شش شعر از بهنام بدری

موجی

 

دندان‌هایش را با ریتم دست‌های تماشاگران به هم می‌زد

موجی ِ بمب‌خورده

جای خودش و همسرش را روی بمب پهن کرده بود

وقتی که موج بمب برمی‌گردد در گوش‌هایش

آن صدای کرکننده روی جهان پارازیت می‌اندازد

وقتی به درون انفجار ذهن‌اش کشیده می‌شود

کف‌های موج دلمه‌بسته می‌بندد دهان‌اش را بی‌اختیار

فریادکشان زمین می‌افتد

فریادی که بعد از چند دقیقه راه‌روی بیمارستان را ترک می‌کند

چهاردست‌وپا روی هوا به راه می‌افتد

 

 

اگر بمب کشته بودش هرگز کنار خیابان تشنج‌زده از ماشین بیرون نمی‌انداختندش

اگر پایش را از دست داده بود ماشین اتومات صفر به او می‌دادند

دستش را اگر از دست داده بود با پایش خودکار می‌گرفت می‌نوشت

حتا چشم‌اش را اگر از دست داده بود هرگز به زن‌اش شک نمی‌کرد

اما او حتا اجازه‌ی استفاده از تاکسی را نداشت

موجی دلمه‌بسته که هر چند ماه یک بار منفجر می‌شد

و عاشق بنز‌های اورژانس بود و از اتاق مزدا بدش می‌آمد

موجی گم‌شده که هر هفته یک‌بار از تاکسی بیرون می‌افتاد

می‌خواست محل کار همسرش را پیدا کند

که شروع کرد هر روز یک‌بار منفجر شدن

و این اواخر

تنها می‌تواند به تخت بیمارستان بسته شود

تختی که به میله‌های مخصوص دیوار بسته شد

دیواری که محکم به دیوار‌های محکم‌تر بستند

و همه و همه‌ی این‌ها وقتی که حیرت دردناک نورانی انفجار بازمی‌گردد

وقتی که فشار هوای ذهن‌اش صفر می‌شود

و همه‌ی دانستنی‌هایش در هم تحلیل می‌روند

 

 

آن صدای مرموز که روی جهان پارازیت می‌اندازد

شبکه‌ای دیگر را روی جهان می‌اندازد

شبکه‌ای که ارواح سرگردان را به ملاقات او می‌آورند

و به جای آن‌که بالای تپه همان دو خاتون را کنار بمب ببیند

سه زن را می‌بیند که هم‌زمان حرف می‌زدند

طوری که حرف‌ها‌شان را بین خنده‌هاشان قورت می‌دادند

زن اول گفت که از روی بی‌احتیاطی

مارمولکی را که بر روی قابلمه افتاد لای برنج پختم

و به شوهرم مارمولک‌پلو دادم

مارمولک شوهرم را کشت خدا ذلیلش کند

هر سه موجی را به هم نشان می‌دادند و خنده‌هاشان بلندتر می‌شد

زن دوم گفت که سر شوهرم را با چاقو بریدم و در قابلمه انداختم

دست‌ها و پاهایش را قشنگ با ساطور قطع کردم

در قابلمه انداختم

زبانش را با تیغ اصلاحم تمیز کردم

در قابلمه انداختم

صبح زنگ زدم مادرشوهرم را برای نهار دعوت کردم

کله‌پاچه‌ی پسرش را با همان قابلمه توی سفره گذاشتم

مادرشوهرم گفت عزیزم چرا قابلمه را توی سفره گذاشتی

رفت در قابلمه را باز کرد پسرش را دید که مثل لال‌ها

گفت مادر ببین من هنوز زنده‌ام

اما نمی‌توانم رانندگی کنم

چون دست‌هایم را زنم بریده

مادرشوهرم تو قابلمه افتاد مرد

هر سه خندیدند و موجی داد کشید

 

 

