
کارتنخواب
داستان سیاه آن کارتنخواب
که غروبی از غروبها عزم کرد
برخیزد
در حالی که کلهاش پر از چیزی بود
و آن چیز
جمجمهاش را پر کرده بود از چیزهایی
برخاست
در حالیکه بر کتف و شانههاش
گردن اسب تورین٭ نصب بود
و کلهاش همچون توپی پاره
میل زمین داشت
برخاست
و در حالیکه کلمات رکیکاش
میریخت بر جمعیت ریگهای زیر پاش
به یاد آورد غروبی را که
دستی شانهاش را لمس کرده بود
از پشت
و دهان صاحب آن دست
فرموده بود:
“این شِرّ وِرّا چیه میبافی
اینجا زن و بچه رد میشه”
و او مات و هذیان فرموده بود
و او مات و هذیان
فرموده بود کّه
کّه
رکیکاش میریخت
بر جمعیت ریگهای زیر پاش
همانها که روزی یکیشان
کنده شده بود
بلند شده بود
و محکم
پرتاب شده بود سمت کلهی کلاغی که از قضا
سمبل هیچ نبود
و آن کلاغ
کورمالکوربال ریده بود بر سطح شهر
و در ادامه با یک چشم بسته یکی باز
فرموده بود بر شهر
و نهایتا به شکل واقعا خندهداری
برخورد کرده بود به دکل مخابراتی ایرانسل
و فرو افتاده بود
بر گشودهترین آغوش: زمین
و شادی این لحظه
تقدیم شده بود بە
صد هزار تماشاگر
دویست هزار منتظر
تا اینکه
چیزی همچون روح یا همچین چیزی
جهیده بود از ماتحتاش بیرون
و آن چیزِ بیرون آمده عزم کرده بود
برخیزد
در حالی که دلتنگِ یکی خانه است
برخاست
در حالیکه در کلهاش هیچ نبود
مگر طرح محوی از
استیکر لبخند
٭ اسب تورین: فیلمی از بلا تار
