وقت گرانبهایت را تلف می‌کنی تا آنچه دوخته‌ای را دوباره پاره کنی،

تو که نیکی می‌کنی اما توانی برای نگهداری‌اش از خود بروز نمی‌دهی،

نشسته‌ای دراز مثل کله‌ای از اسب‌های سیمانی و تماشا می‌کنی،

اکنون برایت فرصتی فراهم شده‌است تا از برزخ ناتوانی‌ات در امر انتخاب به‌ درآیی،

و بدوزی آنچه را که قبلا پاره کرده‌ای.

و آنگاه تو نجات خواهی یافت.

با از دست دادن موهایت،

با پوشیدن کله‌ات به طور دایمی،

و حفاظت مدام از این نفس اماره‌ی ناچیز.

نرو! مردم از جهل گریخته‌اند.

نیمی به شمال رفته‌اند،

نیمی به جنوب.

هیچکس به سوی ما نیامد.

کلاغ‌های عصر هم اکنون خبر آورده‌اند که شهر دوتا شد،

شکافی به اندازه‌ی دره‌های پهناور،

لباس مردم را از هم درید،

اسب‌های سرنگونِ حوض از ارتفاع فرود آمد،

زنده وُ ارزشمند،

سالم وُ

تن درست وُ

با وقار

مثل موجودی برای شکار،

برای همراهی،

لرزید وُ

فرود آمد وُ

به خون نشست.

آیا نمی‌روی؟

آیا باز هم در این امر صحیح،

دوختن لباس وُ پوشیدن جامعه،

به منِ بینوا کمک می‌کنی؟

جوابی ندادم،

دستمزدم را گرفتم وُ از پله‌ها پایین آمدم.

آنجا، پایین پله‌ها مادرم منتظرم بود.

فردایش هم عید شد.