زن سوم که لباس‌های حاملگی زن‌اش را پوشیده بود

کاسه‌ای از خون سوپ تن بچه‌اش را به صورت‌اش پاشید

انفجار سوم در یک دقیقه شکل گرفت

انفجاری که جهان خانوادگی موجی را گرفت

هر سه زن را که برای کشتن‌اش می‌خندیدند منفجرکرد

اما سوت گوش‌هایش را می‌شنید

 

۱۵ آذر ۱۳۸۹

 

عضوهای ناراضی

 

کسی بود که توانایی تغییر اندام داشت

کسی که ‌می‌توانست چهره‌اش را به صورت ذهنی مرد و زن‌هایی ببیند که ‌می‌پسندد

صورت‌هایی که فکر ‌می‌کرد حتمن یکی از آن‌ها باید باشد

برای همین مدام تغییر جنسیت ‌می‌داد

هر بار زیباترین بدن‌های نمونه‌برداری‌شده را برمی‌داشت

هنگامی که آن صورت ذهنی در نظرش ‌می‌آمد

صورت‌اش مانند خمیر ورزکرده‌ای ورم ‌می‌کرد

خمیری که زیر داغ‌هایش خشک ‌می‌شد

سینه‌های زن‌هایی را که در معاشقه کشته بود

مثل نان شیر مالی که به حالت خمیری‌اش برمی‌گشت

به تن تب‌دار داغون‌اش اضافه ‌می‌کرد

آلت مردهایی که‌از شدت خون‌ریزی بعد از مجازات

نقطه سفیدی ‌می‌شدند که در پتوی قرمز فرو ‌می‌رفت

در معاشقه‌ای برای گرفتن عضو

برای به کار بردن عضو‌های دیگران در هم‌آغوشی عضو‌ها

اضافه ‌می‌کرد

با تن خمیری‌اش که حیوان ‌می‌شد

‌می‌توانست جفت یک مادیان بسته به‌اسیاب شود

هنگام جفت‌گیری چون شیری

خوردن را از زیر گردن آغاز کند

اسبی با دندان‌های خرس که‌اسیاب را شکسته بود

اسبی با بال‌ها و آلت رشدکننده

که لازم نبود روی کمر مادیان بایستد

 

 

لب‌های صورت خمیری‌اش را مثل این که مداد بکشد کش و قوس ‌می‌داد

پیکرتراش ماهری که تمام سرنوشت خود را در دست داشت

در بطن معاشقه‌ی فیل‌ها کم ‌می‌آورد و فیل نرش که رم ‌می‌کرد

جادویش از کار ‌می‌افتاد

باید قطع ‌می‌شد

دست‌هایش که دست‌های فیل ‌می‌ماندند

باید ‌می‌ شکست

شاخ غول کینه‌توزش که‌ارضا نمی‌شد

باید ‌می‌برید

آلت گره‌زده‌ای را که کوچکی نمی‌گرفت

باید درد ‌می‌کشید و درد ‌می‌گرفت

با قلب سگی که عاشق زبان خیس گرگ ماده‌اش بود

سگی که گله‌اش را خانه‌اش را صاحب‌اش را فروخت و

خورده شد

از زیر گردنی که قلاده‌اش اول باز شد

باید جیغ ‌می‌کشید بلاتکلیف و عبوس

با یک دهان که جان ‌می‌گرفت و فک ‌می‌زد

با هزار دهان که جان ‌می‌داد و فک ‌می‌انداخت

باید خودش را ‌می‌خورد و شکل اول‌اش ‌می‌شد

چهره‌ای که ‌از آن متنفر بود

از آن ‌می‌ترسید و رنج ‌می‌کشید

فرشته‌ی شهوت که مامور ارضای عذاب خود بود

دختری کوچک بود با تنی چروکیده و پیر

دختری که دوست داشت پسر به دنیا ‌می‌آمد و مار از دنیا ‌می‌رفت

ماری که پوست انداخته‌اش دختری کوچک بود با تنی چروکیده و پیر

 

