شعر

مرثیه‌ایی برای سوسن

می‌خواهم، به طور بیهوده سمبلیکی، مرگ به دست بیاورم.
بدون هشیاری، بی‌هوش،
از تن و جان‌ام، دریوزه‌مندی و فرزانگی در برود.
به پاکدامنی قدس و شرافت تقوا، احتیاجی ندارم.
در جریان نوازش نسیم رنج عاطفی،
و زیر سایه‌ی خاطره‌ای، جویبار مودت بر صورت‌ام، احساس شوربختکان احساساتی، با گونه‌های شور باشم.
در چشمی چشیدن طعم شرمگین شوربختی،
از سال‌ها بوسه طفره رفته، به ناکجاها که رسیده‌ام .
مدام از خاطرم رفته‌ام، از زره‌ای مخاطره‌ی خاطره‌ای، از خاطره‌ام و کلمات.
فرو گرفتن سقوط الکن در فراموشی،
این معدود لغات را نیمه‌جان نگه داشته :
کلمات، معلولان عواطف تصادفی موهوم احساس لامسه‌ی عشق‌اند.
یک تیر باران نگاه، در فروندها ـ توطئه ـ ترفند،
که بر سر انهدام من می‌افتند.
بر شقیقه‌ی احساسات امیدوار، گلوله‌ی ملال شلیک می‌شود.
و اندوه باران چشم‌ها ـ لخته ـ اشک، فرسوده بر افسرده‌ام می‌افزایند.
گورکنان رایج فراموشی، انبوه متعفن عواطف اندوهناک را
در رنجستان حاصلخیز سینه، می‌کارند و فراموشی می‌بارند، تلاطم ریسمان‌های‌ دار باران، در باد.
مرگ از رگ فشرده‌ی گلو به من نزدیک‌تر می‌شود .
مرگ برای زندگی جاودانه است، و درد مردن گلویم را می‌آزارد.
پس می‌میرم و زنده می‌شوم، همینطور که کارمندان معلق زندگی، به ریه‌ام،
باقی‌مانده‌ی اتمسفر زندگی را تلف می‌کنند.
بدون لحظه‌ای پیش ـ مرده‌گی‌ام.
نگریستن به گریستن، سوگی‌ست که گواهی‌ست،
در این چشم‌ها حصاری‌ست، از ابرو‌های خشمگین ملال،
که تصویر آسمان را تحقیر می‌کند.
عظمت خشمناک بغضی‌ست، نیم پرده ـ اشک ـ حلقه‌ای‌ست،
درون چشمان‌ام که روشنایی را خاموش می‌کند .
و آسمان را، درپشت لکه‌ای ابر، از وسعت باز می‌دارد.

شعر

در اسب دست بردن
چهار نعل، درد را در زهدان زه کردن
سم بر فنر خاک کوبید
برگشت، به کلمه:
دویدن، بافته شدن و جا ماندن
سوراخی مثل یک نقطه
پر شدن با پاره شدن
باز شدن باب الشبهه: ادامه مطلب

شعر

 

وقتی شنیدم مرده است

تمام روز به بیهودگی سه شکل حرف  سین به حروف مشابه و به حروف تنها فکر می‌کردم

به اینکه مطیع کردن زبان به از کار افتادن حواس می‌انجامد

زبان فریب‌خورده بیمار می‌شود

اما شهامت پذیرش بیماری را ندارد ادامه مطلب

شعر

 

“صبح سر رسیده و می‌گوید بخواب: تاریکی است”
سمیرا یحیایی

یک – گلوی پالتو در خواب
به این دلیل که صدا را خشک می‌کند وَ علامت اول را بر گونه‌ها و پشت پلک‌ها برآورده می‌سازد
و البته شب را تمام بیدار مانده وُ سینه‌ی من را گرم کرده است
دو – اول نور می‌افتد روی گردن‌ام یا صدای می‌افتد بیا نزدیک یا صوت مخلخل شُش‌ها بیرون لاک فلس‌ریزان روی سینه‌ام ادامه مطلب

شعر

 

«و گفت: تحیّر چون مرغی بُوَد که از ماوای خود بشود به طلب چینه، و چینه نیابد و دیگر باره راه ماوی نداند.» (ابوالحسن خرقانی)

 

1

می‌آیم بیرون از تاریکی، و دستم را می‌‌دهم به تو؛ به دستت که از گذشته دراز کرده‌ای. می‌آیم دستت را می‌کِشم و دست می‌زنم به گذشته‌ام. ای ایستاده از آن اتاق با زبانی درآورده به سوی من! گذشته را بر می‌دارم و چمدانم را بر می‌دارم و می‌آیم بیرون از تاریکی، مستقیم به اتاق رو برو می‌روم و می‌نشینم توی گلدان و از آوندهاش بالا می‌روم، می‌نشینم روی فرش و به آن وارد می‌شوم، می‌نشینم روی سینه‌ات و به آن وارد می‌شوم. می‌آیم بیرون از تاریکی با تمام خودم دست دراز می‌کنم از آن اتاق به تو که از گذشته‌ات آمده‌ای، زبانم را در می‌آورم به سوی تو. ادامه مطلب

شعر

۱

سنگ شده بودم. سنگ کف رودخانه. که به نوعی خشونت خانگی محسوب می‌شود
انگار که از چالوس، فلفل شیرین بخری و تند باشد یا کدو تنبل بخری و زرنگ باشد
انگار که آخرین پیامبر، آن‌قدر معجزه نکند که عمرش تمام شود یا اولین انسانی که به مریخ می‌رود، تمساحِ نیل باشد با چهار متر قد و صد سال عمر. فضانورد تقلبی، فضانورد چینی، تکنولوژی فوق پیشرفته، مالکیت عمومی بر ابزار کار مثل آچار‌فرانسه و آچار شلاقی، مالکیت خصوصی بر ابزار استراحت مثل مونیکا بلوچی و عمارت ماسایوشی سان در کالیفرنیا ادامه مطلب