داستان

بداهه‌ی اعدام

 

نمی‌دانم کجا شنیده بودم پرنده‌هایی که یک‌باره جلو آدم ظاهر می‌شوند ممکن است روح مرده‌ای باشند از آشنایان. صبح که درِ هال را باز کردم، قمری گیجی بال‌بالِ سنگینی زد و آمد داخل. در چهارچوبِ در، توی صورت من، دو سه دور، دورِ خودش چرخید و رفت وسط قالی نشست روی زمین. در را باز گذاشتم که برود بیرون؛ اما نرفت. رفت نشست روی چوب‌پرده. قمری جوان خیلی نحیف‌تر از آن بود که روح یک انسان باشد. من دوست دارم روح‌ها کلاغ باشند. کلاغ، هم به اندازه کافی زرنگ است، هم خب بالاخره از پرواز چیزهایی می‌داند دیگر؛ کم هم نمی‌داند، شاید از عقاب کمتر بداند اما از خیلی‌هایشان بیشتر می‌داند. اگر روح مثل عقاب باشد دیگر خیلی رؤیایی و هپروتی می‌شود. همین کلاغ خیلی خوب است. با این فکر از صبح تند و تند کلاغ اسکیس می‌زدم که زنگ به صدا درآمد. بعدِ سی‌چهل‌تا اتود هنوز هم اغراق دارند تویشان. روح‌هایی که می‌آمده‌اند طرفم خیلی عجول و دست‌پاچه و عصبانی بوده‌اند لابد. ادامه مطلب