داستان

آهوی رمیده

جاده باریک بود و پیچ در پیچ. این‌جا آن‌جا که جاده باریک‌تر می‌شد، درخت‌ها و بوته‌ها انگار سرشان را می‌آوردند تو ماشین و دالی می‌کردند. این‌جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواست یکی کنارش نشسته بود. شرجی‌ی هوا‌، بخار مرداب، بوی صمغ، بوی علف، بوی خاک، رخوت ناخواسته‌ای ایجاد می‌کرد. کششی درونی، گیج و گم اما دلچسب. تابلوی گذر حیوانات که عکس آهو یا گوزن بود، حواسم را به خود کشید. همیشه وحشت دارم یکی از این‌ها بپرد توی جاده و من ندانم چی کار کنم.

زود رسیده بودم. همیشه بار اول زودتر می‌روم. برخورد اول مهم است. از ماشین زدم بیرون و پیاده گشتی دور و بر زدم. نرمه بادی می‌وزید. عرق زیرموهام را باد دادم. گرده‌ی‌ گل‌های ماده،  پر و پخش درهوای کلاله‌های نر، چرخ و واچرخ می‌زدند. هوا ناز بود. ادامه مطلب