۱۴ شهریور ۱۳۹۴


ابوطلحه

آسمان را برای ستاره‌ها آفریده‌اند

و زمین را برای کِشت سبزیجات

زندگی در اصل حرکتی ‌‌است که از جسم سر‌می‌زند

ولی با آن‌هم من فکر می‌کنم دیده‌ام که پیش از آفریدن آسمان

زنان جوانی از مناطق اطراف دور هم جمع شدند تا دست به انتخاب رنگ‌ها بزنند

آن‌ها تعداد کمی بودند

و طوری رنگ‌ها را انتخاب می‌کردند

که عابد در لحظه‌ی دعا دست‌اش را

مثلا اگر می‌گفتیم سبز را نشان‌مان بدهید

سر را نشان‌مان می‌دادند

و یا اگر سرخ و سیاه بنفش می‌گفتیم

اعضای دیگر بدن را نشان‌مان می‌دادند

و این رسمی بود در درک و فهم‌شان

و در اشاره‌کردن‌شان به معنی و مفهوم چیزها

همان‌طور که یک شب به جان آسمان افتادند

آن شب نه ماه بود و نه خورشید

در غیاب ما مردان دلیر منطقه دست به موها بردند و رنگ آسمان را از ازل تغییر دادند

راست‌اش را بخواهید سیاه برای ما رنگ خوبی نبود

حرکت جهتی نیاز دارد

و جهت وُ دلیری وُ کار در مزرعه روشنایی را

برای همین بود که سرانجام ما روز را انتخاب کردیم

و در پهنای دشتی که از آن پدران‌مان بود به راه افتادیم

سوار خر

پا را از پهلوهای‌اش چنان به خار می‌زدیم

که مرد گرمازده پا را به آب

راضی و قدرتمند در میان گندمزاری که فراهم کرده بودیم

به سوی آن‌چه می‌خواستیم و از توان‌مان بود به پیش می‌رفتیم

و اما ای کاش روز را آفریننده بی‌خطر می‌کرد

به یکباره می‌گفتند روده‌پایی روی کفترخوان نشسته ‌است

می‌گفتند شخص مذکور در میان هوا و زمین است

و برای لذت بیش‌تر از عیش شبانه‌اش پاها را روی زمین گذاشته‌است

باتوجه به اینکه قبرستان در نزدیک کفترخوان بود

و به دلیل این‌که قبرستان و کفترخوان در میان باغ‌ها بود

روز به آرامی نمی‌گذشت

انگار که شخص به آسمان قناعت نکرده‌بود

آمده‌‌بود باسن را گذاشته‌‌بود روی خلئی در سرزمین‌مان

معلق میان هوا و زمین

پایین‌تر از جایگاه ملکوت و بالاتر از سرزمین مردهای دلیر منطقه

از آن بنای بلند و ارتفاع زیاد

پای خبیث را می‌کوبید به خانه‌ی کبوتران

به غذای مزرعه

و از طریق مزرعه به غذای ما

و آینده‌ی محصول دردشت دِه‌کنار

اعم از گندم

جو

و چیزهای دیگری که در آن روزگار سیاه کِشت می‌کردیم

نگاه‌اش می کردیم، شخص حرکتی نمی‌کرد

نه تهدید می‌کرد و نه تلاشی برای دوستی با ما

فقط نشسته بود

و مشکلی هم که فراهم می‌کرد از بابت جسم بود

با خود فکر می‌کردیم کسی با این خصوصیات

اگر صلح‌طلب هم می‌بود و برای مهمانی هم می‌آمد باز هم چنین می‌شد

جسمی به این شکل از مشخصات و درازی در اندام

در این منطقه به کجا می‌تواند بنشیند جز به‌روی کفترخوان؟

به خانه‌های ما جا می‌شد؟

پس دوستی و دشمنی

نیکی و بدی

نعمت و بلایای طبیعی از جسم است که پدید می‌آید

آدم اگر پهنای زیاد داشته‌باشد جای دیگران را تنگ می‌کند

یا مثلا آدم اگر دستی داشته‌باشد که از نظر زور قوی باشد

ناخودآگاه در هنگام کار و غذا خوردن و تصاحب خوشبختی

به دیگران ظلم می‌کند

مگر این‌که شخص زورمند ابلهی باشد که به‌جای خوشبختی برود زور-ا‌ش را صرف فراهم‌کردن بدبختی کند

معمولا مردم چنین نمی‌کنند

اما سوال این‌جا بود که آیا جسم روده‌پا از زور-‌اش به‌وجود آمده‌است یا به همان شکلی که ما می‌دیدیم همیشه جسم بوده که زور‌-اش را پدیدار می‌کرده؟

از آن‌جایی که جسم روده‌پا به‌دلیل عجیب‌بودن و بی‌شباهت‌بودن به آن‌چه پیش از این داشته‌ایم نزد ما انحراف به حساب آمده‌بود، و جا هم برایش نداشتیم

اگر اولویت وجود بر جسم بود باید که از آن پاهای عجیب شروع می‌کردیم به بریدن و راه‌دادن خون پاهای دشمن بیگانه به پای سپیدارهای خودمان

ولی در غیر آن اگر منشأ رنج در زور پدیدآمده از جسم شناسایی می‌شد درمانی در کار نبود جز زیادت محصولات و فراوانی

چرا که توان به خودی خود از جایی نمی‌آمد

به جایی نمی‌رفت

جهت نداشت

فقط در لحظه‌ پدید می‌آمد و مزاحمت می‌کرد

مزاحمت‌اش هم طبیعی بود

حتی یکی دست‌اش را از آن‌سوی زندگی

از قبر هم حواله‌ی ما می‌کرد

می‌گفتند شهید است

به ناحق کشتند‌-اش

ولی خودمان ایم، کم آدم به ناحق کشته‌شده؟

شما خودتان می‌دانید

چه‌قدر آدم در جریان همان دو جنگ جهانی مردند؟

همین‌طور در جنگ‌های دیگری که در طول تاریخ شده

پس این دستی که به سرزمین ما پرتاب شده

به خانه و کاشانه و زمین های ما

به میان محصولات و آینده‌ی فرزندان‌مان، از کجا آمده‌است؟

به یاد دارید که روزی ما خرغلت می‌زدیم

و آب و نان و غذای‌مان فراهم بود

خرغلت‌مان در میان گل‌ها بود

در میان محصول و لذایذ زندگی

از قبیل غذا و تن و مشروبات خدادادی

آن سال محصول ما زیادت کرد

مواد لازم که فراهم شد

احتیاج ما که رفع گردید

تصمیم گرفتیم تا بخشی از دست‌رنج خود و آنچه پروردگار عطا کرده‌بود را برای شادی و پدیدآوردن نشاط در جامعه بسوزانیم

می‌گفتند مثلی هم هست که بادآورده را باد می‌برد

و بعد ربط‌-‌اش می دادند به آن‌چه خدا در یک‌ لحظه به انسان عطا می‌کند و بنده‌ی حقیر قدر آن را نمی‌داند

