شش شعر از بهنام بدری

[بدون عنوان]

 

ای شیطان

از میان گفتگو های سرسام اور  چهره های عبوس

از میان تصویر های پراکنده و مشوش  مغز های قهوه ای

از بطن یگانه ترین حس ها ی قلب های گل انداخته

یا نزدیکترین درک ها ی هوشمندانه موجود

اندیشورزانه و  گه خور

میان مجموعه تناقض ها

در شباهت کلی با همه

در این گرفتگی بی اختیار

ای هرجایی این جاری میان  واقعیت و بیداری

بیرون بیاو خودت را پنهان کن

دور شو

نگذار نوشته شوی

برای  این ادمها ی تنظیم شده

مردمان  عشق ها ی نرم ولطیف

ان ستایشگران زن

در تخت خواب طلایی شعر هایشان

مخ می زنند

در شعر هایشان خانم می اورند

ان شاعران بزرگ که تنها مشکلشان

نبود مشروب فروشی ها بود

چون درواقع انها عاشق زن مشروب فروش بودند

که چاک سینه اش را بیرون انداخته بود

انها برای کازینوها ساخته شده بودند

با ان زیر زمین های لخت که می توانستی هر چی بردی را خرج کنی

یک لاابالی گری جنسی فوق العاده

و برای همین

توان بیانگری را  به چس ناله های زنانه  محدود کردی

و زندگی زنانه چون بوی سوختگی  از چارچوب خانه ها  بیرون امد

زیر لایه ها رفت

زیر کت شلوار کمر کرستی

زنی با کفش های پاشنه بلند سفید

که هنگام برخورد بازمین روشن می شوند

اتوماتیک وار دامنش حول همه چیز  گسترده می شود

دور همه چیز را

خط می اندازد

برای مردی با صورت سه تیغه  می میرد

که با اولین زنگ ساعت بیدار می شود

و مومنانه بر کارش اسرار می ورزد

شکارچی گنجشک در مکانیکی

نگذار نوشته شوی

به دست   انهایی که بر تصویر برهنه زن می نویسند

زنی که تصویر صورتش را هیچ وقت به درستی نمی توانند انتخاب کنند

شیطان دیر پز مصیبت و مرگ و  مواد مخدر

در بشقاب بدبختی روزمره

از هردری یک حرف و سخنی اوردی  ریختی روی هم اشیدی

تا سانسور نشود

مومیای معانی ات بر سر در کتاب فروشی هاو جشنواره ها ی طلایی

چرا همیشه کفر همه  را در می اوری

چرا همه را مریض کردی

چرا همه چیز را  زیر سوال می بری

چرا انقدر دوست داری به ابتذال کشیده شوی

شاعران شیطانک هایت را  می دزدند

و بین هم تقسیم می کنند

دورشو بیرون بیا و خودت را پنهان کن

پیش از انکه حامله شان کنی

 

۹ شهریور ۱۳۹۰

 

در قرینگی با متن

 

