مرخصی اجباری
اصلا دلیلی نداشت که صبح به این زودی از خواب بیدار شوم از وقتی که از بیمارستان آمدم فقط دوساعت خوابیده بودم آن هم چه خوابی اعلامیه مرگ علی را زده بودند به دیوار مکانیکی ها و من داشتم برای مجلس ترحیمش می رفتم در یک سالن بزرگ که بیشتر شبیه یک سالن عروسی بود با سقف بسیار بلند که روی یکی از دیوار هایش دقیقا دیواری که مقابل در ورودی بود یک مثلث طلایی رنگ بزرگ بود و یک سری لات با کلاه سیاه و کت شلوار سیاه و پیرهن سفید نشسته بودند پشت میز های پذیرایی که دور تادور راهرو را گرفته بود و یکی از ان لات ها با سبیل های در رفته اش به سمت من آمد و گفت که بگم کی اومدن
که من از خواب پریدم و حالا هر کار می کنم خوابم نمی برد انگار چندین و چند ساعت خوابیده ام و هنوز دارم به این فکر می کنم که مگر اعلامیه های مرگ را به دیوار های مکانیکی ها می زدند
تصمیم گرفتم که چشمهایم را ببندم و مثل دستگاهی که دوباره دکمه پلی اش زده می شود خواب دیگری را ببینم اما نشد گفتم به سمت چپ که بخوابم همیشه خوابم می برد اما نشد چشمهایم را که می بستم فقط سیاهی مطلق جلوی نظرم می امد هیچ تصویر و یا هیچ خیالی در سرم به جز سیاهی شکل نمی گرفت
بالاخره از تخت خواب خودم را کندم و انداختم توی دستشویی اما این کار هم بی فایده بود چون وقتی شیر اب را باز کردم صدای خر خر شیر اب در امد که یعنی اب قطع شده است و ما لوله ها ی زنگ زده این شهر بزرگ احتیاج به کمی استراحت داریم و می خواهیم نفسی تازه کنیم
تازه شانس اوردم که زود فهمیدم هر چه دست انداختم قی های کنار چشمم را پاک کنم قی ها تمامی نداشت چسبیده بودند به آن لای پلک ها فرو رفته بودند در چشمم و صورتی که در اینه می گفت باید من را بشوری بدون آب نمی شود
رفتم سمت اشپزخانه که پایم خورد به میز و یک لیوان داشت می افتاد و جیغ می کشید که دستم به دامنش رسید و در خواب بیداری و با چنان سرعتی لیوان را در هوا قاپیدم که میز پیش خودش گفت این مگر در خواب و بیداری نبود و لیوان که مثل زن های فیلم های سیاه و سفید خودش را در اغوش دستهای من می دید خودش را به بیهوشی زد و من بردمش به اشپزخانه کنار ظرف شویی تکیه دادمش به دیوار و با این حال همه حواسم به با قی مانده اب در بطری در یخچال بود
که فهمیدم در یخچال گیر کرده است پیش خودم گفتم حتما به خاطر تعویض لاستیک های درش است و هوای داخل یخچال اجازه نمی دهد
برای همین همه جان باقی مانده ام را اوردم در دستهایم اما در یخچال باز نمی شد
انگار یک نفر از داخل یخچال اجازه نمی داد که در را باز کنم
برای همین نشستم و یک پایم را به کابینت زدم و با همه زورم دستگیره در یخچال را کشیدم و همین کار با عث شد که دستگیره یخچال کنده شود و من با شتاب زیادی سرم خورد به سرامیک های کف اشپزخانه و پشت مغزم اسیب دید واز هوش رفتم در همان سیاهی ممکن که با صدای تلویزیون به هوش آمدم
اول یادم نمی امد که چرا اینجا در اشپزخانه هستم اما بعد به خودم آمدم و از خودم پرسیدم تلویزیون را چه کسی روشن کرده است و برای خودم ثابت شد که یک نفر دیگر به جز خودم در این آپارتمان زندگی می کند
کم شدن پول کیفم به خصوص در این ماههای اخیر خیس بودن مسواکم
و حتی روشن بودن لامپ اتاق خواب در حالیکه من مطمئن هستم که آن را خاموش کرده بودم
اما جرات نداشتم که این موضوع را با کسی در میان بگذارم چون می دانم که چه حرفهایی پشت سرم در می اورند
البته یک بار با دکتر ازخندی که مثلا فوق تخصص اعصاب وروان است به صورت بسته و برای یک بیمار خیالی این موضوع را مطرح کردم ودکتر یک سری حرفهایی به من زد که من را به ترس انداخت که نکند دکتر ازخندی عقلش را از دست داده است چون ما جراحهای مغز هیچ اعتقادی به قدرت های غیر متعارف مغز نداریم
مغز یک دستگاه ساده است وقتی جمجمه با اره باز می شود همه چیزش سر جای خودش است ساقه مخچه کورتکس هیپوفیز در قاعده است هیپوتالاموس بهش وصل است پینه ال در عمق است همه سر جای خودشان هستند مغز ساختار خودش را دارد کار خودش را می کند
یک سری اطلاعات از محیط می گیرد در لوب گیجگاهی تفسیر می کند و بعد ذخیره سازی می کند صفر و یک مثبت منفی سدیم کلر
حالا اینکه مغز یک ادمی که توسط یک شوک بزرگی مثل ضربه ای که به پشت مغز من وارد شد ه بتواند که تلویزیون را روشن کند یا لامپ اتاق خواب را روشن کند بیشتر شبیه یک شوخی پزشکی و یا حتی یک جور جنون مبالغه آمیز است
به هر حال اگر مغز من مشکلی داشته باشد که ندارد من حاضر نیستم که مغزم را زیر دست دکتر رضایی بدهم
مشکل ما جراحان مغز همیشه این بوده است که مغز خودمان را نمی توانیم عمل کنیم و چون به خطرات جراحی مغز اگاه هستیم یعنی اتصالی کرده ها را دیده ایم حاضر نیستیم که مغزمان را زیر دست دکتری بدهیم که من به چشم خودم دیده ام که وقتی از دستشویی بیرون می اید دستهایش را فقط اب می زند
البته شاید این یک وسواس بیهوده ای باشد که من به خاطر تنهایی دچارش شده باشم و مطمئنم که اگر موضوع را به دکتر ازخندی بگویم همین موضوع وسواس را تایید می کند اما اشکالی ندارد چون چه کسی وسواس ندارد و یا نداشته است
اما وسواس ما جراحان مغز با وسواس ادمهای معمولی فرق دارد مثلا یک ادم معمولی چه کار به سلامت مغزش دارد چیزی را فراموش کند عین خیالش نیست
اصلا چه ترسی از المایزر دارد چه می داند که الزایمر با ادمها چه کار می کند هر روز علائم شروع الزایمر را برای مغز خودش بررسی نمی کند
یک ادم معمولی به خودش می گوید انسان فراموشکار است و خودش را خلاص می کند
چرا باید با رویت یک دو بینی ساده به گرفتگی رگهای مغزش فکر کند چرا باید با کوچکترین سردری در اول صبح به افزایش فشار جمجمه ای در اثر رشد یک تومور بدخیم سرطانی در پنجاه پنج سالگی فکر کند
یک ادم معمولی پیش ازانکه به پنجاه وپنج سالگی برسد اصلا درباره پنجاه و پنج سالگی فکری نمی کند
به حالت و تهوع و استفراغ می گوید که من سردی ام کرده بود و خلاص می شود
به تغییرات در شنوایی می گوید از فرط پنجاه وپنج سالگی گوشم سنگین شده است
به بینایی اش می گوید چشمم ضعیف شده است باید بروم چشم پزشکی
اما به تغییرات در صحبت کردنش چه می گوید یک ادم معمولی که در پنجاه و پنج سالگی تومور بدخیم مغزش از نفهمی سلولهای جدید مغزش اغاز می شود
شاید صدای تغییر کرده اش را نمی فهمد چون صدایی که ما از خودمان
می شنا سیم با صدایی که دیگران از ما می شنوند متفاوت است چون ما از داخل جمجمه مان صدایمان را می شنویم
فقط وقتی که مشکلات در تعادل و راه رفتن اغاز می شود سراغ ما می ایند ان وقت دیگر یک ادم معمولی پنجاه و پنج ساله ام می ترسد که نکند بلایی سر مغزش امده باشد اما جدی نمی گیرد
بعد می بیند که رفتارش دارد عوض می شود شخصیتش دارد عوض می شود و شخصیت تومور های مغزی همه شخصیتش را از او می گیرد و توانایی تمرکزش و حتی کنترل اعمالش را تا اینکه صرع و تشنج شروع می شود
ان وقت یک ادم معمولی پنجاه و پنج ساله دیگر بلند می شود می اید مطب من با یک تومور بدخیم اندازه یک توپ بیلیارد و می گوید دکتر من را یادتان می اید
و بعد می بینی که همسایه ات همکلاسی ات رفیق دوران زمین خاکی ات آمده تا مغزش را زیر دست های تو بگذارد
همین می شود که وسواس پیدا می کند آدم مدام رفلکس های رفیقش را معاینه می کند و تورم احتمالی چشمهایش را که از همین معاینه معلوم است که ترسیده اند
همین می شود که آدم شکاک می شود به جواب دستگاه ام ار ای مدام شک می کند می خواهد دوباره ببیند که همه چیز در مغزش تمیز و مرتب است و با ان پرستار سی تی اسکن گلاویز می شود و خودش ازمایش می گیرد
آنژیوگرام می نویسد بلند می شود با خودش می رود آنژیوگرام می گیرد از مغزش ، نمونه برداری می کند از مایع مغزی نخاعی اش و می گوید گفتم یک کم درد دارد
نمونه برداری می کند از بافت مغز رفیقش ، از بافت مغز رفیقش که ادم نمونه می گیرد فکر می کند که دارد بافت مغز خودش را می بیند که مغز من هم الان همین شکلی شده است و یا خواهد شد
وبعد وقتی زیر دست دکتر رضایی عجول می رود چه بلاهایی که بر سر اتصالی کرده ها می اید
به خاطر همین مسائل است که من می ترسم که ام ار ای بگیرم مخصوصا حالا که پنجاه و پنج ساله شدم و حدود ده سال است که انقدر تومور از داخل مغز های مردم بیرون اورده ام که ترجیح می دهم اصلا به تومور فکر نکنم
حتی حاضر نیستم شیمی درمانی کنم اگر روزی بفهمم که تومور بدخیم دارم می روم درست اسلحه را در محل تومور می گذارم و خودم را خلاص می کنم
هرگز حاضر نیستم که مغزم را زیر دست دکترهایی حتی مشابه خودم بدهم
وقتی قرار است بروم دیگر مبارزه نمی کنم چه فایده ای دارد این مبارزه
آن هم با این بدبختی با این گرانی
مثلا می خواهم چند سال دیگر زنده باشم و خانه نشین باشم و تحت نظارت ماه به ماه رضایی که درنهایت الزایمر بگیرم و حتی یادم نیاید که چه کسی هستم
چه مبارزه ای است که ما با مردن می کنیم اصلا چرا ما دکتر ها به وجود امده ایم ما مگر که هستیم که سوگند می خوریم که جان انسان ها را نجات می دهیم
ما دکتر ها همه کافر هستیم همه به خاطر خوردن چنین سوگندی
اما دکتر ازخندی می گوید که این افکار افکار بیماری هستند که به خاطر کار و مشغله زیاد به وجود امده اند
به خصوص دیدن این خواب ها را که در ان اعلامیه های مرگ بیمارانم را می بینم یک جور نشانه های خستگی زیاد در انها می بیند
می گویم که من فقط چند ساعت بیشتر نمی توانم بخوابم و قرص خواب هم اگر بخورم به جای خوابیدن توهم می زنم دکتر
می گوید باید یک مسافرت خارج از کشور بروم باید چند ماه به مرخصی بروم
می گویم اگر چند ماه مرخصی بروم تکلیف علی چه می شود می رود زیر دست رضایی
می گوید دکتر چرا به مریض هایی که خوب می شوند فکر نمی کنید
و من وقتی به مریضانی که خوب شدند فکر می کنم انگار دویست سی سی سروتونین مستقیم به مغزم تزریق می کنم اما با اثری زودگذر
تنها وقتی که به مغز پاک و تمیز فرید هیجده ساله فکر میکنم که ماه به ماه به دیدنم می اید تا شب حالم خوب می شود
دکتر رضایی می گوید چنین کیسی درصد زنده ماندنش ده درصد هم نبود ومن اصلا دست به این مغز نمی زدم
ولی با این حال یک نفر دیگر در این آپارتمان زندگی می کند کسی که اصلا هیچ علاقه ای نه به ام ار ای دارد نه به سی تی اسکن و نه هر نوع نمونه برداری و یا جراحی مغز چون می داند که دارد الزایمر می گیرد
بلند می شوم از کف اشپزخانه دستم را از پشت سرم جلوی صورتم می اورم سرم شکسته است زخم سرم را با دست لمس می کنم
باید جلوی خونریزی را بگیرم الکل در یخچال است در یخچال قفل شده با همان چشم های قی کرده و سر خونی لباس می پوشم باید خودم را به بیمارستان برسانم
یک جراحت ساده است اما نه صبر کن چشمهایم تار می بینند انگار کمی هم دوبینی دارم باید به اورژانس زنگ بزنم
الو اورژانس من دکتر جمشیدی هستم
پشت خط : سلام دکتر حالتان چطور است
خوردم زمین خونریزی دارم از پشت جمجمه
پشت خط :نگران نباشید الان خودمونو می رسونیم
عجله کنید عجله کنید باید زودتر ام ار ای بگیرم باید سی تی اسکن شم
شاید هم باید از بافت مغزم نمونه برداری بشه
پشت خط : دکتر چه بلایی سر خودتون اوردید
فکر کنم تومور مغزی باشه
پشت خط : تومور مغزی گفتین خوردین زمین خونریزی دارین
بله بله خونریزی دارم زودتر منتظرم
پشت خط حتما حتما
چهار دقیقه و سی ثانیه گذشته است و دوبینی من افزایش پیدا کرده احساس می کنم که فشار جمجمه ام بیشتر و بیشتر می شود
با دستمال کاغذی مثلا دارم جلوی خونریزی را می گیرم خبری از اورژانس نشده است تصمیم می گیرم به پارکینگ بروم انجا یک شیر اب است
داخل اسانسور بالا اوردم می ایستم اما تعادل ندارم در اسانسور در دوجهت باز می شود من راهرو سمت چپ را انتخاب می کنم اما محکم می روم درون اینه اسانسور و همانجا پهن می شوم و دوباره سرم از پشت می خورد به لبه تیز دستگیره ها بی هوش می شوم در سیاهی ممکن و می بینم که اورژانس امده و من را پیدا نمی کند
صدا می زنم دکتر دکتر
می ایند من را با خودشان به بیمارستان می برند سرم را بخیه می کنند ام ار ای می گیرم و می فهمم که یک توموربدخیم دارم
حالا اسلحه را گذاشتم جلوی تومور اما تومور می گوید خاک بر سرت تو مگر خودت دکتر نیستی می گویم که چی
می گوید خوب حداقل شانست را امتحان کن
ومن به حرفش گوش می کنم مغزم را می دهم زیر دست رضایی
مثل همیشه تومور را بر می دارد اما من تبدیل به یک اتصالی کرده دیگر می شوم که حتی به حرفهای ازخندی یک لحظه هم فکر نمی کند که می گوید
این بخیه ها ی پشت سرت جای یک شکستگی ساده هستند
هیچ توموری در جواب ام ار ای من وجود نداشته است هیچ عملی روی مغز من انجام نشده است و دکتر رضایی اصلا در آنوقت ایران نبوده است ازخندی عقلش را از دست داده است شاید هم مغز ازخندی زیر دست رضایی رفته است که دوسال برای من مرخصی نوشته است
۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
شیر بی یال و کوپال
میان یک کنده بزرگ درخت دردل تاریک روشنایی های جنگل یک سگ که تا لنگ ظهر می خوابید کلافه و دمغ با صدای پارس یک سگ ماده از خواب پرید یک نگاهی به سگه کرد و آرام رفت بالای کنده نشست کنده ای که هرخری ازاون می تونست بالا بره
سگ ماده گفت برای چی رفتی اون بالا نکنه ترسیدی سگه گفت ترس نه احتیاط می کنم
سگ ماده هه گفت چی احتیاط مگه تو سگ نیستی من دارم بهت سلام سگی می کنم
گفت معلومه که من سگ نیستم کجای من شبیه سگهاست که زبان سگ ها را بفهمم
سگ ماده گفت شوخی می کنی سگه گفت چه شوخی خیلی هم جدی گفتم من سگ نیستم نمی بینی من یک توله خرس تنهام که مادرم رو شکارچی ها کشتن اما من روی پای خودم ایستادم وهمه موانع روبا تلاشهای جان فرسایم پشت سر گذاشتم من یاد گرفتم ازرودخانه ظلمت ماهی بگیرم سنگ های پوچی را کنار بزنم تا مورچه های زیرش را بخورم تمشکهای ناز بی تاب جنگلی را با حوصله و دقت جدا کنم
سگ ماده هاج و واج مونده بود ودست آخر گفت معلوم هست چی می گی شما مردهاهمتون تعطیلید اصلا خوشم نیومد مثه که خیلی تنها بودی بینم شعر می گی نکنه درویشی تا حالاخودتودیدی نره غول سه من شکم داری کلت اندازه کله خر شده میگی توله خرسم با این دمت بعد شروع کرد به پارس کردن
سگه از بالای درخت با ترس پایین اومد برای اینکه ثابت کنه که یک توله خرسه صداهای عجیب و غریبی از خودش در اورد
سگ ماده اینبار زد زیر خنده و گفت یعنی میگی این صدای خرسه جان من یک باردیگه صدا درآر نکنه پارسم بلد نیستی تو گفتی و ما هم باور کردیم از کی کتک خوردی مثه که خیلی بد خوردی
سگه که انگار وارد یک کابوس شده بود شروع کرد پنجه هایش را روی کنده درخت کشید اما چون با حرص اینکاررومی کرد ناخن انگشت کناری اش شکست دستشو گرفت زیر بغلشو نشست
سگ ماده رفت نزدیکش وگفت ببین با خودت چیکارکردی بدبخت تو سگی این اداها چیه درمی یاری
سگه گفت اگرمن سگم پس چرا توجنگل زندگی می کنم چرا گوسفندها ازمن فرار می کنند
سگ ماده گفت واس اینکه خلی ازخل بازیت درمی رن مشنگی فکر می کنی قشنگی
سگه گفت پس چرا مادرمن خرس بودش
سگ ماده گفت خرس که سگ نمی زاد اگربزاد مردم چی می گن انگاری سرراهی بودی ننت ازترس سگهای نر که می خواستند تیکه و پارت بکنند تو هفت لا قایمت کرده خرس هم بی خبر شب دزدکی زده به ده ، تو رو دیده فکر کرده مرغی بره ای چیزی هستی آوردت تو جنگل
سگه گفت از کجا معلوم که ادمها تورو از تو جنگل نیاورده باشن وقتی که مادر خرست رو کشته بودند
بهت گفتند که تو سگی
سگ ماده چند تا پارس کرد و گفت نه جونم خرس که دم نداره مثل آدمها پنج تا انگشت داره پارس نمی کنه مثل ما دزد نمی گیره من از باغ اومدم همونجا به دنیا اومدم بینم تو اصلن میدونی باغ چیه باغ خونه سگها است یعنی تو یعنی من جنگل مال گرگها و روباهها و خرس ها است
سگ ماده از سر تا پای سگه رو دید زد و تو سرش یک نقشه هایی رو چید تا بفهمه واقعا طرف راست میگه یا نه برای همین در آمد گفت بینم تو اصلن جفت داری نکنه اونم مثل تو فکر می کنه که یه توله خرسه شاید هم یک خرس ماده پیر دلت رو برده
سگه گفت نه نسل من منقرض شده من آخرین نوع خودم هستم من از نسل خرس های دم دارم مگه میمون بادم و بی دم نداریم منم یه خرس با دمم بعد دمشو جمع کرد میان پاهاش
گفت آره جون خودت بینم تو واسچی انقدر گنده ای یعنی دم و دستگات
سگه که خجالت کشیده بود گفت گفتم که من یه توله خرسم من و باید با خرسها ی دم دار مقایسه کنی
سگ ماده گفت بزرگ بشی چی می شی بعد دوباره گفت تو چه نوع سگی هستی که انقدر گنده ای