۲ بهمن ۱۳۸۹

 

پریستان

 

چنين ديوي دل‌مشغول نام داشت

ديوي که بال‌هايش را بريده بودند

ديوي که ظاهري مرده‌گونه داشت

مرده‌اي فريزشده که با چشم‌هاي منجمد

موجودات نامرئي را مي‌ديد

بت صورت‌زخمي

رنگ‌پريده وقتي که فشارش مي‌افتاد

امواج نفرت را منتشر مي‌کرد

نفرت از پريان و سرزمينشان که هر شب جابه‌جا مي‌شود

نفرت از ديو بزرگ مازندران

ديو در بند دماوند

نفرت از ديوهاي جنوبي

ديوهاي اطراف درياچه‌ي هامون

نفرت از اژدهاي سرخ که پريان فريبش دادند

نفرت از خودش که ديو بزرگ شکارچي بي‌شکار صدايش زد

 

 

ديوي که علي رغم ظاهر سنگي‌اش

در ميان سلول‌هاي يخ‌زده‌اش

در روح رمانتيک ذهني‌اش

در فال ستارگان زندگي مي‌کرد

اما علي‌رغم رفتار مودبانه‌اش

هنگامي که امواج نفرت و خشم در وجودش زبانه مي‌کشيد

چيزي را خرد نمي‌کرد

کسي را کتک نمي‌زد

فقط سعي مي‌کرد از همه دور شود

به همه فحش مي‌داد و مي‌دويد

وقتي که ديو يخين داغ کرده بود

سلول‌هاي گداخته‌اش شعله‌ور مي‌شدند

خشم رگهاي پيشاني‌اش

شاخ‌هاي بالاي گيج‌گاهش را تيز مي‌کرد

طوري که خون از پيشاني‌اش به سفيدي چشم‌هايش مي‌رفت

خون روي مردمک‌هايش را مي‌گرفت

مانند ابري از روي ماه مي‌گريخت

هنگام گريختن از دست ديو بزرگ بود هنگام رياضت

هنگام يک گوشه پنهان‌شدن

در بيابان بي‌انتهاي اژدهاي سرخ

تا نعره‌هاي ازاردهنده‌اش را ستاره‌ها بشنوند

ستاره‌ها شاهد باشند

چگونه روياهايش آغاز مي‌شوند

پرياني که از هرگوشه سرک مي‌کشيدند و صدايش مي‌زدند

اين سمت از اين سمت بيا

از اين طرف که به بيراهه مي‌رسد بيا

از دشت گل‌هاي ريه‌خوار

که شميم اغواگر وهم مرگ را زمزمه مي‌کنند

از جايي که جاي پايي نمي‌ماند

بي‌اختيار به فرمان ستاره‌ي قطبي

راه افتادن دنبال سايه هايي که از پشت سنگها فرار مي‌کنند

براي پيدا کردن راه سرزمين پريان که هر شب آزارش مي‌دهند

سايه‌هايي که نمي‌داني موجودات مريض بيابانند يا پريان ديوانه

 

 

آن شب اژدها در آسمان بود

شبي که از ديو بزرگ کتک خورده بود

شبي که خون شاخ شکسته‌اش

ريش‌هايش را سرخ کرده بود

يک گوشه زير نور ماه

سايه‌اش نظرش را جلب کرد

سايه‌اش پري شده بود

صداي سگ‌هاي پريان به گوش مي‌آمد

آن شب به سمت سگ‌ها حرکت کرد

پدربزرگش را مقصر مي‌دانست

ديو هاي همسنش را مقصر مي‌دانست

خودش را مقصر مي‌دانست

آن پري ديوانه را که به سراغش آمده بود مقصر مي‌دانست

سگهاي پريان پيدا نمي‌شدند

به هر طرف که مي‌رفت صدايشان مي‌آمد

اما اگر آن پري خودش را به يک‌باره آشکار کند

قايم‌موشک تکراري‌اش را به يک‌باره کنار مي‌گذاشت

وقتي که آرام نمي‌توانست حرف بزند

ايا مي توانست لحظه‌اي ساکت بماند

صداي سگ‌ها را گم کرده بود

 