ولی قدر ما به شکل دیگری بود

اعتقاد ما بر این بود که برای نزدیکی به پروردگار

و رسیدن به فلاح و خوش‌بختی در جامعه مواد لازم‌است

از قبیل این وُ آن وُ چیزهای دیگر

به‌سمت خوشبختی به راه‌افتادیم

نه ماه بود و نه خورشید

می‌خوردیم و در میان علف‌ها بودیم

می‌نوشیدیم و محصول در چشم ما فراهم می‌شد

همه چیز فراوان بود

جو وُ

کچالو وُ

بادمجان وُ

پیاز وُ

سیب وُ انگور

خر وُ

اسب وُ

گوسفند

و گوشت گرم به‌عنوان نعمات در جسم بعضی از آن‌ها

تا اینکه زمانی از روز گذشت

به همدیگر نگاه کردیم و آفتاب عصر را شناختیم که گردنی دارد کج

و عن‌قریب فروخواهد‌رفت

و آن‌وقت زمان رسیدن به طلای آتشین در خوشه‌های گندم بود

و فرزندانی که از آن خوشه‌های فوق‌الذکر به دنیا خواهد‌آمد

در میان خون وُ غذا وُ لذت وُ تاریکی

از پدرانی دلیر در کار وُ نور وُ جهت یابی

و مادرانی که دیگر کارها را انجام می‌دادند

و سخت منتظر بودند تا فرزند را به زندگی اضافه کنند

هنگامی که آن دست غیب ظهور می‌کرد

آن دست شهادت

اشاره داشت به پاره‌ای از مسائل و چیزهایی که فراهم شده‌بود

مواردی از آن چیزها و مسائل را حذف می‌کرد

و مواردی دیگر را به چنگ می‌آورد تا پنهان‌شان کند

روایتی داریم که آن شخص در آخرت‌اش احساس کمبود کرده‌است

می‌گویند او از دنیای خودش به ما نگاه کرده‌است

هوس داشته‌است که برگردد

اما به‌خاطر رسوم

و اعتقادی که به جهان خودش داشته‌است

و نیز احساس شرم از کنارگذاشتن راهی که عهد کرده‌بوده که تا آخر برود

نتوانسته‌است که برگردد

بنابراین هر از گاهی که ما را در عیش ببیند

زمانی که ما چوب توت را آتش می‌زنیم

در شب‌های جشن و خوشحالی

در زمانی که نه ماه هست و نه خورشید

و بره‌ای را از مادر جدا کرده‌ایم

و بره را آب می‌دهیم

و برای آخرین بار علف

و چشم‌هایش را سیاه می‌کنیم

و به گردن‌اش پارچه‌ای سرخ می‌بندیم

به معنای این‌که چاره‌ای نیست

خونش ریخته خواهد شد

بعد دو سه تا نقل و نبات را هم در دهان‌اش می‌گذاریم

کارد زیر گلوی‌اش عیش ما را کامل می‌کند اگر آن دست اشاره نکند

اگر زمانی که گوشت روی آتش است

و چشم‌های ما از درون تاریکی برق می‌زند

وقتی به دور آتش گرد آمده‌ایم و اجازه می‌دهیم که آتش مذکور به تن مماس شود

و آن گرما با گرمای غذا به رختخواب رود

و سپس آه و ناله‌ی مسکینان به فلک

ولی آن دست آمده‌است که انتخاب کند

و بعد از انتخاب اشاره کند

و بعد از اشاره‌کردن‌اش حفظ کند

چنان‌چه بعضی از حیوانات غذا را به این طریق حفظ کنند

و بعضی از آدمیان معشوق را برای ادامه‌ی شب‌زنده‌داری به این شکل

بنابراین دست، دست اشاره است

دست شهادت دادن

اشاره به اینکه شهید شده‌است و شهادت خواهد‌ داد

دست انتخاب و جدا کردن

آمده‌است که چیزی به‌دست آورد

در پی تصاحب است

حال اگر این تصاحب فوق‌الذکر به حق باشد و ما مجبور به از دست‌دادن نعماتی که مالک آن ایم، چه کنیم؟