سگه گفت من سگ نیستم خانم محترم
سگ ماده گفت دهکی گفتی با سگها نگشتی رسم سگها رونمی دونی یعنی طرز برخورد درست سگی را با یک خانم محترمی مثل من بلد نیستی
سگه گفت نه سگ ماده گفت همون برای همینه که چرت و پرت میگی احمق جون
سگه گفت اصلا تو واس چی اومدی اینجا من خواب بودم میموندی تو همون باغ و واق واقتو می کردی
سگ ماده گفت ما برای شکار اومدیم
یهو رنگه سگه پرید اما راستش سگ ماده دروغ می گفت چون اون یک سگ شکاری نبود توی باغ هیچ سگ نری طرف اون نمی رفت چون زیادی مبادی آداب بود ونر ها رو کتک می زد اخلاقش مثل مرد ها بود برای همین تنها بود بعضی وقتها که در باغ بازمی موند به خیال خودش می رفت شکار، می زد به جنگل و می گفت هر چی شد شد
سگه که از همه جا بی خبر بود دست و پاشو جمع کرد وگفت پس برای شکاراومدی شکارچی ات کو گفت شکارچی اونوره کوهه سگه گفت تو چرا اومدی اینجا بقیه سگها کجان
راستش سگ ماده گم شده بود تو جنگل نمی دونست چی بگه یهوازدهنش پرید که بقیه سگها پیش شکارچی اند سگه گفت توهم بوی خرس رو دنبال کردی تا به من رسیدی
سگ ماده گفت نه تو چقدر خرفتی توخرس گنده توسگی یک سگ نر زیادی بزرگ خجالتی و دوست داشتنی با یک دل کوچولو اما وفادار بعد رفت طرف سگه گفت توله خرس من می شی
سگه که نمی دونست چه خبره چون تا حالا زن ندیده بود به خودش گفت اگر شکارچی داره میاد بهتره تا وقت هست برم کوه لای تخته سنگ ها قایم بشم بدون اینکه حرفی بزنه راهشو کشید و سمت کوه رفت سگ ماده که معنی این کار سگه رودرک نمی کرد فکر کرد یا یارو دیگه خیلی مرخصه یا داره ادا در میاره اما به خودش گفت یه کاسه ای زیر نیم کاسه است
سگه هیچی نمی گفت وآرام آرام مثل یک خرس تو تاریک روشنایی های جنگل راهشو می رفت و مدام سرشو اینور اون ورمی برد و صداهای عجیب درمی آورد
سگ ماده گفت تو می دونی بلوغ یعنی چی کوچولو
سگه گفت بلوغ یعنی به سر رسیدن سگ ماده گفت به سر رسیدن ! به سر چی رسیدن
سگه گفت یعنی به سر رسیدن بچگی خامی یعنی عاقل شدن سگ ماده گفت آهان باریک ا.. سگه که بالاخره یه چیز خوب از دهن سگ ماده شنیده بود ادامه داد که یعنی فکر کردن و به نتیجه رسیدن در این جهان سوالهای بی حساب و کتاب و حتی بی جواب اما من هنوز کلی سوال دارم که به هیچ نتیجه ای نمی رسم سگ ماده گفت زکی بزاریه جوردیگه بپرسم تو میدونی بلوغ جنسی چیه میدونی بلوغ رو جسم و روان چه تاثیری می گذاره
سگه گفت نه مگه من زنم سگ ماده گفت استاد بزرگ خوب رو مردها هم تاثیرمیگذاره یعنی می خوای بگی دم و دستگات با اون هیبت تعطیله نکنه خواجت کردن
سگه دوباره خجالت کشید و گفت من هنوز یه توله ام این حرفها برام زوده سگ ماده گفت جان من
سگه دوباره خجالت کشید و از روی خجالت نمی دونست چی باید بگه یا اینکه چیکار کنه اول فکر کردسگ ماده داره گولش می زنه تا ببردش پیش شکارچی اما تو سرش انگار یک حس عجیبی بود برای همین به خودش گفت که باید بره پیش شیر دانا اما سگ ماده رو چی کار می کرد چون هر جا می رفت دنبالش میومد
گفت چرا دنبال من میای سگ ماده با پررویی گفت می دونی تو برام خیلی جالبی راستش دوست دارم باهم بیشتر آشنا بشیم
سگه گفت با یه توله خرس خجالت نمی کشی سگ ماده گفت عاشقت شدم یعنی نمی فهمی سگه که تا حالا از زبان هیچ کس چنین جمله را نشنیده بود چنان هراسان شد و حول کرد که بی اختیار شروع کرد به دویدن اما چون مثل یک خرس می دوید سرعتش خیلی کم بود و سگ ماده دور وبرش میومد و می گفت لازم نیست از من فرار کنی من که نمی خورمت دوست دارم
سگه گفت تو سگه شکارچی هستی اومدی من را فریب بدی ببری تو تیر راس تفنگش
سگ ماده وایستاد و گفت شکارچی کدوم شکارچی
سگه گفت همون که پشت کوهه وهمچنان می دوید ودور شد
اما سگ ماده دیگه ناامید شد احساس کرد بازم خراب کرده داد زد حداقل بگو رودخانه کدوم طرفه
این رو که گفت سگه وایساد پیش خودش گفت نکنه گم شده اما بعد گفت سگها که گم نمی شن بو می کشن و بو می کشن بالاخره خونشونو پیدا می کنن
اما بعد گفت اینها همه نقشه است تو همین کش و قوس سگه ماده بوی شیردانا را که درواقع یک کفتار بود به مشامش خورد و شروع کرد به پارس کردن
شیر دانا بدون اینکه به روی خودش بیاره وایساد و به سگ ماده زل زد بعد از یه مکث کوتاه درآمد گفت خون خودتو الکی کثیف نکن شاپرک بی پر
اما سگه ماده خواست که هجوم بیاره کفتار اول فکر کرد حوصله درگیری نداره بعد گفت که توله خرس بی پناهه برای همین یک صدای ناهنجاری از خودش در آورد که سگ ماده رو به جای اینکه بترسونه به تعجب و حتی شاید حیرت وا داشت سگه ماده با چشمهای گرد شده گفت تو چی میگی
سگه که شیر دانا رو دید رفت کنارشو یه نفس راحتی کشید گفت شیر دانا به دادم برس شکارچی با سگ هایش دنبالم کرده
سگه ماده گفت شیر دانا و زد زیر خنده شیر دانا گفت زغنبوت به چی می خندی
گفت شما ها خلین همتون شیر دانا گفت و جناب عالی هم حتما عقل کل هستید که دنبال یک توله خرس بی پناه افتاده اید
سگ ماده رو به سگه کرد وگفت احمق اون یک کفتاره باید تیکه و پارش کنی وگرنه می کشدت سگه گفت نه اون استاده
و رو به کفتار کرد و گفت ببخشید استاد من به جای این زن از شما معذرت می خواهم
کفتار گفت گمان نکنم شکارچی ها چنین سگ بلهوسی را انتخاب کنند تو مطمئنی که او یک سگ شکارچی است دقیق به چشمهایش نگاه کرده ای که چه زیبا هستند
سگ ماده گفت هی یارو حواسم هست چی زرزر می کنی ها
سگه گفت استاد ببخشیدش دوباره ببخشیدش نادان است نمی داند چه می گوید
کفتار گفت شایدهم تجاهل می کند
سگه رو به سگ ماده کرد گفت در تمام زندگی کوتاهم خدا را شکر کرده ام که چنین استادی را درسر راه من قرار داد استادی که راه و رسم زندگی رو به من یاد داده طریق سلوک در هفت آسمان
من از او آموختم که از روی ظاهر قضاوت نکنم من از او آموختم که با طنم را پیدا کنم ای ملعون
سگ ماده گفت پس اینطوربعد پیش خودش گفت که باید برود چون زورش به یک کفتار نمی رسد اما دلش پیش سگه گیر کرده بود و می خواست هر طور شده این جنس آکبند را مال خودش کنه
سگ ماده تصمیم گرفت تا واقعیت رو با کفتار در میون بذاره برای همین خواست به کفتار ثابت کنه که کفتار داره از زیر بار کفتار بودن فرارمی کنه اما طبق عادت همیشه از جای بدی شروع کرد
رو کرد به کفتار و گفت تو میگی که شیری اما ظاهرت یک کفتاره و این سگ هم یک توله خرسه درسته اگر تو شیری پس یال و کوپالت کو
کفتار گفت تو هم می گی که هم درظاهرسگی وهم درباطن
سگ ماده گفت سوال رو با سوال جواب می دی یعنی قبول داری که ظاهرت یک کفتاره
کفتار گفت ظاهرم یک شیربی یال و کوپاله اما باطنم شیر بیشه سخنه
سگ ماده گفت پس باطنت هم شیره بی یال و کوپاله حالا بگوببینم اگر تو شیری خودت شکار می کنی یا مرده خوری زنها تو می کنی
کفتار گفت من هم خودم شکار می کنم هم مرده خوری دیگران رومیکنم درهیچ کدام نقصی ندیدم
تو چرا به این جنگل امدی برای مرده خوری یا برای شکارجفت
سگ ماده که انگار لحظه ای با خودش در خیالبافی شکار مواجه شده بود بدون آنکه به روی خودش بیاورد گفت من گم شدم روز ها و شب ها توی یک چهار دیواری گم شدم خوب ادم خسته میشه نمیشه
کفتار و سگه گفتند نه نمیشه سگ ماده گفت چرا نمیشه خوبم میشه وقتی در باغ باز میشه انگار تازه دنیا شروع میشه وقتی توی باغم احساس می کنم تو یه زندانم
کفتار گفت ما همه گرفتار شدیم خانم سگه گفت اما من اگر همه روز و تو کنده درخت بخوابم خیلی خوشحال تر از روز هایی ام که باید ماهی بگیرم آخه من یک روز شکار می کنم سه روز استراحت
سگ ماده گفت جفت که تا دلت بخواهد ریخته اما کو اون نری که نر باشه نامرد نباشه شب ها از دم معرکه گیری وپرسه زنی و بزن بزن مست و پاتیل کنار حوض ولو نشه تو چرا جفت نداری یار نداری کفتار گفت اولا که یارمن دلدارمن روی زمین نیست دوما که نسل من منقرض شده به قول شاعر جفتی نمانده دیگر بعد هم شیری مثل من جفت می خواهد چکار جفت مزاحمته خانم باید رها کرد
سگ ماده گفت تو فرار می کنی از خودت آنوقت اسمش را گذاشته ای باطن شیری من مطمئنم این باطن شیری که تو میگویی فقط زاییده بزدلی ات در مبارزه با کفتار های نر زورگو است که همه ماده ها را تصاحب می کنند خودتو زدی به کوچه علی چپ یه مشت جماعت و گیر اوردی همه مثل خودت خل و چل هی می گی من شیر دانا ام باطن و ماطن
کفتار گفت گفتم که من شیر بیشه سخنم سگ ماده گفت اگر اینطوره منم آهوی دشت ختنم سگه که پیش خودش فکر کرد که کفرش همه ایمان شد گفت تا باد چنین بادا
سگ ماده رو به سگه کردو گفت مرده شور جفتتون رو ببرن که نه لیاقت سگ بودن رو دارین نه لیاقت کفتار میدونی چیه شما جفتتون موش کورین که فکر می کنین عقابین آخه جونم تو کفتاری کفتار بیابونی اینجا تو جنگل چی کار می کنی دلت واسه بیابون تنگ نشده واسه پرسه زدن زیر نور ماه دنبال یک جسد یا یه نیمه جون راستی رودخانه کجااست من باید برگردم دیگه
اینو که گفت کفتار به شکی از وجود باطن خودش گرفتارشد گویی که انگار جسم و جان انکار کرده اش بازگشته بود
برای همین تصمیم گرفت که پیش چوپان بروند و چندین سوال گره خورده را با خود ببرد چرا که اومدن کفتار به این جنگل زیرسرچوپان بود که یک روز یک گله گوسفند روتوبیابون به امان خدا رها کرد در حالیکه مدام می گفت بروید بروید شماها آزاد هستید ای بندگان من بروید که در امان من هستید
و همانجا بود که حیرت کفتار شروع شده بود که چگونه یک آدمیزاد می تواند انقدر حال به گله کفتاران بدهد و از این حیرت در عجب بود و مخفیانه چوپان و خرش را دنبال کرده بود تا اینکه به این کوه و این جنگل رسیده بود که چوپان در قله آن مدام آغل می ساخت در حالیکه چند بز کوهی بیشتر نداشت مدام آغل می ساخت و در آغل زندگی می کرد
برای همین رو کرد به سگ ماده گفت خاموش باش ای دهان شیطانی که تو فرستاده شیطانی بگو به شیطان که من از کفتاری دست کشیدم که کفتاری عجز می آورد ومن از کفتاری خودم عاجز بودم عجزی چنان عظیم که کس را یارای به دوش کشیدن مصائب آن نیست تا اینکه یک روز که از گله دور شدم تا با خودم خلوت کنم از خدا خواستم که اگر می تواند مرا از کفتار بودن معاف کند که طاقت کفتاری دررگهایم نیست که بوی مردار و کشته های بیابان چنان سنگین است و چنان در دماغ آدم میماند که بوی زندگی خاموش می شود و بوی مرگ در سرم می ماند و میل زندگی نداشتم
اما عجول بودم و نشانه ها را نمی دیدم تا اینکه از خدا یک گله گوسفند زنده خواستم و چند شبانه روز گریستم تا دعایم مستجاب شد و چوپانی را در بیابان دیدم که گله گوسفندانش را رها کرد
پس سر تسلیم فرود اوردم و چوپان را نشانه خدا دیدم که ما گوسفندان را در بیابان رها کرده تا خویشتن را از نفس دنیایی خود رها کنیم و دوباره خود را بشناسیم حالا تو هم این فرصت را داری که به دیدار نشانه خدا بیایی و از او طلب امرزش کنی تا به دیدار خودت نائل شوی
و بعد بدون انکه چیزی بگوید به راه افتاد و سگه پشت سرش سگ ماده گفت تو نمی خواهی قبول کنی که یک کفتاری باشه هر جور که دوست داری فکر کن اصلا به من چه
کفتار و سگ به راهشون ادامه دادن و داشتند دور می شدند که سگ ماده بلند پرسید رودخانه کدام ور است اما بعد به هوای سگه پشت سرشون راه افتاد پیش خودش گفت نکنه بلایی سرم بیارن کجا دارم میرم
اما انها همینطور می رفتند و به پشت سرشون هم نگاه نمی کردند می رفتند و می رفتند دو تا دره که می رفتند تو دوتا رودخانه دو تا رودخونه که می رفتند تو دو تا آبشار تا اینکه رسیدند به رسیدن به یک شیب تند همانجایی که یک عقاب را دیدند که نشسته روی یک سنگ و نگاهش می رفت به ته دره
کفتار و سگه رد شدند از عقابه بدون این که حرفی بزنند اما سگ ماده رفت طرفه عقابه عقاب هیچ تکونی نخورد سگ ماده گفت چیه لابد تو هم یک گنجشکی عقاب گفت ای کاش گنجشک بودم سگ ماده که از کوره دررفته بود گفت بدبخت تو یه عقابی همه دوست دارن یک عقاب باشن
عقاب گفت ای کاش یک عقاب بودم سگ ماده گفت هستی این در دیونه ها رو ول کن تو یک عقابی من صد در صد بهت تضمین میدم که یک عقابی
عقاب گفت اما عقاب ها بالهای بزرگ دارند بالهایی که می توانند تا ته اسمان پرواز کنند
سگ ماده گفت خوب اینا هاش این بالهاتن نمی بینی
عقاب گفت نه من کور مادرزادم من کورم نمی بینی چشم ندارم
سگ ماده گفت ایناهاش این چشمهاتن می خوای کورت کنم تا بفهمی کوری یعنی چی
عقاب که انگار ترسیده بود و به خودش اومده بود یهو پرواز کرد در حالیکه می گفت گفتم که من کورم فقط یک کورم کور مادرزاد می فهمی کورمادر زاد سگ ماده گفت اگر کوری پس چطوری پرواز می کنی عقابه دیگه هیچی نگفت و رفت
سگ ماده که از سگ و کفتار عقب افتاده بود به خودش گفت نکنه دارم خواب می بینم
اما بعد خیلی زود فهمید که بیداره چون یک سنگ از زیر پاش دررفت و نزدیک بود بیفته
کفتار و سگه زودتر رسیدن به قله چوپان داشت برای خودش نی می زد و بز هایش بیرون آغل بودند
چوپان از دیدن کفتار خوشحال شد گفت چقدردیرکردی
کفتار به یکباره از چوپان پرسید تو جفت نداشتی چوپان گفت دنبال چه هستی کفتار گفت دنبال این که بدونم تو زن و بچه داشتی یا نداشتی
چوپان گفت زن نداشتم اما بز ها یم را به اندازه بچه هایم دوست دارم نمی توانم رهایشان کنم ظاهرا آنها بز هستند اما در اصل مثل بچه های من هستند
سگه گفت شما چرا دراین قله تنها زندگی می کنید چوپان گفت نسل ادمهایی مثل من منقرض شده است و من آخرین چوپانم
چوپانهای امروزی همه ظاهرا چوپانند اما در باطن همه گرگند هیچ مهری به گوسفند هایشان ندارند
کفتار گفت پس چرا رهایشان کردی چوپان گفت که آزاد باشند کفتار گفت در بیابان چوپان گفت اری در بیابان جایی که هیچ چوپانی پیدا نشود
کفتار گفت مگر چوپانها چه کارشان می کنند چوپان گفت می بندنشان در آغل کفتار گفت خوب ببندند بیرون هم می اورنشان
چوپان گفت بیرون نمی اورندشان می بندشان به روش های علمی پروار در یک فضای کوچک
تا از راه رفتن در صحرا لاغر نشوند چون صحرا خشک شده از بس که گوسفند به خودش ندیده
از بس که پشکل به خودش ندیده از بس که پشگل گران شده و با این حال عاری از گندم شده
غذای گوسفند ها شده ذرت آسیاب شده که وزن بگیرند کسی نیست بگه پس کی دشت ها رو کود می ده تا سبز بشن ما آدمها چی کار کردیم گوسفند ها رو گول زدیم که بیان با ما زندگی کنن که گرگه نخوردتشون کم کم همه گوسفند ها رو از طبیعت کشوندیم تو آغل هامون
خوب اینها یک کاری تو طبیعت می کردند نمی کردند
خود شما تا زمانی که کفتار بودین چی کار می کردین تو طبیعت
کفتار با بی میلی گفت مرده ها رو می خوردیم آقا
چوپان گفت طبیعت همینه همه یک کاری دارن این طبیعته پدران من همه چوپان بودند من هم چوپان بودم گوسفند ها م را می بردم چرا اما یه روز در امدن گفتن ممنوعه منطقه نظامیه مین داره فشنگ داره بمب داره یک روز دیگه گفتند خشکسالیه یک روز دیگه گفتند گرگ ول کردند محیط زیست بشه منابع طبیعیه خوب گوسفند منابع طبیعی نیست نباید تو محیط زیست باشه اگر اونجا محیط زیسته محیط ما چیه محیط مردنه یا محیط شبیه زیسته
منم گوسفندامو تو بیابون ول کردم که تو محیط زیست باشن که حداقل یک چوپان واقعی باقی بمونم و فقط شبیه چوپان ها نباشم که دست کم دشت برای یک سال هم شده کود ببینه به خودش گوسفند ببینه به خودش که حداقل یک گله گوسفند توسط یه چوپان به طبیعت برگرده که فردای فردای روز طبیعت در نیاد بگه که گوسفندامو ازم گرفتین صحراهام خشک شد خاکم و ریختم روی سرخودتون و محیط زیستتون
سگ ماده که خیلی وقت بود رسیده بود و گوش وای ساده بود و به حرفهای چوپان گوش می کرد پشت یک سنگ قایم شده بود و سرتا پای چوپان و حرفهاش را گوش می کرد
با خودش می گفت یعنی این و من کجا دیدم قیافش خیلی آشناس بوی گند پاهاشو خشتکش آشنا است نوع حرف زدن و ان ریشها و موهای فر خورده که مثل پشم گوسفنده
سگه تحت تاثیر حرفهای چوپان قرار گرفته بود و کم مونده بود دست بزنه اما به خودش می گفت که توله خرس ها که دست نمی زنند برای همین گفت چرا گوسفنداتو نفروختی بری شهر ول کردی اومدی اینجا تک و تنها
چوپان گفت اخه یک چوپان توی شهر درندشت چیکار کنه که دلش نگیره جانم بعد هم شهر مگه محیط زیسته
اما کفتار که قادر به درک روابط علت معلولی مغزش نبود پیش خودش فکر میکرد که فریب حرفهای یک چوپان دیوانه را خورده است و هرگز نمی تواند از ذات کفتاری خودش دست بکشد و آن را انکار کند چون اتفاقا مشکل او با محیط زیستش بود این درحالی بود که چوپان از محیط زیست خودش حرف می زد و از ذات و کار چوپانی خود دست نکشیده بود بلکه یک چوپان ایده آلیست بود و همین حرفهای ایده آلیستی چوپان شک های بیشتری به دل کفتار انداخته بود که چوپان فقط یک نشانه بود