 

هميشه از آدم‌شدن مي‌ترسيد

از اينکه هي آب بخورد و هي بشاشد

پدربزرگش آن‌ها را ديده بود

آدمهايي که دسته‌جمعي نمي‌توانستند فرار کنند

آدمهايي زياد که همه آدميزاد نبودند

با يک پري در جلدشان نزديکتر بودند

آن پري که وقتي پاي آدم را به سرزمين پريان مي‌رساند

زيبايي بي‌حصر منفور را آشکار مي‌کند

 

 

از تونل مار پله‌پشتي بالا مي‌رفتند

از در پاشنه طلاي ثابت مي‌گذشتند

وقتي که آدمها مي‌مردند

پدربزرگش

پري زيباي اغواگر اژدهاي سرخ را ديده بود

تنها به او فکر مي‌کرد

زيبايي‌اش را نمي‌توانست کشنده در نظر آورد

نمي‌خواست تا پري ديوانه را قهرمان ديوکش خطاب کند

 

 

سگهاي پريان در کنارش به يک‌باره آشکار شدند

هراسان با دندان‌هاي خورده گريختند

هنگامي که چشم‌هاي سرخ، اندام سرخ و شعله‌هاي سرخ را ديدند

 

 

راه پريان پشت به ستاره‌ي قطبي بود

اژدهاي سرخ در کمين آسمان بود

سر به زميني که شعله‌هاي سرخ محوشونده

در گندم‌زار خط‌خطي مي‌رقصيد

چه‌گونه پيش مي‌رفت

بايد سرد مي‌شد آرام مي‌گرفت

اما چشم‌هاي سرخ به هم دوختند

چنگال‌هاي اژدها باقي‌مانده بالهاي بريده‌اش را گرفت

به آسمان بازگشت ديو شعله‌ور

چون ستاره دنباله‌داري که سقوطش را انکار مي‌کند

بالا مي‌رفت

بالاتر از شرق ماه و غرب خورشيد

سرزمين پريان را ديد در چنگال اژدهاي سرخ

چه ديدار بيهوده‌اي بود

آن‌دم که اشک‌هايش نقره مي‌بست

خنکاي ابرهاي موسمي آرامش کرد

چون سنگهاي سرگردان بالاي جو رهايش کرد

شايد که ديگر سرخ نبود

شايد که ديگر فحش نمي‌داد

شايد که آن شب زمين جاذبه‌اي نداشت

که بر ستاره‌اي دنباله‌دار افتاد

ستاره‌اي که شايد دنبالش بود

 

۵ اسفند ۱۳۸۹

 

 سگ‌ماهی

 

در خیابان 46 متری گیر کردم

وارد یک فرعی شدم که تا حالا نرفته بودم

گفتم ایول خلاص شدم

اول فرعی درختان تبریزی و خانه های ویلایی چشمم را گرفت

گفتم اینجا مثل شماله و بعد با غها شروع شدند

رسیدم به مرکز یک روستا و گوشه خیابان پارک کردم

سراغ املاک را گرفتم و پیاده راه افتادم

ان جا پر از بز و گوسفند هایی بود که جفتک می زدند

یک گوساله چاق تازه به دنیا امده بود که چربی مادرش هنوز روی تنش بود به ارامی جفتک می زد