تجربه از قبل به ما گفته‌است که حق پیروز است

تجربه راست می‌گوید

حق علیل و مریض است

اگر به حق رسیدگی نشود

اگر سهم حق داده نشود

حق به فنا خواهد رفت

پس به این نتیجه می‌رسیم که حق با ما فرق می‌کند

حق مثل ما نمی‌تواند حق‌اش را از دست بدهد

او نشسته است مدام و سهم می‌خواهد

پس ما هم قبول می‌کنیم

از چیزهایی که داشته‌ایم و شخص اشاره کرده‌بود

از آن‌ها که نهی می‌شدیم

و فکر می‌کردیم در این نهی حکمتی نهفته‌است، دست برداریم

پس ما به پیش می‌رویم

در این مسیر تازه‌ای که قبول کرده‌بودیم چیزهایی را از دست بدهیم

زمان گذشت و بلا آمد

شخص اشاره کرده‌بود به عیش، رها کردیم

شهادت داده بود به نشاط، رها کردیم

به گندم

به جو

به پیاز

به بادمجان و علف، رها کردیم

گفتیم بدون نعمات می شود

بدون رستگاری نه

زمان گذشت و ساعت شصت بار نواخت

آمدند و اشاره کردند به پاهای‌مان

به دست‌ها و چشم‌ها و زبان‌مان

هنگامی که سرها را انتخاب می‌کردند

کبوتران سیاهی هجوم آوردند به کفترخوان

شباهنگام مرد دراز و دلیری از میان ما بلند شد

رفت درست نشست روی کفترخوان

بقایای جمعیت فرار کردند

زنی که فرورفته‌بود به زمین الهی صدا نداشت

فقط دست را به نشان احتیاج به جمعیت از زیر خاک تکان می‌داد

پس به دشت رسیدیم

نه ماه بود و نه خورشید

ستاره‌ها به رستگاری رفته بودند و آن‌چه علامت می‌داد لکه‌های سفیدی بود

به همدیگر نگاه کردیم

شبیه آفتاب عصر به یکباره سرهای‌مان کج شد

هوا خراب بود

راه خراب بود

در دشت باد می‌وزید و تاریکی

نه می‌خوردیم

و نه می‌نوشیدیم

ایستاده بودیم به انتظار چنان که عابد برای رستگاری‌اش

هیچ بود وُ قبری در میان ریگستان‌ها

همان قبری که مجهول‌الهویه بود

و ما اعتقاد داشتیم که طلحه را درون آن گذاشته‌اند

——————————————————————

کفترخوان – آشیانه‌ی کبوتران که بنای بلندی‌است و کشاورزان برای بدست آوردن کود حیوانی ساخته‌اند

روده‌پا – موجودی خیالی با پاهای خیلی بلند

دشت ده‌کنار – دشتی در منطقه امام شش‌نور هرات

ابو طلحه – یکی از یاران پیامبر اسلا

۹ دی ۱۳۹۴


اهمیت قاتل در جامعه

شکستگی بوی گل داده

چرا که از جای شکستگی گل روئیده

شخص ایستاده شده بر سختی‌ها و مشکلات زندگی‌اش

هنگامی که عضو از گردنش خطا خورده

خون داده

از وجودش عرق کرده

و سپس که مور و ملخ خود را انداخته‌اند به محصول انسانی‌اش

تعداد زیادی از خزندگان مفید را یله کرده به دریچه‌ی رگ‌هایش

نعره زده و موجودات بیشتری را خبر کرده

و آن نعره و آن خون جوانه زده

گل کرده

دانه و میوه داده

تا دیگران هم بیایند و دست بردارند از مردن

و از گذاشتن خویش به حالت طبیعی

ولی اما قاتل بوده که خود را انداخته‌ است به این کار

او بوده که مبدا کار شده

شروع کرده به خاتمه‌دادن

شروع کرده به گرفتن آشوب در دست‌های نحیف‌اش

و گرفتن عنان آرامش برای نگهداری از خودش

او گفته که من به شخص کار ندارم

بلکه به محصول شخص کار دارم

اینکه از او به من و خلق خدا چی می‌پاشد؟

آدم هم از شرم می‌میرد هم از گرسنگی

هم از درد می‌میرد هم از حادثه

ولی آنکه به قتل می‌رسد پیش از مردنش او را به چیزی مفید تبدیل کرده‌اند

هنگامی که شکافته می‌شود

و مرمی به پیش می‌روددر اعضای مهم بدنش

آن اعضایی که اگر شکافته نشوند نگه‌اش می‌دارند تا فرسوده شود

هنگامی که جانش را از اصل تکان می‌دهد

و جریان امید را به مسیر دیگری می‌اندازد

وقتی هلهله می‌اندازد به میان موجودات منتظر

آنگاه این منم که اهمیت پیدا کرده‌ام

منی که کمین کرده بودم به تنهایی

در زمانی که کس دیگری کمین نکرده بود

منی که از پس کوچه‌های دروازه قندهار

به پشت موتور

دوپُشته

گاهی خروشان و گاهی هراسان

به دنبال شکار خویش دویده‌ام

اگر ایستاده شد، ایستاده شدم

اگر برفت، برفتم

اجازه دادم تا شکار بخرامد و آرام بگیرد در نقطه‌ی پنهان زندگی‌اش

جایی که به وسیله‌ی ادامه‌دادن زندگی‌اش به آن رسیده بود تا تصاحب‌اش کند

و من اجازه دادم‌اش

و کمک کردم

با شکافتن‌اش

با فرستادن مرمی از راه سینه‌اش به اعضای مهم

و تکان خوردنش برای جان‌دادن

و تکیه دادنش به یکی از پله‌های درِ خانه‌اش

و فرورفتن در به اعماق خانه‌اش

و فرورفتن مقتول به دنبال آن

و انا الیه راجعون

به معنای این که زین پس

ما موریم و آرام گرفته‌ایم در گل‌هایت

تغذیه کرده‌ایم از دانه‌ها و میوه‌هایت

همراه تو هستیم

آن دم که به فساد می‌غلتی

و احتیاج داری استقبالت کنیم

—————————————————

خطا خورده – جدا شده

چی می‌پاشد؟ – چی می‌رسد؟

دروازه قندهار – منطقه‌ای در شهر هرات

مرمی – گلوله

۸ تیر ۱۳۹۵


غلام نبی

بوی دست می‌آید

بوی خونِ دلپذیر از پایش

غلام نبی

شخصِ خوابیده بر دوش برادران

کسی که تا امروز ساعت چهار بعد از ظهر

یکشنبه

مورخ بیست و شش میزان هزار و سیصد و نود و پنج

چون امید در شهر می‌چرخید

او که فضیلت را از اسم خویش به ارث برده‌بود

از بدو امر

آنگاه که پدر چهارزانو نشست و تصمیم گرفت به خوشنامی‌اش

و گفت:

غلام نبی فرزند گرامی‌ام!