و چون سگهای ماده حس های فوق العاده قوی در درک ضمیر درون اشخاص و صداهای فکر اطراف دارندبا جستی بلند و پیروزمندانه از پشت سنگ پرید بیرون و گفت
این بود نشانه خدای تو پشگل برای دشت های سبز
چوپان به خودش آمد و با دیدن سگ ماده او را شناخت از قضای روزگار سگ ماده سگ داماد خاله زن چوپان بود که مردی جا افتاده و باغبان بود که یک نون بخور ونمیری از جان کندش روی زمین های مردم بدست اورده بود و این باغ هم از پدر بزرگش رسیده بود که هیچ رقمه به خاطر آبرو توی محل نمی توانست آن را بفروشد یک نان کمی هم می داد که بین خواهر برادر هایش تقسیم می کرد و شش تا پسر داشت که رفته بودند شهر کار کنند و همیشه نسبت به این بذر و بخشش ها معترض بودند اما چیزی نمی گفتند و شده بودند الگوی جوانهای روستا
برای همین چوپان وقتی سگ ماده را دید که اینطوری با کفتار صحبت می کند فهمید که تشت رسوایی اش فرو افتاده است و همین حالا هست که دیگر کفتار بزهایش را بکشد برای همین بزهایش را می خواست به هر بهانه ای به آغل ببرد وهرکدام را دریکی از اغل هایی که ساخته است پنهان کند
کفتار به سگه ماده گفت خدای من طبیعت است و سبز شدن صحرا های خشک شده را دوست دارد
جایی که سرسبزی باشد مردار و جسد کم می شود در نتیجه کفتار کم می شود
سگه ماده گفت شاید همشون شیر دانا می شن درست گفتم کفتار گفت نمی دونم
سگه گفت آدمها که انقدر مهربان هستند چرا خرس ها را می کشند چرا از خرس ها متنفرند چرا هیچ کس چوپان خرس ها نیست
چوپان سراغ بزهاش رفته بود و آنها را به بهانه اینکه داره بارون می گیره می برد تو اغل و می گفت بز ها از باران بدشون می آید
کفتار گفت می بینی مثل یک پدر می شناستشون و ازشون مواظبت می کنه
سگه ماده گفت آره می شناسمش می دونی چرا چون اون بچه دار نمیشه اجاقش کوره
اول می گفتن که زنش مشکل داره رفتن شهر گفتن مرده مشکل داره دم و دستگاش غر شده بعد هم کو ابر که باران بیاد
کفتار که این رو شنید رو کرد به چوپان و گفت راست میگه چوپان گفت ابرها تو افقند دارن میان
کفتار گفت تو زن داشتی چوپان گفت نذر و نیاز کردم با خدا گفتم اگر یک بچه فقط یک بچه به من بده نصف گلمو جلو دسته سر می برم اما نشد دوا درمون کردم جواب نداد هر کاری بگی کردم تا اینکه یک روز که جواب ازمایش ها اومد همه فهمیدن که مشکل از من بوده منم سوارخرم شدم و زدم به دشت و صحرا هی رفتم هی رفتم غروب شد بازم رفتم شب شد بازم می رفتم تا اینکه زبون بسته به حرف افتاد و گفت آقا کجا داری میری پدرمنودرآوردی
من همونجا وای سادم ببینم درست شنیدم زدم به شکمش اما راه نرفت و گفت اقا به خدا این ره که شما می روی به شکم گرگ ها و کفتارها است جان مریم گلی خاتونت برگرد
گفتم من بر نمی گردم می خواهم بمیرم دیگر گفت شما می خواهید بمیرید بنده چه گناهی مرتکب شده ام شما صاحب من هستید اما جان من که دست خدااست نیست
و من همانجا سر خرم را کج کردم که بر گردد اما در میانه راه خر تشنه اش شد و ما مجبورشدیم که تا چشمه برویم در چشمه زنی با مو ها و یک لباس بلند سبز رنگ مروارید دوزی شده با یک پرنده روی شانه اش سمت ما آمد و سلام گفت پرسیدم این وقت شب اینجا چه می کنی شوهرت کیست گفت من فرشته ام
گفتم پس چرا شبیه زن هایی گفت از روی ظاهر م می گویی گفتم اگر فرشته ای بالهایت کو
رو به پرنده اش کردو گفت فرشته های بالدار و هر دو خندیدند همانجا بود که من به زمین افتادم و از فرشته خواستم که من را درمان کند فرشته گفت گوسفندهایت را نذر طبیعت کن و برو و برای ارواح چهار پایان درقله سه کوه آغل بساز و هفت سال روی قله ها زندگی کن بعدش هم غیب شد
کفتار گفت همه اینها را از من پنهان کرده بودی چوپان گفت من ظاهرم را پنهان کرده بودم
سگه که در کل ادراک ذهنی اش ترک خورده بود به خودش گفت نکنه من هم یک آهو باشم
شاید هم یک سگ باشم کی میدونه
از کفتار پرسید تو چی رو از من پنهان کرده بودی این که یک سگم درست می گم
سگ ماده فرصت رو غنیمت شمرد و گفت اره موضوع همینه عشق من
سگه به سمت کفتار هجوم اورد و گفت تو به من دروغ گفتی اما کفتار با یک بدل مناسب پهنش کرد روی زمین در این لحظه رعد و برق زد برای همین سگه وقتی خورد زمین دیگه هیچی نگفت کفتار هم چیزی نگفت حتی چوپان هم چیزی نگفت سگه ماده می خواست یک چیزی بگه اما پیش خودش گفت چی بگم آخه برای همین رفت سمت سگه دستشو گرفت و راه افتادند راه افتادند و بوکشیدند وبو کشیدند اما باران گرفته بود و انها همینطور از روی شانس یا یک جور حس سگی رسیدند به رودخانه از این رودخونه به اون رودخانه تا بالاخره یه روز به باغ رسیدن اما سگه هیچ وقت واق واق کردن و یاد نگرفت
چوپان تو یک شب سرد زمستون بالاخره به خونش برگشت درحالیکه کنار راه یک بچه تو یک قنداق زربافت پیدا کرد ه بود اما چوپان هیچ وقت اونو مثل بچه خودش نمی دونست و همیشه برای بزهاش بیشتر وقت می گذاشت اما کفتار ترجیح داد تو همون سکوت همون جا تو جنگل بمونه و شیر دانایی باشه که داره منقرض می شه
۲۲ فروردین ۱۳۹۵
شکم ساکسونی دریا
دریانورد پیر دوباره به بندر می آید از باد بانهای خسته اش پیداست و آن مجسمه معلق ماهی که بر عرشه تا کمر میخ های سمجش خم شده است
سالی یکبار به اینجا می آید ماهی های سبز روشن می آورد توپر و روغنی همه میگن بد نیست اما نمونه شو هیچ کجا ندیدن
اخمو و بد اخلاقه و مدام داره وراجی می کنه که این ماهی ها را داره مفت رد می کنه همه سر به سرش می گذارند میگن این ماهی ها دستکاری شدند جواب همه را کف دستشان می گذارد
اخلاق خوبی ندارد دوست دارد فقط حرف بزند مخصوصا وقتی که شبها تو کافه آپاچی ها زیاده روی می کند و می خواهد برای اونها که هفت جدشون را باید تو قصه ها پیدا کنند قصه بگه
وقتی قصه ها شو می شنوند همه فکر می کنن عقلش پاره سنگ بر می داره کسی به قصه هاش گوش نمی ده بهش میگن طوطی سفید نباید زیاد تخمه بخوره
همه مشغول جنگ و دعوا سر حساب کتاب ماهی ها با همند یکی رو اون یکی اسلحه می کشه و بعضی وقتها اون یکی تیر می خوره رفقاش می رسونشن بیمارستان
اما دریانورد رو هیچکس اسلحه نمی کشه یه خنجر داره که فقط بلده بکوبه روی میز اونم نه درست و حسابی بعضی وقتها باید چند بار بزنه تا وایسه هیچ کس دعوای اونو جدی نمی گیره
فقط ماهی هایی که میاره مهمه میگه از جنوب میاره ولی تو کل جنوب یه همچین ماهی پیدا نمی شه لباس هاش شبیه لباسهای هیچ کس نیست انگار قرن ها فقط با آب دریا شسته شده
بعضی وقتها وسط قصه هاش یهو می زنه به سرش دادو بیداد می کنه
بهش میگن بشین پیری بعضی وقتها هم اون نمیشینه و ادامه می ده با اینکه صدای آ را خیلی میکشه
یک شب داد می زد خدای ما یک شکم بزرگه شکم می آفریند همه موجودات از شکم بیرون می ایند تخم مرغ از شکم بیرون می آید نه از مرغ اما خودش هم یک شکم است تخم درختان از شکم میوه بیرون می اید اما خود میوه هم یک شکم است ما محصولات شکم ها را می خوریم و با این حال خودمان در شکم بزرگتری هستیم که دارد ما را هضم می کند
اما هیچ کس توجهی نمی کرد پارسال همین موقع ها بود که من رفتم سمتش یه ماهی با سیب زمینی مهمونش کردم و خواستم برام ماجرا ی ماهی های سبز رو تعریف کنه
گفت که ماهی ها رو از شکم بزرگ می گیره شکمی که با همه دهنها ارتباط داره
خندیدم و گفتم زکی چنگال را روی میز کوباند و گفت
شکم سلطان جهان است ما همه عمر مشغول راضی کردن شکم بزرگ هستیم و نه شکم خودمان شکم ما موجودی جداشده از ناف ما است تنها شکم ما مارا به زمان و مکان ربط می دهد چون تنها شکم توانایی هضم کردن جهان را دارد
بدون شکم اندامهای ما خشک می شوند و می میرند مغز با همه توانایی هایش نمی تواند هیچ چیز این جهان را هضم کند
مهمترین جای بدن ما شکم ما ست نه مغز ما چون مغز ما فقط برده شکم ماست همانطوری کار می کنه که بهش غذا برسونی
گفتم این شکم بزرگ را کجا باید ببینیم
گفت من غرق شدم پشت سکان غرق شدم بدون انکه دست و پا بزنم خدمه شب به تنظیم دقیق گره های دریایی فکر میکردند مسافر کوچولو ها ی مهاجر خواب کرانه های دور را می دیدند
من اما یک غرق شده بودم چون از هیچ کجا نتوانستم ماهی بگیرم
فهمیدم که من به عنوان یک مال باخته به دست جامعه ام یک غرق شده اجتماعم که در کشور خودم غرقم کردند پشت این سکان غرقم کردند روی همین زمین تاریک که همه سوراخ سنبه هایش را با خاک پوشانده اند
همه تور های دست سازی که پهن می کردم خالی بر می گشتند می گفتم ماهی که مرجوعی ندارد میگفتند اینها ماهی نیستند خیارند خودت برایشان سر و دم و باله درست کرده ای انگار که در همه دریا فقط خیار های دریایی رشد می کردند
و من که همیشه در صنعت تورسازی حرفی برای گفتن داشتم یه پنی پول برای پلیسهای لندن نداشتم
گفتم اینها رو ول کن ماهی را از کی و یا از کجا می گیری
سر ماهی روی میز را یک جا بلعید و گفت
به جایی رسیدم که سکان کشتی چهار دکله ام از من نافرمانی می کرد و من بالای دکل دیده بانی رفتم و همانجا خوابم برد و فهمیدم که دوربین من که همیشه دریا را نشان می دهد دروغ می گوید قطب نما حرکت نمی کند سکان کشتی هیچ تکانی نمی خورد و این من هستم که تکان می خورم و ساعتها غرق می شوند در من
همانجا بود که فهمیدم نه دریا یی در کار است نه بندری و نه حتی ساحلی برای به زمین بازگشتن و آنجا بود که من به جای پهلو گرفتن در بندر های همیشگی بریتانیای کبیر به جزیره ای ناشناخته پای گذاشتم که در حال غرق کردنم بود
با جا نورهایی که از من فرار می کردند کمی که دور می شدند به من زل می زدند انگار می خواستند حرف بزنند اما من صدایشان را نمی شنیدم
من شمال و جنوب و شرق و غرب را بین درختهای قطور کوتاه گم کرده بودم که چند جانور بزرگ که شبیه روده کوچک و بزرگ پیچ می خوردند از من کارت شناسایی خواستند و من فرار کردم اما آنها من را مثل یک نی فرو کشیدند ومن خودم را در یک معده بزرگ دیدم که همه ما را دارد هضم می کند
معده های کوچک نی دار از دیواره های معده بزرگ به من نزدیک شدند
صدایی از زیر حنجره فریاد کشید معطل چه هستید هضمش کنید ومن روی برج دیده بانی غرق شدم در تب و لرز از لرز من کشتی ام لرزید واز لرز کشتی من دریا لرزید موج ها روی من و کشتی ام میر یخت و من غرق شدم
و صدای ماهی های سبز را شنیدم که لابه لای پا ها و دستهای من دوره ام کردند و به من نوک می زدند نه از دریا حرف می زدند و نه از موجوداتی که می خوردند و یا موجوداتی که انها را می خورد
انها فقط از بیرون دریا حرف می زدند طوری اظهار نظر می کردند که خنده ام گرفته بود جمعیت زیر پایم می گفت که بیرون دریا هم آب وجود دارد که جلبک های دریایی بیرون از اب حفره های بزرگتری برای پنهان شدن دارند
اما یک مار ماهی خیلی درازی هم بود که هر چه نگاه می کرد ی تمام نمی شد وسط ماهی ها شعر می خواند وسط شعرش ماهی می گرفت می گفت در آغاز یک شکم بزرگتر از همه شکمها گرسنه اش شد و همه چیز از گرسنگی آغاز شد و به تشنگی ختم خواهد شد
دریا از شکم زمین بیرون امد اما شکم خودش یک دریا است چون از روز اولی که گرسنگی بیدار شد شکم دریا درزیر زمین پنهان شد تا شکم های گرسنه از کار افتاده را هضم کند
روح ما هی ها در شکم دریا است افکار ما در شکم دریا شکل می گیرد
اگر ماهی می خواهی ازشکم دریا بخواه
و من فهمیدم که انسان یک موجود دریایی بوده است و تمام اندام های ما زیر نظر شکم بزرگ دریا است شکم های خالی ما در اختیار دریا است بیرون از دریا با ز هم دریا است همیشه باد از سنگینی پوچی حرکت می ایستد و خاک می شود و زیر دریا آتش می گیرد شکم دریا چون جد آتش گرسنه سوزاندن ما است اما آب شکم دریا که نتیجه دیگری از جد آتش است او را سیراب می کند
گفتم اینها جواب من نیستند گفت فقط یک قوطی برای رفع تشنگی
یک قوطی برایش گرفتم وگفت
بیدار شدن از خلسه ستارگان در شکم بزرگ برای یک غرق شده در خلسه ستارگان که در شکم آسمانند مثل بیرون آمدن از دهان یک ماهی کوچک ناممکن است من آدمهایی را در شکم هزار لایه زمین شناختم که مثل تو فقط معنی خاک شدن را می فهمیدند
کشاورزان غیوری هم بودند اما که خواب نمی دیدند هر روز در تاریکی اعماق راه می افتاند
صبح شخم می زدند ظهر بذر می پاشیدند عصر برداشت می کردند
و شب در تاریکی بر می گشتند
قوت دیدن خواب درمغزهای چاق و فربه کشاورزان این منطقه که مثل یک شکم پر از چربی صدف ها ست به گره های کور در هم خورده ای وصل می شود که هی به مغز فشار می اورند که بیدار باشد
مغز شکم گرسنه چین و چروک بیشتری دارد مغز شکم گرسنه فشار خون بیشتری می خواهد قند و چربی از تمام بدن شکم های گرسنه مستقیم به مغز می رود و نتیجتا شکم های گرسنه بیشتر فکر می کنند اما به جایی به جز گرسنگی بیشتر نمی رسند
گفتم این حرفها را ول کن ماهی ها را از کجا می آوری بلند شد و فریاد کشید و گفت
شکم های گرسنه روح چاقی دارند که از کنارشان تکان نمی خورد
و خیلی از شکم های گرسنه فقط خواب خوابیدنشان را می بینند
اما آدمهای چاقی مثل من روح چست و چابکی دارند برای همین قدرت رویا دیدن بالایی دارند
همه زدند زیر خنده یکی اون وسط یه تیکه بهش انداخت گفتن بشین پیری دوباره شروع نکن
نشست و رو به من گفت
شکم های سیر از روی شکم سیری خواب نمی بینند
شکم سیر بی خوابی می آورد آقا شکمهای سیر همه غذایی را که شکم بزرگ داده یک عمر بخورند
زودتر از زمان مقرر می خورند و زودتر از زمان مقرر می میرند
این ماهی راحت از گلوی ادم پایین می رود اما معده را سوراخ می کند
برای همین معده ترک بر می دارد معده غرق می شود
گفتم برای بار اخر می پرسم ماهی ها را از کجا می آوری
جلیقه اش را باز کرد و شکمش را بیرون آورد
شکمش فلس داشت شکمش یک ماهی سبز بود
گفت زمستان ها برای تخم ریزی به جنوب می روم
همه ساکت شدند و به شکمش زل زدند بعد گلوله پشت گلوله در آن شکم زشت خالی کردند همه دیدند که جان داد همه دیدند که شکمش بیرون ریخت و همه گفتند که پرتش کردند در دریا اما دوباره مثل همیشه در این وقت سال دارد به بندر می آید دریانورد دیوانه دروغ گو با وعده های پوچ برای ماهی های سبز
ساکسونی حقه باز خودش است دارد پهلو می گیرد
۱۸ بهمن ۱۳۹۴
نامهای ممکن
شبی از شبهای مناظره که اسمان چون پارچه ای مواج باد می خورد و جلوه ها در هم میریزد.درویشی نشانه ها پی می گرفت واحوال ستاره ها کنار هم می چید که به یکباره به یقیین دریافت که هنگامه مردن است و چون درنگ کند ،فرصتی عظیم به پوچی می کاهد . همان به که دست از جهان نفس های گره خورده بشوید ، به جهان آزادگان رود .که خلوت نشینان شب نشین فلک را به یک نظاره به یاد دارند وبه یک اشاره از آن می گذرند تا به مقصود رسند.پیش از آنکه به سعی خویش بمیرد ،سایه مرگ ر ا بر باطن خویش اوفتاده دید ، صدای عجز و ناله مریدان از هر کنج می شنید.به اندیشه افتاد که مریدان سر گذاشته و دل بند کرده اگر می فهمیدند ، مرادی چون وی داشتند. جمله از پای میافتادند و نقل مرگ وی نقل محافل اوستادان شده هرکس به نوبه حدیث خودکشی اش را نشانه ضعف و بزدلی از مواجه با حقیقت درون خویش بر خواهد شمرد .
پس گفت مرادی چون من مردنی شایسته می باید . طناب دار و خوردن سم نمی تواند در خور چون منی نظر کرده باشد ، همان به تا آبی خورم وبدست خویش گلو بریده بمیرم . شاید که مراقبان بگویند مرادشان از پای در آوردند و گلویش بریدند تا زبانش خاموش کنند و چشم از سرو فهم نوشته ها بر ندارند.
درویش کاسه آب روی زمین گذاشت و چون گوسفندان به چهار دست و پا ی افتاده به سوی کاسه آب رفت . ماهیچه های گردنش را گویی که قصاب با زور پایین می آورد ، روی کاسه خم کرد .
ریشش به تمامی در آب شد ، زبانش در آورده به آب میزد.
چشمها زیاده گشاد می کرد و با وحشت به سایه قصاب خیره مانده بود ، در دست خنجری لرزان و در دل به محالی مومن ، وقفه ای در لحظه انداخت و با خود گفت وصیتی از خود به جای نگذاشته ام .
مبادا که گویند دوستی دنیا مقامش را چنان پر کرده که از یاد مرگ غافل شده است .
سوی صندوقچه شد ، خنجر زمین نهاد خواست میان یکی از کتابها یش وصیتی را چون نامه ای برای مریدانش بنویسد با خود گفت کدام کتاب به جا تر از منتهای ممکنینم می تواند باشد و کجا بهتر از آسمان خالی بالای سطر هایش می توانم یافت .