رسیدم به یک مغازه که مثل بقالی خالی بود پرسیدم نوساز متری چند

پسر گفت نداریم کلنگی متری بیست و پنج میلیون

گفتم مگر ادم خل باشه این پول را بده

داشتم بر می گشتم مردم را نگاه می کردم

مردم خیلی راحت از کنار سگها و بز ها و گوسفند ها عبور می کردند

کنار خیابان یک اکواریوم ماهی بود

ماهی های قرمز بزرگ دم مرگ روی اب کنا ر هم لم داده بودند

ما هی های کوچک ته اب بودند اما کسی انها را نمی خرید

چند پسر بچه دستم انداختند و یک ماهی بزرگ دم مرگ خریدم

برگشتم سراغ ماشینم امادر راه یک تونل بود که از ان رد نشده بودم

وسط تونل سگها انگار منتظرم بودند

داشتم کم کم راه می افتادم

که یک ماشین سفید با چهار سرنشین جلوی تونل ایستاد

گفتم ان طرف می روی چیزی نگفتند

اما سوار شدم از تونل گذشتیم یادم نمی امد که کجا پارک کردم

تا اینکه یک ساختمان اشنا دیدم پیاده شدم

مسیر یک طرفه شده بود و ترافیک بود

گفتم حتما از ان طرف امدم

ماهی بزرگ در کیسه داشت نفسهای اخرش را می کشید

رسیدم به جایی که ماشینم را پارک کرده بودم

اما خبری از ماشین نبود

دیدم کنار جایی که پارک کردم یک پارکینگ است

از نگهبان پرسیدم ماشین من را ندیدی

گفت همان سیاهه بود تمیز بود دزدیدنش می دانم کار کیه

ان طرف خیابان یک تعمیر گاهه برو انجا سراغ فری خشتک

رفتم انجا یک مرد کثیف که بوی سگ می داد

نرسیده بهم گفت ماشینت را دزدیدم

گفتم پس بده من راه و اشتباه امدم

گفت ماشین دزدی را که پس نمی دهم با این اره برقی خرد می کنم

تکه هایش را به هم وصل می کنم و یک ماشین جدید می سازم

گفتم من اهل اینجا نیستم ماشینم را بده برم وگرنه پلیس می اورم

خندید و گفت پلیس ، اینجا توی نقشه نیست

راه افتادم سراغ پلیس را گرفتم

مردم پلیس ها را نمی شناختند

امدم برم سر فرعی برسم به خیابان 46 متری

باغها را ردکردم ، چند سگ به جانم افتادند و مدام پارس می کردند

سگ سفیده که جلو امد پارس کردم

کیسه ماهی از دستم افتاد هما نجا رهایش کردم

سگ سفیده ماهی بزرگ دم مرگم را خورد

رسیدم به خانه های ویلایی و درخت های تبریزی

گفتم ایول خلاص شدم

یک نفر شبیه خودم را دیدم که در بزرگ یک ویلا را باز می کند

رفتم سراغ شبیه خودم گفت

ای سگ بیچاره گم شده ای صبر کن برایت اب بیاورم

تشت اب را جلویم گذاشت من خودم بودم اما طرف فکر می کرد من یک سگم

گفتم اقا من سگ نیستم

گفت بس کن چقدر پارس می کنی نکنه گشنته

گفتم اقا حرف دهنت را بفهم

گفت بیا سگ قشنگی هستی شاید نگهت داشتم ولی نباید پارس کنی

راهم را کشیدم رفتم نمی خواستم سگ یک نفر شبیه خودم باشم

خانه های ویلایی که تمام شد از یک اتوبان سر دراوردم

داشتم می رفتم ان طرف که فری خشتک با ماشین خودم که سپر کامیون رویش بسته بود بهم زد

