شعر

یکم

خداوندا!   در « یهوه» در هم بکوبم، صخره ام را بکوبم، این ها زبانم را آتش می زنند.

آنجا که دریاهای مذابش، نهنگ های کهربایی گدازانش، عریانی ست نا پیموده.

می دانم، خوب می دانم با شاعران چه می کنی.

ادامه مطلب

شعر

«کی شاید بود که چنین مرداری را زنده کردن که بعضی از او به هوا بردند و بعضی به زمین فرو بردند و بعضی از او به دشت و بیابان و در عالم و شکم حیوان پراکنده شد، زنده کردن او محال بود» (سورآبادی، ۳۱۱:۱)

و من به آن روز فکر می‌کردم

ادامه مطلب