کتاب را در اورد و در بالای سطر ها عزم نوشتن کرد .
وصیتی من باب چراغ راه مومنین و مرشدین ازمیرزا حبیب الهی متخلص به نوای حق
درود و بدرود ازبرای یار می باید و یار از برای ما
اکنون در میان شما نیستم و شما مریدان با هوش و علاقه ام را ترک گفته ام و به سوی دوست راه از میان چاه جسته غرق معانی خود می شوم . هاله های گوناگونم را باز می یابم و با خود به راه می اندازم .
بدانید که من سرزمین های بسیار دیده ام ولی هیچ ملک و زمینی از آن خود ندانستم که بر تقسیم ان اصرار کنم و هیچ زن و بچه ای نداشته ام که ارثی از من خواسته باشند
جز درس ها و کتابهایم در عالم دست ها و دسیسه ها نپنداشتم که آن نیز خود هدیه ای از آن دستگیران و مرادم بود که امروز نزد مریدانم به امانت می گذارم . باشد که به دست مریدان خویش برسانند و مریدان ایشان به دست مریدان خویش که دسیسه ها در طریقه ها روشن بینند و این زحمتی است که برشما دوستان خویش می اندازم و نیز حقی که در ازای سرزنش شما دارم .
در منتهای ممکنین با ظرافت وهر ممکنی بساط معانی شرح دادم .راز هایی بر شما عیان کردم که هرگز برای غیر نباید عیان شوند راز هایی که چون برملا شوند سستی عقل ، نفس را از حرکت می اندازد . جنون به یکباره ذهن به بطلان کشد و ذهن هرگز از حیرانی بیرون نشود. که در کلمات راز با رمز در می آمیزد و رمز خود رازی نهان در خود دارد رازی که در میان رازی عیان تر نشسته است و همواره از چشمهای نا اهلان دور می ماند.
و منتهای ممکنین خود ، به غایت رازی نهان دارد که از دوستی تان دور گذاشته ام .
هر کس برای وراث خود چیزی به امانت گذاشته من برای شما میراث خوارانم که چون طفلان در آغوش هستی خویش به منت جان پرورانده ام ، راز منتهای ممکنین را به جای می گذارم که چون دهان بسته نگه دارید آن را چون سلاحی در برابر اهریمن به کار بندید و چون زبان باز کنید شر و عقوبت این دشواری هر دو جهان در یکدم به اندازه نابود کند و جهانی سازد که بنده بندگی اش را گسسته بیند و برای همه حال در جنون شود .
پس بدانید و آگاه باشید که در منتهای ممکنین خیر و شر بر نازک مویی در هم شوند و حاصل در یک عمر ریاضت و فهم و مباحثه اندر عناوینی غریبه خلاصه نمی شود که تاریخی بر آنها بوده است حرف ، حرف مردگانی نیست که در کتبشان گرفتار ند که نه زمان و نه مکان حریف درخوری نیستند آنجا که با شهریارانی از دیاری غریبه کار باشد .
روزی میان راه طوس و نیشابور درشکه ای شاهانه از دور می آمد .
درشکه ای که به جای اسب هشت مرد می کشیدند . من ایستادم و با لبخند داشتم نگاهشان می کردم . در بازوهای خسته شان دیگر نایی نمانده بود و در نگاهشان اندیشه رسیدن دلباختگی می کرد .
همانجا بود که در میان باطنم حسی آزار دهنده قوت گرفت ومن لبخندم را پس گرفتم . اهرم درشکه را زمین گذاشتند . جماعت بسیاری از درشکه بیرون آمد ند که در انتهای حیرت گویی که در هم خلاصه می شدند و نهایت پنج سر بیش باقی نماندند .
احترام ها گذاشتند و سپاس ها کردند گویی که من را از روز بیرون کشاندن از رحم می شناختند و در مباحثه تمام گفته هایم را از بربودند و نیز مایکی بر آن می افزودند .
آن حقیقتی که در مصائب روز های آخر چله شنیده می شوند. جمله به راحتی و در میان همه به زبان می آوردند و ترس از جنون و واهمه نداشتند و حیله ها در معنا می زدند و مسلط بر خیالی که باز می کردند .حتی یک تن خموش و زبان در کام برده نبود و من در حیرت از الحانشان که در سکوتشان عوض می شد و با معنای حیله ها زیر و بم می آمد . مردکی بچگی می کرد و بچه ای به غایت دانا بود .
داشتم با خود می گفتم که این چه حکایتی است و این بی ثباتان چگونه یک حقیقت پسندیده اند و از کجا که آدمی با چنین استحاله چه دیر پیر می شود .
بحث به مناظره در باب ظرفیت نفس و توان استحاله کشاندند و چون لب از سخن باز آوردم سرها به علامت تشویش پایین انداختند و از پیرشان گفتند که در مسئله جلوه های تکثیر نفس سخن ها گفته بود و نفس را از منظر ی چون منی بیابان دیده می دید . خواستند که من را نزد پیرشان برند تا کتابی از مناظره گرد آوردند . من گفتم که وقت بسیار است ودر نیشابور کاری دارم و بیهوده در راه نیافتاد ه ام که بیهوده درراه بودن نشانه بیماری است . گفتند که تا نیشابور راهی نمانده بعد می رویم .
من چهل شبانه روز انها را بیهوده از این آبادی تا آبادی دیگر می بردم و به آبادی قبل بازمی گشتم . آنها اعتراضی نداشتند . از دره ها بالا می رفتم و دوباره با خنده پایین می شدم شاید که دست بردارند شک به جنونم برند و راهی دیگر آغاز کنند . اما گویی که راه نیشابور را همینگونه رفته بودند .
سرزنش ها کردم و آن پند که چند پشتم شنیده نثارشان کردم. هر بار به گوش جان می شنیدند و خم بر ابروی نمی آوردند . تلخی ها کردم بهانه ها آوردم . نیرنگ ها زدم . تا آن دم که به خود دشنام ها گفتم که بی موقع به غیر زبان باز کرده بودم و گرفتار بی تابی ، شب تنها و بی صدا به راه زدم و هر قدر هم که بیراهه رفتم ، صبح جلوتر از من بودند . دوباره این من بودم که به آنها می رسیدم برایم سینی کباب حاضر می آوردند و با خنده می گفتند که یک از سرنوشت خلاصی نیست و دو از مریدان سرگشته و شیدا .
در راه صدای یک آبادی از درشکه به گوش می رسید . گویی که رودخانه ای از میان چند خانه می گذشت و پنج ماده سگ دنبال گرگی گوسفند برده به کوه می زدند و هشت مرد صدایشان می زدند که بر گردید اما گوسفند یک گله صدا داشت. سگها دور می شدند ، راه آبادی گم می کردند.
شبها مردها برای یافتن سگ ها مشعل می گرفتند ، به کوه می زدند. صبح جنازه چند تایشان روی دوش چند تای دیگرشان بود ، پوستین گرگ روی دوش کدخدا می گذاشتند . غروب انگار گرگ توله در شکم سگها برده بود که صدای هزار زوزه از پس آبادی زنهای حامله به وحشت می انداخت .
پس با خود گفتم که بیراهه بر بیراهه می زنم و آنقدر چنین رفتم که دیگر هیچ آبادی نیافتم . کم کم راهها تمام شدند و اثری از جای پای بنی بشر نبود .
انجا بود که به سما گشتم و باد با من می آمد گره ها با ز می کرد و چون باز آمدم زیگوراتی چه بزرگ در برابرم هویدا بود . خبری از درشکه نبود و گویی که هیچکس دیگر هم نبود . صدا زدم یا حق و صدا به سوی خودم با زگشت . حس می کردم که تنها نیستم اما تنها صدای با د را می شنیدم که گویی به سرفه افتاد ه و سما از یاد برد ه بود .
همت کردم و بااراده ای که هرگز دیگر در خود نیافتم پله ها پیش گرفتم .
در میان راه از ناچاری به چهار دست و پا افتادم . در حیرت دید م سایه ام چون گوسفندان می نماید و هر چه می روم پله ها تمام نمی شوند گفتم صبر کنم تا خستگی از تن بیرون کنم . برگشتم رو به سمت دیگر بیابانی چه بزرگ در برابرم در یوزگی می کرد ، هیچ خار یا جنبند ه ای در میان نداشت . با خود گفتم این حکایتی غریبه است و چون خیالی می گذرد .
نای پایین شدن نداشتم دیدم که خیال نیست. از حقیقت نزدیک تر بود و ردیف سنگ ها به اندازه منظم که چون هزار گورستان روی هم گذاشته باشند تا به آسمان رسند .
با خود گفتم بیچاره کسی که این سنگ ها برده بیچاره کسی که این بنا کرده و بیچاره تر من که دست خالی و به پای خود توان آن رفتن ندارم .
ثواب آن دیدم که بر ناتوانی خویش ارج نهم ودست خالی تر بر گردم که دیدم توان ایستادن ندارم .
تنم از پله ای به پله پایین انداختم و با درد بسیار در کمر و باستن پایین می شدم که ناگهان انگار دستی از پشت بر شانه ام زد و من با وحشت برگشتم که ببینم کیست که ناگهان چون کودکان قل خوردم و در میان راه بود که کسان بسیار نشسته بر سنگها دیدم و کسی خواست من را بگیرد که آن هم با من قل خورد و به تندی به سنگ خوردیم و پا به هوا رفتیم تا سنگی دیگر که من نتوانستم با یستم .از کمر تا شدم واز هوش رفتم و چون چشم با ز کردم ،در میان درشکه بودم.
درشکه دو سمت بیشتر نداشت . یکی من بودم که با دست و پا ی شکسته و بسته خوابیده بودم .
دیگر شهریاران که می گفتند من شبانه گریخته ام ، وتا چند زمستان از سرنوشتم بی اطلاع بودند که ناگهان من از دره ای قل خورده بودم و پیش پای هشت مرد ، برروی زمین چون جنازه ای از جنگ گریخته در حال جان دادن بودم . از چند جای مختلف شکسته بودم ، بند ها زده بودند تا جوش بخورم . و از سختی بند زدن ها ی جمجمه می گفتند که بندها در گوشت مغزم برده بودند . جوشانده های مختلف خورانده بودند و چهل شبانه روز از هوش نمی امدم و امیدی به زندگی ا م نبود .
بیچارگان در پی چاره ، جنازه نزد پیرشان می برد ند که درمان همه درد ها و زخم ها به یک دم می داند و هیچ دردی نیست که نشناسد مگر دردی که خود بدان مبتلا گشته است که هیچ چاره ای بر آن نیست و کس از پی درمان آن نشود .
من خواستم که برخیزم و راه کوتاه کنم که درد امانم برید و به یکباره چهره ها در هم شدند و یک پیر از میان پنج تن بیرون آمد و با لبخند گفت تو را رهایی نیست . حالا هر چه می خواهی تقلا کن . تنها گوشت خود را پاره می کنی . ارام گیر که دوای تو نزد من است پس نزد من آی که درمان درد تو هیچ طبیب در سرزمینت نمی داند . و چون این سخن در سرم او فتاد رهایم نکرد و تا هنوز می شنوم .
پنچ چهره با یک زبان از میان باز گشتند پس به اسودگی تن به خیال دادم و خوابها دیدم که مجال گفتن نیست تا هنگام که گفتند نزدیک می شویم بیدار شوید .
تن شکسته ام را بر شانه دو مرد گذاشتند و از درشکه پایین اوردند .
دیدم که راه سنگفرشی از فیروزه است و دیوار خانه ها از مرمری که نور از آن می گذرد گویی که مادر طبیعت خود این شهر تراشیده است که چشمه ها از باطن جوی ها جاری بود و گل ها در کنار راه چنان رویانده که خانه ها جدا می کرد و میوه های چند درخت جمله از یک درخت و یک باغچه حاضر بود.
هر پرنده که می شناسی بدون ترس روی زمین راه می رفت . روی شانه ها می نشست و روی شانه ام پرنده ای نشست .
من دست بسته و پا بسته بر شانه های مردان نشسته بودم و از کوچه ها و باغ ها می گذشتم ،مردم با دست من را به هم نشان می دادند . با زحمت و کلماتی بریده پرسیدم کجا می بریدم .
هیچ کدام حرفی نزدند انگار که نمی شنیدند ناگهان معبدی از طلا به شکل کندویی که تیزی اش به آسمان می رفت در برابرم هویدا شد و من از درخشش و انعکاس نور خورشید بر قامت آن کور شدم و دیگر همه جا را سبز می دیدم . در میان سبزی ها سایه هایی سیاه بودند که گویی از دید من فرار می کردند و از کنار ه های نگاهم می گریختند .
تا هنگام که وارد سایه معبد شدیم کم کم نگاه من بازگشت و بر دیوار معبد نقش ها دیدم . نقش تن هایی که در ادامه هم بودند و با یک انحنا به یک تن از خود می رسیدند . گویی که فضا یکی بود ، تن ها عوض می شد .
تا اتاق پیرهویدا شد . من را چون جنازه ای در برابر پیر گذاشتند پیر چهره اش عوض شد از حالت چرتی که داشت در آمد و پرسید چه بلایی سرش امده ، مردها گفتند : از کوه افتاده پیر نزدیک من شد . ناگهان برای یک لحظه چهره خود را بر چهره اش دیدم و لحن خود در زبانش که گفت حبیب آرام گیر و رخوتی سنگین بر جانم نشست . پیربه زبان خود بازگشت و گفت : بازش کنید چه کسی اینگونه بند می زند که شما زدید بازش کنید .
من را از هاله ای که گرفتارش بودم بیرون آوردند . پیر ، دست و پای بند زده ام را دوباره شکست و من از هوش رفتم . خیال ها دیدم و پیر یک لحظه در خواب تنهایم نگذاشت. نقل ها می گفت، درس ها می داد و در واقع منتهای ممکنین و بعد از آن خود حاصل به یاد داری خواب ها است ،که بعدها چون خاطراتم می دانستم و پسندیدم که روزی کتاب کنم .
و راز دیگر آن که چشم باز کردم و از خواب پیر بیرون آمدم .دیدم ، در خانه ای از مرمر بر تخت سنگی از لاجورد خوابیده ام .
غذایم آب گوشت بود و من هرگز دستم نشد که این گوشت چگونه تا این اندازه مزه می دهد . آنجا بود که مقصود از نخوردن گوشت در چله دستم افتاد .
و کنیزکانی قشنگ تر از رومی مراقبم بودند و هنگام که می شستنت مردانگی ات در احتضار خون نمی گرفت وجلوه ای پاک تر از شهوت داشتند . خبر ها به هم می گفتند و من در وقت کم آشنایشان شدم . و برایم گفتند پیر هنگام بیهوشی به دیدار من می امده و دست و پا ی من چون می آمد آرام می گرفت . سراغ پیر گرفتم و گفتند : که پیر خود باید که سراغ گیرد و مزاحمت پیر عقوبت دارد .
از خلال روز ها بیماری و فکر وخیال حساب روز و شب از دست دادم ، یکریز به زیگورات فکر می کردم .که خروس نخوانده پیر به ملاقات بی خوابی ام آمد . من دست و پا گم کرده و مشعوف پذیرایی اش کردم .
نمی توانستم سوال آغاز کنم و بحث در پیش اندازم . هر دو به یک اندازه سا کت بودیم . گویی که در من شکایت و سوالی نیست . پیر از من خواست نظر جمع قبول کنم و تدریس آغاز کنم .
من شکسته نفسیها کردم ، او مبالغه ها کرد . من پذیرفتم و اوستاد اوستادانشان شدم . نامم را نوای حق گذاشتند و من دیگر هرگز حبیب الهی نشدم ، که از همه جا بی خبر اوستاد اوستادان شده بود و هنگام درس دادن در اطراف مریدانش می چرخید و دوباره به سراغاز بحث بازمی گشت .
نماز شکر می خواندم و ایمان از دست رفته ام باز گشته بود تا در کلام مریدانم و در بازپرسی درس ها دوباره شک در جانم رخنه کرد و حقایقی تازه در سخن ها ریشه گرفت که با کنار هم گذاشتن سخن ها درختی از معانی متکثری می شد که شاخه های مختلف علوم را در بر می گرفت و سر به آسمان ها می کشید و اثبات وجود از هر گونه به گونه ای والاتر که بعد ها در فصلی دیگر از منتهای ممکنین تحریر کردم .
وچون روزها و سال ها گذشت عزم حج کردم و از انجا به موطن خویش شدم انزوا پیشه ساختم و کتاب می نوشتم که در بازار شنیدم که چند غریبه دنبالم می گشتند ومن از بازار توشه راه خریدم کتابها برداشتم و به طوس شدم نزد حاج محسن عندلیبی کتا ب ها پسندید و یک ماه از منتهای ممکنین تعریف می کردو سوال می پرسید . کتاب ها به رشته تحریر آمدند و این حجره که می بینید آن زمان بنا کردم و حال به دست شما می سپارم .
زیاده تلخی مکنید که نوای حق نمی شناختید و نوای حق به حق کسی دیگر بود . که حکم هرچه باشد می پذیرم و عقوبت آن به انتظار می نشینم .
گل غنیمت شمارید بعد ازمن چون حال ، دست از ازار همدیگر بردارید که در برابر خدا ما همه ازاریم به سراغ می و معصیت نروید و هرچه بیشتر به سرنوشت ازارگران بیاندیشید
مبادا که در گرداب مصیبتها فرو روید . ان شا ا… که نسیم دوستی رهایتان نکند یا حق
کتاب را بست و روی همه کتابهایش در صندوقچه گذاشت . گریه امانش برید به یاد مرید هایش افتاد که چگونه دست از همه زندگی شان بریده بودند و برای رسیدن به اسرار ، دل به آرای او بسته بودند و حال چگونه او مراد خود دانند .
ریش خیسش را با دست جمع کرد چهار دست و پا تا کاسه آب رفت . با زبان آب خورد و به سایه قصاب خیره گشت . قصاب چاقو را روی سیبک گلو یش جلو برد و به یکباره گلویش را تا استخوانش برید.
سردی فلز را در حلقش احساس کرد ، سریع گویی که انگار پشیمان شده باشد چاقو از میان گلویش بیرون کشید . خون با فشار زیادی از داخل زخم بزرگی که ایجاد کرده بود به داخل ریه هایش می رفت و سوزش عجیبی مانند یک خط مستقیم همه گردنش را گرفته بود نفسش دیگر در نمی امد که سرفه غیر عادی ممتدی خون زیادی را بیرون اورد ، با دست راه گلو یش را از بین ریشهای سرخش به چنگ آورد . خواست از اتاق بیرون برود ، سرفه امانش برید بود و با هر سرفه زخم بازتر می شد. که دید با گلوی برید ه در راهروهای معبد است . خبری از خدمت کاران نبود. گلو بریده در دست خواست فریاد بزند . اما صدایش شبیه گوسفندان شده بود . اتاق ها ی خالی معبد می ترساندش سمت کلاس درس رفت ، همه سر کلاس نشسته بودند . خودش را دید که در لباس و هیاتی پیر تر داشت روی تخت چوبی مواج درسی غریب می داد .
هیچکس او را نمی دید و صدایش را نمی شنید چون روحی شده بود که گلوی خودش را برید ه و با دست خونش را روی چوب می کشید و در اطراف مریدانش می چرخید . کمی بعد در کلاسی که گویی تمام نمی شود. روح گلو بریده در دستی دیگر وارد کلاس شد . کمی بعد تر در تشریح درسی که گویی تمام نمی شود . ارواح مریدانش گلو بریده در دستهایشان به همراه یک روح گلو بریده تر از خودش وارد کلاس شد ند و در اطراف کم کم پر شد از چهره هایی شبیه به هم که به این سو و آن سو پرت می شدند .
۳ بهمن ۱۳۹۱
درباره مردی که برده جن ها شد
مشت رحمت دلاک حمام امام قلی خان بود ، مردی که زنش به علت نامعلومی مرد. سا لومه خاتون قابله شهر فارس ، کسی که به دربار قلی خان رفت و امد می کرد . چند شب پشت سر هم به خانه نیامد . بخاطر همین موضوع رحمت که خسته هنگام غروب از حمام باز می گشت مجبور شد به دربار قلی خان برود .
اما خبری از سالومه خاتون نبود . به خانه مادر زنش رفت ، اما هیچکس نمی دانست که سالومه خاتون کجا رفته است تا اینکه سالومه خاتون باز گشت . هنگامیکه رحمت داشت اماده می شد سر کار برود . کوبه در لنگه در زنها به صدا در امد .