همانجا کنار اتوبان نشستم

نه نمی توانستم راه بروم

ماشین ایستاد مرد تیکه پیاده شد

من را در صندلی گذاشت و به تعمیر گاه باز گرداند

دستهایم را به گیره روی میزی بست و با اره برقی قطع کرد و جای زخمهام را سوهان کشید

پلکهایم را با قیچی ناخن گیری برید

پا هایم را با اره برقی قطع کرد سوهان کشید

یک دم ماهی به پشتم جوش داد

یک باله به کمرم وصل کرد و با سوهان سر و شکمم را شبیه ماهی قوس داد

بعد روی تنم چسب سیریش کشیدو کلی پولک لباس زنها را رویم پاشید

انداختم در کیسه همه چیز تار شد و بعد به اکواریوم کنار خیابان بردم

جایی که کنار ماهی های دیگر لم داده بودم تا بمیرم

شبیه خودم را دیدم که بچه ها دست انداختنش وشبیه خودم خواست ماهی بخرد

نمی خواستم من را بخرد نمی خواستم خوراک ان سگ سفیده شوم

اما خرید و راه افتاد

خبری از تونل نبود

حتی ماشینم را ندزدیده بودند

سوار ماشین شد از باغها و خانه های ویلایی گذشت به 46 متری رسید

به خانه ام رسیدم و زنم گفت این چه ماهی زشتی است که خریدی

من را توی تنگ انداخت و به من دری وری گفت

به شبیه خودم دری وری گفت و بعد شبیه خودم چیزی را در گوش زنم گفت و اشتی کردند

نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است که شب زنم جیغ می کشید و اسمم را صدا میزد

شبیه خودم درخواب مرده بود و من هر کاری کردم تا واقعیت را برایش تعریف کنم

زنم بی اعتنا بود

هر کاری کردم تا صدایم در بیاید اما نشد

شل بودم گیج و تنها می توانستم از این پهلو روی پهلوی دیگرم بیافتم

گفتم همین روزهاست که می میرم

گریه هایش را دیدم اما نمردم

تنهایی اش را نگرفتم

هیچ اعتنایی به ماهی دم مرگ نشد

روزی سر و کله همکارم پیدا شد

من را به حوض پارک انداختند

جایی که کلاغها در انتظارم بودند

نوک می زدند اما نمی خوردند

گندیده شدم

ماهی پلاسیده ای که بوی جسد انسان می داد

۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

 

برای ملکه رقاص

 