تو را سزاوار می‌نامم

پیش از سنجش اعمالت

قبل از آنکه گام برداری

تا آخر

تا سرانجام راهی که طی خواهی‌کرد

من با توام

چون نام‌ات را به خیر یاد کرده‌ام

و کلمه را مؤظف به نگهداری‌ات

کلمه نگهدار تو باشد

و کلمه واقعا نگهدارش بود

امید را برمی‌داشت

آینده را برمی‌داشت

آرزو را

نازنین و شبانه را

مینا و مروارید و ستاره را

شیما و شهناز و پروانه را

سلامتی را برمی‌داشت و در جانش می‌گذاشت

زن خوب و پسرزا و خانواده‌دار و پولدار را برمی‌داشت

آینده‌ی خوب را برمی‌داشت

اولاد صالح را برمی‌داشت

آبرو و عزت، احترام در میان خویش و قوم را برمی‌داشت

کسب و کار را برمی‌داشت

دنیا را برمی‌داشت

آخرت را برمی‌داشت

بدون کوچکترین خللی در کار، رستگاری را، سعادت دارین را بر دوش می‌گذاشت و در مسیر خواسته‌هایش سفر می‌کرد

او برای همیشه رستگار شده‌بود، چرا که رستگاری مدام، مرحله به مرحله به او عطا می‌شد

جایش را داشت

آموزش‌اش را دیده بود

پس تصاحب می‌کرد

کرولای آخرین مدل را برمی‌داشت

ریاست گمرک هرات را برمی‌داشت

کار خیر را برمی‌داشت

کارهای خیر پر مصرف را از طریق پروژه‌ها به سختی از پیش خارجی‌ها برمی‌داشت

زبان را، لحن محترمانه را برمی‌داشت

فحش‌هایی مثل:

پدرسگ

حرامزاده

بی‌ناموس

مُرده‌گاو و فحش‌های خیلی بدتر از اینها را از میان کلام خود برمی‌داشت

بی‌پولی، ناداری، گردن‌کجی، حمالی و قرضداری را از بین زندگی برمی‌داشت

سرقت، دزدی، فقر جنسی، زن ندیدگی و سؤاستفاده از نوامیس مردم را از اخلاقیات خود برمی‌داشت

کهنه‌فروشی‌ها، دروازه قندهار و جاده لیلامی را از مراکز خرید خود برمی‌داشت

بوی بد دهان، دندان کرم خورده، پوست خشک و آفتاب سوخته، کمبود ویتامین، سؤتغذیه، توبرکلوز، ماهی یکبار سرما‌خوردگی، خروار خروار قرص و شربت، داکترها و نرس‌ها و دوا فروش‌ها را از روی بدن خود برمی‌داشت

نان چای، کیچیری زردک، کچالو جوش‌‌داده، کیچیری شلغم، مرغ یخچالی، نان پیاز، پشه، مورچه و مگس را از میان غذای خود برمی‌داشت

دست یخ‌زده، دسته کلنگ از کله سحر تا اذان شام، ایستادن سر گذر، سه‌چرخه زرنج، چرخ پیاز کچالو و بساط بَنجاره را از کارش برمی‌داشت

ادب را برمی‌داشت

تربیه فامیلی را برمی‌داشت

روی خوش و اعتماد‌ به‌ نفس را برمی‌داشت

بلبل‌زبانی در میان حضار، جان و نفس، قند و عسل را برمی‌داشت

یکبار هنگامی که برمی‌داشت تیرش به سنگ خورد

ایستاد و مکث کرد

گفت: بلندی‌ام، مکانی به روی تپه‌ها

شب‌ها در باد می‌خوابم و روزها از نور ضربه می‌خورم

به پهلوی دریا ایستاده‌ام

چسبیده به آن

ای کسانی که در قعر آن ایستاده‌اید!

حرکت را منسجم کنید

نظم را بدست آورید که نظم آینده‌ی شماست

مرا که می‌بینید اینجایم

مرا که کاشته‌اند در سرافرازی

مرا که حفاظت شده‌ام از بلایای طبیعی

مرا که جاودانی‌ام

شانه‌های مرا به آسمان بسته‌اند

هرگز از موج زمین نخورده‌ام

چرا که پاهایم بی‌حاصل است

ضربه از بدنم برمی‌گردد به منشأ امواج می‌خورد

خود را نگهدارید که می‌آیم

باد که برخیزد دست آویزانم به روی آب خواهد خورد

پایم در آب خواهد گشت

به دنبال ماهیانی که برایم در دریا گذاشته‌اند

آنها که گیاه را از کف، از غارها و زیر سنگ‌های درشت برمی‌دارند

آنها که طبیعت را به پیش می‌برند

گیاه را برمی‌دارند در ماهیچه‌ها گذاشته و به سطح می‌آیند

در سطح می‌خوابند و حیات را حفظ می‌کنند

ولی روزی که دریا فرومی‌ریخت منسجم نمی‌شد

دست آویزانی که به روی آب می‌خورد فرومی‌رفت

و پایی که در آن می‌گشت مفقود می‌گردید

آب ضربه را تاب نیاورده بود

دریا از کناره‌ها غش می‌کرد

عطش از خشکه‌های اطراف مواد دریا را به‌ سوی خود می‌برد و سوسمارهای دوپا در کنار استفاده از حشرات از آب‌های آن سود می‌بردند