سالومه خاتون بود با بغچه سفید قابله گی در بغل چشمهای خسته و گود افتاده پیشانی عرق کرده و خیس که موهای فرق وسط باز کرده اش را به هم می چسباند . رنگ پریده بغچه را در بغل رحمت انداخت، فوری چادرش را باز کردو به دستشویی کنار باغچه رفت .
رحمت شروع کرد به فریاد زدن که تا به حال کدام گوری بودی ، سالومه خاتون شروع کرد به بالا اوردن مایع زردو لزجی که از کنار سنگ توالت چهاروجهی عمیق به ارامی پایین می رفت و از ته سوراخ تاریک مرکز توالت انگار چشمی به او نگاه می کرد و می خواست به او یاد اوری کند که نباید چیزی بگوید .
احساس کرد که دارد پرت می شود وسط جهنم که رحمان صدایش را بلند تر کرد سالومه خاتون دستش را به دیوار توالت گرفت و بلند شد . در را باز کرد رحمت دوباره پرسید کدام گوری بودی .
سالومه خاتون رفت کنار حوض گفت رفته بودم قابله گی . مشت رمضان گفت: قابله گی کی . سالومه خاتون گفت: گفتند نگم .
رحمت گفت : ها گفتند نگی سالومه خاتون دست و رویش را شست رحمت بلندش کرد و گفت میگم خانه کی رفتی قابله گی سالومه خاتون رفت روی تخت حیاط نشست و به یک گوشه نگاه کرد .
رحمت ان طرف تخت نشست . سالومه خاتون شروع کرد به گریه و گفت به خدا گفتند نگم
رحمت دستش را بالا اورد گفت میگی یا نه سالومه خاتون گفت به خدا فکر بد نکن من نمی تونم بگم اگر بگم جانم را میگیرند . رحمت دستش را پایین اورد شروع کرد به زدن زنش زیر ضربه سوم به پهلویش سالومه خاتون گفت بغچه را باز کن میگم میگم بیرحم نامرد.
رحمت بغچه را باز کرد. دستمال های سفید خونی را دید خونی سیاه که شکل های مختلفی را نقش می بست شکل هایی که رحمت چیزی از ان سر در نمی اورد رحمت گفت اخه این چه بچه ای که چهار شب طول کشیده به دنیا بیاد لا مذهب اینها خونند اینها که مرکب سیاهند .
همینکه سالومه خاتون دو دستی زد روی سرش و گفت اینها خون از ما بهترانند شروع کرد به بالا اوردن خون سیاه و شروع کرد به جان دادن و در نفس طولانی اخر مرد در حالیکه نگاهش به رحمت بود .
خون سیاه روی دستمال های سفید شروع به پاک شدن کرد ، رحمت فریاد کشید و از هوش رفت .
چهار شب بعد به هوش امد زنش را در بی بی ملوک دفن کرده بودند اما صبح وقتی متولی امام زاده می خواست از بالای مناره اذان بگوید چشممش به زمین کنده شده افتاد از بالای مناره پایین امد و قبر خالی سالومه خاتون را دید.
طوری اذان گفت که همه محله از خواب بیدار شود به در خانه ها می زد و الله اکبر می گفت .
می دوید و الله اکبر می گفت به سر رو رویش می زد و الله اکبر می گفت . شهر به خواب رفته را بیدار می کرد مردم به بی بی ملوک امدند و نماز صبح را بالای قبر خالی خواند ند .
پس از چند روز که در بستر بیماری افتاده بود رحمت بالای قبر خالی رفت و همانجا بود که دست به انکار مرگ زنش زد
به در بار امام قلی خان رفت اما وقتی رحمت به دروازه های کاخ رسید دید سرباز ها به سر وروی خودشان می زنند . امام قلی خان را به همراه سه پسرش در قزوین به ناجوانمردی کشته بودند به دستور شاه صفی که با مرگ شاه عباس تاج گذاری کرده بود . پادشاه فارس کسی که ثروتش با شاه عباس برابری می کرد کشته شده بود . کسی که قهرمان نبرد هرمزعلیه پرتقالی ها بود کسی که جزیره های قشم و بحرین را گرفته بود و تا نزدیکی بصره پیش رفته بود .
رحمت روی زمین نشست ، با دست روی زانویش زد . انگار پدرش را از دست داده بود . جای زخم شمشیر امام قلی خان روی پا یش یادش امد پول زیادی را که بعد از دلاکی در حاکم نشین می دادرا یادش امد و به خاطر مرگ زنش بود یا مرگ قلی خان زد زیر گریه با دست روی زمین زد روی سرش زد و انقدر گریه کرد که حالش بد شد و سرباز ها او را به حمام بردند .
رحمت ساکت و بهت زده یک گوشه حمام نشسته بود خبر مرگ امام قلی خان را سرباز هایش در کوچه ها جار می زدند . همه منتظر واکنش زن امام قلی خان و داماد هایش بودند . در حمام شایعه ها شکل می گرفتند و هرکس که به خانه می رفت برای زنش یک چیزی می گفت اما زنها از سرنوشت سالومه خاتون می پرسیدند چون فارس تنها یک قابله مطمئن داشت که هم جوان بود و هم بچه را طوری از لگن بیرون می اورد که مادر کمترین درد را داشت .
رحمت فکر می کرد که ژنرال پرتقالی امام قلی خان را کشته است . برای همین یاد جنگ هرمز افتاد یا د امام قلی خان که چون یزید راه اب شیرین را از قشم و جلفار به روی پرتقالی ها بست . به کمک کشتیهای انگلیسی انجا را به توپ بست و بعد از گرفتن انجا به جز ژنرال پرتقالی و ان امیر عرب که به انگلیسیها داد تا به هند بروند سر همه را برید و به بندر عباس بر د .
یاد سرهای بریده بر روی عرشه کشتی افتاد برای همین خون هایی که دیده بود نمی توانست قبول کند که خون سیاه روی دستمال ها مثل انها بود . اما م قلی خان جرون را گرفت و انجا هرمز شد با ریختن خون تنها 248 نفر با 5000 هزار سرباز و کشتیهای انگلیسی ان هم برای رحمت که تا به حال به جنگ نرفته بود از ان روز امام قلی خان یزید بود انجا کربلا بود اما امام حسینی نداشت . فرمانروای انها را خودشان تسلیم امام قلی خان کردند ژنرال انها با کشتیهای انگلیسی به هند رفته بود .
برای همین احساس می کرد روح انها در این دنیا امام قلی خان و سربازانش را عذاب می دهند . و ناپدید شدن سالومه خاتون می تواند کار سرباز های مرده پرتقالی باشد . برای همین سالومه خاتون نمی توانست بگوید کجا رفته است .
در همین فکرها بود که همانجا خوابش برد ، نگهبان حمام او را از خواب بیدار نکرد تا نیمه های شب رحمت وارد اتاق نگهبان شد و پرسید : من خواب بودم نگهبان لبخندی زد و گفت خواب بودی مشتی خواب دیدی چی دیدی
رحمت گفت : امام قلی خان بود خود امام قلی خان بود نگهبان گفت لعنت بر شیطان بیا بشین اینجا تازگی ها هوایی شدی مشتی زن حاج قربان هم که مرده بود همینطور شده بود مرگ حقه مشتی غصه ش نمیمونه چون همه می میرند مشتی همه دوباره همدیگر ومی بینند در شب قیامت همه از حال همسفرای این دنیا با خبر می شوند شک نکن مشتی به خدا پناه ببر
رحمت فقط ساکت بود چیزی نمی شنید داشت یادش می امد که حوض حاکم نشین سرخ شد تشت ها شروع به چرخیدن کردند و روی هرکدام کبودی مشکوک در هم شونده ای در خود بخار کرد ، انقدر بخار کردند که همه جا سفید شد
خون از حوض حاکم نشین سرریز کرد خزینه را پرکرد حوض های کناری را پر کرد و از حوض ها سرریز کرد و کف حمام را گرفت .
نگهبان اروم زد تو صورتش مشتی کجایی رحمت زد توی سرش و گفت خود امام قلی خان بود نگهبان گفت اخه امام قلی خان چرا باید به حمام امده باشد مشتی ، قلی خان و کشتند ها رحمت گفت روح امام قلی خان بود
نگهبان فوری از جایش بلند شد گفت : مشتی منم چند روزه دوباره سر صدا میشنوم اونا جنند روح نیستند
باید با او نا حرف بزنیم
رحمت گفت چی بگیم اخه
نگهبان گفت ازشون بپرسیم کی امام قلی خان را کشته انها حتما می دانند .
رحمت گفت اره حتما می دانند
رحمت دوباره در وهم فرو رفت دوباره از میان بخارهای سفید و قرمز سیاه عبور کرد و رفت بالای حوض
سر بریده امام قلی خان به همراه هر سه پسرش روی اب شناور بودند و هنوز از انها خون می امد
نگهبان گفت باید دوباره برم سراغ جنگیر تو این حمام یک خبرهایی هست . نگهبان حمام مردی میانسال بود اما به خاطر بیماری کمرش همیشه قوز می کرد اسمش رضا بود اما به همه گفته بود مشت حیدر صدایش بزنند زن نداشت اما به همه می گفت که زن و بچه دارد که در ده زندگی می کنند انها را نمی اورد چون خانه ای ندارد یک تسبیح سبز داشت که می گفت از مشهد اورده و یک مهر هم داشت که از کربلا اورده بود اما نه مشهد رفته بود و نه کربلا هیچکس نمی دانست اهل کجا است یک شب به شیراز امده بود و پشت قبر حافظ در قبرستان خوابیده بود
نگهبان قبلی حمام که عادت داشت سر قبر پسرش شبها شمع روشن کند او را دیده بود و با خود به حمام اورده بود . اول رفت ور دست تون تاب ایستاد و زیر خزینه اتش را روشن نگه می داشت همانجا بود که قوز کمرش بیشتر شد وقتی هم که نگهبان مرد چون جا و مکان مشخصی نداشت نگهبان حمام شد و برای اینکه شبها دزد نیاد تشت طلای امام قلی خان را ببرد شایعه کرد که حمام امام قلی خان جن دارد و برای همه تعریف می کرد که یک شب جن ها عروسی گرفته بودند و ان با چوب زد ه توی سر داماد بقیه فرار کردند . اما جن داماد هنوز توی حمام یک جا مخفی شده و هر شب سر و صدا راه می اندازد . همین حرفها بود که کم کم متقاعدش کرد که حمام جن دارد برای همین از همه سراغ یک جن گیر را می گرفت تا اینکه خود جن گیر یک روز به حمام امد زیروخان پیرمرد درویشی که بعد از لخت شدن یک بغچه تسبیح و انگشتر داشت
مشت حیدر هم از فرصت استفاده کرد و وقتی داشت لنگ به زیرو خان می داد ماجرا ی جن های حمام را برایش تعریف کرد زیرو خان هم که تنور را داغ دیده بود چند تا ورد و سحر و چند تا ایه به مشت حیدر داده بود که مشت حیدر هم انها را به در و دیوار اتاق نگهبانی اش زده بود .
رحمت دنبال مشت حیدر راه افتاد . انها شهر را ترک کردند و به کوه رفتند . رفتند تو یک دره که ردشدن از انجا برای رحمت خیلی سخت بود حتی نزدیک بود پرت شود پایین رودخانه اما دستش را نگهبان گرفت کمی جلوتر که رفتند دهنه غاری بزرگ پیدا شد . نگهبان گفت وایسا مشتی از اینجا جلوتر نیا نگهبان گفت جن گیر اینجا یی به جن هایت بگو کاری با ما نداشته باشند
شمشیر بزرگی از بالای درخت بر روی زمین افتاد نگهبان دوباره گفت جن گیر منم نگهبان حمام
جن های حمام دوباره برگشتند جن گیر اینجایی دوباره خواب را از سرم پراندند زیرو خان اینجا نیستی
رحمت که از دیدن این صحنه ها بهت زده شده بود گفت بسم ا…. اینجا خونه است
نگهبان گفت وا.. همیشه اینجا بود
عروسکی پر از سوزن از درون غار بیرون افتاد نگهبان و رحمت فوری انجا را ترک کردند و در راه بازگشت بودند که زیرو خان سوار بر شتری سفید از ان سوپیدایش شد .
زیرو خان پیرمرد درویشی بود که سالها پیش نا خدای ماجراجویی بود که کشتی اش را به جن ها داد و به جای ان کشتی از انها یک پری با موهای طلایی گرفت که دیوانه وار عاشقش بود
رمز هایش همه از روی کتاب ها ی غریبه بود که بابت انها صندوقچه های ادویه فراوانی داده بود و از روی دعاها و ورد های انها می خواست جن ها را احضار کند و از انها سوال کند بزودی با انها گفتگو کرد طبق کتا ب های عربی و کتاب شیخ بهایی طلسم و شکلی را بر بازوی طفل نابالغ بست و ایه ای را سه مرتبه خواند سپس جن در بدن پسر بچه ترسیده رفت مردمکهای چشمش بالا رفت و سفیدی چشمهایش پهنا گرفته بود
جن از ناخدا پرسید چه می خواهی زیرو خان گفت می خواهم به شهر جن ها بروم و یک شب زیروخان را درحالی که خواب بود دزدیدند و با خودشان به انجا بردند به وسیله چند موجود پشمالوی قهوه ای که برده های انها بودند . او را در یک بشکه اب انداختند و با خود بردند .
زیرو خان را چند شبانه روز پذیرایی کردند برایش غذای ادمها را می اوردند و جای خوابش پر از برگهای تازه بود برگهایی که نمی دانست برای کدام درخت هستند اما چیزی که برایش جالب بود عروسکهای کهنه ای بود که انگار سالیان سال انجا بودند
شهر جن ها زیر زمین بود دالانهای تو در تو که هر کدام از خانه ای پر از برگ سر در می اورد . این شهر را ادمها در زمان حمله مغول ها ساخته بودند و بعد از چند سال از ان بیرون امدند و جن ها به انجا نفوذ پیدا کردند دویست سال بعد هنگامیکه سیل بزرگی امد شهر جن ها از زیر زمین بیرون امد و انها انجا را ترک کردند .
انجا پر بود از وسایلی که دزدیده بودند کوزه های طلا و جواهرات ریز و درشت شمشیر و نیزه و سپرهای سربازان مرده و هرچه در میدان جنگ باقی مانده بود خنجر های کوچک و پارچه های ابریشم پوسیده و هر چیزی که به نظر انها زیبا بود اما وسایل دور ریختنی بود قلیان های شکسته قفس های زنگ زده عروسکهای پارچه ای و کتا بهای خطی که خیس شده بودند و زبانشان در هم رفته بود .
اما چیزی که بیشتر از همه نظرش را گرفت .مهمان شب اخربود که عاشقش شد . و از بین تمام ان چیزهای باارزش و چیزهای دورریختنی او را از رئیس انها خواست . رئیس جن ها قبول نمی کرد اما وقتی پیشنهاد زیرو خان را شنید وسوسه شد . شبانه نزدیک بندر خدمه اش را سوار قایق کرد و خود با قایقی دیگر به سمت ساحل حرکت کرد . جن ها بادبان ها ی کشتی را باز کردند و به دریا زدند . زیرو خان به همراه ان پری به داخل غار امد و از ان روز به بعد زندگی برایش تجربه ای معنوی شد .
زیرو خان به نگهبان سلام کرد نگهبان از جن گیر خواست تا به حمام امام قلی خان بیاید جن گیر از دیدن رحمت واهمه داشت برای همین به مشت حیدر گفت مگر نگفتم غریبه با خودت نیاور رحمت که احساس کرد زیادی است گفت انها سراغ من امدند زیرو خان به شترش فرمان داد بشیند و از ان پیاده شد با دست چانه رحمت را گرفت و گفت تو دلاک حمامی رحمت گفت بله زیروخان گفت بایدم به سراغ تو بیایند ببینم دستم زدی به انها رحمت گفت نه به خدا و ماجرای چهار سر بریده در حوض حاکم نشین را برایش تعریف کرد . زیروخان گفت شما به حمام بروید من هم می ایم . قبل از رسیدن انها زیروخان به غار رفت و با خود کتابهایش را اورد .
رحمت و مشت حیدر در حمام را باز کردند صدای ناله یک سگ کتک خورده از کوچه پشتی در حمام افتاده بود . مشت حیدر گفت نترس صدای سگ همسایه است شبها می زنه به سرش یاد زن مردش می افته . رحمت یاد سالومه خاتون افتاد از مشت حیدر پرسید جن ها همه چی را می دانند مشت حیدر گفت مشتی معلومه پس کی می خوای بدونه رحمت گفت اره حتما می دانند مشت حیدر در اتاق نگهبانی را باز کرد و چراغ پیه سوز را روشن کرد .
زیروخان در حمام را به صدا در اورد ، مشت حیدر گفت بفر ما زیروخان وارد حمام شد و طوری که صدایش را کش می داد گفت : بسم ا… رحمان رحیم جلبوش مریوش حبوش اریوش حیوش حیبوش سلموش
یک قدم برداشت و دوباره گفت طهطهطیل للطهطیل مهطهطیل در هوا فوت کرد
رحمت و مشت حیدر دم در امدند زیرو خان دستش را درهوا چرخاند و نگاهی به رحمت کرد و گفت قهطهطیل فهطهطیل جهطهطیل ههطهطیل لمقفنجل دوباره در هوا فوت کرد
رحمت که رنگش پریده بود به زیروخان سلام کرد و با دست حاکم نشین را نشان داد زیروخان محکم مچ دست رحمت را گرفت و با سر اشاره کرد که برویم .
وارد دالان اصلی شدند و سنگ زمان را رد کردند زیروخان وایساد اطرافش را نگاه کردو گفت جلبوش مریوش حبوش
ناگهان صدای بسته شدن در حمام در دالانها و خزینه منعکس شد . مشت حیدر گفت بسم ا.. امدند .
زیروخان چند تا بخور از بغچه اش در اورد به مشت حیدر داد و گفت اینها را مثل اسفند رو زغال بریزد و صبر کنند که نزدیکتر شوند . مشت حیدر هم جلدی پرید زغال درست کرد و بخور ها روی سرخی زغال ریخت در این بین زیروخان شروع کرده بود به خواندن و تکرار کردن چند ایه همینطور اطراف حمام می چرخید و فوت می کرد .
بوی بخور وهم زا همه حمام را گرفته بود مشت حیدر منقل را اورد زیروخان به رحمت گفت نترس با ادب باش و همه سوال هایت را بپرس دارند می ایند زیروخان دست کرد داخل کشکولش مقداری خون کبوتر سفید ، مقداری پیه گرگ ، مقداری میعه خشک و مقداری بیخ نی را در لگن کوبید و سپس در منقل ریخت اتش زرد شد ابی شد نارنجی سفید شد لگن ها شروع به چرخیدن کردند زیروخان گفت نترسید هر چه حاجت دارید بگویید چند سایه بر روی دیوار رد شد مشت حیدر با صدایی که انگار داشت نفسش بند می امد گفت سلام رحمت زبانش خشک شده بود با چشمهای گرد شده همه جا را نگاه می کرد زیروخان شروع کرد به خواندن ایه ها و ورد ها و سحرهایش مشت حیدر که انگار کمی شجاع شده بود از جن ها پرسید چه کسی امام قلی خان را کشته است رحمت در دلش از جن ها پرسید سالومه خاتون کجاست
حوض حاکم نشین شروع کرد به قل قل کردن سایه ای سیاه از پشت کمر به داخل تن رحمت رفت رحمت شروع کرد به دست و پا زدن و کف بالا اوردن زیرو خان دعاهایش را با تاکید بیشتری می خواند و مشت حیدر دودستی زد توی سرش
رحمت به جشنی در قزوین رفته بود نیروهای نظامی از ولایات مختلف به دستور شاه صفی جمع شده بودند و سه شب جشن گرفته بودند .
امام قلی خان تنها در اتاقی نشسته بود و به فکر جنگ با سلطان مراد حاکم ترکها بود که به تبریز حمله کرده بود در تالار عمومی شاه صفی به همراه دیگر حاکمان ولایات جمع بودند و نوازندگان می نواختند و رقاصان می رقصیدند تا اینکه شاه صفی از تالار بیرون رفت چند مرد قوی هیکل امدند داخل تالار و سه پسر امام قلی خان را با خود بردند زمین زدند و مثل گوسفند سر بریدند و در حالیکه هنوز تنها شان دست و پا می زدند.