ملکه رقاص که می گردی با لباسی از حریر سیاه

روی یک پا می چرخی و پیش می روی سایه وار

بر روی دیوارهای مخروبه کاخ شوهرت

اشکار می شوی

ودیوار به دیوار شهر پیش می ایی

روی دیوار محله یاغی ها یا تو سری خورده ها

فرقی نمی کند

تو برای همیشه طلسم جادوگر شوهرت شد ی

با انگشتها شکل مخروطی از ناز را پیچ می دهی

در پایان رقصهایت

رو به جمعیت می کنی

خم می شوی تا از تشویق ها تشکر کنی

خوب نگاه کن

کسی جز من برایت کف نمی زند

به من بگو

ایا مردم خطرناک نشده اند

موهای سردرگمت را نگاه کن

می توانی

خودت را در شیشه ها و اینه های ویترین های مغاز ه ها تماشا کنی

به من بگو

با چشمها ی سه مردمکیت مقایسه کن

که در شب چون چشمهای روباه و گربه و مار می درخشند

گل نیلوفری در امده از گوشهایت را ببین

می توانی حرفهای چند سال پیش من را بشنوی

گفتم تاج تراشیده از کتف انسانت را می خواهم

با ان به دشت علفها ی گل بزرگ می رویم

و از زیر این بوته به زیر ان بوته

دنبالت می کنم

گمت می کنم اما همیشه پیدایت می کنم

وقتی که یک گل نارنجی را نوازش می کنی

وهیچ وقت فکر ان نیستی

کسی که زیر سیگاری اش را دائم از روی میز کامپیوتر می ا ندازد

کسی است که نمی تواند بیش تر از هشتاد کیلو متر برود

کسی است که خدمت می افتد مرز عراق

کسی است که تن مرده مادرزنش را باید در قبر می گذاشت بعد ازدواج می کرد

کسی است که می تواند ترا ببیند

وبرای تو کف می زند

که زیر سایه بوته ها لم می دهی

برای خودت بهترین گل را انتخاب می کنی

و هنگامیکه بو می کشی رقص تازه ات اغاز می شود

در کلوپ های شبانه روزی آمستردام

در مرکز رایگان میامی در روزهایی که دوشب دارد

شب اول

در وسط اتوبا ن ها هستی

زیر مستقیم نور روشنایی لاین سبقت

و دوربین های راهنمایی وسط چمن ها

قادر به دیدن تو نیستند

ماشین ها با سرعت از نگاه تو می گذرند

درست از وسط رقص پیچ تاب تو

جن خوابیده در صندوق عقب بیدار می شود

لاستیک عقب که در می رود

باید روی صندلی عقب لم بدهی و اهنگ گوش کنی

در شب دوم وقتی که می فهمی در شب دوم هستی

بر روی سالن های خالی تئاتر در نیمه شب

نمایشنامه تازه ات را می خوانی

و سایه هایی چون خودت جمع می شوند

در نمایشنامه فی البداعه ات

وقتی که نام شخصیت را می بری

ازداخل صحنه وارد می شوند

شخصیتی که تو همیشه از قبل شکار کرده بودی

باپوششی از لباسهای دزدیده شده اشراف مرده

در نمایشنامه ای که بر علیه دروغ های تاریخ تنظیم می شوند

تو که از اکواریوم ها فرار می کنی و از ویترین های بزرگ متنفری

نباید من را به صورت یک لجن خوار صدا بزنی

من که فقط محو تابلوی خالی سینمای سوخته بودم

تو سایه ام را بوسیدی و مردم تند تند راه می رفتند

تقصیر من نبود که فندکها زودتر روشن می شدند

ملکه رقاص

می توانی حریرت را به من بدهی تا امتحانش کنم

 

 

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

 

 اتاق چهل و شش

 

آخرین کسی را که دیدم فکر می‌کرد

انوناکی‌ها در تابوت گیرش انداختند

تابوتی که با سنگ‌های سفید تراشیده بودند

و یک تلویزیون سیاه‌و‌سفید چوبی قدیمی پشت در طراحی شده بود

خواب‌های فینوسی ابر طرح‌دار متراکم را تبدیل به فرکانس‌های موقتی می‌کرد

که روی پوست‌اش اشعه می‌زد

بین رعشه‌های الکترومغناطیسی

در اتاق چهل‌و‌ششم در بیمارستان کنار تخت من

کش آمد

دیوار‌ها و سرامیک‌ها

ناگهان برای‌اش اندازه شدند

ان دستگاه سفید چشمک‌زن

و آن کیسه آب متصل به سوزش دست‌هایش را نمی‌خواست

پرده‌های ضخیم جادویی کهکشان‌ها تصویر‌های تودرتو و درهم‌رونده‌شان را از دست داده بودند