ممکن است این متن

متن   متن ها باشد

متنی که درمقابل متن نوشته می شود

در جهانی متقارن و متضاد

در بعد کلمات می رود

بعدی که در بینابین ابعاد  می خزد

پیش می رود

محتاط و بی صدا

در انتظار کلمه ای که خط می خورد یا  پاک می شود

کلمه ای که هیچ تاثیری در واقعیت ندارد

وشاید   قرار نیست واقعی باشد

پشت متن  که از تقارن واقعیت

به متن  هجوم می اورد

به مخاطبی که انتخاب کرده است

روایتی  از روایتی که از روایت ما است

و این یک شعر واقعی نیست

یک داستان واقعی هم نیست

روایتی است از کسی  که

خودش را در فضای خلوت بین شوفاژ و پرده  گم کرد

در حالی که به این فکر می کرد که ایا انسان در بهشت می مرده است

و به خاطر همین شیطان با ادعای زندگی جاوید  وسوسه شان کرد

که اگر انسان هبوط نمی کرد

روزی همه چیز ترسناک  نمی شد

روزی که به این نتیجه رسید

که زندگی هنوز در     شب افرینش است

وزندگی ما تنها یک دموی موقت است

که فرشتگان بر مروارید درشت ذهن هایشان

برای خدا به نمایش دراور ده اند

جایی که ذره ای از ذات زندگی

در دستهای  سرطان  چون ژله ای کوچک می شد

و دوباره رشد می کرد

در   ریزش اگاهی محض

در لحظه ای که میوه معرفت  خورده می شد

وتن  پنهان مرد وزن  اشکار می شد

اندام ها و عورت ها

به یکباره از بین پا ها شکل می گرفت

حوای اغوا کننده

حبابهای جنسی کوچک را  در فضا پخش می کرد

در دایره درد های  کروموزومی

که زاویه دید را  احاطه می کند

با  223 ژن فرازمینی

زیرا انسان کلمه ای خط خورده است

کلمه ای که  چون شیطان ملکه ای مطرود است

رانده ترین مخلوق

حمال فرشتگان در ساختن تمدن

در ویرانی سنگ ها برای استخراج طلا

در  قربانی کردن کودکان

و بیرون کشیدن اندامهای زیر پوستشان

هنگامیکه هنوز از درد جیغ های کشنده می کشند

وقتی که  روده هایشان  را از نافهایشان بیرون می کشند

و قلب  را در شکم بت ها می گذارند

وبا شعرما چنین کردند

امواج چرخان که  گره ها یشان را کور تر کردند

برای از بین بردن تمام امتیاز هایی که برای انسان بودن قائل هستی

برای از بین بردن تمام ان چیزی که واقعیت می خوانی

برای محو کردن  مرد

برای تبلور زنانگی

که از قرینه  متن

به مخاطب خود هجوم می اورد

تبعیدی گستاخ کفر گو

کسی   که  قرص های یک هفته اش را خورده بود

ودیگر زمین را شن زاری از  سنگ ها ی رنگارنگ  می دید

چیزی  به جز سنگ واقعیت نداشت

وزندگی چون فسیل های مختلف

تنها اثری از واقعیت بر روی سنگها بود

سنگهایی شکننده که زود  جوش می خورند

در فضای خالی بین شوفاژو پرده

در لحظه ای که سنگها ی غلتان هجوم اوردند

و سنگ خوش خط و خالش را

له و لورده کردند

تکه تکه کندند

در میان تلاطم های چرخان

تکه ها  به گوشه ای قل خوردند

و او نمی دانست باید دنبال کدامیک از تکه هایش  برود

نمی دانست کدامیک بوده است

با اینکه هنوز تنش روی تخت بی هیچ حرکتی

قفل و مبهوت مثل سنگ ترک می خورد

پاک کن های ریز روزها و شب ها

از انگشتهایش بالا امدند

کلمه گوشت شده در اغاز خط خورده بود

کلمه ای که

در شب افرینش پاک شد

 

۲۷ مهر ۱۳۹۰

 

روی خط مونتاژ جهانی

 

 