جهان خراب شده بود، و چون جهان به آسمان هم ربط ‌هایی داشت، از آسمان هم چیزهایی خراب می‌شد و به دشت‌ها می‌افتاد

غلام نبی که در کنار جهان قرار گرفته بود در روز روشن و از فاصله پنج متری با فیر پنج مرمی از پا درآمد

اطرافیانش سعی داشتند جنازه را به شکلی که مقتول در زمان حیاتش عمل می‌کرد به مسیر درست و تشریفات لازمه بیاورند، ولی اندام‌هایی که شکاف خورده بود و بویی که به دل هوا می‌رفت نمی‌گذاشت

از اندام مقتول خون پسندیده می‌رفت

از قلبش خون عشق

از جگرش خون مهروزی

از دست‌اش خون دوستی

از پایش خون استقامت و پایداری

از چشم‌اش خون بصیرت

و از شکم‌اش خون لذت و آرامشِ خاطر

شبی که جسد را برای فراهم شدن امکانات مراسم فردا نگهداشته بودند، گله‌ای از شغال‌های گرسنه و علاقمند به این چیزها در تپه‌های موعودجمع شده بودند

آنها به رسم احترام چشم‌ها را بسته و پوزه‌ها را برای شکرگزاری به سمت آسمان، به سمت منشأ حیات می‌بردند

آن شب هوا از بو خالی نمی‌شد و آرامشی که از سطح جسد برمی‌خاست در اختیار هوای عمومی قرار می‌گرفت

فردایش که جنازه را به راه انداختند خوبی و نیکی و زیبایی در مسیر خانه تا قبرستان بی‌وقفه و سخاوتمندانه از اندام‌ شکاف‌خورده پخش می‌گردید

موریانه‌ها و کرم‌های مفید از درخت‌های مسیر انتقال جسد بالا می‌رفتند و از شاخه‌ها روی آمبولانس در حال حرکت آویزان می‌شدند

در مسیر جاده انصاری تا پل مُرده‌کَشا سگ‌ها بی‌وقفه پارس می‌کردند

شغال‌های که به پیشواز آمده بودند از آن طرف دنیای فانی، از زیر پل مُرده‌کَشا برای مهمان عزیز و گرامی زوزه می‌کردند

در هنگام خاکسپاری شخصی که به رسم معمول برای شهادت برخاسته بود گفت:

غلام نبی اهل صالح بود/ شغال ها اهل صالح را خوردند

پنج‌وقت نماز بود/ موریانه‌ها پنج‌وقت نماز را خوردند

یک دست در جیب و یک دست حلقه‌ کرده بر گردن مردم/ کرم‌ها دست را خوردند

به دروغ چیزی نمی‌گفت/ راستگویی را خوردند

از مال کسی نمی‌خورد/ پرهیزگاری را خوردند

از راه حلال

به خوبی

در بین حق و همسایه کاسبی می‌کرد/ راه حلال را خوردند

با چهار فرزند

به خاطر تعادل

دو دختر و دو پسر/ تعادل را خوردند

چهل و یک ساله

زاده‌ی پانزدهم اسد هزار و سیصد و پنجاه و چهار در زمان داود خان

فعلا ساکن در باغچه شغال

رعنا و نیرومند/ رعنا و نیرومند را خوردند

اجتماعی و خوش اخلاق/ اجتماعی و خوش اخلاق را خوردند

از خانواده‌ای اصیل/ خانواده اصیل را خوردند

نامراد

شکاف‌خورده از جگر

ایستاده در طوفان خون جاری‌اش/ شکاف و نامرادی و اندوه را گذاشتند و از تپه‌ها سرازیر شدند