آبی تا سرمه‌ای درخشان پیوسته تنها فیلمی بود که می‌دید

یک روز بعد از این‌که در خروجی اتاق سی‌و‌نه را باز کرده بود

تلویزیون سیاه‌سفید پشت در تابوت خاموش شده بود

سیاهی در نقطه‌ای سفید تمرکز کرده بود

وقتی چشمی را نزدیک شیشه‌ی تلویزیون نزدیک نقطه‌ی سفید می‌دید

و آن صدای شبیه به تراشیدن آهن از اتاق بیست‌ویکم می‌گفت

یادت هست

چندبار با هم

منجمد شدیم

روی پیشانی عرق‌کرده

پایین می‌آمد

وقتی که آن صدای ممتد فرکانس تلویزیون را می‌خراشید

نقطه‌ی سفید را می‌خراشید

از نقطه‌ی سفید خون سفید

در ملافه‌ی سفید به راه می‌افتاد

خراش در خود فرو می‌ریخت

مبهوت و آرام می‌گفت اتاق هشتم را نمی خواهم ببینم

اتاقی که مردی شبیه خودش روی تابوت بازشده ایستاده بود

دست‌هایش را باز کرده بود

دو مرد شبیه خودش روی دست‌هایش ایستاده بودند

مرد روی دست راست حواس‌اش به فروریختن شیشه پرت بود

مرد روی دست چپ داشت تعادل‌اش را از دست می‌داد

دست‌هایش را روی هوا چرخاند

چرخاند

مرد ایستاده روی تابوت تعادل‌اش بر هم خورد

مرد چپ و راست پرت شدند روی صفحه‌ی تلویزیون

شیشه‌ی تلویزیون خرد شد

شبیه خودش داشت می‌افتاد داخل اتاق بیمارستان

اما خودش را داخل تابوت‌اش نگه داشته بود

با دست‌ها و پاهایی که پنجه‌هایی شبیه اردک داشتند

قبل از این‌که همه‌چیز به پایان برسد

و آن قرص‌ها را بخورد که دکترها تجویز کرده بودند

شبیه خودش خواسته بود تا در تابوتشان را جدا کنند

و هرکس یک در مستقل داشته باشد

دری که به اتاق هشتم باز نشود

دری که هردو اتاق‌های خودشان را ادامه بدهند

دکتر‌ها در اتاق گیرش انداختند

و دانستند مرتب به پرستاران می‌گوید

همه چیز دارد برفکی می‌شود

سوزن سوزنی می‌شود

و همه‌چیز در اتاقی دیگر می‌رود

در هیپنوتیزم

اتاق‌های مختلف به نمایش در آمدند

در هیپنوتیزم اول

تلویزیون سیاه‌وسفید قدیمی بالای تخت بازسازی شد

و دکترها خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌شان را می‌دیدند

هنگامی‌که تصمیم گرفتند تا دوز داروهای‌اش را بالا ببرند

در هیپنوتیزم دوم

اخرین کسی که دیدم

وقتی که خیلی حال‌اش خوب شده بود خودش را به یاد آورد

به یاد آورد

ان روز را که از تابوت بیرون آمده بود

و جای‌اش را خالی گذاشته بود تا دنبال یک در مستقل بگردد

ناامید و شکست‌خورده بازگشت

تابوت رفته بود

کسی به جایش در آن خوابیده بود

و دکترها نمی‌دانستند کیست

دکترها نمی‌دانستند

او نیز می‌میرد

در تخت شماره‌ی پنج

کسی که برای اولین‌بار در اتاق چهل‌وهشتم را باز کرد

در سومین باری که هیپنوتیزم شده بود

وارد تلویزیون سیاه‌وسفید شد

جایی که شماره‌ی اتاق‌ها به‌هم می‌ریزند

جایی که زندگی خصوصی دکترها پخش می‌شود

جایی که دل‌ات می‌خواهد لنزهای نورانی رنگی بگذاری

وکسی را که پشت تلویزیون نشسته تماشا کنی

جایی برای بیدار شدن دوباره‌ی فینوس‌ها

در لایه‌لایه‌ نورهای رنگی که مثل پرچم باد می‌خورند

فینوس‌ها چون پرها در تمام اتاق‌ها پخش می‌شوند

اوج می‌گیرند می چرخند و پایین می‌آیند

و با جریان بعدی دوباره محو می‌شوند

در اتاق شماره‌ی چهل‌وششم در تخت خالی شماره‌ی پنج

ملافه را از روی سرش برداشتند

تبدیل به رنگ‌های موازی شد

رنگ‌هایی که در سرم سوت می‌کشیدند

قبل از این‌که انوناکی‌ها تخت را با خود ببرند

دکترها تلویزیون روی سقف را خاموش کردند

شماره‌ی اتاق‌ها را عوض کردند

شماره‌ی تخت‌ها را کم کردند

من روی تخت شماره‌ی پنج در اتاق هشتم

همه‌چیز دارد برفکی می‌شود

اما همه فکر می‌کنند در اتاق چهل‌وششم

فردا به اتاق سی‌ونه می‌روم

حتمن این اتفاق می‌افتد

مطمئن‌ام که این‌طور می‌شود

 

۴ مرداد ۱۳۹۰