سالومه خاتون یک گوشه کنار باغچه ایستاده بود موهایش طلایی شده بود .چادر سفید عروسی شان را سر کرده بود و زیر چادر هیچ چیز نپوشیده بود . وقتی سر هاشان را مثل جهاز سالومه خاتون داخل سینی گذاشتند . سالومه خاتون چادرش را باز کرد و روی جنازه های سر بریده انداخت وجهاز سالومه خاتون را به اتاق امام قلی خان بردند. تن عریان سالومه خاتون کمرنگ شده بود . و جای نقطه های سوراخ شده خال خالی اش کرده بود . خالهایی که در ان خون سیاه از مابهتران خشک شده بود .
رحمت خواست تا سالومه خاتون را صدابزند به یک لحظه ناپدید شد به اتاق امام قلی خان رفت درهای سبز و چوبی اتاق باز شده بود ، امام قلی خان با دیدن سرهای بریده پسرانش داخل سینی خم به ابرویش نیاورد گفت صبر کنید نماز بخوانم نماز خواندو اماده شد که سرش را ببرند سر امام قلی خان را بریدند اما هیچ دست و پایی نزد به جای امام قلی خان رحمت داخل حمام دست و پا می زد که زیروخان چند قطره از خون کبوتر سفید داخل دهانش ریخت و وردی خواند، رحمت به هوش امد ماجرا را تعریف کردو گفت سالومه خاتون را در قزوین دیده است .
صدای ناله سگ از کوچه پشتی دوباره بلند شد . زیروخان گفت بلند شوید دست نماز بگیرید باید نماز بخوانیم . جن هنوز در تن رحمت است رحمت اول غسل کند مشت حیدر اذان بگو مشت حیدر شروع کرد اذان گفتن و رحمت را انداختند داخل خزینه و بیرون اوردند سرش را بردند زیر اب و انقدر نگه داشتن که نزدیک بود بمیرد .
داخل اب رحمت سالومه خاتون را دید که دارد یک بچه را از دهن به دنیا می اورد بچه در بین سینه هایش گیر کرده بود سر بچه قفسه سینه سالومه خاتون را شکافت و بچه دستش را به دنده های شکسته او گرفت و از میان شش هایش بیرون امد دست رحمت را محکم گرفت
نفس اخر اب حوض بود که معده اش را پر کرد دیگر نفس نکشید سرش ر ا بیرون از اب اوردند ، کشتی ها ی انگلیسی کوچکی با توپهاشان به چشمهایش شلیک کردند .
نفس عمیقی کشید ، زیروخان گفت جن بیرون امد دیدی اش رحمت گفت بله یک پسر بچه بود .
زیروخان به یاد ان پسر بچه ای افتاد که به وسیله ان اولین بار جن ظاهر کرده بود پرسید رفت ، رحمت که بچه از داخل سینه زن مرده اش به دنیا امده بود و کنجکاو بود بداند که بچه چه کسی بوده است ، دروغ گفت . تنها دروغی که شاید هرگز نباید می گفت .
زیروخان و مشت حیدر دست نماز گرفتند و داشتند نماز بی وقت می خواندند که اینبار جن داخل تن زیروخان رفت . و هر چه خون کبوتر به گلوی زیروخان ریختند به هوش نیامد و جان داد .
مشت حیدر و رحمت مرده اش را در حوض حاکم نشین شستند صبح شده بود جسد زیروخان را به بی بی ملوک بردند و در قبر خالی سالومه خاتون دفن کردند .
چند روز بی سر وصدا گذشت تا اینکه رحمت متوجه شد که موهای طلایی از میان ابروها یش در اورده است و تنش موهای قهوای در می اورد
یک روز در حمام وقتی داشت یک مرد میانسال را مشت و مال می داد متوجه خال های سیاه زیاد روی پشتش شد کمی که دقت کرد موهای قهوه ای را دید و وقتی کارش تمام شد ابروهای طلایی را دید و پول دلاکی را از او نگرفت .
ان شب خوابش نمی برد در خانه انگار سالومه خاتون از حیاط صدایش می زد صدای زجه های او زیر کتک یادش می امد خون سیاهی را که بالا اورده بود و خال های سیاه روی تن او و تن مردی را که مشت و مال داده بود .
بلند شد در اینه کمرش را نگاه کرد کمرش خالهای سیاه در اورده بود . موجودی انگار در اتاق پذیرایی خر خر می کرد . رفت در اتاق پذیرایی را که باز کرد دو موجود پشمالوی قهوه ای با سرعت دویدند و او را با خود به شهر جن ها بردند .
انجا بود که فهمید زیروخان سالومه خاتون را برای به دنیا اوردن بچه پری به غارش برده است . بچه پری به دنیا امده است اما پری مرده است .
در انجا بود که فهمید سالومه خاتون نمرده است قابله جن ها شده است و چون خود که دلاک جن ها شده بود برده جن ها شده است و تا زمان مرگ انجا زندگی کردند و چهار صد سال بعد که شهر زیر زمینی پیدا شد اسکلت انها با موهای قهوه ای و طلایی پیدا شد و به موزه ای در انگلیس رفتند .
۲۰ فروردین ۱۳۹۰
[بدون عنوان]
پیرهای داکوتا معتقد بودند که آوارگان همیشه در حال فرار از دشمنی خیالی هستند که قصد کشتن آنها را دارد. راندهشدگان از سرزمینهاشان و جسارت فرار هنگامی که در ماهیچههایشان منقبض میشد تا رسیدن به طعم یافتن سرزمینی دیگر که غذا کار و جایی برای خوابیدن دارد، برای شکمهایی که خمیازههای چندروزهشان را رها نمیکنند.
دیدن داکوتا با تمام شکوه باستانیاش، باغها، کاخها و سکوت معبد بزرگ، هنگامی که گروهی آواره به دروازههای قلعه رسیده است.
در بزرگ هنگام باز شدن غژغژ تاریخیاش را کنار میگذارد و طبلهای معبد صدای محبوسشان را مرتعش میشوند. آوارگان ترسیده منتظر شنیدن صدای کمانها هستند. حلقهی سربازان جمعشان میکند.
پیر بزرگ ناتوبا با ردایی آبیرنگ در گوشهای آوارهها حافظهی کوتاه مدت مشوش را به کار میاندازد. آنها خیره شدهاند و مشغول دوباره طی کردن رنجهای چندروزهشان در گردشِ «شما از کجا آمدهاید» هستند .
یکی از میان جمعیت گفت: «ما از شکارچی انسان فرار کردیم و به شما پناه آوردهایم.» پیر بزرگ گفت: «وحشتزدهگانی به داکوتا پناه آوردهاند. کدام شکارچی شما را شکار میکند؟» جوانی از آوارگان، عکس نقاشیشدهی شکارچی انسان را به او نمایش داد. جوان گفت: «شکارچی انسان، یک نفر است، اما سگهایش بیشمارند . ما پس از آن که شکارچی انسان دیوارهای قلعه را سوزاند آواره شدیم.» پیر بزرگ گفت: «و شاید سگها شما را تعقیب کردند.» یکی دیگر از جوانها گفت: «ما نمیدانیم چند نفر از ما در میان راه کم شدند. ما گمان بردیم که راهشان را از ما جدا کردهاند و به سرعت میدویدیم و فرار میکردیم.» پیر بزرگ گفت: «شما را برای چه میخواهد؟» جوان گفت: «میخواهد کاخی برای خود بسازد و بر زمین فرمانروایی کند.» پیر بزرگ گفت: «آیا قبیلهی دیگری را میشناسید که از شکارچی شما فرار کرده است؟» جوان گفت: «ما نمیدانیم.» پیر بزرگ پرسید: «چرا آتش را خاموش نکردید؟» جوان گفت: «آتشی بود که خاموشی نداشت.» پیر بزرگ به سربازها گفت: «بیرون قلعه بمانند تا تکلیف یاوهگویان را مشخص کنیم.»
وزیر والا از بالای دروازه دستور داد کمانزنهای اسبسوار منطقه را بازرسی کنند. پیرهای داکوتا تشکیل جلسه دادند و خبرها به سرعت در تمام قلعه و چادرنشینها دهنبهدهن میگشت. پیرزنها قصهی شکارچی آدم را به یاد آورده بودند و برای ساکت نگه داشتن بچه میگفتند. وحشتزدهگان بیرون قلعه نشسته بودند سردرگم و ناامید پچپچ میکردند. آنها در برابر سوال «چرا آتش را خاموش نکردید؟» جواب قانعکنندهای جز ترس برای خود نداشتند و از سرنوشت مبهم خود میخواستند همه چیز درست شود.
در شورای داکوتا تصمیمات متفاوتی برای آنها گرفتند. پیری معتقد بود که: «آنها وحشتزده هستند و آنها همانطور که ناتوبا (پیر بزرگ ) گفت وحشتزدهگان هستند. ما نباید آنها را به قلعه راه بدهیم.» پیری دیگر گفت: «ما آنها را نمیشناسیم و در مورد شایعاتی که در مورد آنها وجود دارد، نمیتوانیم آنها را از خود برانیم و موجبات خشم برکتزا را فراهم کنیم.» وزیر والا گفت: «آنها چه بمانند، چه نمانند، حامل خطری هستند که امروز داکوتا را به هم ریخته است.» پیر بزرگ ناتوبا گفت: «نمایندهای از آنها را بیاورید.» کمی کمتر از شنهای بالای ساعت، جوانی با موهای خرمایی و ریشی بلند و بدون سبیل با موها و لباسهای نیمسوخته را آوردند. جوان که از دیدن آن همه ستون و سرستونهای فرشتگان برکتزا وحشت کرده بود، نمیتوانست روی پاهایش تاب بیاورد و هنگامی که سربازان او را به حال خود رها کردند، روی زانوهایش افتاد و تعظیم کرد. پیر بزرگ او را درحال احترام احساس کرد و چشمهایش درخشید. ناتوبا گفت : «آیین تو و یارانت چیست؟» جوان با لرزشی از جا برخاست و گفت: « روزی ترس بر انسان غلبه خواهد کرد. در دوران امید و ناامیدی برای همیشه ناامید خواهد شد. در آن هنگام، آفرینش هولناک میشود. آفریدگار وحشت فرمانروایی آسمانها را در مشتهایش جمع میکند و جهان را به گونهای نامطلوب درمیآورد. پس کسی نیست که از او نترسیده باشد. او هنگامی میاید که انسان در کمال خودستایی خود و خدایی خود ساخته است.»
ناتوبا گفت: «او را آتش بزنید.» تل عظیمی از هیزم از انبارها به سمت دروازهی قلعه روانه بود. وزیر اعظم خبر داد که آنها هشت شبانهروز راه آمدهاند و برای آنها غذا و توشهی راه فراهم کردند. جوان را به قربانگاه آوردند: گودالی بزرگ از هیزم. جوان فریاد میکشید: «وحشتها شما را رها نخواهند کرد.» آوارگان به نشانهی اعتراض از جایشان برخاستند حلقهی سربازان را شکستند، اما هنگامی که تیراندازها دور تا دورشان را با تیر بستند، دوباره جمعی مطیع شدند. جوان را با روغنی مخصوص تطهیر کردند. ناتوبا گفت: «داکوتا این وجود ترسآفرین را از هستی دور میکند.» جوان را داخل گودال انداختند و ناتوبا در حالی که در چشمهای آبیاش دو زمین را تداعی میکرد، مشعل را رها کرد. آتش، کمر روغنی جوان را در برگرفت و از آتش جوان هیزمها مشتعل شدند. ناتوبا رو به اوارگان کرد و گفت: «داکوتا جایی برای ترسوها ندارد. هرکس میخواهد داکوتا او را بپذیرد باید ترسیدن را کنار بگذارد و امید به زایش برکت در زندگیاش باشد. و اگر نمیخواهید بمانید از ما دور شوید و این تنها ضمانت جانتان است. غذا و کولهبار بدرقهی ما از فرزندان ترس است. امید به برکتی بیشتر.»
آوارگان غذا و کولهبار را گرفتند و از داکوتا فاصله گرفتند. در بالای کوه به غار تاریخی داکوتا برخوردند و تصمیم گرفتند شب را در آنجا بگذارنند. احساس میکردند که در حال تعقیب شدن از طرف مرموزها هستند و صداهای آزاردهندهی آوازهایی بود که وحشتزدهگان برای وحشتزا زمزمه میکردند تا مرموزها را دور کنند. فرشتهسازهای برکتزا زمزمهی وحشتزدهگان را از داخل غار شنیدند و ناتوبا را بیدار کردند. ناتوبا در خواب به دست جوانی که آتش زده بود، سوزانده شده بود. به سمت پنجره رفت تا آسمان را نگاه کند که متوجه سایههایی بزرگ بر کوهها شد که راه میرفتند. وحشتزدهگان درداخل غار تصمیم گرفتند داکوتا را آتش بزنند؛ به دلیل آن که در کمال خودستایی بودند و خدایی خودساخته را میپرستیدند. آنها بوتهها و خارهای کوه را جمع کردند. گروهی هفده نفره هنگامی که هنوز خورشید قابل رویت نبود، به سمت قلعه راه افتادند. کمانداران قلعه آنها را دیدند، اما برای خوشخدمتی تنها خبر دیده شدن آنها را اعلام کردند. دستور رسید آنها را به حال خود رها کنید ببینید چه قصدی دارند. کمی بعد آنها گفتند: «صد آتش زدن داکوتا را دارند. خارها و بوتههایی را در داخل گودالها میریزند.» ناتوبا گفت: «بوتههایشان که تمام شد، دستگیرشان کنید.» سربازان آنها را گرفتند و ناتوبا به بیرون قلعه رفت و دستور داد تا با خارها و بوتههایی که خود کندهاند، بسوزانندشان. مراسم پیمایش روغن را اغاز کردند. دور تا دور قلعه را گودال کندند. هفده مشعل تهیه کردند و ناتوبا به دور قلعهی خود چرخید و گودالها را روشن کرد. ناتوبا پس از آخرین گودال کنار آمد و گفت: «دور باشد وحشت و پلیدی!» شعلههای آتش بیشتر و بیشتر شدند. وحشتزدهگانی که در آتش بودند، خندیدن و جیغ کشیدن را تلفیق کردند. لذت و درد به تکامل میچرخیدند.
مردم با صدایی وحشتآفرین از خواب بیدار میشدند. در سپیدهدمی که رنگها هنوز تشخیص داده نمیشوند، قرمزی آتشی را دیدند که از دیوارهای قلعه به آسمان میرفت. سراسیمه و وحشتزده از خانههاشان بیرون میآمدند. مردان درون آتش آرام شدند. جسدهای آتشگرفتهشان روی پاهایش ایستاد. خاکسترِ جانگرفته دستهایش را جمع کرد و آتش بسیاری را در سینه گرفت.
ناتوبا دستور داد: «آتش را خاموش کنید!» جسدهای سوزان، آتش محبوس سینههایشان را به سمت داکوتا فرستادند و این کار را با باز کردن دستهایشان انجام دادند.
ناتوبا در سرش رویایی از جوانی که دیروز سوزانده بود، میچرخید. گودال او از همه بیشتر مشتعل میشد مردم راه دروازه را امن کردند و از قلعه بیرون آمدند. آنها به سمت ناتوبا آمدند و او را در همان گودال انداختند و سراسیمه از آنجا دور شدند. عدهای تصمیم گرفتند به غار تاریخیشان بروند، اما وحشتزدهگان با سنگهایی که از بالا میانداختند، آنها را از آنجا فراری دادند.
سگهای شکارچی انسان آواره شده بودند.
ناتوبا از گودال آتش خود را بیرون کشید. پیرزنی او را خاموش کرد و از ناتوبا پرسید: «چرا وحشتزدهگان را سوزاندی؟» ناتوبا گفت: «آنها خدای ترسناکی را میپرستند که من از آن در عذابم.» پیرزن سر ناتوبا را در آغوش گرفت و گفت: «زنان یک بار بیشتر بچه نمیخواستند.»
زن تمام دوران بارداری خود را داخل گودالی بود که در آنجا باردار شده بود و مرد با گلها و برگهای درخت مقدس گودال را میپوشاند و از او مراقبت میکرد. زن بوی گند گوارشش را با بوی گلها معاوضه میکرد و کارش حس کردن بزرگتر شدن جنین بود تا وقتی که مرد از بالای گلها و برگها با او حرف میزد، برای مرد از اندازهی جدید سر و حرکت دستوپاها بگوید و مرد تا آخرین کلمهی او را گوش میکرد و سپس هوا را با صدا به ریههایشان فرو میبردند چند دقیقه و لبهایشان را جمع میکردند تا صدای باد را تقلید کنند، به معنی این که فرزندشان مثل این باد در حال آمدن است.
زن هیچ حرفی از حال خودش نمیزد. بارها در همان گودال مرده بودند. زنها هیچ حرفی از وضعیت سلامت خود نمیزدند، چون هیچکس حق بیرون آوردن آنها از گودال یا آمدن به داخل را نداشت و حتی در لحظهی مرگ از مردهایشان و یا هیچکس دیگری کمک نمیخواستند، زیرا حتا اگر میمردند، مرگ سرنوشت آنها بود و در واقع وحشتزدهها هیچوقت به مداوای خود یا دیگران نمیپرداختند. میگفتند: «هر کس مسئول اتفاقی است که برایش پیش آمده و باید آن را مثل دم عقرب با احتیاط و در یک لحظه در دست بگیرد و سم مرموز پنهانشدهاش را بکند و عقرب را از کشنده بودن نجات دهد و آزاد کند تا روی پشت خوابیده در گودالشان نقشهی ستاره های از یاد رفته را ترسیم کند و آنها به خواب آسمان بروند که دریای ارواح شناوری است که در فاصلههای کمنور بین ستارهها خود را دفن میکنند تا دوباره کشته نشوند و به گودالی در زمین یا هر جای دیگری فرو نیفتند.»
وقتی زنی در گودال میمرد، مرد هرشب هوا را از ریههایش با شدت بیرون میداد و لبهایش را طوری لوله میکرد که صدای بادهایی را تقلید کند که از آن همهی وحشتزدهها میترسیدند؛ بادی که از روزی که هنوز روزی نبود، در جهان میوزید؛ به معنی این که هر روزگاری میمیرد و تمام میشود و هنگامی که باد معنی صدای خودش را میفهمد، روزی دیگر آغاز میشود و جهان از روزی شروع شده است که باد برای اولین بار صدای خودش را میشنود. میایستد تا بهتر گوش کند، اما دیگر صدایی نمیشنود. ناامید میشود و دوباره سفرش را آغاز میکند. شگفتزده میشود و دور خودش میچرخد. او خود را گردباد میکند تا صدای خودش را واضحتر بشنود. میایستد تا ببیند آیا صدا قطع میشود که در اطراف خود میشکند و از درد فریاد میکشد و صدایش را توفانها با خود در جهان میبرند تا به همه یادآوری کنند که باد دوباره به راه افتاد، اما هرشب یک بار میایستد تا فردا به جهان نزدیک شود و آن را تصاحب کند و بکشد و به نام دیروز دفن کند. آن باد هر لحظه به وحشتزدهها میگوید که مرگتان یک لحظه نزدیکتر شد؛ چرا خود را از آن پنهان نمیکنید؟
مرد بالای گودال گلهای پوسیده و جسد زن و جنینش هرشب باد را با شتاب فوت میکند و این به معنی وفاداری مرد به اندام زن مردهاش و نیز به معنی این است که عشقش مانند بادهای ترسناک به سمت آرامش مرگ او میآید تا او را لحظهای بیدار کند. او همچنان که به داخل گودال و به سراغ اندام مردهی زنش میرود، صداهای ترسناکتری که شبیه ضجههای داکوتاییهاست، در میآورد؛ به معنی این که امروز اندام زنش پوسیدهتر شده است و سرنوشت همه، پوسیده شدن در گودالهاست. زنان از همه بیشتر از این فریادها میترسند؛ مخصوصن هنگامی که خود در گودالی نزدیک گودال مرگ در داخل گودال تولد جنینی فرو رفتهاند و مدام به این مسئله فکر میکنند که آیا مردِ آنها میتواند پیر زنی را از داخل گودالی که شب خود را در آن دفن کرده بیرون بیاورد و به سمت گودالش بدود و لباس کهنهی پیر زن که گرانبهاترین هدیهی زمین به مادران است، آیا قوارهی تن تورمکردهی آنها خواهد بود. آیا هنگامی که درد به سراغ آنها میآید، میتواند مشتی خاک به بیرون گودال پرت کند؟ آیا مرد که رفته گلهای تازه بیاورد، زود برمیگردد و آیا میتواند حس کند دردی را که با فشار اولین تلاشهای بچه برای به دنیا آمدن تمام جان او را به کندن گودال میبرد تا خلاص شود؟ با فشار دادن خاک که تنش را تشکیل داد و روح او مانند بادی که از بالای درختان پر برگ میگذرد، حوادث زندگیاش را و غذاهایی را که خورد، خاک کرد .