——————————–

مُرده‌گاو – جاکش

کیچیری – نوعی غذای محلی هراتی که از برنج تهیه می‌شود

بنجاره –  بدلی‌جات

پل مُرده‌کَشا – پل مُرده‌کَش‌ها، پلی در شمال شهر هرات

اسد – مرداد

باغچه شغال – محله‌ای در شهر هرات

مرمی – گلوله

۱۷ آذر ۱۳۹۵1


شغال افسرده

به تو گفتیم

به حرف نکردی

گفتیم بیا به رنگ گرمی که در گل‌ها گذاشته‌اند

بیا به رودخانه‌ای که آب را به درختان داد

بیا بنشین که فرش انداخته‌ایم و همه‌ی چیزهایی که می‌خواهی در میان‌است

به حرف نکردی

صبحدم پیش از نماز خانه را یله کردی

خودت را به کوچه انداختی

از کوچه فرورفتی در خیابان

بدون لحظه‌ای پشیمانی

از همه‌ی دنیایی که در اختیارت بود

رفتی به آنجا

از آنجا پوزه‌ات را به سمت آسمان بردی

دعا کردی

چیزهایی گفتی که ما نفهمیدیم

انگار آرزو کردی که چنگال درآوری

موی حیوان داشته باشی

آرواره‌ی محکم

وقتی گفتیم تو را به اینها چی غرض؟

به خاک سوخته‌ی زیر پایت فشار آوردی

خودت را به زمین و آسمان زدی که شما از قلمرو‌ ام چی می‌دانید؟

شما از حیوانات دل‌خواهم چی می‌دانید؟

سال‌هاست کنار این خیابان ایستاده‌ام

یک پایم در گِل است و یک پایم در کفش‌های گران‌قیمت فروشگاه‌ها

چگونه به همراه شما باشم؟

می‌توانم دست‌‌تان را به گرمی فشار دهم؟

نمی‌توانم

من که از ترس خِشتک‌ام را در دست راست گرفته‌ام

و آن دست دیگر هم در میان کچالوها و شلغم‌هاست

من هرگز گیاه نخورده‌ام

چرا که من خود شکاف‌خورده از گیاهانم

این رنگ‌هایی که می‌بینید

زرد و سیاه و سرمه‌ای

این گونه‌هایی که در اختیار زردآلوست

این گندم خشکی که می‌تازد در دستگاه هاضمه‌ام

این شکنجه‌ای که گذاشته‌اند در هنگام دفع رزق و روزی‌ام

با اینها چگونه برگردم؟

من که عاشق آینده‌ام هستم

و می‌دانم آینده‌ام در حیوانات‌ است

حیوانات بیدار و آزاد بیابان‌ها

حیواناتی که در خطرند و خطرناک‌اند

چنگ و دندان را نگه‌می‌دارند

پشم‌ها و موها را نگه‌می‌دارند و معتقدند هوایی که از سرما گذشته است هرگز کسی را گرم نخواهد کرد

من اینجا در میان اینهایم

و اینها زیر این گنبد معیوب نیلوفری‌اش

نه غمی

و نه دلهره‌ای

اگر خانه‌ام محکم بود

بیابان محکم‌تر از آن‌‌ است

من اینجایم

در سرزمین وسیعی که زیر پایم قرار گرفته است

و صدایی که می‌فرستم‌اش

با غم و اندوه و دلتنگی

به یاد دارم روزهایی را که می‌گویید

سیل به خیابان ریخته بود

با موترها و موتورها و آدم‌ها

ما این طرف خیابان و شما آن طرف‌اش

آنها به اصل می‌راندند

و من وُ شما به ذات اهدافی که پنهانش کرده بودند

این‌گونه بود که شغالی می‌آمد و شغالی برمی‌گشت

از لابه‌لای موترها و موتورها و آدم‌ها

آبی نجس به هوا می‌رفت

ارزش‌ها متاسفانه به هوا می‌رفت

افتخار و سرافرازی

آب و دانه

غذای ما هم به هوا می‌رفت

و همه‌ی آن چیزهایی که به هوا می‌رفت

در هیئت گل و سبزه و نعمات در دشت‌ها فرود می‌آمد

و آن‌وقت من صدا می‌کردم که بیایید! بیایید! اینجا انداخته‌اند!