روی خط مونتاژ جهانی

ذهن‌ها پروار می‌شوند

طوری که هیچ نمی‌پذیرمی باقی نماند

لب‌های نامرئی لذت‌های ذهنی را تعریف می کند

چشمهای نامرئی نتیجه‌های آزمایشهای جمعی را می‌بیند

و تنها یک چشم نیست که از روی هرم نگاه می‌کند

در تمامی طبقات

دستهای نامرئی نفوذ کرده‌اند

هرمی بر روی شهر ساخته‌اند

هرمی برای دستکاری ذهن

برای پوشاندن چیزی که هر لحظه به نمایش گذاشته‌اند

در کوره‌های زیر هرم

کوزه‌های ذهنی را لعاب می‌زنند

کوزه‌هایی با صورت آدم

با لب‌ها و چشم‌ها و گوش‌هایی

که در لحظه‌های معین می‌‌خندند

و در لحظه‌های معین می‌گریند

خنگ‌ها و دست و پا چلفتی‌ها همه مردودها هم طبقه‌اند

ناهنجارها و ناراضی‌ها هم طبقه‌اند

اما معتادها هم طبقه نیستند

بعضی از بنگی‌ها را می‌فرستند به پارک‌ها به هم بخندند

بعضی از بنگی‌های دیگر را می‌فرستند به پارکینگ دانشگاه‌ها بحث‌های علمی کنند

بحث‌های سیاسی و هنری کنند آخرش از دست هم ناراحت شوند

کرکی‌ها و هروئینی‌ها

آرام‌آرام به خرابه‌های اطراف اتوبان‌ها کشیده می‌شوند

چون ماری که بر روی طناب بندبازی می‌رود

مخ شیشه‌ای‌ها به اندازه غار نشین‌ها برمی‌گردد

وقتی که نفرت شیمیایی پوست لعابی مخ راپلاستیکی می‌کند

پلاستیکی که مغز را احاطه می‌کند

مغز را فشار می‌دهد

و انسان غار‌نشین بیرون می‌زند

انسانی که در کمپ‌ها خوابش نمی‌برد

در زندان خوابش می‌برد

تریاکی‌ها برای ساعتها نشستن پشت کامیون‌ها و دستگاه‌های کارخانه تنظیم شده‌اند

خیلی زود یاد می‌گیرند با چه صدایی چرت بزنند

با چه صدایی از چرت بپرند

همه دکتر‌ها و مهندس‌ها هم طبقه نیستند

همه دزد‌ها و قاتل‌ها هم طبقه نیستند

اما همه ادای مجریهای تلویزیون را درمی‌آورند

همه چیزهایی را می‌خواهند که در تلویزیون می‌بینند

برای همین پیش از آنکه فکری داشته باشند انجام می‌دهند

مسئولیت‌های روزانه‌ای را که یاد گرفتند

چون همه کنترل از راه دور دارند

با گیرنده‌ای که در زیر گوشها کار گذاشتند

ودر سیصد و شصت و پنج روز

گوشها یک دور کامل می‌چرخند

و لبها در یک روز می‌توانند

یک دور کامل بچرخند

طوری که مغزها در صد سال نتوانند

وقتی که آنها پاهای نامرئی‌شان را بر روی زمین می‌گذارند

چشمها نیم دور برمی‌گردند

پشت چشمها یک مردمک سفید کار گذاشته‌اند

آنها را می‌بینند اما توان تشخیص ندارند

مغزها مورب می‌ایستند

گوشهای افقی خاموش می‌شوند

لبهای عمودی

صدای یک نوار ضبط شده را چون عروسکی تکرار می‌کند

صدایی که از داخل هرم‌ها به آنها می‌گوید

پاهایتان را در این برکه نگذارید

آن جایی نیست که باید بروید

به سمتش خم نشوید

دستهایتان را هیچگاه در آب آن فرو نبرید

هرگز جرعه‌ای از آن ننوشید

و هیچوقت سعی نکنید انعکاس چهره‌تان را تماشا کنید

واز سرنوشت همتایان‌تان بترسید

که در برکه فرو رفتند

و در هیات جانوری بیرون آمدند

 

۲۲ فروردین ۱۳۹۱

 

سیاله‌ها

 

چرک برهیکلی بی‌رنگ

روبه مرگ دراز کشیده است

بر گستره‌ای محو

برای نیستی نقشه می‌چیند

الهه بیمار شعر

سیاله‌های حیاتی شعرها در برش گرفته‌اند

با جریان‌های مرموز کلمات به هم می‌رسند

جرقه‌ای آزاد می‌شود

و هر شعر چرکی است که به جان شاعر می‌اندازد

دودی میان روشن و خاموش

نه می‌تواند بمیرد

نه هرگز باز می‌گردد

عالیجناب مرگ

خورشید تیره عمر را نمی‌خواهد

شیره عفونت جاودان زندگی

نفس‌های آخر هر شعر

هرگز تمام نمی‌شود

خون هر شعر

جریانی است که نمی‌چرخد

بیرون می‌زند

از زخم‌های بی‌علاجی که به دنیا می‌آورد

از هر شعر

چرک بیرون می‌زند

با بوی گند جهانی که درجانش تخمیر می‌شود

بوی هیولایی که دوستش دارد شاعر

هیولایی که رهایش نمی‌کند

از بازی بی‌پایان چشمبندی هیولا‌ها و کوتوله‌ها

و هر شعری که شاعر می‌نویسد

روزی به زندگی اش اضافه می‌شود

روزی کبود که جهان اشارتی به او خواهد بود

در نگاهش بینایی خفاش کمانه می‌کند

الهه‌ای در احتضار حاضر می‌شود

مارهای حیاتی بیرون زده از جانش

احاطه‌اش می‌کنند

کاراکترهای شعرهایش

پوست صورت‌های مریضشان را می‌کنند

با چرک مانده در کلماتش

به صورت‌های ناهماهنگی از خودش در می‌آیند

آن ریش بلند که سراسر زندگی‌اش را در بر گرفته

آن گوش نوک تیز خم شده فرو رفته در خودش

آن چشمان به نهایت گودی خود افتاده

شعری برای تغییرش می‌خوانند

پوسته‌ای چسبناک بر گوشتی بی‌رنگ

جان می گیرد

خزه آشفته‌ای در وارونگی

از تنپوش کلمات بیرون می‌زند

 