مردها برای دیرتر پوسیدن اندام زنهاشان در شبهایی که نور ماه را ابرها میخوردند، شیرهی درختان را به تن مردهی زنشان میکشیدند و برای او از درد زانوها و بیرون زدن رگهای دستها، کوچک شدن ماهیچهها و کم شدن توان جسمانیاش برای مبارزه با کشته شدن میگفتند و سپس او را بو میکردند. بینیشان را در نزدیکی اندام زنشان میآوردند و با زبانهاشان اسکلتهای بیرونزدهی تن مرده را خیس میکردند تا از خشکی درد نگیرند و در آن لحظهای که زنها برای یک لحظه بیدار میشدند و به جسم مردهشان باز میگشتند، با دردی مواجه نشوند و در آسودگی مثل ابرها که نور ماه را میخوردند، روح مردشان را میخوردند و به جنین مردهشان به جای شیر میدادند.
زنها هنگام درد زایمان، خاکهای گودال را میکندند، خاک را مشت میکردند و به سمت بیرون گودال پرت میکردند.
وقتی مردی پیرزن قابله را پیدا میکرد، باید آن را کول میکرد و تا محل گودال زنش میدوید. برای همین باید پیرزنی را انتخاب میکرد که از نظرش زیبا و خواستنی بود. در واقع هر پیرزنی قابله بود؛ قابلهای که کارش تنها این بود که لخت شود و روی پوست روی قلب زن بین شکم برآمده و سینههایش جهاز تناسلی از کار افتادهاش را طوری تکان میداد که باعث تحـریک جنـسی جنین شود و جنین را برای گرفته شدن توسط پیرزن مشتاق میکردند.
پیر زن وقتی از پشت مرد پایین میآمد، از مرد میخواست تا لباسهایش را در بیاورد و او را کاملن در خاکها بغلتاند و سپس هنگامی که مرد به لحظهی ارضـا شدن از این غلتیدن در خاک با تن چروکیدهی پیرزن نزدیک میشد، آلـت تناسلیاش را دردست نگه میداشت. پیرزن که معمولن اندامش با خاک و عرق مرد گل شده است، روی سینهها و جهاز تناسلیاش با آب دهن و خاک گل شده با مایعی که از جهاز تناسـلی زن داخل گودال بیرون آمده، سـینههای بزرگ و اندام تناسـلی بزرگی را میکشد. زیر سینهها روی قلب زن مینشیند و پاهایش را دور کمر زن حلقه میکند؛ مثل این که روی تن پیر مردهی درخت مقدس که قارچهای جنگلی گرفتارش کردند، خـودارضایی کند. جـهازتناسلیاش را در فاصلهی سینههای مادر و پاهای بچه به سنگینی میکشد و از مرد میخواهد آلـت تناسلیاش را بالای سر زنش نگه دارد؛ طوری که زن آن را به جای خاک بگیرد و روحش را خلاص کند و در این هنگام مرد حق هیچ صدایی را ندارد؛ چرا که اگر زن با نالهی مرد دلش بسوزد و درد زندگی نوزادشان را کمتر به پدر انتقال دهد، یعنی اگر مرد تنها درد کوچکی را حتا با صدا بیان کند، فرزند آنها توسط قبایل دیگر کشته میشود، زیرا جنین اگر صدای درد کشیدن پدرش را بشنود، نسبت به قدرت نژادیاش شک میکند و این اولین ضعفی است که باعث میشود انسان توسط دیگری کشته شود.
اگر تلاش کند صدای بادی را که از روزی که روزی نبود، بشنود و اگر موفق شود با شنیدن آن صدا هوایی را که در سینه با صدای زوزه و ضجه حبس کرده به یک باره بیرون دهد، نمیمیرد؛ برای این که باد صدایش را میشنود و این یعنی این که باد صدایی غیر از صدای خودش را میشنود. میایستد تا ببیند که آیا باز هم آن صدا را میشنود، اما وحشتزده در اینجا بین مرگ و زندگی است و همهی زندگیاش بستگی به این دارد که باد فکر کند که خیالاتی شده است و صدایی غیر از صدای او نخواهد بود. اگر باد دوباره سفر بیانتهای خودش را آغاز کند و اگر به دنبال صدا دور خودش نگردد، یعنی وحشتزده را دور ابطال نزند و روحش را گردباد نکند، وحشت یک روز دیگر فرصت زندگی کردن دارد؛ آن هم در حالتی که حق هیچ تکانخوردنی را ندارد و تنها میتواند بازی نور خورشید را دنبال کند و در این میان حق هیچ صدایی را ندارد. وقتی که باد روحش را گردباد میکند، اگر با صدای بلند آه بکشد و یا نالهی دیگر باد به صدای روح او دست پیدا میند و در گوشهای درونی روحش آنقدر صدایش را تقلید میکند که وحشتزده فکر میکند روح او برای همیشه گردباد شده است و هر لحظه در حال ترک کردن ناخنهای انگشتهای دست و پایش است و وقتی که باد حسابی وحشتزده را گیج میکند، وحشتزده خیال میکند که دیگر قادر به روشن کردن ناخنهایش از بالای آسمان در فاصلهی کمنور بین ستارهها نیست و فکر میکند برای همیشه پوسیدن تنش آغاز شده است، حتا اگر ناخنهایش چند روز دیگر رشد کند. وقتی که بادی که از روزی که روزی نبود، در روح تو وزیدنش را با خود بردارد و از گودال تو بیرون بیاورد عقربی را که سم مرگ را در رودهای خون تو به گردش میاندازد، عقرب کشنده، روح وحشتزده از داخل تخمها و تخمدانها بیرون میآید.
وحشتزده به وحشتزا تبدیل میشود و نزدیک و زیر سنگهایی که وحشتزدهها هر شب خود را با آن دفن میکنند، منتظر لحظهای میمانند که دستهای چپ در بهترین وضعیتِ تورم رگی برای نیش زدن قرار دارند و هر وحشتزده که وحشتزا میشود، با کشتن وحشتزدهای دیگر خود را از این باری که کشته شدهاند، خلاص میکنند و روحشان را به رحمِ ازکارافتادهی پیرزن قابله میرسانند و هنگام خودارضـایی پیرزن با قارچهای جنگلی، روح جنین آن را میترسانند تا جنین از همان هنگام به دنیا آمدن بفهمد که هرقدر هم غذاها را خاک کند و بزرگ شود، روزی باید در انتظار سوزش دست چپ کشندهی خود باشد و به این دلیل همهی وحشتزدهها وقتی که به دنیا میآیند، هیچ مکثی برای گریه کردن نمیکنند، اما داکوتاییها ابتدا به فکر فرو میروند و بعد به گریه میافتند، زیرا دیرتر از وحشتزدهها صدای باد روزی که روزی نبود را میشنوند. مکث میکنند تا بشنوند. آیا صدای دیگری غیر از صداهای جهان را خواهند شنید و وقتی میفهمند که صداها بیرون رحم همان صداهایی بودند که در فاصله با صدای قلب و حرکت معده و رودهها و نفسنفسزدنهای مادر شنیده میشدند و گوشهای درونی روح لایههای درهمرفتهتری از گوشهای جسم دارند و وقتی که باد برای یک لحظه از سوراخ گوش چپ و در اعماق حلزون به خوابآلودهی لگاریتمساز پنهان میشود، نمیتوانند درست بفهمند که باد تولد انسانی دیگر را درگوشش هلهله میکشد و از شادی میترسند. وقتی چشمهایشان را باز میکنند و به خاطر عاطفهی زیادی که از مادر حس میکنند، به گریه میافتند و این بزرگترین تفاوت کل زندگی یک مادر و نوزاد داکوتایی با یک مادر و نوزاد وحشتزده است؛ تفاوتی که یک داکوتایی را از ابتدا وحشتزا به دنیا میآورد.
نوزاد یک وحشتزده بعد از وحشت از جهان نگران مادرش است که او با عبور کهکشانی رحم تا دریچه او را نکشته باشد و برای همین اگر نوزادی را دیدید که قبل از این که به صورت کامل از شکم مادرش در بیاید، گریه کند، مطمئن باشید که از نژاد وحشتزدههاست؛ حتا اگر به خاک کشیده نشود و با گلها پاک نشود.
نوزاد یک وحشتزده وقتی که به دنیا میآید، قابله پاهایش را دور کمر مادرش به هم میرساند و جهاز تناسلیاش با زور بیشتری به قلب فراری و دونده در امواج حاصل از بیرونآمدگی جزیرهی ناشناخته جدید از دریای گمشدهی وحشتزایان گرفتار میکند.
در حالی که پیر زن با کشیدن هوا به ریهها از دالانهای دمیدن روح از بینی پلاسیده و خشک و گاز گرفتن لبهای پایینی با همهی دندانهای باقیماندهی پوسیدهی فک بالایی و فشار دادن زبان به سقف دهن، قلب مادر را بین پاهای نقاشیشدهی خاکیاش گرفتار میکند، قلب مادر در خود جمع میشود؛ مثل مشتش که گره میشود و آلـت تنـاسلی مرد را میگیرد که آسمان دیدِ مادر را با موهایش تار میکند.
قلبش شتاب خون درونش را به سرعت باد میرساند، هنگامی که پیرزن سرسینههای متورم مادر را برای اولین بار گاز میگیرد و تمام خون مادر با برادههای جنـسی مغز برمیخورد و به نگهبانهای جذبکنندههای جنسی کلونهای درهای دروازهی تناسـلی مادر، فرمان گشودگی عظیمترین عقـدههای جنـسی را صادر میکنند و مادر وحشتزده تصور میکند که زیر پدرش خوابیده است و آلـت تناسـلی مردش را آلـت تنـاسلی پدرش میبیند و سر مردش را روی اندام پیرزن میبیند. زن از وحشت ساکت میشود. هرچند مردها معمولن همهی تلاششان را میکنند که از فشار آلـت تـناسلی هیچ ناله یا صدایی از خود بروز ندهند، اما در این لحظه با ساکت شدن زن و نگاه خیرهی شهوتانگیز زن به چشمهای پیرزن معمولن احساس میکنند که درحال از دست دادن آلـت تنـاسلیشان، زنشان و همچنین از دست دادن خیرگی به سینههای نقاشیشدهی پیرزن هستند.
پیرزن مشتی گل تازه در دهان زن میگذارد، پاهایش را به اطراف پهلوهای زن فشار میدهد، با دهانش گلهای له شده زیر دندانهای قفلشدهی مادر را میمکد و دستش را برای گرفتن بچه به داخل دریچهی زن میبرد. اگر سر بچه را لمس کند و سر بچه طوری باشد که به راحتی در دست پیرزن قرار بگیرد، از مرد میخواهد سینههای نقاشیشدهاش را بگیرد و با همهی زور خود همهی فشاری که بر آلـت تـناسلی خود و شهـوت سینههای نقاشیشده که دایرهای از تصور دو خورشید در آسمان را تداعی میکند، خورشیدها را به زیر گودال و جـهاز تنـاسلی پیرزن را به موهای خیسشدهی جهـاز تناسـلی زنش برساند، درد زندگی و مرگ را همزمان مادر و جنین احساس کنند و تا زمانی که صدای گریهی جنین شنیده نشود، مادر حق ندارد صدای بادی را که میشنود، فریاد بکشد و با فریاد او پدر اجازه کشیدن بلندترین فریاد را پیدا میکند و این لحظهای است که مردهای وحشتزده احساس میکنند به داخل دریچهی جـهاز تناسـلی پیرزن کشیده میشوند و پیرزن به اوج لـذت جنـسی تمام زندگیاش نزدیک میشود.
و قلب پیرزنهای وحشتزده وقتی به انتهای لـذت جنـسی خود میرسند، مثل مشتهای گره شده مرد که سینههای نقاشی شدهاش را به زمین میآورند، در خود جمع میشود و از وحشت آلوده شدن به کثیفترین شهـوت مرد میایستد و روح صبور پیرزن اگر در این لحظه از واپسین تپشهای جنـسی یائـسگی شاهد ارضای مرد باشد، به گردش گردبادی خون در رگها ادامه میدهد و اما اگر مرد در هنگام تولدِ نوزادِ وحشتزدهاش بار دیگر ارضا نشود، باد روح پیرزن را با کثیفترین شـهوت مردانه نوازش میدهد و زنانگی پیرزن میمیرد و آن قابلهای که نتواند پدر وحشتزده را ارضا کند، زنانگی خود را از دست میدهد و باید تا انتهای عمر روی شکم و جهـاز تناسلـیاش هر روز بزرگترین آلـت تنـاسلی را که تا زیر فک پایینیاش ادامه دارد، هر روز نقاشی کند و باید هر شب در گودال پیرزنی که چشم آلـت نقاشیشده میبیند، همخوابه شود؛ چشمهایی که روی صورتهایی است که نماد بیـضههای دوگانهی دو خورشیدند که پشت سر هم قرار گرفتهاند؛ طوری که یکی دیده میشوند، اما هر کدام به تنهایی صورت زن و مردی وحشتزده هستند.
بعد از آن که مرد ارضـا شد، پیرزن اجازهی بیرون آوردن بچه را به صورت کامل پیدا میکند. سپس نوزاد را به دستهای پاکشدهی مادر میسپارد و مادر نوزادش را با آبِ منـی پدرش یک بار دیگر تطهیر میکند و آب مـنی پدر، نوزادش را از کشته شدن توسط وحشتزاهای کهن حفظ میکند و بعد آن را به پدرش هدیه میدهد. پدر نوزاد را بر روی خاکهایی که مادر در هنگام درد کنده است، میغلتاند تا سفیدی منیاش و سرخی خون جـهاز تنـاسلی زنش با خاک زمین به هم بیامیزد و حالت نرمهای و تیره پیدا کند. اگر نوزاد پسر باشد، ابتدا با گلهای تازه و برگهای درخت مقدس، آن را از شر شـهوت بیدارشدهی پیرزن حفظ میکند. سپس پسر را در آغوش پیرزن میگذارد تا از سینههای متقارن مادر زمین که بر تن پیرزن با حائل دو خورشید که با مـنیِ ریختهشدهی پدر بر سینهی مادر بر خاک خشکشده، دو خورشید ابتدایی قبلی همزمان بازسازی شدهاند، قرار میدهد و اگر نوزاد با دست چپ، خورشید چپ را بگیرد و نور خورشیدِ سینهی راست را بمکد، از روح او با اجداد مردهی پدر خود در زندگی مشورت خواهد کرد و از آنها راهنمایی میگیرد و سرنوشت او کشته شدن در گودالی از آتش عشقی ناروا خواهد بود که اجداد پدرانش آن را در زندگی و مرگش واسطه قرار دادند تا روحش را به صورت کامل به صندوقچهی خورشیدهای خاموش روزهای ازیادرفته بازگردانند و این را ناتوبا خوب میدانست.
اگر از خوردن خورشید امتناع کند، پیرزن روی پشتش لاکِ لاکپشتی به قاعدهی دست و پای نوزاد میکشد و آن را بار دیگر به مادرش هدیه میدهد و این لاک به معنی خیانت زن به شوهرش است و دراین لحظه مرد حق دارد وحشتزا شود و روح وحشتزدهی زنش را در گودال تولد دفن کند، اما حق کشتن فرزندش را ندارد و زنش را باید طوری دفن کند که نوزادش بیرون از گودال باشد، اما همواره احساس کند که در آغوش مادر خیانتکارش شیر خورده است و مادرش را وحشتزاهای داکوتایی به عنوان الاههی معبد مادر بخشندهی مادرهای مردهی وحشتزای خائن با خود بردهاند تا تن دختران جوان وحشتزای داکوتایی را از تجاوز با کشیدن گلهای وحشتزا بر بالای رانها و پشت کمر و زیر سینههایشان محافظت کنند.
بچهی مادر وحشتزای خائن هیچگاه نخواهد فهمید که مسئولیت آشکار شدن خیانت مادرهایشان را با نخوردن سینههای خورشیدگون منی پدرش بر سینهی پلاسیدهی پیرزن قابلهشان بر دوش میکشند، زیرا حقیقت قرارنیست که به طور کامل خود را برهنه کند و اگر ناتوبا فکر میکند وحشتزاترین تن حقیقت دوجنـسی است، باید زمانی را تصور کند که یک مادر وحشتزده که نه ماه در گودال تولد نوزاد وحشتزدهاش در کثافت خود غلت زده است و با تمام وجود در انتظار گشودگی و دفع انسانی اثبات سلامت زنانگیاش و تنیده شدن در سفر پیدایش جنین رحم از مـنی پدر و نوزاد بخشیدهشدهی قابله از جنین رحم که وحشتزدهگان آن را کدوی اختری مینامیدند، شاهد نوزادش است که با دست راست سینهی چپ پیرزن را سه بار میزند و گردنش را برای مکیدن سینهی راست پیرزن علاقهمند متمایل میکند، در لحظهای که مرد دستهای زن را میگیرد و بالای رانهای پسرش با خورشیدهای توامان سینههای پیرزن جـهاز تنـاسلی زنهای معبدهای بخشندهی زنان را میکشد و او را با اسم اولین دختری که دوست داشته است صدا میزند و به این ترتیب نوزاد وحشتزا علارغم این که همه میدانند، پسر است، همه او را به صورت یک دختر وحشتزا که روحش اجازهی زایش را ندارد، نگاه میکنند و از همان ابتدا لباسهای دخترهای نازای پیر را تنش میکنند؛ لباسهایی که در دورترین درههای ابرهای جنگجوی درخشان دفن شدهاند و پدری که برای پسرش جهـاز تناسـلی زنانه میکشد، موظف خواهد بود برای پوشاندن مردانگی پسر زنکردهاش ابرهای جنگجو را آرام کند و درخشش اختلافات بادهایشان را در جهتهای عکس هم قرار دهد تا هیچ ابری به شکل انـدام تـناسلی خود را به نمایش درنیاورد که باعث تحریک بادهایی شود که شبانهروز مشغول معاشقه با اندام ابرهای بارانزا هستند.
نوزاد وحشتزدهی پسر که در درون خود روح دختری نازا را دوباره به دنیا آورده است، در مراسم بلوغ مردانگیاش باید آلـت تناسلیاش را به خاطر نازا بودن روحش در جـهاز تنـاسلی زنی مرده در گودال تولد جای بگذارد، بدون آن که مرد زنمرده از دیدن دخـول و جا ماندن آلـت نوجوان دچار وحشت از لذت دائمی روح زن با پسر نازا شود که جای خالی آلتـش که توسط پیرزن قابله آرامآرام اما با درد تپندهی رگهای اصلی بریده شده، بیرون کشیده میشود، با سنگهای شکستهی تیزی که باز و دلپذیر میکند، دریچهی جـهاز تنـاسلی دختران جوانی که اولین همخوابگی را تجربه میکنند، بریده شده است.