در میان ریگ‌ها و خارها و بازماندگان‌مان

وما گفتیم آری

پیدایت کرده بودیم

نیمه‌شب به حومه‌های شهر آمده بودی

چشم‌هایت از تاریکی روشن بود

چنگالت در دشت

خاک را از دلش می‌کشیدی

می‌دانیم

دندانت بود

موهایت

دست تیزت که لای شکاف‌ها باقی می‌ماند

تو تاریکی‌ات را به‌ دست آورده‌ بودی

چشم‌هایی که در آن تاریکی بگذاری به دست آورده بودی

انبوه موهای گرم و حیوانی‌ات را

شاخ نداشتی

ولی آرواره‌ات بر مرغ و گوسفند

بر گاو و خر و تمام آدم‌ها توانا بود

پس ما به سوی تو می‌آییم

ما که رنگ گل‌ها را تمام کرده‌ایم

و دیگر آرامشی نیست

ما که همه آب‌ها را از دست داده‌ایم

و هی فرار می‌کنیم به کوهایی که در اطراف شهر افتاده‌اند

می‌گویند در آن کوه‌ها ما پرنده‌ای داریم که سال‌هاست برای ما پرواز می‌کند

ما به سوی آن پرنده خواهیم‌ رفت و تو به سوی ما خواهی آمد

وقتی به هم برسیم

یک روز بسیار طولانی به آخر رسیده است

خورشید به پشت کوه خواهد رفت و ماه هم به احتمال زیاد درخششی نخواهد داشت

پرنده‌ای در میان نبوده است

فقط تو می‌مانی و برق چشمانت که از تاریکی به ما نزدیک می شود

———————————————————————

به حرف نکردی – حرف شنوی نداشتی

تو را به اینها چه غرض؟ – تو را چه‌ کار به این کارها؟

کچالو – سیب‌زمینی

موتر – ماشین

۳ خرداد ۱۳۹۶


کاربار وخیم

از سیب چی فایده؟

از خواص انجیر وُ انگور وُ انار

از آب بهداشتی وُ دواهای تقویتی

از نگرانی والدین وُ عیادت اقوام وُ آبمیوه وُ گوشتِ بره وُ کبابِ جگر

تو استفراغ می‌کنی عزیزکم!

و این از قبل معلوم است

آیا این قرص‌ها وُ شربت‌هایی که در بغچه داری و چند سال است که داکترهای پوسکه‌ی این شهر برایت می‌نویسند، لحظه‌ای تو را به شک انداخته است؟

بیا و با معده‌ی غمگین‌ات ستیزه نکن

برخیز و از تخت یکی از مفاخر هرات بیا پایین

از تخت شفاخانه‌ی شش صد وُ پنجاه بستر گُه‌اش

سطل آشغال اگر نبود

مشکلی نیست

مادرت لگن آورده

زود باش

لگن را از دست مادر بگیر

خم شو به جلو

عق بزن و تخلیه کن

عق بزن که من هم خبردار شوم و با مگس‌ها بیایم بنشینم کنار لگن

صبر کنیم

زمان درازی صبر کنیم تا سبک بشویم

برویم

برویم پر بکشیم

عزیزکم!

در دنیا دریاچه‌ای وجود دارد که به آن کاربار می‌گویند

تو می‌دانی

من می‌دانم

و همه‌ی رجال خَرکون و پوسکه‌ی این شهر هم می‌دانند

پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را بر فراز دریاچه‌ای که می‌گویند ماهی هم دارد، به خاطر بسپار

از آن دریاچه آدم با کف پایش می‌تواند شیشه بردارد

دسته‌ی علفی را که دهقان قلعه شاطر در بهار به این دریاچه می‌اندازد

اگر در خزان از کارته برداری، کاهوست

آشغالی را که در آن انداخته‌اند

اگر در کودکی بتوانی پیدایش کنی، سرگرمی‌ست

شورست

هیجان‌ست

پس غمگین نباش عزیزکم

بیا و کنار دریاچه بایست

بیا و کسی را ببین که از ابر افتاد وُ به این دریاچه رسید

آبی را که به صورت‌اش تف کرده‌ایم

به دامن‌اش گُه انداخته‌ایم

و حال آنقدر بالا آمده که می‌تواند تمام نیازهای شهر را برآورده کند

صورتم می‌خارد عزیزکم!

صورت همه‌ی اقوام وُ خویشانم می‌خارد

پدر که هم‌اکنون به خانه آمده، می‌گوید مشکلی نیست

بیا وُ آدم باش و قدر عفونتی که تو را به این سن وُ سال رسانده‌ است بدان

بیا به طبیعت اطرافت احترام بگذار وُ به صورتت دست بکش تا چرک سرازیر شود

تو دیگر مرد شده‌ای وُ کاونده‌ی گوشت وُ پوست وُ چرک صورت خویشتنی

در آستانه‌ی دست یافتن به معنای درونت

از راه زخمی که در صورت ایجاد خواهی کرد

اگر روزی به استخوان رسیدی و از این کار دست برداشتی، باید از خانه‌ام بروی

بروی و در لبه‌های تمدن دندان‌هایت را نشان بدهی

هنگامی که تمدن از مرکز فشار می‌آورد وُ از لبه‌ها به کاربار می‌ریزد

تو چون سربازی که در نقطه‌ی صفر خدمت می‌کند، اهمیت داری

تمدن به تو نیاز دارد

تو در مرزها به دنیا آمده‌ای و مؤظفی که پیشرفت کنی

برخیز

برخیز فرزند دلیر وُ افسارگسیخته‌ی من، تنبلی نکن

خمیازه می‌کشم وُ می‌گویم اما امروز که جمعه است

می گوید آری فرزندم

امروز تعطیل است

از فردا می‌توانی شروع کنی

13/8/1397

———————————————————

کاربار – جوی و کانال فاضلابی در شهر هرات

پوسکه – پست، بی شرف

شفاخانه – بیمارستان

قلعه شاطر – منطقه‌ای در شهر هرات

کارته – منطقه‌ای در شهر هرات

۱۵ آبان ۱۳۹۷