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

 

جهان برنزی

 

یک عامل دست چندمی

در پیدایش لحظه‌های غیرطبیعی من دخالت می‌کند

من به صورت کاملاً مصنوعی فهمیده‌ام

زمان من از جایی که سوراخ شده است

در گودالی بی‌انتها هرز می‌رود

من مریضی نادر گرفته‌ام

زندگی مولکولی من با تو فرق دارد

مولکولهای من

که از سراسر جهان خوبی‌ها

جمع شده بودند من را که مثل یک لیوان نشکن ایرانی مقاومم به وجود بیاورند

باور نمی‌کنند می‌توانم مثل یک بلور فرانسوی بدرخشم

بعد هرچه من را بر‌انداز می‌کنند

می‌بینند هیچ نوری از من عبور نمی‌کند

من هر روز بیشتر فکر می‌کنم در گذشته در شهری که مدتی کوتاه اقامت داشتم مرده‌ام

می‌فهمند که باید کاری برایم بکنند

بعد درزهای خیلی ریزی از روی پوستم به راه می‌افتد

پوست مشبک من موج بر می‌دارد

جنبش مولکولی من

میانه‌ی گوشت و استخوان را کم و زیاد می‌کند

آن وقت فکر می‌کنم با هر نفسی که می‌کشم

قیافه‌ام تغییر می‌کند

در گوشهایم صدای ممتد هوا برش زوزه می‌کشد

من به جهان لنز – برنزی مثل یک سطل پودر برنز پاشیده می‌شوم

بعد دو موج در کنار توده‌ی مولکولی بدنم

مثل دو دست شروع به تغییرات ریز می‌کنند

من را از بین مولکول‌های فرو پاشیده اتاق دست چین می‌کنند

من بین مولکول‌های کوچه موج می‌اندازم

مردم موج‌های من را نمی‌گیرند

مردم روی موج‌های بلند تنظیم شده‌اند

آنها یاد می‌گیرند چگونه باید همه چیز را تحمل کنند

اما مولکول‌های من خسته‌اند تمرکز ندارند

مولکول‌های من سه‌شیفته کار می‌کنند

بیماری آنها از روزی که شدت گرفته حمله می‌کند

موج‌های کوتاه من

بصورت گازی پنج انسان ساختگی که کاملاً حالت طبیعی دارند

بر سر دوراهی گیر می‌کنند

هر کدام از سلول‌های تجزیه طلب مغز من دهن باز می‌کنند

ومن جواب تک‌تک سوالاتشان را نمی‌دانم

آیا میان فضای خالی شن وقیر مولکول‌های خون گیر می‌کنند

آیا مولکول‌های یک زن از زیر مولکول‌های لباسش می‌تواند پیدا باشد؟

آیا روغنی سیاه که بر سطح شیشه راه افتاده

می‌تواند نور را رد کند؟

آیا آن مرد ریخته بیرون از مولکول‌هایش دارد زن را نگاه می‌کند؟

زمان آنها درست از جایی که سوراخ شده است

آنها را به مولکول‌های شخصی‌شان بر می گرداند

هرکدام از آنها می‌توانند چهار مرد و چهار زن برای هم باشند