دختران جوانی که از لذت بردن جـنسی از مردها وحشتزده میشوند و با گشودگیِ دریچههایشان قدرت دردناک شـهوت زنانهشان را تحملپذیر میکردند، آنها به محل تدفین شبانهی دستهجمعی سنگریزههای شهوتزا میرفتند؛ جایی که زنان نازا هر شب از ماه که هر ماه از ستارهای ناشناس آبستن شبها میشد، تقاضا میکردند که با نور شـهوتی که به زمین دارد، نورانی و نمایان کند جـهاز تـناسلیشان را برای پسران داکوتایی نوبالغی که از رودخانه برای دیدن تن عریان آنها در لابهلای سنگریزههایی که هر روز با خُرد کردن سنگهای شیشهای درخشان به دست میآوردند و با صداهای اغواگری که به داخل سنگریزهها میآورد، داکوتای نوجوانی را که وسوسهانگیزترین نازا که در اعتقاد ما پیرهای داکوتا نمایندهی مادر بخشندهی طبیعت و زیباترین زنی است که طبیعت برای شهوت پسران نوبالغ داکوتایی خلق کرده است تا همجنسبازی دوران کودکی را کنار بگذارند، با زنی وحشتزده از نزدیکی با پسری از داکوتا که نوزادانشان هنگام دنیا آمدن لحظهای مکث میکنند؛ پسری که میداند پشت آن بوتهها که تکانهای آرامی در جهت ممانعت از باد دارند، چند شب مشغول خودارضـایی با اندام او است که آرامآرام مانند گلی که از شـهوت، کاسبرگ خود را میدرد، به خود میپیچد و تاب میخورد در دستهای زنهای نازایی که در زیر سنگریزهها پنهان میکنند اندامی را که هیـزی نگاه مردهای وحشتزده را به شرم تبدیل میکند؛ چیزی که برای هیچ زن نازایی قابل تحمل نبود و آن اعتقاد مردهای وحشتزده به مرد بودن زنهای نازا بود و این ترس بیبنیاد که نزدیکی با زنهای نازا مانند همجنس بازی کودکان وحشتزا است و میتواند بذرهای گیاهانشان را بترساند؛ طوری که برای همیشه بیبرکت شوند و بذرهایی که دیگر هیچ امیدی به سبز شدنشان نبود را درست مانند قربانی انسانی پیشکش وسوسهانگیزترین زن نازا میکردند تا شر و پلیدی در خودش جوانه بزند. نازایی مانند الاههی مردی سرگردان بود که از بین دختران افسونشدهاش وسوسهانگیزترینها را افسون نیروی خواستنیترین شـهوت مردانه میکرد. دختران افسونشده در نزد باورهای دستنخوردهی مذهبی عشقشان با او در مراسم شکم کامل ماه به گودال تولد میرفتند، اما چه روح دختران وحشتزدهی سیاه و سفید ندیده و چه روح دختران همجنسباز داکوتایی که نیمههای ظهر به مناسبت ظهر خوب دخترهایی که دوست داشتند با تن لختشان پسران را بترسانند و دست بیندازند، مردمکهای ریز نامتعادلی که تلوتلو دنبال میکرد مستی لذت دیدن برآمدگیها و منحنیهای جنـسی زنانهای که در شراب زنانگی لطیفتر جا میانداخت طعم حسرت کامجوی سلطهخواه و نالهدوست تمام مردهای وحشتزده را که میخواستند لذت جنسی را بیرون از گودال تولد زنهای وحشتزده و پنهانشده در گلها پیدا کنند و چه روح دختران وحشتزده که گوشت دریچههایشان را زنهای نازا کوتاه و بازتر میکنند، هیچگاه تحمل بازتاب یا هضم این نابترین لحظهی گشودگی و نازکترشدنهای گوشت آویزان بیپوست را نداشتهاند؛ طوری که شـهوت هر زنی که هنوز قادر به تحـریک شدن باشد را آنقدر در نیروها و نشانههای مردانه سهیم میکرد که میتوانست زنها را در جایگاه خود بیاورد و این تصور که قدرت فائق شدن بر ارضـای الاههی سرگردان نازایی را هیچ زنی نداشته است و قدرت درک لذتی که مرد نازاییبخش زنها را به حس آلـت تنـاسلی بیارضای مرد میکشاند، طوری که چند روز همخوابگی آنها را به مردی تبدیل میکرد که مشغول لذت بردن از زنانگی خود بود و درست در این لحظه بود که روح وفادار زنانهشان شیفتهی برافراشتگی دائم میشد و الاههی سرگردان نازایی که هیچ چیز جز ترشح ارواح کودکان پنهانشده در آرامش اختری کندوی کدوییشکل لـذت جـنسی زنها قادر به ارضـای او نیست، به عسل سرنوشت مشبکهای محافظ تمام فرزندانی که زن میتوانست وظیفهی انتقالش را همچون آیین گردانندهی ماه در خود به سرانجامی انسانی برای امضا کردن خون نسل خود در آینده به جای بگذارد، راه پیدا میکرد؛ به راز زایش از دل ترشحات تپندهی مغلوب پیدایش زن و نوشیدن از عسل ابتدایی سرنوشت زن؛ معجونی که نیروی جنـسی بیپایان الاههی سرگردان نازایی را در لحظات نزدیکی هشیار میکرد و برای لحظاتی از شومی خوابآور بیارضایی رها میکرد و شیرینی بلعیدن زندگیهایی که هیچوقت آغاز نخواهند شد، تمام اندام ماشینوار شهوتانگیزش را تبدیل به آلـت تنـاسلی میکرد.
عسل ترشحات جنسـی ارواح کودکان به دنیا نیامده حاوی تمام لذتهای جنسـی بود که آنها احتمال داشتنش را به الاههی سرگردان بخشیده بودند و در این لحظه، درست هنگامی که الاههی سرگردان از کوچکترین لرزش و تماس پوستی و احساسی لبریز میشد، هنگامی که زن در کمال شیفتگی و مردخواهی خود میرسید، الاههی سرگردان نازایی، تمام احساسات عاطفی مادر به فرزندانش را تبدیل به سرخوردگی از نداشتن آلـت مردانه و حسرت نداشتن برافراشتگی و اقتدار پدرانه میکرد.
ارواح پنهانشده در کندوی اختری زن، دیگر دلیلی برای ترک کانون ابدی آرامش خود پیدا نمیکردند و برای همیشه قادر به انتخاب جنسیت لذت خود نبودند. آن هنگام، الاههی سرگردان نازایی سرپرستی لـذت جـنسی بیارضای آنها را به عهده میگرفت. ارواح شیفتهی دنیاندیدهشان در هالهی کامجویی ابدی و بدون ارضـای الاههی سرگردان نازایی شیفتهی صمیمیترین بیضههای اقیمی میشدند که همچنان که آنها را به بیارضایی و بیجنسخواهی لذت تشویق میکرد، منشاء آلودگیهای روانی تمام کودکان دنیادیدهشان را ناتوانی در کنترل لذتهای جنـسی میدانست که بر درایت روحشان غلبه میکرد، آنها را با افروختگی خون در ضربههای بیپایانش به درون خود میمکید و آنها را تسلیم پوچی لذتهای ارضاشونده میکرد؛ زیرا الاههی سرگردان نازایی هرگونه ارتعاش جنـسی را بلعیده بود؛ آن شکارچی انسان که خود را به صورت مردی دلپذیر میآراید و بیجنسخواهی کاملترین چهرهی خواستنی شدن جنـسی ارواح دنیاندیدهای میشد که به خاطر لذتهای جنـسی زن و مردی که هر دو لذتی متفاوت از همدیگر میبرند، هیچگاه جنین مشخصی را نطفه نمیبستند. آنها به درون بیارضایی نازایی مکیده میشدند و نمیتوانستند درک کنند کدام یک از جنسیتها لذت بیشتری از شکل تعامل جـنسی خود خواهد داشت: آزارخواهی در خواستن ذات لذت دردطلب لایهی نازک تحریکپذیر گوشت بدون پوست در نئشگی تحمل آستانهی پذیرش ضربههای مردانگی بر قاموس باز گشتن انقباض زنانگی تا خالی و رها شدن در ذهنیت خواستنیترین چشمهایی که صورت بهوجدآمدهی شـهوت زنانهات را هرگز تنها نمیگذارد، یا حس خیسی گرم روی برافراشتگی گشودن لایههای احساسات جنسـی که فتح میکند، باز میگردد و با کشیدگی ذهنی تو افراشتهتر آمادهی خوردن به لایهی تشدیدکنندهی آسیب میکوبد. لذت بیمار آزاردهنده با قدرت آسیبزایش میخواهد ضربهی نهایی شمشیرش را در قلب عمیقترین لایهی تحریکزای زن از حرکت باز ایستاند. با موسیقی آوای نالههای دورانی کموزیادشونده ریتم میگیرند؛ طوری که مرد میخواهد ناله کردن جنـسی زن را هدایت کند و از شنیدن صدای عجز و ناتوانی زن زیر خواست آزاردهنده و کشندهی او تن و روحش را به او واگذار کند تا مرد هر بار که شمشیرش را پیشتر میبرد، او را بکشد و هربار که بیرون میآورد، زنانگی خون گرم و مرتعش جنسـی را از تمام بدن طلب کند انرژی جنسـی که در لایههای خود زن پنهان کرده است و با کشتن و شکافتن و جستوجو کردن مرد آن را به چنگ در میآورد، اما این کهنترین فریب زنانهای است که الاههی نازایی را سرگردان مکیدن ترشحات ارواح کودکان به دنیا نیامده کرد؛ زیرا وقتی که زنی توانست مردی را ارضا کند، تمام داستان به یکباره جابهجا میشود: فاتح، مفتوح میشود و با ترشح شیرهی مطهر مردانگیاش برای لحظهای هرچند کوتاه میمیرد و تسلیم کشندگی خیسی میشود که میتواند با خاراندن زخمی که از خاریده شدن تغذیه شده بود و به بزرگی بازگشته بود او را به سن مردانگیاش ارتقا دهد، اما برای مردهای وحشتزده لذت بردن از زنها در چشمهایی یکشکل و یکسانبین خلاصه نمیشود. مردهای وحشتزده هنگام لذت جنسی و کامطلبی از زن، چشمی محدببین دارند. آنها همه چیز را به صورت اغراق شده در میآورند. آنها دوست دارند احساس کنند که با هر تلاشی برای فروتر شدن و نفوذ بیشتر در تن و روح زن او و لذتی که درمیان تنش پنهان کرده است را بیشتر و بیشتر تصاحب میکنند. شاید قریب به اتفاق مردهای وحشتزده هنگام آمیزش به چیزی غیر از مال خود کردن تمام لذتی که آن زن میتواند به مردی هدیه کند که با او خوابیده است را نداشته باشند و از آن جائی که روح زن شکافی است که تولد و مرگ را پر کرده است، مردهای وحشتزده با دید محدبی که از لحظات ابتدایی آمیزش دارند، با حس خوشطلبیهای بیشتری که دوست دارند از زن تداخلکردهشان داشته باشند، آغاز به گفتوگویی درونی میکنند که کهنترین فریب زنهای وحشتزدهی تاریخ راهنمایی کرد. مردهای وحشتزده سعی میکنند آمیزششان را جنبههای مبالغهآمیز دهند و آنها روایتهایی فراجنسی از مال خود کردن بیشترین لذت و بیشترین کامطلبی و کامکشی را میطلبند و در واقع آنها سعی میکنند هر لحظه را از لحظهی قبل برای خود هیجانانگیزتر کنند و این شاید مهمترین تفاوت آمیزش مردهای وحشتزده از مردهای داکوتایی بود؛ زیرا آنها بهتر از هر مرد وحشتزدهای میدانستند که هیجانیتر شدن بیشتر در ارضـای زودتر تاثیر مستقیمی را دارد که باعث توقف چشمهای محدبی بر تاکید زیاد از حد خوب بودن دارد و این توقف بر بزرگنمایی روحی وقتی که بدن ارضـا شد، تغییر موضع میدهد و ذهن را درچشمهای مقعر فرورفتهای جای میدهد که ذاتش تنها میتواند مرد وحشتزده را مفتوح زودهنگام خوشجنسی زنی ببیند که بر عقلانیت او غلبه کرده و تسلیم کامطلبی آلـت تناسـلیاش کرده که نزدیکترین دوست هر مرد وحشتزدهای است که من میشناسم؛ دوستی که هیچگاه تنهایش نمیگذارد، ولی وقتی که ذهن مردی وحشتزده در چشم مقعرش میافتد، جای آن که به همه چیز پرو بال بدهد و خودش را از درک موقعیت زمانی و مکانی جنسـی سرخوش و کامکش از شکاف تولد بالا بکشد.
در صفحهی مرگ میافتد و خودش و حرکت بیفکری را که انجام داده است زیر سوال میبرد و آنقدر از دیدن خون بین پاهای زن وحشت میکند که به سرعت از کاری که کرده پشیمان میشود، اما افسوس که او هیچگاه نمیفهمد که آن خون نبوده است؛ زیرا تقریبن به جز یک دختر، همهی دختران وحشتزدهای را که من میشناسم، پیش از آن که با مرد وحشتزدهای که در تمام زندگیاش فقط یک بار میتواند با زنها بخوابد، به داخل گودال تولد رفته باشد، دست کم چند مرد و به خصوص پیرمردهای زائر معبد مادران بخشنده را در آغوش خود دیده است؛ زیرا بنا بر یک قرارداد بسیار کهن بین مرد و زنها، زنها حق دارند همیشه حسهای تازهای از خداوند داشته باشند که مردها نمیتوانند داشته باشند. خدایان مردم وحشتزده همگی زن هستند؛ زنهایی که گودال تهی بین وجود و عدم، جایی که همه چیز از دید هستیشناختی خودش دچار سرگیجه میشود و هیچ چیز نمیتواند به صراحت اعلام کند که مشخص است یا نامشخص؛ به عنوان مثال تصور مرد وحشتزدهای که در شبی که مشغول دفن کردن خودش با دست چپش بود و توانسته بود دم عقرب زیر سنگ را در دست بگیرد، از خدا چه میتواند؛ کسی که درهمه حال مراقب اوست تا کشته نشود و با نداهایی به روح او، روح او را ازحالت خلسه در لایهی عمر روغنی نگهدارندهی زمان ذهن در آنی به شنوایی گوشهای درونی ذهن رسانده و توانسته تا به کمک آنها گفتوگوهای درونی روح جاماندهی عقرب مرگی را بشنود که از اعماق قبرستانی که در آن خوابیده است، ارتعاشات فیزیکی امواجی را که گوشت تازه و خون گرم ساطع می کند احساس کند؛ او آرامآرام برای جابهجایی با کشتن مرد وحشتزده و به دست آوردن جهان انسانی و گذشتن از جهان حشرهای سنگها را انتخاب میکند و با دستها و پاها و شاخکهایش روی سطوح به راه میافتد و با آگاهی که به کمک شاخکهایش از وضعیت چیدمان سنگها و گودال پیدا میکند، سعی میکند خود را به دست چپ که مسئولیت دفن جنازهی انسانی زنده را که فکر میکند اگر بخوابد ممکن است دیگر هرگز بیدار نشود، در باور قریب اتفاق عمومی آنها در مورد مردنشان مرگ در هنگام خواب و آن هم به وسیله کشته شدن توسط موجودی است که میخواهد زندگی روحیاش را با او جابهجا کند و این همان چیزی است که پیرهای داکوتا در مورد مردمان وحشتزده میگفتند؛ خیالبافی در مورد دشمنانی که روزی فرصت زندگی انسانی آنها را میگیرند و دوباره آنها را درگیر جهانی بدون تحلیل میکنند؛ گودالی که در فاصلهی ناشناختهی بین وجود و عدم شاید در شناخته شدن ضرورت فاصلهاندازش نقشی نداشته باشد.
اما بزرگترین موضوعی که یک مرد وحشتزده در طول زندگی پراضطرابی که برای خود انتخاب میکند، فکر کردن به گودال و خدایان زنی است که زاینده و مولد افکار و عقاید و الگوهای کلان شکلهای زیستی در بافت ساختار ریخت و درگیری حلقهای نوع و نژادش با زنجیرهای کوچک و بزرگ زیستمحیطی و بیشتر از هر کسی مشغول تحلیل جهان بهدستآمدهی اکنون و مقایسه نسبتها با جهانهای سابق و هدفدهیشدهی بعدی هستند؛ زیرا اگر در خط راس کوه بایستی، هر دو دامنه را در اختیار داری و این یعنی بهترین جایی که یک مرد وحشتزده بعد از آن که در خطر کشته شدن قرار گرفت، به آنجا پناه میبرد؛ چون بهترین دید را از هر چهار طرف کوه دارد و میتواند بهترین قبرستان را برای این که شب تنش را دفن کند تا اگر مُرد، دیرتر بپوسد و تنش دیرتر در جهان انسانی پوسیده شود و اگر زنش او را پیدا کرد و برای لحظهای با شیرهی درخت مقدس بیداری ساخت، درد خشکی و ثابت ماندن استخوانهایش دیرتر او را به جایگاه روح جابهجاشدهاش بازگرداند.
مردمان وحشتزده سالهاست که خود را از چشم مقعرشان درنمیآورند؛ با این که دوران ازدواج آنها تنها دورهای را شامل میشود که آنها به گودال تولد میروند و بعد از وحشت از مغلوب شدن و کشته شدن توسط زن دوران دوم که نه ماه مواظبت از گودال است و آن شامل تامین گلهای تازهی کوهی و برگهای درختان مقدس و تامین دانههای خوراکی و غدههای خوراکی زیرزمینی که هدیهی مردگان به تلاش آنها برای شناختن زیر خاک است و همچنین تامین آبی که هر جرعهاش تشنگی چند روز را برطرف کند که چشم محدب مردهای وحشتزده تنها قادر به جمعآوری چنین آبی از سطوح مختلف رودخانههاست. در واقع، جایی که آب برخلاف اطرافش آرام حرکت میکند، آبی جریان دارد که اثر طولانیتری در زمان دارد.
یکی از بزرگترین سوالاتی که معمولن در شبهای اول بعد از آمیزش در ذهن یک مرد وحشتزده به وجود میآید، مقایسهی اندامهای جـنسی زنهای وحشتزده با اندام دختران همجنسباز متجاوز داکوتاییهاست که شبها مردهای وحشتزده را از قبری که خود را مدفون کردهاند، در میآورند و به دروغ در برابر چشمهای وحشتزدهی مردها از ترس کشتهشدن جـنسی و جابهجایی روحی و جسمی هنگام آمیزش مشغول گریه والتماس کردن برای حفظ جان یا جنسیت خود هستند، عقرب مردهای را نشانش میدهند و ادعا میکنند که جان او را از روح وحشتزا نجات دادند و او برای این که لطف آنها را جبران کند، باید با آنها به جهان داکوتا بیاید تا به او یاد بدهند که چگونه میتواند وحشتش را کنار بگذارد. این نمونه از سادهترین نمونههایی است که میتواند نشان دهد که مردمان داکوتا تا چه اندازه از وحشتزدهگان و جهان خیالی ترسهایشان سوءاستفاده جنـسی کردند و چهگونه نسل داکوتا در مردمان وحشتزده به تدریج نفوذ خود را آغاز کرد و با کم کردن لذتی که یک مرد از رابطهی جـنسی با دختری که زیر سنگ تیز شدهاش بود، انتقام خود را از بیمصرفشدگی آلـتهای نازایشان توسط مردها و حتا موبدهای معبدهای مادر بخشندهی داکوتاییها میگرفتند.
از تن پسر نوبالغی زنده به زنی مرده را با جهـاز تناسـلی مادهگاوی که شکار مخصوص مراسم زن شدن اوست، پر میکنند؛ مادهگاوی که بدمزهترین شیر از سینههای او گرفته شده است؛ شیری بدمزه که زخمها را میبندد و گوشت بریدهشدهی بین پا با خوردن بدمزهترین شیر گاوی که بزرگترین سینه را دارد، اما حتا گوسالهاش را نمیتواند شیر دهد، به خاطر بزرگ بودن سینهای که روی دهان گوسالهاش میآید و آنقدر بزرگ است که تمام حلق گوساله را پر میکند تا او را خفه کند و به خاطر همین اصل مادر وحشتزدهای که از بر ملا شدن خیانتش پس از نخوردن شیر خورشیدهای نقشزدهی منی شوهرش توسط نوزادش بر تن پیرزن قابلهی پدر ارضـا نشود، پیرزن باید از روی شکم مادر بلند شود، بچه را که بیرون میآورد، بر روی خاکهایی که مادر کنده بود، میغلتاند تا قرمزی خون مادر روی پوست گل میشد و آن را با گلهای خشکیده پاک میکردو بچه را به مادرش میداد و لباسهایی که مادر نه ماه پیش درآورده بود و به داخل گودال خوابیده بود تا حامله شد را میپوشید و لباسهای خودش را تن زن میکرد و از زن نام فرزندش را میپرسید و اگر هنگام زایمان توفان میشد، نامش را پدر انتخاب میکرد و او کسی بود که در برابر مرگ قویتر از دیگران بود و کسی نمیتوانست او را بکشد و او تنها بدست خودش کشته میشد.
و آن گاه پیرزن وحشتزده رو به ناتوبا کرد و گفت: «ناتوبا نیز یکی از این فرزندان بود.» پس از آن که آتش خاموش شد، ناتوبا دوباره جان یافت، داکوتای سوخته را دید و پیرزن را رها کرد. کسی را دور و اطراف نمیدید، اما خیلی زود متوجه تغییری در خودش شد: او بسیار پیرتر شده بود؛ طوری که انگار هزاران سال از مرگش گذشته باشد. از گودال صدای نوزادی را شنید و پیرزن را دید که نوزادی را در خودش فرو میکند.
در کنار زنی که بسیار شبیه ناتوبا بود، مردی میگریست و نابوتا نوزاد را از پیرزن گرفت و تصمیم داشت که برای مادرش ببرد، اما مرد مجبور شد توضیح دهد که زن داخل گودال مرده است. مرد از ناتوبا پرسید: «میدانی چرا بچهها هنگام بازی همدیگر را میترسانند؟» ناتوبای پیر با نوزادی در بغل کنار مادر مرده نشست و مرد گفت: «برای این که دوست دارند وحشتزا بشوند.»
۳۰ شهریور ۱۳۸۸