اما خواب چهار نفر دیگر را می‌بینند که با چهار نفر دیگر

به جای آنها روی تخت خوابیده‌اند

من می‌توانم مولکول‌های آن مرد را ببینم که دارد

ژله یخ بسته مولکول‌های من را به خانه‌ام می‌رساند

من از میان مولکول‌های راهرو به انسانی که قبلا مرده بودم باز می‌گردم

من پشت در گیر می‌کنم

دوباره همان بی‌شعوری می‌شوم که می‌تواند

بازو به بازو

گردن به گردن

با مردهای بسیاری بجنگد

خون زیادی بریزد

با زنهای زیادی بخوابد

زن هرکسی که کشته است

و این از نظر همسایه‌های با شعور قرن بیست‌و‌یکم

خوی حیوانی من به حساب می‌آید

نتیجه وحشی‌گری من خون بود

من پستان گاوها را اصلاح نکرده بودم

جوجه‌ها را با تزریق هورمون‌ها باد نکرده بودم

دست و پای آدمی را که کشته بودم بین همه تقسیم می‌کردم

می‌خواستم زندگی هر پسری چون صورت پدرش نباشد

می خواستم روح سفید قبیله روی صورت‌های سیاه ما زندگی نکند

اما دیدم آن دختر سفید کم موی قبیله دیگر دارد از قلب کنده شوهرش می‌ترسد

در صورتی که به مادرش رفته دارد همه را برنزی می‌کند

خواستم جلوی آنها را بگیرم

خواستم در تاریخ ژنتیک دست ببرم

برایشان توضیح دادم که سفید یعنی سرمایه داری

اما آنها از سرمایه داری چه می‌فهمیدند

انها از حقوق برنزی تضعیف کننده چه سر در می‌آوردند

خواستم دختر سفید کم مو را بکشم

که من را کشتندم و همه تنم را تنها به خورد دختر دادند

دیدم دهان دختر سفید کم مو دارد

جنازه کرم زده‌ام را هر روز استخوانی‌تر می‌کند

من از میان مولکول‌های راهرو دیدم

کم‌کم شبیه خواب‌گذار کسی شبیه فرعون شده‌ام

که خوابش را نمی‌خواهم تعبیر کنم

من دهنم حتی برای یک لحظه باز نمی‌شود

دستور می‌دهد استخوانم را بند به بند در بیاورند اما دهنم بازنمی‌شود

دستور می‌دهد جای خالی استخوانم طلای داغ بریزند اما دهنم بازنمی‌شود

چشمهایم را بستم

دید م سربازی شده‌ام که شیمیایی مولکول‌های قیافه‌اش را منهدم می‌کند

دیدم ماسک را از روی صورتم بر داشتم

همه گفتند داری چه کار می‌کنی احمق؟ بگذار روی صورتت

اما من نفس‌های عمیق می‌کشیدم

دیدم مولکول‌های اتاق از کوچه باز گشته‌اند

اسکلت طلایی روی مبل نشسته است

دختر سفید کم مو می‌خواهد مولکول‌هایم را روی تخت ببرد

اما روی تخت سرباز مرده

روغنی سیاه از گوش‌های جنازه‌اش بیرون می‌زند

 

۱۷ تیر ۱۳۹۱

 

 خوابیدن با زشتی

 

در نیمه هشیارمعمولم

خبری از گذشته‌های مرسومم نیست

تنها شبحی نگون‌بخت از شبانه‌روز گذشته

در شنوایی‌ام دخالت می‌کند

چشم ندارد که من گرفتارم نمی‌فهمد

می‌ترسم وقتی که چند نفری

روبرویم ظاهر می‌شوند

در میان چادرهایی سوخته

مردهایی وبا گرفته که جسدهای زن و بچه‌هایشان را می‌سوزانند

چه کاری از دست من ساخته است

سروران خیالین شعله‌ور

چه کارسختی از من می‌خواهید انجام دهم

من هشیاری‌ام را پیدا نمی‌کنم

و میان آنچه می‌گذرد

چیزهایی هست که نمی‌گذرد

چیزهایی که تمام نمی‌شود

که تا بوده همین بوده یک سر هزار چی می‌زند

صدها سال پیش می‌خواستند زمینی دیگر داشته باشند

به همان شکلی که هرگز نبوده است

به هم قول و وعده‌هایی دادند

به صورتهای‌شان خون و گل مالیدند

گفتند از خیال همه پاک می‌شویم

فرزندان ما درون پاکی‌های‌مان هرگز زشتی را نخواهند دید

می‌روند به دور آتشی که از شعله‌های آبی می‌بینند می‌چرخند وحال می‌کنند

درصورتهای‌شان همواره زخمی نو باز نمی‌شود

در سرهایشان سرگیجه‌ها طبل نمی‌زنند

در قلب هایشان کرم سفید کینه‌ها تخم گذاری نمی‌کند

زمین صاف را به زور پیچاندند و گرد کردند

بعد دیدند فرزندهایشان طوری راه می روند که انگار در زمین صافند

وقتی که از توضیح دادن ناامید شدند

دیدند سر گرد فرزندهایشان دارد صاف می‌شود

و درد می‌گیرد وقتی که ایستاده جیغ می‌کشند

دیدند زشتی دارد باز می‌گردد

و من همچنان که می‌خواهم دست به کاغذ ببرم

لایه‌ای تیره سایه‌وار روی کاغذ را می‌گیرد

خاکستری ازافقی واژگون می‌ریزد

شبحی شبیه زنی دروغی با تاجی سفید

کنار بت‌های ده صورت ایستاده است

من از حرف‌های بیهوده‌اش خسته‌ام

در شبانه روز گذشته

از شخصیتش بدم آمده

از نکبتی که از سرو کولی که ندارد می‌ریزد

ومی‌خواهد در زندگی‌اش که در آن هیچ پخی نشده دست ببرم

و به توانایی‌های ذاتی‌اش اشاره کنم

کسی که با چشمهای خود دل بت‌ها را دیده است

می خواهد بداند آیا راهی هست که مرده‌ها

از روی دی‌ان‌ای استخوانهای پوسیده‌شان ساخته شوند

و آیا می‌تواند کله‌های گردی که شبانگاه و مخفیانه به دل بت‌ها می‌روند را از بت‌ها بیرون بیاورد

و بپرسد شما چه می‌خواهید

در اتاقک نموری که صدا را می‌پیچاند

از سرنوشت انسان می‌گویند

کسانی که هرگز از بیرون دیده نمی‌شوند

نباید می‌آمدند

نباید همه چیز را طوری دیگر می‌خواستند

نباید ضربه‌های روحی زندگی را شکل بدهد

و زشتی نباید به این سرعت هر چیز تازه‌ای را در بر بگیرد

طوری که زیبایی با دستهای خودش

بیماری‌اش را بر گور جامعه گردهایی بریزد که صاف می‌کنند

که از رسوایی در بزرگراه می‌آید

شبحی شبیه قهرمانی سوخته که خونش با تیزی نامردی ریخته است

صورتی با گونه‌های برآمده و گوشهای کوچک که جای چند نفر خون می‌ریزد تاکید می‌کند

آنها دیگر اینکا نیستند

و یا از مایاها یا تولتک‌ها

نابودی یک لحظه از زمان برای آنها کافی نیست

و ده صورت باهم می‌گویند کافی نیست

کافی نیست و زشتی بازمی‌گردد

چشمهای مشت خورده می‌گوید

زیر آفتاب هیچ چی‌ی تازه‌ای نیست

لبهای سیلی خورده می‌گوید

حرفی نمانده است

گوشهای خونی می‌گوید

من به شنیدن شما عادت کرده‌ام

مغز چروکی که صاف می‌شود

گوش گره خورده‌ای که تیز می‌شود

چشم پایین انداخته‌ای که هیز می‌شود

دانستن خود را می‌خواهد

در واقعیتی که کله‌های گرد می‌سازند

درجه‌ای از حماقت وجود دارد که همه به آن مبتلا هستند

درجه‌ای از حماقت که حقارت را شکل می‌دهد

صورتی با گوشهای بزرگ ضربدری می‌گوید

در شبانگاه پیرامون دایره ای گشاد از مسائل غیر اخلاقی

سرو صدا‌ی ریزی راه می‌اندازند که به گوش هرکسی نرسد

در شبانگاه تنها این رفیق ناقلا است که آسوده خواهد خوابید

واین چیزی را ضمانت نمی کند

اینکه آن شبح زشت همان زن زیبا خواهد بود

و هزار دلیل غیرموجه غیر اخلاقی دیگر ساخته می‌شوند

و هزاران سوال بی‌جواب غیر اخلاقی دیگر مطرح می‌شوند

و در این سرگشتگی دکترهای ارشد به یکباره لباسهایشان را کنار می‌گذارند

و اسرار دروغین علم پزشکی را فاش می کنند

اینکه تمام کله گردها

بالاخره از همان دروغهایی می میرند

که تحت عنوان چرک خشک‌کن تزریق کرده‌اند

چرک‌خشک‌کن‌ها باکتریها را از بین نمی‌برند

زیر هشت لایه پتو هم می توان لرزید و زنده ماند

شبحی شبیه فروید در لباس کارمندی مرده از جامعه سلب مسئولیت می‌کند

اما من مسئول تمام این نوشته‌ها نیستم

بیشتر اینها به خاطر این است که من دیگر

نمی‌دانم چه کاری از دست من ساخته است

 

۱۳ مهر ۱۳۹۱